فهرست کتاب


دیوان اشعار

شیخ محمد حسین غروی اصفهانی معروف به کمپانی

مرثیه قاسم بن الحسن علیه السلام

قصیده

درّ عدن، زنگار بدن، عقیق یمن شد - چو غرق خون تن شهزاده قاسم ابن حسن شد
درید جامه طاقت در این عزا گل سوری - دمی که خلعت دامادیش بدل به کفن شد
به یاد خط لبش سبزه جوی اشک روان کرد - ز نور شمع قدش، لاله داغدار چمن شد
ز نامرادی و ناکامیش به دور جوانی - چه داغها به دل چرخ پیر و دهر کهن شد
چو رو نهاد به میدان، فلک سرود به افغان - که طوطی شکر افشان، اسیر زاغ و زغن شد
خدنگ و سنگ ز هر سو، نثار آن سر و گیسو - سنان خصم جفاجو، عروس حجله تن شد
ز برق آه ملک، نُه فلک چو رعد خروشان - چو ابر تیغ، بر آن شاهزاده سایه فکن شد
جو حلقه ره زمین، خون از آن کلاله مشکین - زمین ماریه رنگین و رشک مشک ختن شد
به خون یوسف گل، پنجه زد چو گرگ مخالف - جهان به دیده یعقوب عشق، بیت حزن شد
چو پایمال سمند بلا شد آن قد و بالا - روان سرو روحانیان روان ز بدن شد
ز سوز شمع کرامت، به پیشگاه امامت - درون سینه، دل مفتقر چو خون به لگن شد

زبان حال مادر حضرت قاسم علیه السلام

ای به قربان جانفشانی تو؛ عزیز مادر - شام شد صبح زندگانی تو؛ عزیز مادر
یک چمن لاله رفت و کرد داغم، ز غصه و غم - یا گل روی ارغوانی تو؛ عزیز مادر
یک فلک شد ز آفتاب خاور، به خون شناور - یا رخ ماه آسمانی تو؛ عزیز مادر
یک جهان صورت از صحیفه حسن، لطیفه حسن - رفت با یک جهان تو؛ عزیز مادر
یک یمن از عقیق بی صفا شد، چو کهربا**کهربا: صمغ مانند و زرد که کاه و اجسام سبک را به خود جذب می کند و اصطلاحاً می رباید.
*** شد - یا عقیق لب یمانی تو؛ عزیز مادر
حجله ات را به خون نگار بستم، به خون نشستم - وای از این سور و کامرانی تو؛ عزیز مادر
آرزوهای من برفت از دل، برفت در گِل - داد از این مرگ ناگهانی تو؛ عزیز مادر
شاخ شمشاد من شدم زمین گیر، ز سوز غم پیر - چون به یاد آورم جوانی تو؛ عزیز مادر
حلقه سور شد محیط ماتم، فضای عالم - شد غم و غصه شادمانی تو؛ عزیز مادر
غنچه لب ز گفتگو ببستی، مرا بخستی **خستن: مجروح کردن، دردمند کردن.
*** - جان به قربان خوش زبانی تو؛ عزیز مادر
نخله طور من ز تشنگی سوخت، مرا بیفروخت - سوز آهنگلن ترانی تو؛ عزیز مادر
زیر سم سمند کین چنانی، که بی نشانی - ای دریغا ز بی نشانی تو؛ عزیز مادر
سایه سوت آرزوی من بود، سر تو بنمود - شد سر نیزه سایبانی تو؛ عزیز مادر
از غمت قامتم دو تا شد ای رود، کجا شد ای رود - دلنوازی و مهربانی تو؛ عزیز مادر
من به بند غمت چنان اسیرم، که بمیرم - دل نگیرم ز دلستانی تو؛ عزیز مادر
مو به مو تا ابد اگر بمویم،**مویه کردن: ناله کردن.
*** یکی نگویم - از هزاران غم نهانی تو؛ عزیز مادر

ایضاً در مرثیه حضرت قاسم علیه السلام

شد قاسم داماد، در حجله گور - بر وی مبارک باد، این عشرت و سور
در حلقه دشمن، با ساز غم رفت - چشم فلک روشن، زین سور پر شور
در عرصه میدان، چون غنچه خندان - وز عشوه جانان، سرمست و مخمور
ماهی درخشان شد، از همت - نوری نمایان شد، از قله طور
آن قد و آن بالا، شمع دل افروز - و ان غره والا، نور علی نور
بر تن کفن پوشید، در رزم کوشید - تا شربتی نوشید، از عین کافور
آن چهره گلگون، یا ماه گردون - آغشته شد در خون، چون سر مستور
یاقوت خونش کرد، چون شاخ مرجان - سُمّ هیونش **هیون: شتر تیز رفتار، شتر جمازه.
*** کرد، چون کرد منثور**منثور: متفرق شده، افشانده شده.
***
از خون سر رنگین، شد دست داماد - کف الخضیب است این، یا پنجه حور
چون ماه انور شد، در برج عقرب - وز نیش خنجر شد، چون جای زنبور
زد مرغ روحش پر، از شاخه تن - شه آمدش بر سر، با قلب مکسور**مکسور: شکسته.
***
درّ یتیمی دید، آلوده در خون - خون از دلش جوشید، چون بحر مسجور**بحر مسجور: دریای پرآب.
***
گفتا که ای ناکام، از زندگی - از عشرت ایام، محروم و مهجور
گیتی پر از غم شد، از شادی تو - سوز تو ماتم شد، تا نفحه صور
آن قامت رعنا، شمع عزا شد - و آن صورت معنی، آئینه گور
آن نونهال تر، خشکیده یکسر - و آن شاخ طوبی بر، از برگ و بر عور**عور: لخت، تهی، خالی.
***
از گنج شایانم، دردانه ای رفت - یا گوهر جانم، شد از صدف دور
رفتی و از تن رفت، جان دو گیتی - از چشم روشن رفت، یک آسمان نور
داغ تو جانا برد، از بانوان دل - وز من همانا برد، از بازوان زور
نشنیده کس داماد، هم خوابه خاک - این قصه ناشاد، شد از تو مشهور
ای کاش می افتاد، این سقف مرفوع - بعد از تو ویران باد، آن بیت معمور
دست مرا از کار، دست قضا بست - سرگشته چون پرگار، مجبور و مقهور
یاری ز بی یاری جستی عزیزم - افغان ز ناچاری، ای نازنین پور
خواندی مرا ناشاد، سودی ندیدی - قسمت تو را این بود، سعی تو مشکور