فهرست کتاب


دیوان اشعار

شیخ محمد حسین غروی اصفهانی معروف به کمپانی

زبان حال مادر علی اکبر علیه السلام

غزل

دل ناتوان لیلا، ز غم تو می گدازد - چه کند اگر نسوزد، چه کند اگر نسازد
تو سوار روی نی، مادر دل کباب از پی - نه عجب اگر که در پای نی تو سر ببازد
تو اگر چه سر بلندی نظری به زیر پاکن - که نظر به زیر دستان به بزرگ می برازد
تو همان دولتی، سایه فکن بر این ضعیفان - که به زیر سایه ات سرو بلند سرفرازد
تو سوار یکه تازی به پیادگان مدارا - که پیاده را نشاید ز پی سواره تازد
من اگر ز غم بمیرم ز سرت نظر نگیرم - که به چون تو نازنینی دل عالمی ببازد
چه شود اگر نوازش کنی از نیازمندان - چو نی تو بندم ز غم تو می نوازد

زبان حال مادر حضرت علی اکبر علیه السلام

مثنوی

لسان حال لیلای جگر خون - عقول ماسوی را کرده مجنون
بیا بلبل که تا با هم بنالیم - که ما هجران کش و شوریده حالیم
ز تو گل رفت، وز ما گلعذاری - تو را فریاد و ما را آه و زاری
تو را وصل گل دیگر امید است - بهار دیگر از بهر تو عید است
و لیکن گل عذارم را بدل نیست - بهار دیگری ما را امل نیست
فراقی را که اندر پی وصال است - تو چون هجری است کو را اتصال است
گلی از گلشن من رفت بر باد - که تا محشر نخواهد رفت از یاد
گلی شد از من غم دیده در خاک - که گل در ماتمش زد پیرهن چاک
ز من باد خزان برگ گلی ریخت - که خاک غم سر هر بلبلی ریخت
مرا بر سینه داغ گلعذاری است - که گل در پیش او مانند خاری است
کبابم کرده داغ لاله رویی - که برد از لاله حمراء نکویی
زمین گیرم برای سرو قدی - که سروش بنده، در بالا بلندی
یگانه گوهری گم شد ز دستم - که جویای وی ام تا زنده هستم
با کس نوجوان رخت از جهان بست - و لیکن نو گل من، ناگهان بست
نمی دانم چه شد آن سرو آزاد - به بادی ناگهان از پا در افتاد
ندید آن یوسف مصر ملاحت - به دوران جوانی روی راحت
اگر گرگ اجل خونین دهن نیست - چرا پس یوسف گل پیرهن نیست
دریغ از قامت شمشادی او - کفن شد خلعت دامادی او
دریغ از سرو بالای رسایش - دریغ از گیسوان مشکسایش
دریغ از حلقه پر پیچ و تابش - دریغ از کاکل در خون خضابش
هزاران حیف کان شاخ صنوبر - ز نخل زندگانی گشت بی بر
هزاران حیف کان گیسوی مشگین - به خون فرق سر گردیده رنگین
هزاران حیف کان خورشید خاور - میان لجه خون شد شناور
فغان، کآیینه روی پیمبر - به خاک تیره شد الله اکبر
فغان زان قامت طوبی مثالش - که دست جور برد از اعتدالش
من اندر وصف او مدهوش هستم - نه لیلایم که مجنون وی استم
به صورت، طلعت الله نور است - به معنی غیب مکنون را ظهور است
به روی و موی و سیما و شمائل - پیمبر آیت و حیدر دلائل
بیا ای عندلیب گلشن من - ببین تاریک، چشم روشن من
بیا ای نو گل گلزار مادر - بکن رحمی به حال زار مادر
بیا ای نونهال باغ مادر - بزن آبی به سوز داغ مادر
بیا ای شمع جمع محفل ما - ببین ظلمت سرا شد منزل ما
بیا ای شاهد یکتای زیبا - که دل را بیش از این نبود شکیبا
تو را با شیره جان پروریدم - دریغا کز تو جانا دل بریدم
ندانستم که مرگ ناگهانی - عنان گیرد تو را در نوجوانی
به همت، می توان از جان گذشتن - و لیکن از جوان نتوان گذشتن
چنان داغم کزین پس تا بمیرم - سر از زانوی غم هرگز نگیرم
من و یاد قد شمشادی تو - من و ناکامی و ناشادی تو
من و یاد لی خشکیده تو - من و سوز دل تفتیده تو
من و آن زخمهای بی حسابت - من و آن پیکر در خون خضابت
جوانا رحم کن بر پیری من - مرا مگذار با یک دشت دشمن
جوانا سوی مادر یک نظر کن - بیا رحمی بر این چشمان تر کن
اگر خو کرده باشی با جدایی - مکن قطع رسوم آشنایی
گهی حال دل غمناک ما پرس - ز آب دیده نمناک ما پرس
سؤال از حال غمناکان ثواب است - خصوصاً آن دلی کز غم کباب است

مدح حضرت قاسم بن الحسن علیه السلام

قصیده

به نکهت، هوا، رشک مشک ختن شد - به نزهت، زمین روضه نسترن شد
گلستان بود سبز ز استبرق گل - چمن سبز، از سُنُدسِ یاسمن شد
پر از لاله شد باغ، و داغ جوانان - به یاد من آورد و بیت الحزن شد
گل ارغوان گر به دامادی آمد - و لیکن شقایق عروس چمن شد
ز هر سبزه زاری لب جویباری - به خاطر خط قاسم ابن انجمن شد
بود نقل هر محفلی نقل رویش - حدیث قدش، شمع هر انجمن شد
لبش بود سرچشمه آب حیوان - سزد خضر اگر بنده آن دهن شد
بلی قوت جان بود، یاقوت لعلش - عقیق یمن درج درّ عدن شد
اگر یوسف از چه درآمد و لیکن - گرفتار آن غبغب و آن ذقن شد**غبغب: گوشت فراخ زیر گلو و ذقن. ذقن: چانه. ***
به ثورت پیمبر به صولت چو حیدر - فدای حسینی به وجه حسن شد
به هیبت سبق برد از شیر گردون - کمین چاکرش خاور تیغ زن شد**خار تیغ زن: آفتاب. یعنی از هیبت و شوکتی که داشت کوچکترین چاکر و ارادتمند او خورشید بود.
***
چو بر رخش همت، رخش جلوه کردی - تهمتن فروتر ز زال کهن شد**تهمتن: قوی پنجه، از القاب و ستم است. زال: پدر رستم.
***
چنان صف اعدا دریدی که گفتی - به میدان کین حیدر صف شکن شد
فغان کان صنوبر بر سرو بالا - به بیخ و بنش تیشه ریشه کن شد
دریغا که آن شاخ گل پیرهن را - به جای قبای عروسی کفن شد
مهین خواستگار نگار ازل را - نگاری سرا پا ز خون بدن شد
نثار سر او خدنگ مخالف - سنان در بر او، حمایل فکن شد
روان شد ز دیوان قسمت بلایی - که شهزاده آزاد، از قید تن شد