فهرست کتاب


آذرخش کربلا

آیت الله محمدتقی مصباح یزدی‏‏

2. چرا برای بزرگداشت عاشورا به روش بحث و گفت وگو اکتفا نمی شود؟

زنده نگاه داشتن یاد عاشورا تنها منحصر به گریستن، عزاداری، سینه زنی، سیاه پوشی و تعطیلی کسب و کار نیست؛ به ویژه با توجه به زیانهای اقتصادی ای که این امور در پی دارند. این خاطره ها را به گونه ای می توان تجدید کرد که زیانهای اقتصادی و اجتماعی کمتری داشته باشد. از آنجا که روحیه بسیاری از مردم با منافع اقتصادی سازگارتر است و آنان امور را بیشتر بر اساس منافع یا ضررهای مادی ارزیابی می کنند، ممکن است برخی کسانی که هنوز تربیت دینی کاملی نیافته اند گمان کنند انجام این قبیل امور، باعث کاهش تولید و اتلاف وقت خواهد شد و زیانهای اقتصادی زیادی در پی دارد، و در دو ماه محرم و صفر، جامعه را نوعی رکود در فعالیتهای اجتماعی و اقتصادی فرا می گیرد؛ در حالی که راههای دیگری نیز، مانند جلسات بحث و گفت وگو، میزگرد، سمینار و...، برای بزرگداشت واقعه عاشورا وجود دارد.
بنابراین پس از آنکه پذیرفتیم زنده داشتن یاد عاشورا حسین بن علی علیهما السلام عاقلانه و مفید است و آثار مطلوبی در جامعه دارد، سؤال این است که چرا این بزرگداشت باید بدین شکل صورت گیرد؟ آیا این امر در میان سایر ملل دنیا سابقه ای دارد؟
بی شک بحث درباره شخصیت سیدالشهدا علیه السلام، تشکیل میزگردها، کنفرانسها، سخنرانیها، نوشتن مقالات و پرداختن به دیگر امور فرهنگی، علمی و تحقیقاتی در این باره بسیار مفید و لازم است، اما این فعالیتها و اقدامات کافی نیست و در کنار آنها عزاداری نیز لازم است. برای توضیح این امر، نظری روان شناسانه به انسان می افکنیم تا ببینیم عواملی که در رفتار آگاهانه او مؤثر است صرفاً عوامل شناختی و معرفتی است یا عوامل دیگری نیز در شکل دادن رفتارهای اجتماعی دخالت دارد.
با دقت در رفتارهای انسان می توان پی برد که دو دسته از عوامل در رفتارهای او نقش اساسی ایفا می کنند: دسته نخست عوامل شناختی اند که موجب می شوند انسان مطلبی را - از مقوله های مختلف با استدلالهای عقلی، تجربی و... متناسب با آن - بفهمد و بپذیرد. شناخت، به طور قطع، تأثیر بسزایی در رفتار انسان دارد؛ ولی یگانه عاملی مؤثر نیست. عوامل دیگری نیز در کارند که شاید تأثیر آنها در رفتار ما بیش از شناخت باشد. این عوامل را به طور کلی، انگیزه ها، و به تعبیراتی دیگر، احساسات، تمایلات، گرایشها، میلها، غرایز و عواطف می نامند. اینها سلسله ای از عوامل درونی و روانی اند که در رفتار ما تأثیر می گذارند. با تحلیل رفتار یک فرد، خواه ناظر به زندگی فردی باشد، خواه خانوادگی، اجتماعی یا سیاسی، به این حقیقت می توان پی برد که عامل اصلی صورت گرفتن آنها همین عوامل تحریک کننده و برانگیزاننده است. استاد شهید مطهری در این باره تشبیهی دارند و رفتار انسان را به خودرو تشبیه می کنند. یک خودرو برای حرکت به دو عامل نیاز دارد: عاملی که انرژی مکانیکی را در خودرو تولید کند تا خودرو به کمک آن بتواند حرکت کند، همچنین غیر از انرژی مکانیکی، خودرو باید چراغ هم داشته باشد تا راه را بنمایاند و خودرو داخل دست انداز و گودال و پرتگاه نیفتد. اگر در فضایی تاریک، موتور خودرو به خوبی انرژی مکانیکی تولید کند، اما راه قابل رؤیت نباشد، ممکن است سرنشینان با خطرهای بسیار جدی مواجه شوند. ممکن است تصادفاتی روی دهد که به از دست رفتن جان راننده و سرنشینان بینجامد. پس خودرو باید افزون بر داشتن سوخت برای تولید انرژی مکانیکی، چراغ نیز داشته باشد تا راه را به ما بنمایاند.(2) همچنین فعالیتهای آگاهانه انسان به دو نوع عامل نیازمند است: نخست عاملی باید در درون انسان باشد تا وی را برانگیزاند. از این عامل می توان با عناوینی چون میل، شور، شوق، و علاقه تعبیر کرد؛ دیگری عامل شناختی است که با آن، انسان درمی یابد به چه دلیل کاری را انجام می دهد، آن کار چگونه باید صورت گیرد، و انجام آن چه فایده ای دربر دارد.
بنابراین عوامل شناختی را می باید به دقت بررسی کرد و برای انجام هر کاری، معرفت و شناخت لازم را از طریق منابع متناسب آن به دست آورد. اما باید دانست که فقط شناخت کافی نیست تا انسان را به حرکت درآورد. عامل روانی دیگری نیاز است تا فرد را به سوی کار سوق دهد و او را برای انجام آن برانگیزاند. این گونه عوامل که انگیزه های روانی نامیده می شوند - همان طور که پیش تر بدان اشاره رفت - اسمهای دیگری نیز، همچون سائقه، احساسات و عواطف دارند. این عوامل، در مجموع، میل به حرکت را در انسان پدید می آورند، عشق به انجام کار را ایجاد می کنند و شور و هیجان می آفرینند. تا این عوامل نباشند، کار صورت نمی گیرد. حتی اگر انسان به یقین بداند که فلان ماده غذایی برای بدن او مفید است، تا اشتها نداشته باشد یا اشتهای او تحریک نشود، سراغ آن غذا نمی رود. اگر اشتهای کسی کور شود یا به بیماری ای مبتلا شود که اشتها پیدا نکند، هرچه به او بگویند این ماده غذایی برای وی بسیار مفید است، تمایلی به خوردن آن پیدا نمی کند. پس غیر از دانستن، باید میل و انگیزه نیز در درون انسان باشد. مسائل اجتماعی و سیاسی نیز چنین حکمی دارد. هرچند شخص بداند فلان حرکت اجتماعی خوب و مفید است، تا انگیزه ای نداشته باشد، آن را انجام نمی دهد.
حال، پس از آنکه پذیرفتیم برای حرکتهای آگاهانه و رفتارهای انسانی دو دسته عوامل شناختی و انگیزشی لازم است و بعد از اینکه دانستیم حرکت سیدالشهدا علیه السلام چه نقش مهمی در سعادت انسانها داشته است، در می یابیم که این شناخت، خود به خود، برای ما حرکت آفرین نمی شود. هنگامی دانستن و به یاد آوردن آن خاطره ها ما را به کاری مشابه کار امام علیه السلام و به پیمودن راه او وامی دارد که در ما نیز انگیزه ای پدید آید و براساس آن، ما نیز دوست داشته باشیم آن کار را انجام دهیم. شناخت، به تنهایی این میل را ایجاد نمی کند، بلکه باید عواطف ما تحریک شود و احساساتمان برانگیخته گردد تا ما نیز بخواهیم کاری مشابه کار او انجام دهیم، بنابراین تحقق چنین امری نیازمند دو دسته از عوامل است که جلسات بحث و گفت وگو و سخنرانیها می توانند بخش اول آن را تأمین کنند؛ یعنی شناخت لازم را به ما بدهند؛ اما به عامل دیگری نیز برای تقویت احساسات و عواطف نیازمندیم، البته خود شناخت، یادآوری و مطالعه یک رویداد، می تواند در این امر نقشی داشته باشد، اما نقش اساسی را عواملی ایفا می کنند که تأثیر مستقیمی بر تحریک احساسات و عواطف داشته باشند.
هنگامی که صحنه ای بازسازی می شود و انسان را نزدیک آن را می نگرد، این مشاهده با هنگامی که انسان بشنود چنین جریانی واقع شده یا اینکه فقط بداند چنین حادثه ای رخ داده است، تفاوت بسیار دارد. هر کسی می تواند این نکته را در زندگی خود تجربه کند و دریابد که اطلاع از وقوع حادثه ای هیچ گاه به میزان مشاهده آن حادثه در انسان تأثیر ندارد؛ آگاهی از احوال محرومان، افراد مریض و یتیم مانند دیدن آنان در روح انسان اثر نمی گذارد. هر کس می تواند در زندگی شخصی خود به این مطلب پی ببرد؛ چنان که منابع دینی نیز مؤید همین امرند.
آن گاه که خداوند، حضرت موسی علیه السلام را برای عبادت، به کوه طور دعوت کرد، به مردم گفته شد که ایشان یک ماه در آنجا خواهد ماند؛ اما اراده خداوند بر آن بود که حضرت موسی علیه السلام چهل روز در طور بماند: و واعدنا موسی ثلاثین لیلة و أتممناها بعشر.(3) مردم از آن ده روز بی خبر بودند، و این آزمایشی برای قوم بنی اسرائیل بود تا آشکار شود آنان تا چه میزان در ایمانشان استوارند. بعد از اینکه سی روز تمام شد، بنی اسرائیل نزد هارون - که جانشین موسی علیه السلام بود - آمدند و پرسیدند: چرا برادرت نیامد؟ هارون جواب داد: منتظریم؛ به زودی می آید. روز بعد نیز موسی نیامد. دوباره پرسیدند: چرا موسی نیامد؟ گفتند از تأخیر او معلوم می شود که ما را تنها گذاشته و رفته است. سامری این فرصت را غنیمت شمرد و گوساله ای ساخت و مردم را به پرستش آن دعوت کرد:
هذا إلهکم و إله موسی؛(4) این خدای شما و خدای موسی است.
بسیاری از بنی اسرائیل در برابر گوساله به سجده افتادند و مشغول پرستش آن شدند. خداوند متعال در کوه طور به حضرت موسی علیه السلام وحی کرد که در میان قومت چنین ماجرایی رخ داده است و طی این غیبت ده روزه، مردم گوساله پرست شده اند. موسی علیه السلام نیز شنید، اما عکس العملی نشان نداد. ده روز تمام شد و پس از چهل روز الواح آسمانی را که بر او نازل شده بود، برای مردم آورد تا ایشان را به اطاعت از احکام الاهی و عمل به شریعت نازل شده دعوت کند. اما مشاهده کرد که مردم گوساله می پرستند. حضرت موسی علیه السلام با دیدن گوساله پرستی آنان بسیار عصبانی شد؛ به گونه ای که الواح را به کناری افکند: و ألقی الألواح و أخذ برأس أخیه یجره إلیه.(5) سراغ برادرش هارون رفت و سر او را گرفت و با عصبانیت به سوی خود کشید و از او بازخواست کرد چرا اجازه دادی مردم گم راه شوند: أفعصیت أمری.(6) اینجاست که فرق میان شنیدن و دیدن آشکار می شود. خدای تعالی ماجرای گوساله پرستی قوم موسی را به او خبر داده بود. حضرت موسی نیز در این باره هیچ شکی نداشت؛ زیرا این خبر از جانب خدا بود. وقتی موسی علیه السلام خبر را شنید، چندان آثار غضب در او ظاهر نشد؛ اما زمانی که بازگشت و با چشم خود دید که مردم گوساله می پرستند، برآشفت و نتوانست تحمل کند؛ سراغ برادر خود رفت و به او اعتراض کرد.(7)
خداوند متعال آدمی را به گونه ای آفریده است که وقتی چیزی را می بیند یا منظره ای را مشاهده می کند، اثری می پذیرد که هیچ گاه گفته ها، شنیده ها و دانسته ها چنان تأثیری ندارند. بازسازی یک صحنه - در قالبهای سنتی یا با روشهای جدید و به صورت نمایش و فیلم - اثری دارد که گفتن و دانستن نمی تواند چنین اثری برجای گذارد. نمونه این مسئله را دوست داران و عاشقان امام حسین علیه السلام بارها تجربه کرده اند. وقتی مرثیه خوانان در مجالس عزاداری مرثیه می خوانند، به خصوص اگر لحن خوبی داشته باشند و داستان کربلا را به صورت جذابی بیان کنند، بی اختیار اشکها بر گونه ها جاری می شود. این شیوه می تواند در تحریک احساسات مردم تأثیری داشته باشد که خواندن در کتاب و دانستن، ندارد. با این توضیحات روشن می شود که ما افزون بر اینکه باید بدانیم چرا امام حسین علیه السلام قیام کرد و چرا مظلومانه شهید شد، باید این موضوع به گونه ای بازسازی شود که عواطف و احساساتمان را برانگیزد. هر قدر این بازسازی در برانگیخته کردن عواطف و احساسات ما مؤثرتر باشد، حادثه عاشورا در زندگی ما مؤثرتر خواهد بود. بنابراین صرف بحث و بررسی عالمانه واقعه عاشورا نمی تواند نقش عزاداری را ایفا کند. باید صحنه هایی در اجتماع به وجود آید که احساسات مردم را تحریک کند. باید صحنه هایی در اجتماع به وجود آید که احساسات مردم را تحریک کند. همین که مردم وقتی صبح از خانه بیرون می آیند مشاهده می کنند که شهر سیاه پوش و پرچمهای سیاه نصب شده است، این دگرگونی دلها را منقلب می سازد. گرچه مردم بدانند فردا محرم است، دیدن پرچم سیاه اثری در دل آنان می گذارد که دانستن اینکه فردا روز اول ماه محرم است، ندارد. راه انداختن دسته های سینه زنی با شور و هیجان می تواند آثاری در پی داشته باشد که هیچ کار دیگری چنین اثری ندارد.
این امر در نهضت امام خمینی قدس سره به روشنی قابل مشاهده است. در دوران نهضت، نام سیدالشهدا علیه السلام و عزاداری سیدالشهدا علیه السلام در ماه محرم و صفر بود که مردم را به حرکت وامی داشت. هر کاری که عواطف و احساسات مردم را تحریک کند، می تواند در عمل و رفتار تأثیرگذار باشد. بر این اساس باید کاری کرد که عواطف به حرکت درآید. از این روست که امام خمینی قدس سره بارها فرموده است: «آنچه داریم از محرم و صفر داریم»(8) و اصرار می ورزید که عزاداری امام حسین علیه السلام به همان شیوه سنتی برگزار شود.(9) تأملی در تاریخ سیزده قرن گذشته نشان می دهد که این امور نقش عظیمی در برانگیختن احساسات و عواطف دینی مردم ایفا می کنند. همچنین می توان گفت بیشتر پیروزیهای نهضت امام خمینی قدس سره و دوران جنگ، بر اثر شور و نشاط ایام عاشورا و به برکت نام سیدالشهداء علیه السلام حاصل شده است؛ و اگر بگوییم در هیچ مکتب یا جامعه ای چنین عامل محرکی وجود ندارد، سخنی به گزاف نگفته ایم.

3. چرا باید به یاد وقایع عاشورا فقط عزاداری کرد؟

همان گونه که گذشت باید در جامعه عواملی ایجاد کرد تا احساسات و عواطف دینی مردم را تحریک کند و آنان را برانگیزاند تا به هدف او علاقه مند شوند و راه سیدالشهداء علیه السلام را ادامه دهند. اما موضوع دیگری در اینجا مطرح می شود: آیا یگانه راه برانگیختن احساسات و عواطف عزاداری و گریه بر امام حسین علیه السلام است؟ عواطف مردم را با مراسم جشن و سرور نیز می توان تحریک کرد. در ایام ولادت و از جمله میلاد سیدالشهدا علیه السلام، و آن گاه که مراسم جشن برگزار می شود و اشعاری در مدح آن بزرگوار خوانده می شود، مردم شور و نشاط می یابند و عواطفشان برانگیخته می شود. با وجود این چرا برای تحریک احساسات، از مراسم شاد استفاده نمی شود؟ چرا باید برای این کار فقط به مراسم عزاداری و سینه زنی و زنجیرزنی پرداخت؟ آیا نمی توان به جای این کارها جشن گرفت و سرود خواند تا احساسات مردم تحریک شود؟
باید توجه داشت که احساسات و عواطف انواع مختلفی دارد، و تحریک هر کدام از آنها باید به نحوی متناسب صورت گیرد. شهادت ابا عبدالله علیه السلام واقعه ای بود که در تاریخ اسلام مهم ترین نقش را ایفا کرد و مسیر تاریخ اسلام را تغییر داد. شهادت آن حضرت درسی برای حرکت، برای نهضت، برای مقاومت و برای استقامت تا روز قیامت به انسانها آموخت. از این روی، برای تجدید خاطره این حادثه بزرگ، جشن و شادی مناسب نیست، باید کاری کرد که حزن مردم برانگیخته شود؛ اشکها از دیده ها جاری گردد؛ و شور و عشق در دلها پدید آید. در این باره، چیزی که می تواند چنین نقشی ایفا کند، همین مراسم عزاداری و گریستن و گریاندن دیگران است؛ در حالی که برگزاری جشن و شادی هیچ گاه چنین تأثیری نمی تواند داشت. خنده و شادی هرگز انسان را شهادت طلب نمی سازد و او را به صحنه جهاد نمی کشاند. عشق به امام حسین علیه السلام و عبرت گرفتن از حادثه عاشورا بود که سختیها و مصیبتهای هشت سال جنگ را بر مردم ایران هموار ساخت. روحیه جهاد و شهادت از سوز، اشک، شور و عشق پدید می آید، و عزاداری امام حسین علیه السلام بهترین راه وصول به این روحیه است.

4. چرا باید دشمنان امام حسین علیه السلام را لعن کرد؟

چنین پرسشی را غالباً منافقان، به ویژه منافقان مدرن، مطرح می سازند. آنان می گویند: ما می پذیریم که بیان تاریخ شهادت امام حسین علیه السلام حرکت آفرین است و باید آن را در خاطره ها زنده نگاه داشت و به یاد امام حسین علیه السلام عزاداری کرد؛ اما در عزاداریهای سنتی افزون بر یاد کرد خاطره آن حضرت و گریه بر شهادت او، لعن و نفرین بر دشمنانش نیز صورت می گیرد، و این امر، نوعی خشونت با دیگران به شمار می آید که از جمله احساسات منفی است و با منش «انسان مدرن» نمی سازد. آیا برای فرونشاندن احساسات، افزون بر گریه و عزاداری، لازم است دشمنان را نیز لعن کرد و جمله أتقرب الی الله... بالبرائة من اعدائک را بر زبان جاری ساخت.(10) چرا باید در زیارت عاشورا صد مرتبه دشمنان امام حسین علیه السلام را لعن کرد؟ آیا بهتر نیست به جای صد مرتبه لعن دشمنان، صد مرتبه سلام بر امام حسین علیه السلام بفرستیم؟ در این عصر، باید با شادی و لبخند با مردم رفتار کرد و از صلح و آشتی سخن گفت، و امروزه تبرا از کسانی که هزار و چهار صد سال پیش، امام حسین علیه السلام را کشتند، پسندیده نیست. با نظر به اینکه اسلام، دین محبت و رأفت و رحمت است، بهتر آنکه، طریق صلح و آشتی و محبت در پیش گیریم.
همان گونه که سرشت انسان تنها از شناخت و اندیشه شکل نگرفته و بخشی از آن را احساسات تشکیل داده است، احساسات و عواطف نیز به احساسات مثبت محدود نیست. انسان موجودی است که هم احساس و عاطفه مثبت و هم احساس و عاطفه منفی دارد. همان گونه که شادی در وجود انسان هست، غم نیز در نهاد او وجود دارد. خداوند انسان را چنین آفریده است. هیچ انسانی نمی تواند بدون غم یا بدون شادی زندگی کند. همان گونه که خداوند استعداد خندیدن را در انسان نهاده، استعداد گریستن را نیز به او عطا فرموده است، و همچنان که در جای خود خندیدن خوب است، گریستن نیز در جای خود پسندیده است. تعطیل کردن بخشی از سرشت و نهاد انسان و به کار نگرفتن استعدادهای خدادادی معقول نیست. بر این اساس، همین که خدا در نهاد انسان استعداد گریستن را نهاده، دلیلی است بر اینکه گریستن او نیز در مواردی لازم است و این استعداد در وجود وی لغو و بیهوده نیست. بنابراین با توجه به حکمتی که وجود این احساس در نهاد انسان دارد، می توان گفت که گریه در زندگی انسان، برای خود جایگاهی خاص دارد که از جمله می توان به مواردی چون گریه برای خدا به دلیل خوف از عذاب یا شوق با لقای الاهی، گریه به خاطر شوق لقای محبوبی که در تکامل انسان نقش دارد و گریه بر اثر از دست رفتن محبوب اشاره کرد. طبیعت انسان چنان است که در مواردی رقت قلب پیدا می کند و بر اثر آن، گریه سر می دهد.
خداوند متعال محبت را در انسان آفریده است که تا به کسانی که به او خوبی می ورزند و به کسانی که کمالی دارند - خواه این کمال جسمانی باشد خواه عقلانی یا روانی - ابراز علاقه و محبت کند. وقتی انسان در می یابد که در جایی کمالی یا صاحب کمالی یافت می شود، به طور فطری به آن کمال و صاحب کمال محبت و علاقه پیدا می کند. نقطه مقابل محبت، بغض و کینه است. همان گونه که انسان، به طور فطری، کسانی را که به او خوبی و خدمت می کنند دوست می دارد، همچنین سرشت او چنان است که کسانی را که به او ضرر و زیان می زنند، دشمن بدارد. البته ضررهای مادی و دنیوی برای مؤمن اهمیت چندانی ندارد؛ و دنیا در نظر مؤمن، ارزش ذاتی ندارد؛ اما ضررهای معنوی که متوجه سعادت ابدی انسان است، قابل اغماض و گذشت نیست. قرآن می فرماید:
إن الشیطان لکم عدو فاتخذوه عدوا؛(11) شیطان دشمن شماست، شما هم با او دشمنی کنید.
از این روی، با شیطان نمی توان کنار آمد. در غیر این صورت، انسان نیز شیطان می شود. اگر دوستی با اولیا و دوستان خدا امری بایسته است دشمنی با دشمنان خدا نیز ضرورت دارد. این امری فطری، و عامل تکامل و سعادت انسان است. اگر «دشمنی» با دشمنان خدا مطرح نشود، به تدریج، رفتار با آنان دوستانه شده، فرد بر اثر معاشرت با آنان، رفتار سخنانشان را می پذیرد، و رفته رفته، شیطانی همچون آنان می گردد. بهترین شاهد این مدعا، فرمایش قرآن است:
و إذا رأیت الذین یخوضون فی آیاتنا فأعرض عنهم حتی یخوضوا فی حدیث غیره؛(12) هرگاه دیدی کسانی درباره دین بدگویی و به آن اهانت می کنند (با زبان مسخره و استهزا درباره دین سخن می گویند) به آنان نزدیک نشو (هر چه گفتند، گوش نده) تا زمانی که به بحث دیگری بپردازند.
و در جای دیگر می فرماید:
و قد نزل علیکم فی الکتاب أن إذا سمعتم آیات الله یکفر بها و یستهزأ بها فلا تقعدوا معهم حتی یخوضوا فی حدیث غیره؛(13) و البته [خدا] در کتاب [قرآن ] برای شما نازل کرده که: هرگاه شنیدید آیات خدا مورد انکار و ریشخند قرار می گیرد، با آنان منشینید تا به سخنی غیر از آن درآیند.
بعد می فرماید: اگر کسانی این نصیحت را گوش نکردند، باید بدانند که عاقبت به آنها محلق خواهند شد، و إن الله جامع المنافقین والکافرین فی جهنم جمیعا.(14) سرانجام کسانی که به استهزاکنندگان دین محبت می ورزند و به آنان روی خوش نشان می دهند، این است که به تدریج سخنان استهزاکنندگان بر آنان اثر می گذارد. هنگامی که چنین شد، شک در دلها پدید می آید و در این حال، دم زدن از ایمان، نفاق است. اظهار مسلمانی در صورتی که ایمان در دل نباشد عین نفاق است. به فرموده قرآن، کسانی که در دنیا به سبب هم نشینی با کافران منافق می شوند، در آخرت نیز همراه کافران داخل جهنم خواهند شد.
به عبارت دیگر، دشمنی با معاندان نوعی آمادگی دفاعی در مقابل خطرات پدید می آورد. بدن مادی انسان نیز چنین است: همان گونه که عامل جذب کننده ای دارد که مواد مفید را جذب می کند، دستگاه دفاعی ای نیز دارد که سموم و میکروبها را دفع می کند؛ دستگاهی که با میکروب مبارزه می کند و آن را از بین می برد. گلبولهای سفید در بدن این وظیفه را بر عهده دارند. اگر دستگاه دفاعی بدن ضعیف شود، میکروبها رشد می کنند و رشد آنها به بیماری انسان می انجامد. انسان بیمار نیز ممکن است با مرگ مواجه گردد. از این روی، بدن به طور طبیعی نمی تواند با میکروب رفتار مسالمت آمیز داشته باشد، و در غیر این صورت، سلامت بدن به مخاطره می افتد.
از جمله سنتهای حکیمانه الاهی این است که برای هر موجود زنده ای دو سیستم در نظر گرفته است: یکی برای جذب، و دیگری برای دفع. همان گونه که جذب مواد مورد نیاز برای رشد هر موجود زنده ای لازم است، دفع سموم و مواد زیان بار نیز ضرورت دارد. اگر بدن سموم را دفع نکند، آدمی نمی تواند به حیات خود ادامه دهد.
به طور کلی، تمام موجودات زنده قوه دافعه دارند. نقش قوه دافعه در موجودات زنده، به ویژه حیوانات و انسانها این است که مواد زیان بار را از بدن بیرون بریزند. دستگاههایی نظیر کلیه و مثانه، به طور عادی این وظیفه را در بدن بر عهده دارند. اما آن گاه که میکروبهای خارجی حمله ور شوند، گلبولهای سفید فعال می شوند و با میکروبها جنگیده، آنها را از بین می برند. در روح انسان نیز چنین استعدادی وجود دارد. جاذبه روانی باعث می شود کسانی را که برای او مفید هستند دوست بدارد و خود را به آنان نزدیک سازد و از ایشان علم، کمال، ادب، معرفت و اخلاق بیاموزد. این جاذبه موجب می شود که کارهای پسندیده و نیک، برای انسان خوشایند باشد، و او افراد صالح و کسانی را که منشأ کمال اند و در پیشرفت جامعه مؤثرند، دوست داشته باشد. در مقابل، لازم است کسانی که در سرنوشت جامعه نقش مثبتی نداشته، بدان ضرر می رسانند، برخورد منفی داشته باشد. خدای تعالی می فرماید:
قد کانت لکم اسوة حسنة فی إبراهیم و الذین معه إذ قالوا لقومهم إنا برآؤا منکم و مما تعبدون من دون الله کفرنا بکم و بدا بیننا و بینکم العداوة و البغضاء أبدا حتی تومنوا بالله وحده؛(15) قطعاً برای شما در [پیروی از] ابراهیم و کسانی که با اویند سرمشقی نیکوست: آن گاه که به قومشان [که بت پرست بودند ]گفتند: ما از شما و آنچه غیر از خدا می پرستید، بیزاریم. ما شما را طرد می کنیم و میان ما و شما تا ابد دشمنی و عداوت برقرار است، مگر اینکه به خدای یگانه ایمان بیاورید.
حضرت ابراهیم علیه السلام در فرهنگ اسلامی جایگاهی بس رفیع دارد و خدای تعالی به پیامبر اکرم صلی الله علیه و اله دستور می دهد که از آیین ابراهیم علیه السلام پیروی کند: ثم أوحینا إلیک أن اتبع ملة إبراهیم حنیفا.(16) اسلام هم نامی است که حضرت ابراهیم علیه السلام برای این دین و آیین داده است؛ چنان که قرآن کریم می فرماید: هو سماکم المسلمین من قبل.(17)
دشمنی و کینه ما با دشمنان اسلام و بیزاری مان از امریکا به تأسی از حضرت ابراهیم علیه السلام است. قرآن به ما دستور می دهد، به پیروی از ابراهیم علیه السلام، عداوت و بیزاری خود را با دشمنان اسلام، به صراحت ابراز کنیم. همه جا نباید لبخند زد، بلکه در بعضی موارد باید عبوس بود و اخم کرد. فروع دین ده قسم است و در کنار اقسامی چون نماز، روزه و حج، تولا و تبرا نیز دو قسم به شمار می آیند که مسلمانان می باید همچون سایر واجبات، بدانها اهتمام ورزند. تولا و تبرا یعنی باید دوستان خدا را دوست داشت و با دشمنان خدا دشمنی ورزید. اگر دشمنی با دشمنان خدا نباشد، دوستی دوستان نیز از بین خواهد رفت. چنان که اگر دستگاه دفاعی بدن نباشد، دستگاه جذب بدن نیز نابود می شود. آنچه باید بدان اهتمام داشت اینکه جایگاه جذب و دفع درست شناخته شود؛ چه گاه امور مشتبه می شوند و در موقعیتی که باید جذب صورت گیرد، دفع تحقق می یابد؛ مثلاً در حق کسی که به اشتباه و از روی ناآگاهی، سخن گفته یا لغزشی از او سر زده و بعد پشیمان شده است، یا پس از بیان و حل شبهه، خطا و اشتباه خود را دریافته، به حق اذعان می کند، نباید رفتار منفی و دفعی داشت. نباید به صرف ارتکاب گناهی، کسی را از جامعه طرد کرد، بلکه می باید با مهربانی با او رفتار کرد و درصدد اصلاح او برآمد؛ چرا که او همچون یک بیمار است و باید به معالجه اش پرداخت. چنین مواردی جای دفع و اظهار دشمنی نیست. اما اگر کسی عمداً و به طور علنی، گناه را در جامعه رواج دهد، این عمل خیانت به شمار می آید و حاکی از خباثت و پلیدی اوست. رفتار با چنین شخصی می باید متفاوت با رفتار با کسی باشد که از روی اشتباه مرتکب گناهی شده است. چنان که خدای تعالی درباره دشمنان کینه توز و قسم خورده اسلام می فرماید:
ولن ترضی عنک الیهود و لا النصاری حتی تتبع ملتهم؛(18) [ای پیامبر] یهود و نصار هیچ گاه از تو خشنود نخواهند شد، مگر اینکه از آیین آنان پیروی کنی.
و در جای دیگر می فرماید: و لا یزالون یقاتلونکم حتی یردوکم عن دینکم إن استطاعوا؛(19) همواره با شما می جنگند تا اینکه اگر بتوانند شما را از دینتان برگردانند.
پس نمی توان با چنین دشمنانی آشتی کرد و به روی آنان لبخند زد؛ زیرا تنها چیزی که آنان را راضی و خشنود می سازد، مرگ شخصیت دینی و زوال آیین اسلام است، و حتی مرگ جسم و روح مسلمانان آنان را راضی نمی کند. برخورد صحیح با آنان همان اظهار بغض و غضب و دشمنی است.
بنابراین می توان گفت بزرگداشت شهادت سیدالشهدا علیه السلام و اقامه مراسم عزاداری به نوعی بازسازی مرام حسینی است، تا از آن به بهترین شکل استفاده شود. در این مقام، نباید به بحثهای علمی اکتفا کرد؛ زیرا برانگیخته شدن عواطف و احساسات، امری بایسته است. عواطف نیز منحصر در عواطف مثبت نیست، و زنده نگاه داشتن خاطره سیدالشهدا علیه السلام و مظلومیت او تنها از طریق شور و هیجان و برانگیختن احساسات و اظهار حزن و گریه و برگزاری سوگواری امکان پذیر است. در نتیجه، همراه درود و سلام بر حسین علیه السلام و یاران شهیدش، باید دشمنان اسلام و خداوندند، لعن و نفرین کرد؛ و بلکه لعن دشمن می تواند مقدم بر درود و سلام بر حسین علیه السلام باشد؛ زیرا قرآن اول می فرماید: أشداء علی الکفار،(20) و بعد می فرماید: رحماء بینهم.(21) بنابراین همراه با ولایت، تبرا و بیزاری از دشمنان اسلام نیز ضروری است.