رهبری بر فراز قرون ( گفتگو درباره امام مهدی (ع) )

آیه الله شهید سید محمد باقر صدر

گفتار دوم: اعجاز و عمر طولانی

دانستیم که عمر طولانی از نظر علم، ممکن است. حال اگر فرض کنیم از نظر علم امکان نداشته باشد و قانون پیری و شکستگی قانونی حتمی باشد که بشریت هرگز نتواند آن را تغییر دهد، در این صورت چه می شود؟
باید گفت: در این صورت طول عمر افرادی چون نوح و مهدی که قرنها بر خلاف قوانین طبیعی که در علم جدید به اثبات رسیده است زنده مانده اند از موارد اعجاز محسوب می گردد.
معجزه، در مقطع خاصی قانون طبیعت را از کار می اندازد تا زندگی شخصی را که رسالت به وجود او بستگی دارد حفظ کند.
معجزه طول عمر از نظر یک مسلمان که عقیده خود را از قرآن و سنت برگرفته است دور از انتظار و منحصر به فرد نیست. ** یعنی طول عمر در این صورت از قبیل معجزه است که در قرآن و سنت آمده است. دعوت انبیا و ادعای رسالت از طرف خدا همیشه با اعجاز همراه بوده است و این چیزی نیست که مسلمان بتواند آن را انکار یا در آن شک کند بلکه غیر مسلمانان نیز به معجزه عقیده دارند و از این جهت با مسلمانان مشترک اند. *** مثلا قانون طبیعت این است که جسمی که حرارت بیشتری دارد در جسمی که حرارت کمتری دارد اثر می گذارد تا جایی که هر دو یکسان شوند و قاطعیت این قانون از قانون پیری هم بیشتر است؛ در حالی که می دانیم این قانون برای حفظ زندگی حضرت ابراهیم، علیه السلام، از تأثیر افتاد زیرا تنها راه برای نگهداری او بود؛ وقتی آن حضرت به آتش در افتاد وحی آمد:
یا نار کونی بردا و سلاما
ای آتش بر ابراهیم خنک و سلامت باش!. ** سوره انبیا (21)، آیه 69. ***
و ابراهیم سالم بدون هیچ گزندی از آتش بیرون آمد!
و همچنین است دیگر قوانین طبیعی که برای شماری از پیامبران و حجتهای الهی در روی زمین از کار افتاد؛ دریا برای موسی شکافته شد؛ ** اشاره است به قول خداوند متعال: فأوحینا الی موسی أن اضرب بعصاک البحر فانفلق فکان کل فرق کالطود العظیم پس به موسی وحی کردیم که عصایت را بر دریا بزن و هر پاره چون کوهی عظیم گشت (سوره شعراء (26)، آیه 63.) *** رومیان تصور کردند عیسی را دستگیر کرده اند در حالی که اشتباه می کردند؛ ** اشاره است به قول خداوند متعال: و ما قتلوه و ما صلبوه و لکن شبه لهم... ؛ در حالی که نه او را کشتند و نه بر دار آویختند، لکن امر بر آنها مشتبه شد (سوره نساء (4)، آیه 157). *** پیامبر اسلام، صلی اللَّه علیه و آله، در حالی که گروه زیادی از قریش خانه اش را در محاصره داشتند و ساعتها در کمین او بودند، از خانه بیرون آمد و از میان آنان گذشت در حالی که خداوند وی را از دید آنان پنهان داشت. ** ر.ک: ابن هشام، السیرةالنبویة، ج 2، ص 127. او در این کتاب این حادثه را نقل کرده و این قضیه اجماعی است. ***
در همه این نمونه ها قانون طبیعت برای حمایت و حفاظت یک شخص از کار می افتد؛ زیرا حکمت الهی اقتضای زنده ماندن او را داشته است و قانون پیری هم می تواند در زمره یکی از این نمونه ها باشد.
شاید بتوان از آنچه تا به حال اتفاق افتاده یک نتیجه کلی به دست آورد و آن اینکه: هر وقت حفظ جان حجتی الهی در روی زمین نیاز به تعطیل قانونی طبیعی داشته باشد و هر گاه ادامه زندگی آن شخصیت برای انجام یک طرح مهم، ضروری باشد در این هنگام لطف الهی باعث می شود که آن قانون طبیعی موقتا از کار بیفتد ولی وقتی شخصیتی وظیفه الهی خود را به انجام رساند، مطابق قوانین طبیعی می میرد و یا به شهادت می رسد.
در اینجا هم، ما با یک سؤال روبرو می شویم و آن اینکه چگونه ممکن است یک قانون از کار بیفتد؟ ** گفته می شود قانون از حیث اینکه قانون است بایستی فراگیر باشد و تصور تعطیلی و از کارافتادگی در آن راه نیابد در حالیکه خود می دانند گاهی قانون با قانون دیگری از کار می افتد مثل قانون جاذبه که ایجاب می کند همه چیز به مرکز زمین جذب شود در حالیکه در گیاهان آب از ریشه به طرف بالا می رود و البته این از خواص مویرگهاست که خود یک قانون دارد. ر.ک: محمود، مصطفی، القرآن محاولة لفهم عصری.
*** چگونه می شود پیوند حتمی و ضروری میان پدیده ها گسسته شود؟ آیا این با علم تناقض ندارد؟ علمی که قوانین طبیعی را کشف و بر اساس آزمایش و استقرای منطقی، پیوندهای ضروری آن را شناسایی کرده است.
در جواب باید گفت که خود علم با عقب نشینی از اندیشه ضروری بودن قوانین طبیعی به این پرسش، پاسخ داده است.
توضیح اینکه، علم بر اساس آزمایش و مشاهدات، قوانین طبیعی را کشف می کند؛ هر گاه پدیده ای طبیعی همیشه دنبال پدیده ای بیاید از این پیوستگی به یک قانون کلی پی می بریم و آن اینکه هر جا آن پدیده اولی پیدا شد دنبالش پدیده دومی می آید. ولی علم نمی گوید بایستی میان آن دو پدیده، یک وابستگی ذاتی حتمی وجود داشته باشد که از ژرفای آنها سرچشمه گرفته است؛ زیرا حتمیت و ضرورت، یک حالت غیبی است که وسایل آزمایشگاهی و علمی نمی تواند آن را اثبات کند. از این رو منطق علم جدید تأکید می کند که قانون طبیعی - آنگونه که علم تعریف می کند - سخن از ارتباط و علاقه حتمی ندارد بلکه سخن از مقارنه دائمی میان دو پدیده دارد. ** ر.ک: السیدمحمدباقر، فلسفتنا، ص 259 و 299. او در این زمینه مفصلا بحث کرده است. *** پس اگر معجزه آمد و این دو پدیده طبیعی را از هم جدا کرد چنین چیزی هرگز گسستن یک رابطه ضروری و حتمی نیست.
حقیقت این است که معجزه به معنی دینی کلمه در پرتو منطق علم جدید بیش از آنچه نقطه نظر علم قدیم بود، قابل فهم شده است، زیرا دیدگاه گذشتگان این بود که هر پدیده ای اگر با پدیده دیگر مقارنه داشت، رابطه آندو ناگسستنی است و معنایش این بود که محال است یکی از دیگری جدا شود. ولی در منطق علم روز این رابطه به قانون مقارنه یا قانون تتابع شایع ** ر.ک: همان، ص 282 به بعد. ***تعبیر می شود. بدون اینکه رابطه غیبی و حتمی میان آن دو لازم شمرده شود.
با این دید معجزه یک حالت استثنایی برای این عموم می گردد بدون اینکه با یک ضرورت، اصطکاک پیدا کند یا منجر به یک امر محال و نشدنی گردد.
و ما بنابر آنچه به عنوان اساس استقراء در منطق ** برای توضیح بیشتر درباره این نظریه ر.ک: الصدر، السیدمحمدباقر، الاسس المنطقیة للاستقراء. شهید صدر در این کتاب به کشف مهمی راجع به نظریه شناخت، دست یافته است. *** پذیرفته ایم با نظر علم جدید موافقیم و می گوییم: استقراء دلیلی بر رابطه ضروری میان دو پدیده اقامه نمی کند بلکه تنها دلالت بر وجود یک تفسیر مشترک در تقارن دائمی و تعاقب دائمی میان دو پدیده دارد و همانطور که می شود این تفسیر مشترک را بر اساس حکمتی فرض کرد که باعث شده نظم آفرین جهان، رابطه مستمری میان پدیده های خاصی برقرار کرده باشد. و همین حکمت احیانا ممکن است خود، دعوت به استثنا کند که در این صورت معجزه رخ می دهد.

گفتار سوم: اصرار بر رهبری این شخص که نتیجه اش تعطیلی قوانین طبیعی است، چرا؟

در اینجا به طرح پرسش دوم می پردازیم که می گوید: علت اینهمه اصرار از جانب خداوند متعال نسبت به این شخص خاص چیست که برای طولانی کردن عمر او قوانین طبیعی از کار بیفتد؟ چرا رهبری آینده به کسی واگذار نمی شود که مولود آینده باشد و اتفاقات و پیشامدهای مهم روز موعود، او را بسازد و سپس به میدان آمده و نقش خود را ایفا کند؟ به عبارت دیگر فایده این غیبت طولانی چیست؟
بسیاری از کسانی که این را می پرسند نمی خواهند یک جواب تعبدی بشنوند. البته ما معتقدیم که دوازده امام یک مجموعه منحصر به فرد است** اشاره به عقیده شیعه دوازده امامی است که مستند به دلیل عقلی و نقلی است بویژه حدیث متواتر ثقلین که می گوید: انی ترکت فیکم ما ان تمسکتم بهما لن تضلوا بعدی أبدا کتاب اللَّه و عترتی اهل بیتی ؛ من در میان شما چیزی باقی گذاشتم که اگر به آن تمسک جویید هرگز پس از من گمراه نخواهید شد؛ کتاب خدا و عترتم یعنی اهل بیتم. ر.ک: مسلم بن الحسین، صحیح مسلم، ج 4 حدیث 1873؛ ابن حجر، االصواعق المحرقة، ص 89 که می گوید: این حدیث دارای طرق زیادی است و از بیست و اندی صحابی نقل شده است. همچنین مستند است به حدیث نبوی که می فرماید: لن یفترقا حتی یردا علی الحوض... ؛ قرآن و اهل بیت از هم جدا نخواهند شد تا بر سر حوض نزد من آیند.... *** که تعویض هیچ یک از مهره های آن به هیچ وجه امکان ندارد ولی این افراد می خواهند برای این دیدگاه یک توجیه جامعه شناختی بر اساس حقایق محسوس داشته باشند که خود آن انقلاب بزرگ و فراورده های شدنی آن را تبیین کند.
بر این اساس موقتا از معتقدات خود نسبت به امامان معصوم ** پیامبر گرامی اسلام، صلی اللَّه علیه و آله، از ویژگیهای آنان بسیار سخن گفته و فرموده است: آنان حاملان شریعت و کشتی نجات و مایه امنیت امت و حفظ آنان از گمراهی اند چنانکه حدیث ثقلین و حدیث لن یفترقا به آن اشاره دارد و هر دو روایت به مقام عصمت آنان تأکید می کند؛ زیرا قابل درک نیست که آنان نگهدارنده امت از گمراهی باشند و از قرآن، که خود معصوم از اشتباه است، جدا نشوند، اما خود آنان معصوم نباشند. ر.ک: الحکیم، السید محمدتقی، همان، مبحث حجیةالسنة، ص 169 به بعد. *** چشم می پوشیم و این پرسش را مطرح می کنیم که: آیا ما می توانیم نسبت به تغییر مورد نظر از طریق بررسی سنتهای اجتماعی و تجربیات زندگی، چنین نتیجه بگیریم که یکی از عوامل پیروزی و موفقیت رهبر منتظر، همین عمر طولانی است؟ جواب ما مثبت است به چند دلیل، از جمله اینکه: ایجاد یک دگرگونی بنیادین می طلبد که رهبری آن در دست انسانی فوق العاده از نظر روحی باشد؛ با شناختی کامل از تواناییها و برتریهای مکتب خود و آگاهی ژرف از ضعف نظامهایی که بایستی منهدم کند و تمدنی نو بر ویرانه آن بسازد.
به هر مقدار که جان و دل رهبر نظم نوین جهانی از ابتذال و پوچی تمدنی که به جنگش برخاسته، آگاه باشد و بداند که آن تمدن تنها یک نقطه کوچک نسبت به خط طولانی تمدن انسانی است، به همان مقدار از نظر روحی ** اینکه رهبری تاریخی بایستی از نظر روحی، آمادگی کامل برای اجرای نقش خود داشته باشد، مسأله ای پذیرفته شده است و اگر به قرآن مراجعه کنیم می بینیم که در تاریخ انبیا به گونه ای روشن از این مسأله سخن می گوید؛ بویژه آیاتی که درباره نوح پیامبر، علیه السلام، است. و این موضوعی است که توجه انسان را جلب می کند؛ شاید بدین جهت باشد که نوح و امام منتظر هر دو یک نقش را ایفا می کنند و وظیفه شان بسیار به هم شباهت دارد. چنانکه شهید صدر نیز به این موضوع اشاره کرده است. ر.ک: طبارة، عفیف عبدالفتاح، مع الانبیاء. *** قدرت بیشتری برای رو در رویی و پایداری می یابد و آنقدر می جنگد تا پیروزی را به دست آورد.
روشن است که مقدار لازم این روان شناختی با حجم دگرگونی مورد نظر و با تمدنی که باید واژگون شود، تناسب دارد. این درگیریها هر چه با نظامهای بزرگتر و تمدنهای کهن تر باشد، شناخت فراگیرتری را می طلبد.
و چون در روز موعود مقرر است که جهان پر از ظلم و ستم با همه زرق و برق و جلوه های رنگارنگش زیر و زبر شود، طبیعی است که باید دنبال شخصی بود که یک تنه از همه جهان فراتر بوده؛ و مولود تمدنی نباشد که می خواهد آن را دگرگون و کاخ عدل را بر ویرانه آن بسازد؛ زیرا کسی که در سایه یک تمدن کهن و ریشه دار که همه جهان تحت تأثیر سیطره ارزشی آن است بزرگ شود در مقابل آن تمدن احساس کوچکی می کند، دلیل آن هم این است که آن فرد از وقتی که چشم به جهان می گشاید و از هنگامی که پرورش می یابد تا زمانی که بزرگ می شود همواره حاکمیت آن تمدن را می بیند و به هر جا نگاه می اندازد جز جلوه های رنگارنگ آن را نمی بیند.
وبالعکس کسی که با تاریخ زندگی کرده و پیش از آنکه این تمدن شکل بگیرد حضور داشته و همه تمدنهای بزرگ و فروپاشی ** می توانیم برای نمونه به پیشرفت و ترقی اتحاد شوروی (سابق) اشاره کنیم؛ آنچه را ما با چشمان خود شاهد بودیم تا بدانجا که دومین قطب جهان شد و از نظر سیاسی و پیشرفت مدنی شانه به شانه آمریکا می زد و هر دو توانستند به فضا سفر کنند و سپس شاهد بودیم که شوروی چگونه فرو پاشید. *** آنان را یکی پس از دیگری با چشمان خود دیده باشد، نه اینکه فقط تاریخ را خوانده باشد؛ تمدنی را دیده است که بایستی آخرین پرده از داستان زندگی انسان قبل روز موعود را به نمایش بگذارد. در واقع چنین کسی این تمدن را پیش از پیدایش و قبل از جوانه زدن دیده و سپس شاهد پیدایش و ظهور و بروز آن بوده، تا اینکه به مرحله رشد رسیده و بالاخره زمانی که کاملا شکوفا گشته و بتدریج بر همه مقدرات جهان سیطره پیدا کرده است.
در حقیقت شخصی که همه این مراحل را با زیرکی و آگاهی کامل پشت سر گذاشته به این غول وحشتناک - که در صدد از پای درآوردن آن است - از آن زاویه تاریخی که با چشمان خود دیده است می نگرد، نه اینکه فقط به کتابهای تاریخی مراجعه کرده و یا به عنوان یک سرنوشت محتوم آن را پذیرفته باشد. چنین شخصی قطعا دیدگاهش همانند دیدگاه روسو ** ژان ژاک روسو (1712-1778 م.) نویسنده و متفکر فرانسوی است. برخی از ناقدان وی را شخصیتی می دانند که بیشترین نقش را در ادبیات فرانسه و فلسفه جدید داشته است. معروف ترین تألیف او قرارداد اجتماعی است. ر.ک: البعلبکی، منیر، موسوعة المورد، ج 8، ص 169. *** نخواهد بود که درباره او می گویند: حتی تصور این که فرانسه روزی بدون شاه باشد او را دچار ترس و وحشت می کرد. با این که او در جهان اندیشه و فلسفه از بزرگترین مبلغان و داعیان دگرگونی سیاست حاکم بود. و این بدان علت بود که روسو در فضای پادشاهی پرورش یافته بود و در طول زندگی در جو پادشاهی تنفس می کرد.
ولی شخصی که در همه تاریخ حضور داشته، خود دارای ابهت تاریخ و قدرت تاریخ است و کاملا می داند که آنچه اینک حاکمیت دارد، گوشه ای از تاریخ و قدرت تاریخ است که با زمینه های خاصی به وجود آمده است و با گذشت زمان و زمینه های جدید از میان خواهد رفت و چیزی از آن باقی نخواهد ماند؛ چنان که در گذشته نزدیک یا دور اصلا وجود نداشت. وانگهی عمر تمدنها هر چند طول بکشد نسبت به عمر طولانی تاریخ چند روزی بیش نیست.
اجازه بدهید سؤالی بکنم، آیا سوره کهف و سرگذشت جوانانی را که به خدای خود ایمان آوردند و خداوند بر هدایتشان افزود خوانده اید؟ ** اشاره است به آیه انهم فتیه آمنوا وردناهم هدی...؛ آنها جوانمردانی بودند که پروردگارشان ایمان آورده بودند و ما نیز بر هدایتشان افزودیم. (سوره کهف (18) آیه 13).
برای مطالعه آیه مزبور ر.ک: الزمخشری، جاراللَّه محمود، الکشاف، ج 2، ص 706، (بیروت، دارالکتاب العربی). ***
جوانانی که با نظامی بت پرست و خودکامه مواجه بودند که صدای توحید را در گلو خفه می کرد و نمی گذاشت در صف متحد شرک، خللی وارد آید. جوانانی که نفس در سینه آنان تنگ شد و ناامیدی بدیشان روی آورد و همه درها را به روی خود بسته یافتند؛ وقتی چنین دیدند به غاری پناه بردند و از خداوند برای مشکل خود چاره خواستند. برای این جوانان بسیار سنگین بود که باطل حاکم باشد و حق محکوم، و ستمگران هر کسی را که قلبش برای حق می تپید، نابود سازند.
آیا می دانید خداوند با ایشان چه کرد؟ خداوند آنان را سیصدونه سال در آن غار خواب کرد**اشاره است به آیه ولبثوا فی کهفهم ثلاث مائة سنین و ازدادوا تسعا... ؛ آنها در غار خود سیصد سال آرمیدند و نه سال بدان افزوده اند.(کهف (18) آیه 25). *** و سپس از خواب برانگیخت و به صحنه زندگی بازگرداند در حالی که آن نظام بیدادگر سقوط کرده و به زباله دان تاریخ سپرده شده بود و دیگر هیچ قدرتی نداشت.
چرا خداوند چنین کرد؟ برای این که آن جوانان برومند، فروپاشی حکومت باطل را با چشم خود ببیند. همان حکومتی که سیطره و وجودش برای آنان بسیار بزرگ و مهم می نمود. اینک با چشمان خود پایان کار آن نابکاران را می دیدند تا در نظرشان قدرت و تواناییهای ستمکاران تاریخ، کوچک و حقیر جلوه کند.
اگر اصحاب کهف به خاطر آن اتفاق نادر که در سیصد سال به زندگی شان افزود، توانستند بروشنی همه چیز را ببینند و روحیه ای برتر یابند پس برای آن امام منتظر، در تمام عمر طولانی اش چنین اتفاقی حاصل بوده است و به او امکان می داده که حرکت این انسان سترگ را از آغاز تا کنون ببیند.
گذشته از این، تجربه ای که از همراهی با تمدنها حاصل می شود و حضور شخصی در حرکتها و دگرگونیهای تاریخی اثر شگرفی در آمادگی فکری و کارایی رهبر برای روز موعود دارد و باعث می شود همه رفتارهای کاربردی دیگران را با تمام نقطه های قوت و ضعف و خطا و صواب بشناسد و با کمال آگاهی و شناخت نسبت به عوامل و اسباب و جهت گیریهای تاریخی، دست به اصلاح جامعه بزند.
البته این انقلاب بزرگی که اجرای آن بر دوش امام منتظر گذاشته شده بر پایه و بنیاد اسلام است و طبیعی است که رهبری آن بایستی به مصادر و منابع نخستین اسلام کاملا نزدیک باشد و شخصیت او به طور کامل و مستقل شکل گرفته و از تأثیرات تمدنی که می خواهد با آن بجنگد به دور باشد.
اما کسی که در دامن آن تمدن به دنیا آمده، پرورش یافته و افکارش در چارچوب آن رشد کرده است، قطعا نمی تواند به دور از رسوبات و نوع تفکر آن تمدن باشد، اگر چه خود جریان دگرگون سازی آن تمدن را رهبری کند.
پس برای این که تأثیر ناپذیری چنین رهبری از آن تمدن، تضمین گردد، لازم است شخصیت او در آن مرحله تمدنی پیشین که از نظر روح کلی و مبدأ پیدایش به آن تمدن که قرار است در روز موعود به رهبری او تحقق یابد، نزدیکتر است، به گونه ای کامل شکل گرفته باشد.** اگر کسی اشکال کند که: پیامبر، صلی اللَّه علیه و آله، با این که رسالتش جهانی بود و وظیفه مهم ایجاد تغییر بزرگ را بر عهده داشت، در عین حال در سایه تمدن جاهلی بزرگ شد و از آن تأثیر نپذیرفت و انبیای گذشته نیز چنین بودند. پس توجیه این نظریه (لزوم ساخته شدن شخصیت امام زمان، علیه السلام، در تمدن گذشته) چیست؟
جواب این مسأله این است که اولا: پیامبر اکرم، صلی اللَّه علیه و آله، در واقع خود یک عزلت کامل از تمدن جاهلی داشت و چنان که در سیره آن حضرت آمده است انزوا را بسیار دوست می داشت، به غار حرا می رفت و به عبادت می پرداخت.
انبیای گذشته نیز از رسوم جاهلی جامعه خود دوری می جستند و خدای متعال به همین اشاره دارد که می فرماید:
فلما اعتزلهم و ما یعبدون من دون اللَّه و هبناله اسحاق ؛ وقتی از آنها و خدایان (دروغین) آنها کناره گرفت ما به او اسحاق را بخشیدیم (سسوره مریم(19) آیه 149)؛ ثانیا: به پیامبر مرسل، وحی می شود و مستقیما از طرف آسمان تأیید و گام به گام رفتار و کردار لازم به او ابلاغ می گردد؛ در حالی که به امام وحی نمی شود - بنابر عقیده امامیه - و مستقیما از جانب آسمان به او ابلاغ نمی شود گرچه مورد تأیید و عنایت ربانی است.
از این رو امام نیاز به آمادگی ویژه دارد و در عین حال که به تمدن اصیل اسلامی نزدیک و وابسته است و از پدران خود اصالت و علم و معرفت دریافت کرده است از تجربه بشری و عوامل پیدایش و رشد شکوفایی تمدنها آگاهی می یابد و همچنین با عوامل زوال و فروپاشی آنها نیز آشنا می گردد و در نتیجه به همه امور، شناخت و احاطه کامل پیدا می کند.
البته با همه اینها ما عقیده داریم امام از تواناییهای شخصی خدادادی برخوردار است و از جانب آسمان تأیید می شود. در گفتار چهارم به این موضوع خواهیم پرداخت. ***

گفتار چهارم: شایستگیهای رهبر منتظر چگونه به کمال رسید؟

اینک به پرسش سوم می رسیم که می گوید: شایستگیهای آن رهبر منتظر چگونه به کمال رسید (و آماده رهبری شد)، با اینکه او و پدرش، امام عسکری، علیه السلام، را بیشتر از پنج سال همراهی نکرد و می دانیم که پنج سالگی دوران طفولیت است و هرگز برای رشد شخصیتی یک رهبر کافی نیست؛ پس چه زمینه هایی در تکامل وی، نقش داشته است؟
جواب این است که: آن حضرت پس از رحلت پدر، جانشین وی در امامت و رهبری شد و این بدان معنا است که ایشان همه ویژگیهای فکری و روحی یک امام را در همان اوان کودکی دارا بوده است.
امامت زودرس هم رخدادی سابقه دار است؛ چند تن از پدران آن حضرت نیز چنین بوده اند، مانند امام محمدبن علی جواد، علیه السلام، که در سن هشت سالگی ** ر.ک: ابن صباغ (م 855 ق.)، الفصول المهمة؛ الشیخ المفید، محمدبن محمدبن النعمان، همان، ص 316 به بعد. *** و امام علی بن محمدهادی، علیه السلام، که در نه سالگی ** ر.ک: العاملی، السید تاج الدین (از بزرگان قرن یازدهم هجری)؛ التتمة فی تواریخ الائمة، قم، مؤسسه بعثت؛ ابن حجر، الصواعق المحرقة، ص 123-124 او در این کتاب بخشی از سیره امام و کرامات او را نقل می کند. *** به امامت رسیدند.
ولی این پدیده در حضرت مهدی، علیه السلام، به اوج خود می رسد و می بینیم که در پنج سالگی به امامت رسیده است. دلیل اینکه ما این پدیده را یک واقعیت تاریخی می نامیم این است که این امر در رابطه با برخی از پدران آن حضرت، یک واقعیت ملموس و عینی بوده است، مسلمانان آن را درک کرده و با آن زندگی کرده اند و هیچ چیز برای اثبات یک واقعیت، بهتر از وقوع آن در میان یک جمعیت نیست.** ر.ک: الشیخ المفید، محمدبن محمدبن النعمان، همان، ص 319 به بعد؛ ابن حجر، همان، ص 123-124. این دو کتاب داستان گفتگوی امام جواد، علیه السلام، با یحیی بن اکثم را در زمان مأمون نقل کرده اند که چگونه امام، علیه السلام، توانست در آن سن کم، اعلمیت و قدرت علمی خود را به اثبات رساند و خصم را محکوم سازد. ***
توضیح این مسأله نیاز به بیان چند نکته دارد:
الف) امامت یک پایگاه سلطنتی نبود که با وراثت از پدر به پسر برسد و نظام حاکم از آن پشتیبانی کند؛ همانند خلافت فاطمیان و عباسیان؛ بلکه امام از راه نفوذ فکری و اثر معنوی در میان نهادهای مردمی، حمایت گسترده ایشان را به دست می آورد به گونه ای که مردم کسی را جز امام، لایق رهبری اسلام نمی دانستند.
ب) این نهاد مردمی از همان صدر اسلام، تشکیل شده بود ولی در عهد امام باقر و امام صادق، علیهماالسلام، بیشتر شکوفا و گسترده گشت. مدرسه ای که این دو امام درون پایگاهها تشکیل دادند، موج فکری وسیعی را در جهان
اسلام ایجاد کرد. صدها فقیه، متکلم، مفسر و دیگر دانشمندان اسلام شناس و انسان شناس در این مدرسه مشغول بودند به گونه ای که یکی از راویان آن زمان (حسن بن علی وشاء) می گوید:
روزی من وارد مسجد کوفه شدم و دیدم نهصد دانشمند** ر.ک: العاملی، السید امین، المجالس السنیة، ج 5، ص 209. این قضیه، مشهور است و سنی و شیعه آن را نقل کرده اند: ر.ک: الرفاعی، محمدبن سراج الدین، صحاح الاخبار، ص 44، به نقل از حیدر، اسد، الامام الصادق و المذاهب الاربعة، ج 1، ص 56، ابن حجر در الصواعق المحرقة (ص 120) می گوید: از امام جعفر صادق آن قدر مردم دانش گرفتند که کاروان آن را حمل می کرد. در همه گیتی نام او پخش شد و بزرگانی هم چون یحیی بن سعید، ابن جریح، مالک، ابوحنیفه، شعبه و ایوب سختیانی از او روایت کرده اند. *** در آنجا گرد آمده و همگی از امام صادق، علیه السلام، روایت می کنند!.
ج) از نظر این مدرسه و نهادهای مردمی وابسته به آن، شرایط صلاحیت برای امامت بسیار سخت بود؛ زیرا معتقد بودند کسی لیاقت رهبری دارد که از همه علمای معاصر عالمتر و داناتر باشد** اینکه امام، اعلم اهل زمان خود است، مورد اتفاق امامیه است، ر.ک: الحلی، حسن بن یوسف (علامه)، الباب الحادی عشر. برای اثبات این قضیه، بارها ائمه، علیهم السلام، مورد امتحان قرار گرفتند و هر بار موفق شدند. ر.ک: ابن حجر، همان، ص 123. او در این کتاب بتفصیل در این باره سخن گفته و پرسشهای یحیی بن اکثم از امام جواد، علیه السلام، را نقل کرده است. ***و گرنه او امام نخواهد بود.
د) در راه این عقیده، بسیاری از مردم جان خویش را فدا کردند و قربانیهای فراوان دادند. خلفای آن زمان این مکتب را - لااقل از نظر فکری - دشمن خویش می دانستند و در طول تاریخ، به آزار و اذیت، زندان، شکنجه و قتل آنان پرداختند و صدها تن در سیاهچالها با مرگ روبرو شدند. این قرائن و شواهد نشان می دهد که عقیده استوار بسیار گران تمام می شد** عقیده به امامت، علیهم السلام، برای شیعیان، بسیار گران تمام می شده است که از نظر تاریخی قابل انکار نیست و شواهد بسیار زیادی در دست است. ر.ک : الاصفهانی، ابوالفرج، مقاتل الطالبین. *** در حالی که آنان هیچ محرکی جز عقیده استوار و نیت پاک نداشتند.
ه) امامانی که این توده های مردمی، رهبری شان را گردن نهاده بودند هرگز از مردم جدا نبودند و همچون شاهان در کاخهای بلند، پنهان نمی شدند بلکه همیشه در کنار مردم و در میان مردم زندگی می کردند؛ مگر زمانی که از طرف حاکمان، زندانی یا تبعید می گشتند.
این حقیقت را ما از ارتباط بسیاری از راویان و محدثان با آنان، از مکاتباتی که با معاصران خود داشته اند، از دیدارها و مسافرتهایی که داشته اند و بالاخره از نمایندگانی که به اطراف و اکناف جهان اسلام می فرستاده اند، برداشت می کنیم. شیعیان و پیروان به حضور آنان می رسیدند و برای انجام مناسک حج** چنانکه از روایات بر می آید ائمه، علیهم السلام، پیروان خود را به این دیدارها توصیه می کردند، ر.ک: الکلینی، محمدبن یعقوب، همان، ج 1، ص 322. که می فرماید: بر مردم واجب است پس از انجام مناسک حج، خدمت امام برسند و از مسایل دینی خود بپرسند و عشق و علاقه خود را به آنان ابراز کنند. *** به مکه می رفتند و یا در مدینه منوره به زیارت امام خود می شتافتند.
همه اینها حکایت از ارتباط پیوسته میان امام و پیروانش از هر طبقه در سراسر جهان آن روز می کند.
و) دستگاه خلافت به ائمه، علیهم السلام، و رهبری معنوی و فکری ایشان به عنوان یک خطر بزرگ، می نگریست و بر این اساس همه تلاش خود را در راه نابودی این رهبری به کار می برد و از هیچ آزاری رویگردان نبود و برای حفظ موجودیت خویش، گاه سنگدلی و قساوت را به تمام معنا به نمایش می گذاشت. دستگیری، اسارت و تبعید امامان، علیهم السلام، همیشگی بود، **تاریخ ائمه، علیهم السلام، پر است از شکنجه، زندان، تبعید و احیانا قتل، ر.ک: الاصفهانی، ابوالفرج، همان؛ المالکی،ابن الصباغ همان؛ الشیخ المفید، محمدبن محمدبن النعمان، همان. *** با این که این کارها اثر نامطلوبی در روحیه مسلمانان بویژه دوستداران ائمه می گذاشت و بسیار آزرده خاطر می گشتند.
حال اگر این شش نکته مهم تاریخی و واقعی را در نظر بگیریم، چنین نتیجه می دهد که امامت خردسال، یک توهم نبوده بلکه واقعیت داشته است؛ زیرا امام خردسال که پا به صحنه می گذارد و خود را رهبر فکری و معنوی مسلمانان معرفی می کند و توده وسیعی به رهبری و ولایت او گردن می نهند، مسلما بایستی از دانش و شناخت و جهان بینی، بهره فراوان داشته باشد و در فقه، تفسیر، کلام، و دیگر علوم، سرامد روزگار خویش باشد و گرنه هرگز امکان ندارد از حمایتهای مردمی برخوردار گردد. با توجه به این که امامان شیعه در موقعیتی بودند که مردم می توانستند با آنان بجوشند و هر کسی می توانست از زندگی شخصی و مقام علمی - فرهنگی آنان باخبر باشد.
آیا می شود کودکی، مدعی امامت باشد و با این نام، پرچم اسلام را در دست گیرد و در معرض دید و شنود توده های مردمی باشد، به او ایمان بیاورند و در راه ایمان، تاوان سنگینی بپردازند و زندگی و امنیت خود را فدا کنند؛ بدون آنکه حتی به خود زحمت دهند که صلاحیت این کودک** اشاره است به امام مهدی، علیه السلام، و قبل از او امام جواد، علیه السلام، *** را برای امامت، بررسی کنند و یا شگفتی و اهمیت این مسأله، آنان را به فکر و کنکاش وا ندارد؟!
فرض می کنیم مردم برای کشف حقیقت حرکت نکردند، آیا می شود روزها، ماهها و بلکه سالها بگذرد و علی رغم برخوردهای طبیعی و همیشگی میان امام و مردم، حقیقت آشکار نگردد؟! آیا باور کردنی است که امام از نظر دانش و اندیشه یک کودک باشد و در این رابطه طولانی، حقیقت پنهان بماند؟!
یا اگر فرض کنیم برای طرفداران امامت، امکان کشف حقیقت نبود، چرا حکومت وقت، سکوت کرد؟ اگر می توانست چرا افشاگری نکرد؟ قطعا برای حکومت خیلی آسان بود، امام خردسالی را که از نظر فکری و فرهنگی کودک است، رسوا سازد و براحتی می توانست واقعیت را برای پیروان او و دیگران آشکار کند و بی کفایتی او را برای رهبری به اثبات رساند.
اگر افشاگری نسبت به بی کفایتی فردی در سنین چهل - پنجاه سالگی که با فرهنگ و آداب روز آشناست، مشکل باشد؛ هرگز، اعلان بی کفایتی یک کودک معمولی هرچند باهوش و زیرک باشد، مشکل نیست آن هم امامتی که شیعه امامی به رسمیت می شناسد و شرطهای سختی را برای آن لازم می داند.** یعنی اینکه واجب است امام برترین مردم و داناترین آنها باشد؛ چنانکه امامیه دوازده امامی بدان معتقد است. ر.ک: الشبر، سید عبداللَّه (م 1242 ق.) حق الیقین فی معرفة اصول الدین، ج 1، ص 141. *** این کار بمراتب از روشهای خشن دیگر که به نابودی بسیاری از مردم منجر می گشت، برای حکومت آسانتر بود.
تنها توجیه علت سکوت حکومتهای معاصر و عدم استفاده از این برگ برنده** منظور این است که امام خردسال را برای امتحان و حقیقت امر به جلوی مردم بیاورند. *** این است که می دانسته اند امامت خردسال، پدیده ای واقعی بوده و ساختگی نیست.
حقیقت این است که حکومتها تلاش می کردند این برگ را رو کنند ولی فورا متوجه می شدند که نمی توانند و تاریخ برای ما از این تلاشها و شکستها سخن گفته است.** مأمون خلیفه عباسی چنین کاری را کرد و برای علمای بزرگ معلوم شد که امام جواد، علیه السلام، از چه پایه دانش و فقه برخوردار است. ر.ک: ابن حجر، همان، ص 123. *** ولی هرگز در جایی نگفته است که امام خردسال، متزلزل گشته و در تنگنا قرار گرفته و یا مردم اعتماد خود را نسبت به او از دست داده اند.
و این معنای همان حرف ماست که امامت خردسال در زندگی امامان شیعه، رخدادی واقعی به حساب می آمده و هرگز یک فرضیه خشک و خالی نبوده است؛ و این پدیده ریشه در میراث آسمانی دارد، میراثی که از کرانه های رسالت الهی سرچشمه می گیرد و برای مثال کافی است حضرت یحیی، علیه السلام، را نمونه بیاوریم؛ خداوند درباره او می فرماید:
یا یحیی خذ الکتاب بقوة و آتیناه الحکم صبیا . ** سوره مریم(19) آیه 12. ***
ای یحیی! کتاب (خدا) را با قوت بگیر. و ما فرمان نبوت (و عقل کافی) در کودکی به او دادیم.
وقتی ثابت شد که امامت و پیامبری برای خردسال یک رخداد واقعی بوده است، جای اعتراض در زمینه حضرت مهدی و جانشینی او از پدر باقی نمی ماند.** شیعیان مخلص، حضرت مهدی را دیده و با او ارتباط داشته و کسب دانش کرده اند همانند سفرا و نواب اربعه. ر.ک: البحرانی، السیدهاشم؛ تبصرةالولی فیمن رأی القائم المهدی؛ الشیخ المفید، همان، ص 345. و برای تفصیل بیشتر ر.ک: العمیدی، ثامرهاشم، دفاع عن الکافی، ج 1، ص 535 به بعد. ***