فهرست کتاب


دیوان اشعار

شیخ محمد حسین غروی اصفهانی معروف به کمپانی

در وصف مبعث سید المرسلین حضرت محمد مصطفی صلی الله علیه و آله و سلم

صبح سعادت دمید یاد صبوحی به خیر - صومعه بر باد رفت، دور بیفتاد دیر
یار غیور است و نیست، نام و نشانی ز غیر - دم مزنید از مسیح، عذر بخواه از عُزَیر
خواجه عالم نهاد، تاج رسالت به سر - عرصه گیتی گرفت، از قدمش زیب و فر**زیب و فر: زینت و شکوه.
***
وادی بطحای عشق، بارقه طور شد**سرزمین بطحا (ملکه) با میلاد با سعادت آن حضرت مانند کوه طور درخشان و نورانی شد.
*** - سینه سینای عشق، باز پر از نور شد
با سر سودای عشق، باز پر از شور شد - یا که ز صبهای عشق، عاقله مخمور شد
خواجه عالم نهاد، تاج رسالت به سر - عرصه گیتی گرفت، از قدمش زیب و فر
کشور توحید را، شاه فلک فر رسید - عرصه تجرید را، چشمه خاور رسید
روضه تغرید را، لاله احمر رسید**با میاد مبارک آن حضرت گویی به باغ و بوستان آفرینش که مملو از صوت خوش الحان بود لاله قرمز که جایش در این بوستان خالی بود، وارد شد.
*** - گلشن امید را، نخل شکر بر رسید
خواجه عالم نهاد، تاج رسالت به سر - عرصه گیتی گرفت، از قدمش زیب و فر
شاد زیبای عشق، شمع دل افروز شد - طور تجلای عشق، باز جهانسوز شد
لعل گهرزای عشق، معرفت آموز شد - در دل دانای عشق، هر چه شد امروز شد
خواجه عالم نهاد، تاج رسالت به سر - عرصه گیتی گرفت، از قدمش زیب و فر
روز عنایت رسید، مبدأ فیض وجود - یا به نهایت رسید، قوس نزول و صعود
یا که به غایت رسید، حد کمال وجود - سر ولایت رسید، به متنهای شهود
خواجه عالم نهاد، تاج رسالت به سر - عرصه گیتی گرفت، از قدمش زیب و فر
قبله اهل یقین،حل بوادی منی**به وادی منا وارد شده.
*** - کعبه اسلام و دین، یافتهاقصی المنی**به بالاترین آرزوها رسیده.
***
کیست جز آن نازنین، نغمه سرایأنا**منظور اینکه حقیقتا اوست که می توانند اناالحق بگوید.
*** - نیست جز آن مه جبین، رونق بزمدنی**نظر به آیهثم دنی فتدلی است که نهایت قرب پیامبر را می رساند.***
خواجه عالم نهاد، تاج رسالت به سر - عرصه گیتی گرفت، از قدمش زیب و فر
سکه شاهنشهی، به نام خاتم زدند - رایت فرماندهی، به عرش اعظم زدند
کوس رسول اللهی،**کوس: به معنای کوبیدن است، اما اصطلاحا طبی است که برای خبر دادن امر مهمی به مردم آن را می کوبند.
*** در همه عالم زدند - به گوش هر آگهی، ساز دمادم زدند
خواجه عالم نهاد، تاج رسالت به سر - عرصه گیتی گرفت، از قدمش زیب و فر
معنیام الکتاب، صورت زیبا گرفت - نسخهفضل الخطاب، منطق گویا گرفت **ام الکتاب: قوانین محکم و ثابت. فضل الخطاب: کلام و سخنی که حق و باطل را مشخص کرده و از هم جدا نماید.
***
منطق معجز مآب، عرصه دنیا گرفت - جمال عزت نقاب، ز روی والا گرفت
خواجه عالم نهاد، تاج رسالت به سر - عرصه گیتی گرفت، از قدمش زیب و فر
از حرم لامکان، عقل نخستین رسید - از افق کن فکان، طلعت یاسین رسید
ز بهر لب تشنگان، خضر به بالین رسید - به گمراهان جهان، جام جهان بین رسید
خواجه عالم نهاد، تاج رسالت به سر - عرصه گیتی گرفت، از قدمش زیب و فر
شاهد غیب مصون، پرده بر انداخته - رابطه کاف و نون،**منظور واسطه فیض مطلق وجود است که با کلمهکن که امر خدای متعال است برای بوجود آمدن موجودات واسطه و شفیع گردیده است.
*** کار جهان ساخته
عقل به دشت جنون، ز هیبتش تاخته - زهره همی تا کنون، به نغمه پرداخته
خواجه عالم نهاد، تاج رسالت به سر - عرصه گیتی گرفت، از قدمش زیب و فر
ز اوج اختر گذشت، موج محیط کرم - ز سدره برتر گذشت، نخل علوم و حکم
خواجه عالم نهاد، تاج رسالت به سر - عرصه گیتی گرفت، از قدمش زیب و فر
تاج سر عقل کل، باج ز کیوان گرفت **کیوان: فلک هفتم، به آسمان هفتم نیز اطلاق کرده اند.
*** ز انبیاء و رسل، بیعت و پیمان گرفت
ز هیبت او مثل، راه بیابان گرفت **با قدم نهادن پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم به عرصه وجود، رب النوع ها (بنابر قول حکمای قدیم) به کنار زده، شدند و ریاست عالم به آن حضرت رسید.
*** - بر سر هر شاخ گل، زمزمه دستان گرفت
خواجه عالم نهاد، تاج رسالت به سر - عرصه گیتی گرفت، از قدمش زیب و فر
رایت حق شد بلند، سر حقیقت پدید - به طالعی ارجمند، طالع اسعد دمید
دوای هر دردمند، امید هر ناامید - به گوش هر مستمند، صلای رحمت رسید
خواجه عالم نهاد، تاج رسالت به سر - عرصه گیتی گرفت، از قدمش زیب و فر
چنان بسیط زمین، دایره ساز شد - که از مقام مکین، روح به پرواز شد
بر دل آن نازنین، به نغمه دمساز شد - مفتقر**تخلص مؤلف است.
*** دل غمین، غنچه صفت باز شد
خواجه عالم نهاد، تاج رسالت به سر - عرصه گیتی گرفت، از قدمش زیب و فر

در مدح جناب سید المرسلین حضرت محمد مصطفی صلی الله علیه و آله و سلم

ترجیع بند

ای خاک در تو خطه خاک - پاکی ز تو دیده عالم پاک
آشفته موی توست انجم - سرگشته کوی توست افلاک
ای بر سرت افسرلعمرک - وی زیب برت قبایلولاک
ای رهبر و رهنمای گمراه - وی هادی وادی خطرناک
عالم ز معارف تو واله - تو نغمه سرایما عرفناک
یا اعظم صورت تجلی - فیها الله ما أدق معناک!
دامان جلالت ای شهنشاه - هرگز نفتد به دست ادراک
این بنده و مدح چون تو شاهی - حاشاک از این مدیحه حاشاک
فرموده به شأنت ایزد پاک - لولاک لما خلقت الا فلاک

* * *

ای مظهر اسم اعظم حق - مجلای اتم نور مطلق
ای نور تو صادر نخستین - وی مصدر هر چه هست مشتق
تی عقل عقول و روح ارواح - وی اصل هر محقق
ای شمس شموس و نور انوار - وی اعظم نیّرات اَشرَق
ای فاتحه کتاب هستی - هستی ز تو یافته است رونق
در سیر تو ای نبی ختمی - ذوالغایه به غایه گشت ملحق
ای آیه ای از محامد توست - قرآن مقدس مصدق
وصف تو به شعر در نگنجد - دریا نرود میان زورق **زورق: قایق.
***
فرموده به شأنت ایزد پاک - لولاک لما خلقت الافلاک **اگر تو نبودی من الفلاک (آسمان و زمین) را نمی آفریدم.
***

* * *

ای اصل قدیم و عقل اقدم - وی حادث با قدیم توأم
در رتبه تویی حجاب اقرب - بودی تو نبی و در گل آدم
طغرای صحیفه وجودی - هر چند تویی کتاب محکم
با عزم تو چیست ای خداوند! - قدر قدر و قضای مبرم؟**یعنی تصمیم و عزم تو ای خداوند ( صاحب قدرت)، اگر به مسئله ای تعلق گیرد، تقدیر و فضای حتمی را می شکند و بر آن فایق می آید.
***
ملک و ملکوت در کف توست - چون خاتمی ای نبی خاتم
از لطف تو شمه ای است فردوس - وز قهر تو شعله ای جهنم
قد ملک است در برت راست - پشت فلک است بر درت خم
فهم خرد و زبان گویا - در وصف تو عاجزند و ابکم
فرموده به شأنت ایزد پاک - لولاک لما خلقت الافلاک

* * *

ای صاحب وحی و قلب آگاه - دارای مقاملی مع الله**سخن رسول گرامی اسلام است که فرمود: لی مع الله حالات لا یسمعه ملک مقرب و لا نبی مرسل... یعنی مرا با خدا حالاتی است که هیچ فرشته مقرب و پیامبر مرسلی نمی توند بدان کنه آن برسد و آن را درک کند.***
ای محرم بارگاه لاهوت - وی در ملکوت حق، شهنشاه
ای بر شده از حضیض ناسوت - بر رفرف عز و شوکت و جاه **ای بزرگی که از عالم پست دنیا اوج گرفته و بر جایگاه گرانمایه عزت و شوکت و جاه و جلال الهی تکیه زده. ***
وانگه ز سرادقات عزت - بگذشتی و ماند امین درگاه **اشاره به شب معراج است که حضرت از سرادقات عزت (پرده های عزت خداوند) بالاتر رفته و جبرئیل امین به او عرض کرد که من دیگر از این بالاتر نمی توانم بیایم.
***
ای پایه قدر چاکرانت بالاتر از این بلند خرگاه
از شرم، زرد چهره مهر - وز بیم تو دل، دو نیم شد ماه
این بوی بهشت عنبرین است - یا ذکر جمیل تو، در افواه؟
از نیل تو پای و هم لنگ است - وز ذیل تو دست فهم کوتاه
فرموده به شأنت ایزد پاک - لولاک لما خلقت الافلاک

* * *

ملک و ملکوت از تو پر نور - ای در تو عیان تجلی طور
با روی تو چیست بدر انور؟ - با موی تو چیست لیل دیجور؟**شب تاریک در مقابل سیاهی موی تو ناچیز است. ***
روی تو ظهور غیبت مکنون - موی تو حجاب سر مستور
در خطه ملک استقامت - قد تو به اعتدال مشهور
ای از تو به پا نظام عالم - وی بی تو جهان هباء منثور**بدون تو جهان چون گردی ناچیز و پراکنده است.
***
اول رقم تو لوح محفوظ - رَشح قلمت کتاب مسطور
خر گاه تو فوق سقف مرفوع - درگاه تو رشک بیت معمور
مداحی من تو را چنان است - کز چشمه خور**خورشید.
*** ثنا کند کور
فرموده به شأنت ایزد پاک - لولاک لما خلقت الافلاک

* * *

ای گوهر قدس و فیض اقدس - وی صبح ازلاذا تنفس
ذات تو ز هر بدی منزه - ز آلایش نیستی مقدس
خاک در توست عرصه خاک - فرمانبر توست چرخ اطلس
دست من و دامن تو؟ هیهات! - عنقا نشود شکار کرکس
طبع من و وصف صورت تو! - معنای دقیق و طفل نورس
مدح تو چنان که لایق توست - در عهده خالق تو و بس
در نعمت تو هر بلیغ، ابکم - در وصف تو هر فصیح، اَخرَس
نعمت من و شأن تو؟ تعالی - وصف من و قدر تو؟ تقدس
فرموده به شأنت ایزد پاک - لولاک لما خلقت الافلاک

* * *

ای نقطه ملتقای قوسین - وی خارج از احاطه أین
ای واسطه وجوب و امکان - وی مبدأ و منتهای کونین
ای رابطه قدیم و حادث - وی ذات تو جامع المکالین
ای واحد بی نظیر و مانند - کز بهر تو نیست، ثانی اثنین
جز تو که نهاده پای رفعت - بر عرشفکان قاب قوسین؟**نهایت درجه قرب حضرت به خداوند متعال که در قرآن از آن به قاب قوسین یعنی به اندازه دو قوس یا نزدیکتر تعبیر شده است. ***
غیر از تو که فیض صحبت دوست - دریافت و لا حجاب فی البین؟
دیدی و شنیدی آنچه رالا - اذن سمعت و لا رأت عین**هیچ گوشی نشنیده و هیچ چشمی آن را ندیده است. ***
با قدر تو وصف من بود نقص - با شأن تو مدح من بود شَین
فرموده به شأنت ایزد پاک - لولاک لما خلقت الافلاک

* * *

ای بدر تمام و نیر تام - با نور تو نیرات اجرام
در جنب تو، مبدعات، لا شی ء - با بود تو، کائنات اعدام
ای نقش نخست و حرف اول - وی ام کتاب و ام اقلام
ای مرکز جمله دوایر - آغاز ز توست، وز تو انجام
یک نفخه توست هر قدر فیض - وز یک نظر تو هر چه انعام
عالم همه یک تجلی توست - از صبح ازل گرفته تا شام
ای محرم خاص محفل قدس - وی بر همه خلق رحمت عام
مدح تو چنانکه در خور توست - از ما طمعی بود بسی خام
فرموده به شأنت ایزد پاک - لولاک لما خلقت الافلاک

* * *

ای آینه تجلی ذات - مصباح وجود را تو مشکات
ای ماه جمال نازنینت - نور الارضین و السموات
چون شمس حقیقت تو سر زد - اعیان وجود جمله ذرات
ذات تو حقیقه الحقایق - نفس تو هویه الهویات
ای نسخه عالیات احرف - وی دفتر محکمات آیات
ای پایه رتبه منیعت - برتر ز مدارج خیالات
وی قامت معنی رفیعت - بیرون ز ملابس عبارات
در نعمت تو ای عزیز کونین - این جمله بضاعتی است مزجات **بضاعت مزجات: توشه اندک و ناچیز. ***
فرموده به شأنت ایزد پاک - لولاک لما خلقت الافلاک

* * *

یا نیر کل مظلم داج - یا هادی کل راشد ناج
دین تو چو شمع عالم افروز - آئین تو چون سراج وّهاج
ای صدر سریر قاب قوسین - وی بدر منیر اوج معراج
در حلقه بندگان کویت - عقل است کمین **کمین: کمترین.
*** غلام محتاج
در منطقه بروج قدرت - برجی است سماء ذات ابراج
بر فرق سپهر و فرقدانش - خاک در توست دره التاج **مرواریدی که روی تاج نصب می کنند.
***
با قدر تو چیست هر دو گیتی؟ - یک قطره کنار بحر مواج
فرموده به شأنت ایزد پاک - لولاک لما خلقت الافلاک

* * *

ای عقل نخست و حق ثانی - ذات تو حقیقه المثانی
مرآت وجود چون تواَش نیست - یک صورت و یک جهان معانی
ای در تو جمال حق نمودار - زیبنده توستمن رآنی**اشاره به حدیث شریف نبوی است که فرموده: من رآنی فقد رأی الحق، فان الشیطان لا یتمثل بی یعنی هرکس مرا در خواب ببیند حتما مرا دیده، زیرا که شیطان نمی تواند به صورت من متمثل شود.
***
ای طور تجلی الهی - صد همچو کلیم در تو فانی
گر کنه تو را کلیم جوید - طور است و جوابلن ترانی**یعنی اگر موسای کلیم الله (علیه السلام) از شناخت کنه تو جویا شود، همانطور که از دیدن خداوند مایوس شد و جواب لن ترانی (هرگز نمی بینی) شنید، از شناخت کنه تو هم مایوس خواهد شد و جواب لن ترانی خواهد شنید. ***
ای منشأ عالم عناصر - وی مبدأ فیض آسمانی
ای پادشه سریر سرمد - وی خسرو ملک جاودانی
او صاف تو در بیان نگنجد - ور هر سر مو شود زبانی
فرموده به شأنت ایزد پاک - لولاک لما خلقت الافلاک

* * *

یا دافع جیشه الا باطیل - یا دامغ صوله الاضالیل **ای دفع کنند سپاه باطل و ای شکننده صولت گمراهان.
***
قرآن تو برده حکم تورات - فرقان تو کرده، نسخ انجیل
بر خوان تو ریزه خوار، میکال - طفلی است، به مکتب تو جبریل
سیمای تو داده داد تکبیر - بالای تو کرده، کار تهلیل
ای صورت تو، برون ز تشبیه - وی معنی تو، برون ز تمثیل
ذات تو، مثال ذات بی مثل - اوصاف تو، فوق حد تکمیل
مشکات مقام جمع و اجمال - مرآت مقام فرق و تفصیل
مدح تو و من؟ خیال باطل - وصف تو و من؟ نتیجه تعطیل **یعنی آیا من بتوانم تو را وصف و مدح کنم؟ چه خیالی باطلی! ***
فرموده به شأنت ایزد پاک - لولاک لما خلقت الافلاک

* * *

ای اصل اصیل و فرع ممدود - وی جامع علم و دوحه جود**اصل اصیل: درخت ریشه دار. فرع ممدود: شاخه بلند. دوحه: درخت بزرگ. ***
ای عین عیان و قلب عرفان - وی گنج نهان و سر معبود
ای شمع جمال و نور مطلق - وی شاهد بزم غیب مشهود
ای نشئه نه جای جلوه توست - میعاد، شهود و یوم موعود**نشئه: منظور عالم ماده است و میعاد یعنی قیامت و عالم آخرت. ***
فرش ره توست عرش اعظم - عرش تو بود مقام محمود
یا شافی صدر کل مصدور - من أعذب منهل و مورود**ای شفا دهنده دلهای دردمندان از گواراترین آبها که می توان آشامید.
***
از چشمه فیض توست سیراب - در دار وجود هر چه موجود
مدح تو نه حد مکمنات است - بی حد نشود محاط محدود
فرموده به شأنت ایزد پاک - لولاک لما خلقت الافلاک

* * *

ای فیض مقدس از شوائب - وی نور مهذب از غیاهب **نور پاک از هر گرنه ظلمت و تاریکی.
***
ارواح ز فیض تو در اشباح - ای مظهر واهب المواهب
آفاق به نور تو منور - ای شمس مشارق و مغارب
ایجاد تو منتهی المقاصد - ابداع تو غایه المطالب
جل الملک البدیع صنعه - ما اودع فیک من عجائب **آنگاه که پادشاه آفرینش تو را ساخت، با آن همه عظمت که در تو به و دیعه نهاد، عظمت صنع خویش را به نمایش گزارد.
***
یا من بفنائه الرواحل - حلت و انیخت الرکائب **ای بزرگی که درب منزل تو قافله ها رحل اقامت انداخته و سواران به پیشگاهت پیاده شدند.
***
خرگاه تو مطرح الأمنی - در گاه تو معقل الرغائب **خیمه گاه تو محل ابراز آرزوها و پیشگاه تو جایگاه خوبیهایی است که انسان بدان رغبت دارد.
***
با شأن تو چیست این مدایح؟ - با قدر تو چیست این مناقب؟
فرموده به شأنت ایزد پاک - لولاک لما خلقت الافلاک

ایضاً در مدح جناب سید المرسلین حضرت محمد مصطفی صلی الله علیه و آله و سلم

ترجیع بند

کعبه کوی حقیقت، قبله اهل وصول - مستجار علوی و سفلی و ارواح و عقول
نسخه اسماء و سرلوح حروف عالیات - مصدر افعال و اول صادر و اصل الأصول
آنکه بودش قاب قوسین اولین قوس صعود - کعبه اش گاه تنزل، آخرین قوس نزول
در رواق عزتش اشراقیان را راه نیست - در حریم خلوتش، عقل است ممنوع از دخول
ریزه خوار خوان او، میکال با حفظ ادب - حامل فرمان او، جبریل با شرط قبول
قطره ای از قلزم جودش، محیطی بیکران - عکسی از نور جمالش، آفتابی بی افول
حاکم ارض و سما، بی شبه اندر رتق و فتق - واجب ممکن نما، بی اتحاد و بی حلول
خاتم دور و ولایت، فاتح اقلیم عشق - هر که این معنی نمی داند، ظلوم است و جهول
دست هر ادراک کوتاه است از دامان او - پس چه گویم من، تعالی شأنه عمّا نقول **شأن و منزلتش والاتر است از آنچه ما می گوییم.
***