فهرست کتاب


دیوان اشعار

شیخ محمد حسین غروی اصفهانی معروف به کمپانی

باز در مدح خاتم اوصیاء حضرت ولی عصر عج

قصیده

بر هم زنید یاران، این بزم بی صفا را - مجلس صفا ندارد، بی یار مجلس آرا
بی شاهدی و شمعی هرگز مباد جمعی - بی ناله شور نبود، مرغان خوش نوا را
بی نغمه دف و چنگ، مطرب به رقص ناید - وجد سماع باید، کز سر برد هوا را
جام مدام گلگون، خواهد حریف موزون - بی می مدان تو میمون، جام جهان نما را
بی سرو قد دلجوی هرگز مجو لب جوی - بی سبزه خطش نیست، آب روان گوارا
بی چین طره یار، تاتار کم ز یک تار - بی موی او به مویی، هرگز مخر ختا را
بی جامی و مدامی، هرگز نپخته خامی - تا کی به تلخ کامی، سر می بری نگارا
از دولت سکندر، بگذر برو طلب کن - با پای همت خضر، سرچشمه بقا را
بر دوست تکیه باید بر خویشتن نشاید - موسی صفت بیفکن از دست خود عصا را
یگانه باش از خویش، وز خویشتن میاندیش - جز آشنا نبیند، دیدار آشنا را
پروانه وش ز آتش، هرگز مشو مشوش - دانند اهل دانش عین بقا، فنا را
داروی جهل خواهی، بطلب ز پادشاهی - کاقلیم معرفت را امروزه اوست دارا
دیباچه معارف، سر دفتر صحایف - معروف کل عارف، چون مهر عالم آرا
عنوان نسخه غیب، سر کتاب لاریب - عکس مقدس از عیب، محبوب دلربا را
ناموس اعظم حق، غیب مصون مطلق - کاندر شهود اویند، روحانیان حیارا**حیارا: حیران، سرگردان.
***
آیینه تجلی، معشوق عقل کلی - سرمایه تسلی، عشاق بی نوا را
اصل اصیل عالم، فرع نبیل خاتم **فرع نبیل خاتم: شاخه هوشیاری و زکات خاتم الانبیا صلی الله علیه و آله و سلم.
*** - فیض نخست اقدام، سر عیان خدا را
در دست قدرت او، لوح قدر زبون است - با کلک همت او، وقعی مده قضا را**یعنی اگر همت آن بزرگوار بر چیزی قرار گیرد، قضا و قدر الهی به حرمت آن جناب تغییر می کند.
***
ای هدهد صبا گوی، طاووس کبریا را - بازآ که کرده تاریک زاغ و زغن فضا را
ای مصطفی شمائل، وی مرتضی فضائل - وی احسن الدلائل یاسین و طا و ها**طا و ها: طه است که جهت جور در آمدن وزن شعری اینگونه گفته اند.
*** را
ای منشی حقائق، وی کاشف دقائق - فرمانده خلائق، رب العلی علا را**رب العلی: پرونده و تربیت کننده عالی مقدار ساکنان عالم بالا.
***
ای کعبه حقیقت، وی قبله طریقت - رکن یمان ایمان، عین الصّفا صفا را
ای رویت آیه نور، وی نور وادی طور - سر حجاب مستور، از رویت آشکارا
ای معدلت پناهی، هنگام دادخواهی - اورنگ پادشاهی، شایان بود شما را**معدلت پناهی: عدالت پناه اوست. اورنگ: تخت، سریر، شایان: شایسته.
***
انگشتر سلیمان، شایان اهرمن نیست - کی زیبد اسم اعظم، دیو و دَدِ دغا را
از سیل فتنه کفر، اسلام تیره گون است - دین مبین زبون است، در پنجه نصارا
ای هر دل از تو خرم، پشت و پناه عالم - بنگر دچار صد غم، یک مشت بی نوا را
ای رحمت الهی، دریاب مفتقر را - شاها به یک نگاهی بنواز این گدا را

ایضاً در مدح حضرت حجت عج

قصیده

ای حریمت کعبه توحید را رکن یمان - آستانت مستجار است و درت دارالامان
پیش کرسی جلالت عرش کمتر پایه ای - بیت معمور جمالت قبله هفت آسمان
چرخ اعظم همچو گویی در خم چوگان توست - خرگهت را کهکشان آسمان یک ریسمان
شاهبازان فضای قدس را عنقاء قاف - یکّه تازان محیط معرفت را قهرمان
شاهد زیبای بزم جمع جمع و شمع جمع - دره بیضای وحدت ناظم عقد جمان **عقد جمان، گردنبند لؤلؤ و مروارید.
***
هیکل جود و فتوت را تویی انسان عین - خانه وحی و نبوت را چرخ دودمان
چیست با فرمان تو کلک قضا، لوح قدر - هر که در دیوان تو خدمتگزار و ترجمان
فیض سبحانی و آن لا هوت ربّانی قرین - امر کاف و نون و آن عزم همایون توأمان
مادر گیتی طفیل طفل مطبخ خانه ات - خوان احسان تو را، آباء علوی میهمان
در گلستان حقایق شاخه طوبی تویی - در چمنزار معارف قد تو سرو چمان
ای طلعت صورتی بیرون ز مرآت خیال - وی به رفعت سر معنایی که ناید در گمان
قاب قوسین دو ابروی تو ای رفرف سوار - عالمی را می زند بر هم به آن تیر و کمان
شاه اقلیم ولایت مالک کون و مکان - خسرو ملک هدایت صاحب عصر و زمان
قطب اقطاب طریقت یا مدار معرفت - حامل سر حقیقت یا محل ایتمان **ایتمان: محل امید و اعتماد.
***
ای کفیل دین و آئین، حافظ شرع مبین - کس نداده جز تو میثاق الهی را ضمان
حجت حق بر جهان و بهجت کون و مکان - گلشن دین از تو خرم روح ایمان شادمان
مردم چشم **مردم چشم: مردمک چشم.
*** دو گیتی روشن از دیدار توست - همتی ای روشنایی بخش چشم مردمان
بار بربستند از این دنیای دون جانهای پاک - یک جهانی جانی، برای یک جهانی جان، بمان
ای خداوند حرم، ای محرم اسرار غیب - تا به کی باشد حرم، در دست این نامحرمان؟
باز شد بیت الصمد بیت الصنم یا للأسف - کاسر الاصنام کو؟ شاها تویی دست همان **یعنی باز هم خانه خداوند صمد تبدیل به بتخانه شد، چقدر مایه تاسف است! کاسر الاصنام یعنی شکستنده بتها کو؟ تو همان دست شکننده بتها هستی ای پادشاه عالم.
***
خانه های قدس حق را پای پیلان محو کرد - خاندان نجد را ایزد کند بی خانمان **خانه های قدس... منظور حرم های شریف چهار امام و همه بزرگان خاندان وحی است که بدست خاندان نجد (آل سعود) و فرقه ضاله و هابیت ویران شدند.
***
خانه هایی را که برتر بود از سبع شداد - خانه هایی را که بودی رشک جنات ثمان **سبع شداد: افلاک هفتگانه، بعضی به معنای باغهای ارم نیز آورده اند، که شداد خواست شبیه بهشت بسازد.
***
خسروا صبر و تحمل پیشه کردن تا به کی؟ - تیشه بی اندیشه زن بر ریشه این ظالمان
پادشاها! در کجا بودی زمین کربلا؟ - کان شه مظلوم بی یاور به چنگ طاغیان
گرچه در معنی جوابش را همی گفتی به جان - لیک در صورت نبودی یار او را در عیان

در مدح حضرت حجت عج

غزل پیوسته

ای شمع جهان افروز بیا - وی شاهد عالم سوز بیا
ای مهر سپهر قلمرو غیب - شد روز ظهور و بروز بیا
ای طایر اسعد فرخ رخ - امروز تویی فیروز بیا
روزم همه از شب تیره تر است - ای خود شب ما را روز بیا
ما دیده به راه تو دوخته ایم - از ما همه چشم مدوز، بیا
عمری است گذشته به نادانی - ای علم و ادب آموز بیا
شد گلشن عمر خزان از غم - ای باد خوش نوروز بیا
من مفتقر رنجور توام - تا جان به لب است هنوز بیا

* * *

ای خاک درت جام جم ما - آیا خبرت هست از غم ما؟
ما جمله اسیر کمند توایم - آسوده تو از بیش و کم ما
ای سینه لبالب از غم تو - وز ناله و آه دمادم ما
با ساز غمت دمساز شدیم - ای راز و نیاز تو محرم ما
درد تو علانیه عین دوا - زخم تو معاینه مرهم ما
لطف تو نشان بهشت برین - قهر تو عذاب جهنم ما
پیمان شکنی ز طریقت نیست - ماییم و طریقه محکم ما
خرم دل مفتقر از غم توست - فریاد از این دل خرم ما

* * *

ای مرهم سینه خسته ما - وی مونس قلب شکسته ما
ما بلبل شورانگیز توئیم - ای تازه گل نو رسته ما
در نغمه گری دستان تواند - در گلشن وحدت دسته ما
پیوسته بود با نفخه صور - این زمزمه پیوسته ما
برخاسته تا افقِ گردون - فریاد ز بخت نشسته ما
کی حلقه شود در گردن یار - ای دست به گردن بسته ما
از مفتقر این غوغا چه عجب - وز این غزل بر جسته ما

* * *

در عشق تو شهره آفاقم - دیوانه حلقه عشّاقم
گر جلوه کنی ز رواق دلم - بیزار ز حکمت اشراقم
از قید هوی گر باز شوم - شهباز اریکه اطلاقم **اریکه: تخت، صندلی پادشاهان. اطلاق: رهایی، آزادی.
***
جز خال و خط تو نمی بینم - طغرای صحیفه اوراقم
از خلق کریم تو می طلبم - راهی به مکارم اخلاقم
در حسن تو را چون جفتی نیست - البته ز طاقت من طاقم
سرگشته کوی توام چه کنم - با این هوس دل مشتاقم
ای فاقه و فقر تو مایه فخر - من مفتقرم، من مشتاقم

* * *

صبای خم تو خرابم کرد - سودای غم تو کبابم کرد
زد آتش عشق چنان شرری - در من که سراپا آبم کرد
دریای غمت متلاطم شد - چندان که به مثل حبابم کرد
آن غمزه ز تاب و توانم کرد - و آن طره به پیچش و تابم کرد
و آن غمزه مست به شیرینی - آسوده ز شور شرابم کرد
مخموری نرگس بیدارش - از نشئه خویش به خوابم کرد
رمزی ز اشاره ابرویش - عارف به خطا و صوابم کرد
من مفتقرم لیک از کرمش - گنجینه در خوشابم کرد

* * *

عمری است که دست و گریبانم - با بخت سیاه و رقیبانم
هر دیده که روز سیاهم دید - پنداشت که شام غریبانم
بیمار مسیح دمی هستم - نوبت نرسد به طبیبانم
من بنده واله عشق توام - بیزار ز ساده فریبانم
از عشق تو بی خرد و ادبم - هر چند ادیب ادیبانم
پیمانه ز می چو لباب شد - حاشا که دگر ز لبیبانم
از مفتقر این همه دوری چیست؟ - آخر نه مگر ز قریبانم؟

* * *

مهر تو رسانده به ماه مرا - وز چه به ذروه جاه مرا
افسوس که طالع تیره من - بنشاند به خاک سیاه مرا
جز خرقه فقر و فنا نبود - تشریف عنایت شاه مرا
عمری به درش بردیم پناه - نگرفت دمی به پناه مرا
در رهگذرش چون خاک شدم - بگذشت و نکرد نگاه مرا
چون گرد دویدم در عقبش - بگذشت و گذاشت به راه مرا
سوزاند مرا چندان که نماند - جز شعله ناله و آه مرا
من سوخته تو و مفتقرم - دیگر مستان به گناه مرا

* * *

ای بسته بند هوی و هوس - جهدی تا هست این نیم نفس
ای طوطی شکّرخا تا کی - با زاغ و زغن باشی به قفس
از شاخه گل پوشیده نظر - سودا زده هر خاری و خس
هر لاشه نباشد طعمه شیر - عنقا نرود به شکار مگس
دولت در سایه شاهین نیست - سلطان هما را زیبد و بس
کاری ز تو هیچ نرفت از پیش - رحمی بر خویش بکن زین بس
گر خود نکنی بر خود رحمی - امّید مدار ز دیگر کس
ای دوست ندارد مفتقرت - فریاد رسی تو به دادش رس

* * *

تا نخل امیدم را تو بری - شیرین تر از این نبُود ثمری
اندر نظر ارباب کمال - حاشا که چو عشق بود هنری
در منطقه اش فلک الافلاک - نبود جز حلقه مختصری
عشق است نشانه انسانی - عشق است ممیّز دیو و پری
تا در طلب آب و علفی - حیوانی و در شکل بشری
از خط طریقت دور استی - وز علم و حقیقت بی خبری
ای ماه جهان افروز بکن - بر بام سیه رویان گذری
من مشتری تو و مفتقرم - خو کرده چو زهره به نغمه گری

* * *

هر کس که به عهد وفا نکند - پس دعوی صدق و صفا نکند
عشق تو قرین بسی رنج است - رنجور تو فکر دوا نکند
تلخی ز تو ای شیرین جهان - سهل است ولیک خدا نکند
با این همه بی سر و سامانی - دل جز کوی تو هوا نکند
لعل نمکین تو را حقی است - تا کس نمکیده ادا نکند
با غمزه تو دل غمزاده ام - یک لحظه امید بقا نکند
امّید که دست مرا تقدیر - از دامن دوست جدا نکند
تا مفتقر از تو رعایت دید - بیمی از فقر و فنا نکند

* * *

آن دل که به یاد شما نبُود - شایسته هیچ بها نبُود
از هاتف غیب شنیدستم - حرفی که مجال خطا نبود
آن دل نه دل است که آب و گل است - گر طور تجلی ما نبود
درد دل عاشق بی دل را - جز جلوه یار دوا نبود
افسوس که خاطر شاطر شاه - گاهی به خیال گدا نبود**شاطر: چالک، تیز و تند.
***
با لاله روی تو محرم شمع - ما محرومیم و روا نبود
در حلقه زلف تو دست زدن - جز قسمت باد صبا نبود
مهجورم و مفتقرم لیکن - در کار تو چون و چرا نبود

* * *

چشمی که ز عشق نمی دارد - از لؤلؤ تر چه کمی دارد
هر کس که غم تو به سینه گرفت - دیگر به جهان چه غمی دارد
آن دل که ز یاد تو یافت صفا - خوش باد که جام جمی دارد
با لعل تو هر که بود همدم - هر لحظه مسیح دمی دارد
هر کس که فدای وجود تو شد - در ملک عدم قدمی دارد
آن کس که ز جام تو کامی دید - ناکامی خویش همی دارد
خود بین ز طهارت محروم است - در کعبه دل صنمی دارد
این طرفه حدیث ز مفتقر است - کز لوح قدم رقمی دارد

* * *

هر کس خط و خال تو می جوید - جز خطه عشق، نمی پوید
آن دل که چو شمع، بود روشن - جز لاله عشق، نمی بوید
آری ز زمین دل عاشق - جز مهر گیاه نمی روید
هر کس که به سر دارد شوری - جز از غم یار نمی موید
فرهاد لب شیرین دهنان - شرط است که دست از جان شوید
جز مفتقر تو کسی خبری - از سنت عشق نمی گوید

* * *

با نیک و بد دنیا خوش باش - چون باده صافی بی غش باش
بر خاک چو آب برم آرام - وز باد هوی، نه چون آتش باش
از خلق زمانه کناره بگیر - یا با همگی به کشاکش باش
با مردم نادان کلّه مزن - تسلیم کن و بز اخفش باش **بز اخفش: اخفش یکی از نحویین بوده و بزی داشته که هر وقت می خواسته چیزی را برای خود حلاجی و تفهیم کند، از بزش که سرش را بالا و پایین می برده تایید می گرفته.
***
از دیو طبیعت دوری کن - دیوانه یار پریوش باش
جمعیت خاطر اگر طلبی - چون زلف نگار مشوش باش
گر نقش و نگار همی جویی - از اشک و سرشک منقش باش
چون مفتقر اندر کوی وفا - از روی نیاز بلاکش باش

* * *

افسوس که گوهر نفس نفیس - از کف دادی به متاع خسیس
از یوسف عشق گذشته به هیچ - با گرگ هوی همراز و انیس
بستی ز بساط سلیمان چشم - با دیو طبیعت گشته جلیس
دردی که تو راست دوا نکند - صد جالینوس و ارسطالیس
از بحث و نظر سودی نبری - هر چند کنی عمری تدریس
با صدق و صفا پیوند بکن - زن تیشه به بیخ و بن تلبیس
از مفتقر این رقم کافی - بر لوح دل صافی بنویس

* * *

آن سینه که مهر تو مه دارد - روزی چو شبان سیه دارد
قربان وفای دلی گردم - کو جانب عشق نگه دارد
اقلیم ملاحت را نازم - کامروزه به مثل شه دارد
جانم به فدای زنخدانی - کان یوسف حسن به چَه دارد
در حلقه زلف خم اندر خم - یک سلسله خیل و سپه دارد
شاها دل غمزاده ام گله ها - ز آن صاحب تاج و کله دارد
هر چند که بنده گنهکارم - گر لطف کنی چه گنه دارد
ای سرو سهی قد، مفتقرت - عمری است که چشم به ره دارد

* * *

برقی که ز غمزه مستی زد - آتش در خرمن هستی زد
تا فتنه آن رخ جلوه نمود - بنیاد مرا چه شکستی زد
هندوی دو زلفش آشوبی - در جان یگانه پرستی زد
رفتم که ببوسم پایش را - از بی لطفی سر دستی زد
بالای بلندش را نازم - کز ناز قدم بر پستی زد
صد همچون مفتقر خود را - تیری بفکند و به شستی زد

* * *

یار آنچه به سینه سینا کرد - با این دل سوخته ما کرد
قربان فروغ رخش که مرا - نابود چه طور تجلی کرد
سیلاب غمش از چشمه دل - اشک مژده ام را دریا کرد
بر زخم دلم افشاند نمک - شوری به ملاحت بر پا کرد
گر برد توانایی ز تنم - دل را صد باره توانا کرد
از عشق مرا ز حضیض ثری - برتر از اوج ثریا کرد
صد شکر که طوطی طبع مرا - از نغمه عشق شکرخا کرد
آن سود که مفتقر از تو نمود - جان را با جانان سودا کرد

* * *

هرکس به تو دست تولّی زد - پا بر سر عرش معلی زد
تا با تو دلم همدم شد، دم - از سردنی فتدلّی زد
هر کس که بلی گو شد ز الست - بر نقش جهان رقملا زد
از روی مه تو فروغی بدو - برقی که ز طور تجلی زد
از شعله روی تو عالم سوخت - آتش در بنده و مولی زد
بی عشق تو گمره هر که قدم - در وادی صیام و صلّی زد
دل را به تو هر که تسلّی داد - عشق تو قلم به تسلّی زد
شد مفتقر شیدا، مجنون - در عشق تو نغمه ز لیلی زد

* * *

ای بسته دل اندر خوان طمع - وی خسته تن از پیکان طمع
ای مرغ دلت پیوسته کباب - از نایره سوزان طمع
فریاد که آب رُخت را ریخت - بر خاک مذلت نان طمع
حیف است یوسف طبع عزیز - در بند و غل زندان طمع
از گنج قناعت بی خبری - ای دل که شدی ویران طمع
یا آنکه بنه دندان به جگر - یا آنکه ببند، زبان طمع
بر حالت مفتقرت جانا - رحمی کن و بستان جان طمع

* * *

ای محور دایره ملکوت - سرگشته بادیه ناسوت
تا چند در این قفس خاکی - ای بلبل گلزار جبروت
ای مه که فرو رفتی به محاق **محاق: سه شب آخر ماه که نه در صبح دیده می شود و نه شبانگاه.
*** - یادی بکن از افق لاهوت
در خطه ایمان زن قدمی - تا چند به پیروی طاغوت
که ساغر سبز زمرد رنگ - و آن باده سرخ به از یاقوت
تا روح تو را قوت بخشد - تا آنکه شود جانت را قوت
زان باده عشق خلاصی یافت - از حوت طبیعت، صاحب حوت
از عشق تو در سر مفتقرت - شوری که ندارد تاب سکوت

* * *

ای تاب و توانم را برده - رحمی بر این دل افسرده
برگی از گلشن خرم عمر - باقی بود آن هم پژمرده
خوناب جگر از ساغر دل - در فصل بهار غمت خورده
بیمار توئیم و نپرسیدی - کاین غمزده به شد یا مرده
رنجور، مرنجانیده کسی - آزرده کدام کس آزرده
رفتم به شمار غلامانش - آوخ که به هیچم نشمرده
جانا قدمی نه، مفتقرت - بر خاک درت سر بسپرده

* * *

ای داغ تو لاله باغ دلم - وی سوز تو نور چراغ دلم
ای تر از لطف تو گلشن جان - وی تازه ز قهر تو داغ دلم
سرگشته کوی تو شد دل من - هرگز نروی به سراغ دلم
امید که هیچ مباد تهی - از باده شوق ایاغ دلم
حقا که فراق تن و جانم - خوش تر باشد ز فراق دلم
این نامه شوق از مفتقر است - یعنی که رسول بلاغ دلم

* * *

رسوای زمانه زبانم کرد - فاش این همه راز نهانم کرد
با این همه نتوانم گفت - عشق تو چنین و چنانم کرد
گیرم که زبان بندم از عشق - با اشک روان چه توانم کرد
آهم چو زبانه کشد، بکند - بالاتر از آنچه زبانم کرد
سودای تو در بازار جهان - آسوده ز سود و زیانم کرد
شوری به سرم شیرین دهنی - افکند، و شکر به دهانم کرد
من مفتقر پیرم از غم - عشق تو دوباره جوانم کرد

* * *

آن کیست که بسته بند تو نیست؟ - یا آن که اسیر کمند تو نیست؟
آن دل نه دل است که از خامی - در آتش عشق، سپند تو نیست
از راه سعادت گمراه است - آن کس که ارادتمند تو نیست
لقمان که هزارانش پند است - جز بنده حکمت و پند تو نیست
فرهاد تو را ای شیرین لب - خوشترش ز شکر و قند تو نیست
کوته نظریم و مدیحه ما - زیبنده سرو بلند تو نیست
هر چند دُر افشاند طبعم - لیکن چه کنم که پسند تو نیست
ای مفتقر اینجا رفرف عقل - لنگ است و مجال سمند تو نیست

* * *

گر باده دهد بر باد مرا - از غم بکند آزاد مرا
آن دل که بود از باده خراب - خوش تر ز هزار آباد مرا
ای شاخه شمشاد از غم تو - شادم چون خواهی شاد مرا
ای شاه قلمرو دل چو خوش است - بیداد تو را، فریاد مرا
سودای تو شیره جان من است - با عشق تو مادر زاد مرا
بیمی نکنم از سیل فنا - گر بر کند از بنیاد مرا
من مفتقرم این شور و نوا - آن غنچه خندان داد مرا

* * *

از نرگس مست تو مخمورم - هر چند خرابم، معمورم
از لاله روی تو می سوزم - چونت شمع، و ز سر تا پا نورم
از مهر تو سینا سینه من - از عشق تو چون شجر طورم
عمری بگذشت به مستوری - امروزه به عشق تو مشهورم
تا روز نشور نخواهد رفت - سودای تو از سر پر شورم
با این همه نزدیکی چه کنم - کز ساحت تو بسی دورم
از نیل نوال تو محرومم - وز بزم وصال تو مهجورم
لطفی کن و مفتقر خود را - دریاب که زنده و در گورم

* * *

هر جا که به سوی تو می بینم - یک جا همه روی تو می بینم
دریای محیط دو گیتی را - یک قطره ز جوی تو می بینم
طغرای صحیفه هستی را - در طره موی تو می بینم
ارکان اریکه حشمت را - در کعبه کوی تو می بینم
از صبح ازل تا شام ابد - یک نغمه ز هوی تو می بینم
نبود عجب از خم گردون را - سرشار سبوی تو می بینم
من مفتقر سودا زده را - شوریده بوی تو می بینم

* * *

تا گوهر عشق اندوخته ام - چشم از همه عالم دوخته ام
تا با غم عشق تو ساخته ام - همواره سراپا سوخته ام
تا سینه من سینای غم است - چون نخله طور افروخته ام
از دفتر عشق تو روز نخست - دیباچه غم آموخته ام
با شور غمت سودا زده ام - نقد دل و دین بفروخته ام
هر کس به دلارامی دلشاد - من مفتقر دلسوخته ام

* * *

از یار نیاز ندیده کسی - جز عشوه و ناز ندیده کسی
گویند بسوز و بساز ولی - این سوز و گداز ندیده کسی
یک ساعت جور تو را بر من - در عمر دراز ندیده کسی
باز آی که این همه دوری را - از محرم راز ندیده کسی
جز لطف و نوازش و دلجویی - از بنده نواز ندیده کسی
این شور و نوای عراقی را - در ملک حجاز ندیده کسی
جز از لب مفتقرت هرگز - این نغمه ساز ندیده کسی

* * *

تنها نه منم به کمند هوی - من رام رکُوب العشق هوی **یعنی هر کس بخواهد بر مرکب عشق سوار شود محبوب گردد.
***
از من نه عجب که گنه کارم - وصفی الله عصی فغوی **همانا آدم که برگزیده خدا بود عصیان کرد و راهش را گم کرد.
***
جز اشک و سرشک من از دل من - من حدث عن قلبی و روی؟**چه کسی از دل من خبر دارد و خبر آورده است؟ ***
رنجور تو را بهبودی نیست - اذ لیس لداء الحب دوا**زیرا برای درد عشق دارویی نیست.
***
شد ملک عراق پر از آشوب - ز سرود حجاری و شور و نوا
تو روح روان منی جانا - نکنی ز چه حاجت بنده روا
نه ز گریه مرا چشمی بینا - نه ز سوز غمت گوشی شنوا
ای شاخ گل تر من، رحمی - بر مفتقر بی برگ و نوا

* * *

آن سینه که تیر تو را هدف است - گنجینه معرفت و شرف است
دل گوهر نُه صدف است آری - گر گوهر عشق تو را صدف است
آن سر که نرفته به چوگانت - گر گوی زر است کم از خَزَف است
کی آن تن لایق قربان است - کاندر طلب آب و علف است
کور است ز دیدار رخ تو - آن دیده که باز به هر طرف است
از زمزمه عشق تو کر است - گوشی که به نغمه چنگ و دف است
عمری که سرآمد در غم تو - سرمایه خرمی و شعف است
یک دختر فکر که هست مرا - بهتر ز دو صد پسر خلف است
دری که ز منطق مفتقر است - پرورده آب و گل نجف است

* * *

از هر گِل شور نروید گُل - شیرین سخنی سزد از بلبل
قمری صفت ار شوری داری - زیبنده بود و هوس سنبل
در غمزه مست تو جادویی است - دل برده ز مملکت بابل
سر حلقه اهل دلم، لیکن - دیوانه حلقه آن کاکل
کی غلغله شاهی شنود - تا یوسف حسن نبیند به کل
از جزء، نتیجه کل مطلب - تا آنکه شود پیوسته به کل
سودای مثال تو در سر من - گویی افلاطون است و مثل
مجنون توام ای لیلی حسن - یا مفتقرم ما شِئتَ فَقُل **ما شئت فقل: هر چه می خواهی بگو.
***

* * *

به خدا که ز غیر تو بیزارم - وز خویش همیشه در آزارم
آواره کوه و بیابانم - سرگشته کوچه و بازارم
چون مرغ شب آویزم هم شب - روزانه چو بلبل گلزارم
در خرمن نُه فلک آتش زد - یک شعله ز آه دل زارم
رنجورم و باز مرنجانم - بیزارم و باز میازارم
آن خاطر نازک را ترسم - کز زاری خویش بیازارم
من مفتقر سودا زده ام - این است متاعم و ابزارم

* * *

آن دل که ز عشق، چو غنچه شکفت - هر نکته که گفت ز حسن تو گفت
بیدار غمت از صبح ازل - تا شام ابد یک لحظه نخفت
گوش دل هر هشیار دلی - هر نغمه شنفت هم از تو شنفت
مژگان من دل رفته ز دست - جز خاک ره کوی تو نرفت
از اشک و سرشک روان دلم - پیداست حقیقت راز نهفت
آن دل که نگشته ز طاقت طاق - حاشا که بود با عشق تو جفت
این غم که نصیب مفتقر است - هرگز ندهد از دست به مفت

* * *

تا رایت عشق افروخته ام - در وادی حیرت تاخته ام
هنگام قمار نظر بازی - یک جا دل و دین را باخته ام
از عشرت و شادی بی خبرم - تا با غم دل پرداخته ام
از من نه عجب گر نیست نشان - در بوته غم بگداخته ام
حاشا که ز کوی تو پای کشم - جز کوی تو را نشناخته ام
یک نکته ز عشق اندوخته ام - وز کف دو جهان انداخته ام
گر مفتقرم از دولت عشق - با گنج قناعت ساخته ام

* * *

ای در طلبت همه عالم گم - افلاطون رفته فرو در خُم
سرگشته کوی تواند افلاک - آشفته موی تواند انجم
از شش جهت آوازه عشّاق - برخاسته تا فلک هفتم
در وادی عشق تو طفل رهند - پیران طریقت بل هُم هُم
کی مردم دیده تو را بیند - ای بیرون از افق مردم
بحری است عمیق پر از گرداب - یک قطره اوست دو صد قلزم
گر شیر فلک باشی به مثل - دم درکش و هیچ مجنبان دم
زد دانه خال تو راه خیال - فریاد ز رهزنی گندم
یا آنکه ز پای طلب بنشین - یا مفتقر از سر هستی قم

* * *

از عشق تو اندر تاب و تبم - وز شوق تو در وجد و طربم
از شمه لطف تو سلمانم - وز شعله قهر تو بولهبم
هندوی بت خال تو شدم - رسوای تو در عجم و عربم
با سر، ره عشق تو می پویم - گر مانده شود پای طلبم
من بنده حلقه به گوش توام - جز این نبود حسب و نسبم
خود را به شمار غلامانت - می آورم و دور از ادبم
ای شام غمم را صبح امید - بازآ که شود چون روز، شبنم
از عشق تو سینه لبالب غم - وز شوق تو آمده جان به لبم
گر سوخته مفتقرت چه عجب - از خامی مدعیان عجبم

* * *

ای روی تو قبله حاجاتم - وی کوی تو طور مناجاتم
مصباح جهان افروز تو را - از پرتو لطف تو مشکاتم
گر سینه شود سینا چه عجب - گر جلوه کنی به میقاتم
تا خاک نشین ره تو شدم - شد جام جهان بین مرآتم
گر گوهر معرفت اندوزم - گنجینه کل کمالاتم
معموره حسن تو کرده مرا - سرگشته کوی خراباتم
گر بنده خویشم گردانی - بیزارم ز کشف و کراماتم
ای یوسف حسن ازل نظری - کز عشق تو به ابد ماتم
این است کلافه مفتقرت - این است بضاعت مزجاتم

* * *

از جان بگذر جانان بطلب - آنگاه ز جانان جان بطلب
با قلب سلیم اسلام بجو - پس مرتبه سلمان بطلب
از فتنه شرک جلی و خفی - ایمن چو شوی ایمان بطلب
در وادی فقر بزن قدمی - پس دولت بی پایان بطلب
گر گنج حقایق می طلبی - از کنج دل ویران بطلب
ور گلشن خندان می جویی - چشمی ز غمش گریان بطلب
گر باده خام تو را باید - ای دل جگر بریان بطلب
گر همت خضر تو را باشد - سر چشمه جاویدان بطلب
سوز غم و ساز سخنرانی - از مفتقر نالان بطلب

* * *

تا بی خبری ز ترانه دل - هرگز نرسی به نشانه دل
روزانه نیک نمی بینی - بی ناله و آه شبانه دل
تا چهره نگردد سرخ از خون - کی سبزه دمد از دانه دل
از موج بلا ایمن گردی - آنکه که رسی به کرانه دل
از خانه کعبه چه می طلبی - ای از تو خرابی خانه دل
اندر صدف دو جهان نبود - چون گوهر قدس یگانه دل
در مملکت سلطان وجود - گنجی نبود چو خزانه دل
در راه غمت کردیم نثار - عمری به فسون و فسانه دل
جانا نظری سوی مفتقرت - کآسوده شود ز بهانه دل