فهرست کتاب


دیوان اشعار

شیخ محمد حسین غروی اصفهانی معروف به کمپانی

زبان حال مادر حضرت قاسم علیه السلام

ای به قربان جانفشانی تو؛ عزیز مادر - شام شد صبح زندگانی تو؛ عزیز مادر
یک چمن لاله رفت و کرد داغم، ز غصه و غم - یا گل روی ارغوانی تو؛ عزیز مادر
یک فلک شد ز آفتاب خاور، به خون شناور - یا رخ ماه آسمانی تو؛ عزیز مادر
یک جهان صورت از صحیفه حسن، لطیفه حسن - رفت با یک جهان تو؛ عزیز مادر
یک یمن از عقیق بی صفا شد، چو کهربا**کهربا: صمغ مانند و زرد که کاه و اجسام سبک را به خود جذب می کند و اصطلاحاً می رباید.
*** شد - یا عقیق لب یمانی تو؛ عزیز مادر
حجله ات را به خون نگار بستم، به خون نشستم - وای از این سور و کامرانی تو؛ عزیز مادر
آرزوهای من برفت از دل، برفت در گِل - داد از این مرگ ناگهانی تو؛ عزیز مادر
شاخ شمشاد من شدم زمین گیر، ز سوز غم پیر - چون به یاد آورم جوانی تو؛ عزیز مادر
حلقه سور شد محیط ماتم، فضای عالم - شد غم و غصه شادمانی تو؛ عزیز مادر
غنچه لب ز گفتگو ببستی، مرا بخستی **خستن: مجروح کردن، دردمند کردن.
*** - جان به قربان خوش زبانی تو؛ عزیز مادر
نخله طور من ز تشنگی سوخت، مرا بیفروخت - سوز آهنگلن ترانی تو؛ عزیز مادر
زیر سم سمند کین چنانی، که بی نشانی - ای دریغا ز بی نشانی تو؛ عزیز مادر
سایه سوت آرزوی من بود، سر تو بنمود - شد سر نیزه سایبانی تو؛ عزیز مادر
از غمت قامتم دو تا شد ای رود، کجا شد ای رود - دلنوازی و مهربانی تو؛ عزیز مادر
من به بند غمت چنان اسیرم، که بمیرم - دل نگیرم ز دلستانی تو؛ عزیز مادر
مو به مو تا ابد اگر بمویم،**مویه کردن: ناله کردن.
*** یکی نگویم - از هزاران غم نهانی تو؛ عزیز مادر

ایضاً در مرثیه حضرت قاسم علیه السلام

شد قاسم داماد، در حجله گور - بر وی مبارک باد، این عشرت و سور
در حلقه دشمن، با ساز غم رفت - چشم فلک روشن، زین سور پر شور
در عرصه میدان، چون غنچه خندان - وز عشوه جانان، سرمست و مخمور
ماهی درخشان شد، از همت - نوری نمایان شد، از قله طور
آن قد و آن بالا، شمع دل افروز - و ان غره والا، نور علی نور
بر تن کفن پوشید، در رزم کوشید - تا شربتی نوشید، از عین کافور
آن چهره گلگون، یا ماه گردون - آغشته شد در خون، چون سر مستور
یاقوت خونش کرد، چون شاخ مرجان - سُمّ هیونش **هیون: شتر تیز رفتار، شتر جمازه.
*** کرد، چون کرد منثور**منثور: متفرق شده، افشانده شده.
***
از خون سر رنگین، شد دست داماد - کف الخضیب است این، یا پنجه حور
چون ماه انور شد، در برج عقرب - وز نیش خنجر شد، چون جای زنبور
زد مرغ روحش پر، از شاخه تن - شه آمدش بر سر، با قلب مکسور**مکسور: شکسته.
***
درّ یتیمی دید، آلوده در خون - خون از دلش جوشید، چون بحر مسجور**بحر مسجور: دریای پرآب.
***
گفتا که ای ناکام، از زندگی - از عشرت ایام، محروم و مهجور
گیتی پر از غم شد، از شادی تو - سوز تو ماتم شد، تا نفحه صور
آن قامت رعنا، شمع عزا شد - و آن صورت معنی، آئینه گور
آن نونهال تر، خشکیده یکسر - و آن شاخ طوبی بر، از برگ و بر عور**عور: لخت، تهی، خالی.
***
از گنج شایانم، دردانه ای رفت - یا گوهر جانم، شد از صدف دور
رفتی و از تن رفت، جان دو گیتی - از چشم روشن رفت، یک آسمان نور
داغ تو جانا برد، از بانوان دل - وز من همانا برد، از بازوان زور
نشنیده کس داماد، هم خوابه خاک - این قصه ناشاد، شد از تو مشهور
ای کاش می افتاد، این سقف مرفوع - بعد از تو ویران باد، آن بیت معمور
دست مرا از کار، دست قضا بست - سرگشته چون پرگار، مجبور و مقهور
یاری ز بی یاری جستی عزیزم - افغان ز ناچاری، ای نازنین پور
خواندی مرا ناشاد، سودی ندیدی - قسمت تو را این بود، سعی تو مشکور

نوحه حضرت قاسم بن الحسن علیه السلام

مستزاد

چون یافت نوخط شاه، فرمان جان نثاری - یا دستخط یاری
از بانوان خرگاه، برخاست آه و زاری - فریاد بی قراری
نوباوه نبوت، از بوستان هاشم - یا شاهزاده قاسم
سر حلقه فتوت، در عزم و پایداری - در رزم و سرسپاری
ماه رخش درخشان، از رخش همت و رای - چون مهر عالم آرای
لعل لبش در افشان، گاه سخن گذاری - چون ابر نوبهاری
سرو قدش خرامان، در گلشن امامت - در باغ استقامت
وز دوش تا به دامان، مویش به مشگباری - چون نافه تتاری
تیغش به سر فشانی، مانند بار صرصر - افکندی از سران سر
رُمَحش **رمح: نیزه.
*** به جان ستانی، همچون قضای باری - در جان خصم، کاری
افسوس کان دلارام، شد صبح عمر او شام - از دستبرد ایام
ناشاد رفت و ناکام، هنگام کامکاری - شد سور، سوگواری
شاخ صنوبر او، از بیخ بن برافتاد - نخل شکر برافتاد
پر غنچه شد بر او، از زخمهای کاری - مانند لاله زاری
شد لاله عذارش در عین نوجوانی - داغ آنچنان که دانی
سر زد ز هر کناری از هر خدنگ خاری - زخمی ز هر کناری
تا چند مشگسارا، از خون خضاب کرده - دلها کباب کرده
تا بسته دست و پا را، از خون سرنگاری - سیل سرشک جاری
تا آن جوان ناشاد پامال اسبها شد - از قید تن رها شد
سرو قدش شد آزاد، از هر بری و باری - از هر تعلق عاری
تا نور عقل کلی، پا بر سر بدن زد - بر خاکدان تن زد
ز آئینه تجلی، برخاست هر غباری - هر تیرگی و تاری
آخر به حجله گور، بر خاک تیره خفته - در خاک و خون نهفته
گردون ندیده در سور، آئین خاکساری - در هیچ روزگاری
دردا که ماه گردون، در چاه غم نگون شد - آفاق، تیره گون شد
گرگ اجل به دوران، هرگز نکرده، آری - زین خوب تر شکاری
ساز غمش چنان زد، هر شور او شراری - هر نغمه مرغ زاری
دردا که سوز سازش در بانوان شرر زد - شور نشور سر زد
بر گرد سرو نازش، هر بانوانی، هزاری - هر دیده جویباری