فهرست کتاب


پرچم هدایت «سیمای شکوهمند حضرت مهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف»

محمد رضا اکبری‏

فصل اول:از طلوع تا غیبت

پیامبر اکرم صلی اللَّه علیه و آله:
المهدی طاووس اهل الجنة(1)
مهدی طاووس اهل بهشت است.

تولّد نور

در نیمه شعبان سال 255 هجری قمری تحولّی شگرف در عالم خلقت روی داد و آخرین نور، از انوار بلند مرتبگان عالم وجود، از عرش خدا بر فرش زمین فرود آمد تا این کره خاکی را مهبط فرشتگان و محلّ عروج صالحان کند.
این سفر عرشی، چهاردهمین سفری بود که با انجام آن سلسله سفرهای آسمانی به پایان می رسید و این بار طاووس بهشت با همه زیبایی ها و شکوهی که داشت از بام عرش الهی پر کشید و برای مأموریتی عظیم بر بام خانه آدمیان نشست تا دامن زمین را جایگاه پرواز آنان سازد.
این نور الهی، همان کسی بود که تمام انبیاء و اولیاء خدا در همه لحظه های تاریخ، انتظار او را می کشیدند؛ نوح و ابراهیم و موسی و عیسی و محمد علیهم السلام چشم به راه او دوخته بودند تا تمامی آمال و آرزوهای مقدّسشان را که همان پاکی زمین از لوث کفر و شرک و گناه بود عملی سازد و توحید و ولایت را زینت جان ساکنان زمین گرداند. این امید بخش دلهای پاک پیامبران و اولیاء خدا جز مهدی آل محمّد علیهم السلام کس دیگری نبود. هر حجّت الهی که آمد و به خواست توحیدی خود بر زمین دست نیافت، دل خوش داشت که روزی آخرین ذخیره الهی خواهد آمد و غنچه های آرزوی مقدّس آنها را شکفته خواهد کرد و زمین را به ذکر و نور خدا آباد خواهد نمود.
به راستی این چه توفیق عظیمی است که از میان همه رجال آسمانی تنها نصیب قائم علیه السلام می گردد و خداوند از میان همه برگزیدگان خود، تنها او را انتخاب کرد و اولیاء بزرگ خود را در رسیدن به مقام بلند او در حیرت فرو برد؟
امام باقر علیه السلام فرمود:
موسی بن عمران به آنچه به قائم آل محمد علیهم السلام داده شد نگاه کرد و گفت:پروردگارا!مرا قائم آل محمد علیهم السلام قرار ده!به او گفته شد:این مقام از ذریّه احمد صلّی اللّه علیه و آله است. دوباره نگاه کرد و مقام او را مشاهده نمود و گفت: پروردگارا! مرا قائم آل محمد علیهم السلام قرار ده! و همان جواب را شنید. برای سومین بار مقام او را نظاره کرد و خواسته خود را تکرار کرد و همان جواب را شنید.1(2)
ای ذخیره الهی!چه مقام رفیعی داری که پیامبر بزرگی چون موسی آن را از خدا طلب می کند. گویا او آگاهی یافت که چگونه زمین را به ذکر و نور خدا آباد می کنی و چگونه احکام الهی را در همه جای آن جاری می سازی و قسط و عدل که آرزوی بر زمین مانده همه انسانهای وارسته بوده است را در سراسر زمین تحقّق می بخشی؛ از این رو درخواست کرد که این توفیق عظیم نصیب او شود.

شگفتی های ولایت

حکیمه، عمّه امام حسن عسکری علیه السلام همواره بر آن حضرت وارد می شد و دعا می کرد خدا فرزندی به او عطا فرماید. او می گوید: روزی بر امام علیه اسلام وارد شدم و دعای خود را تکرار کردم، حضرت فرمود: آنچه را دعا کردی که خداوند به ما عطا کند، در این شب متولّد می شود؛ تو هم نزد ما بمان و افطار کن.
عرض کردم: آقای من! مادر این فرزند کیست؟فرمود:نرگس.
حکیمه به امام علیه السلام عرض کرد:او محبوب ترین کنیزان شما نزد من است وآن گاه نزد نرگس خانم رفت و دست هایش را بوسید و به او گفت: خداوند در این شب فرزندی به تو عطا می فرماید که سرور جهان و نجات بخش مؤمنین می باشد. سپس نگاهی به او کرد و اثری از بارداری در وی ندید. پس نزد امام حسن علیه السلام بازگشت و گفت: من اثری از بارداری در وی نمی بینم! چه هنگامی از شب این نوزاد متولد می شود؟
حضرت فرمود: ان شاءاللّه با طلوع صبح متولّد می شود.
حکیمه می گوید: نماز خواندم و افطار کردم و نزدیک نرگس خوابیدم. برای نماز شب که برخاستم، نرگس خوابیده بود و اثری از وضع حمل در او مشاهده نمی شد. مشغول نماز صبح شدم و در حال خواندن نماز وتر بودم که از تأخیر وعده امام به تردید افتادم. در این هنگام حضرت ندا داد: عمّه! هنوز صبح نشده است! نماز را به سرعت تمام کردم و نرگس حرکتی کرد، نزد او رفتم و وی را در برگرفتم و پرسیدم: چیزی احساس می کنی؟ پاسخ داد: آری. در این حال خواب چشمان ما را گرفت و هر دو خوابیدیم و دیگر هیچ چیز متوجه نبودم تا این که امام علیه السلام صدا زد: عمّه!فرزندم را نزد من بیاور. بیدار شدم و دیدم سرورم مهدی متولّد شده است و خدا را سجده می کند و بر ساعد راستش نوشته بود: جاء الحق و ذهق الباطل، ان الباطل کان ذهوقا، او را در بغل گرفتم و در پارچه ای پیچیدم و نزد پدرش بردم. حضرت او را گرفت و بر دست چپش نشاند و دست راستش را پشت او گذارد و زبان در دهانش قرار داد و دست بر گوش و پشت و مفاصلش کشید و فرمود: حرف بزن پسرم!
او به سخن آمد و گفت: اشهد ان لا اله الا اللّه و اشهد ان محمداً رسول اللّه و انّ علیّاً امیر المومنین ولی اللّه و یکایک امامان را شمرد تا به خود رسید. آن گاه برای شیعیان دعا کرد که به وسیله او به آنها گشایش رسد. سپس امام علیه السلام به من فرمود: عمّه! او را به مادرش برگردان تا بر او سلام کند.
حکیمه گوید: روز هفتم به منزل امام علیه السلام رفتم، سلام کردم و نشستم. حضرت فرمود: فرزندم را بیاور. من هم مهدی را که در لباس زرد رنگ بود نزد او آوردم و امام علیه السلام به همان روش قبلی با او رفتار کرد و سپس فرمود: حرف بزن پسرم! او هم گفت:اشهد ان لا اله الا اللّه و بر پیامبر، امیرالمؤمنین و سایر ائمه علیهم السلام درود فرستاد تا به پدرش رسید و ادامه داد:
بسم اللّه الرحمن الرحیم، و نرید ان نمن علی الذین استضعفوا فی الارض و نجعلهم ائمة و نجعلهم الوارثین و نمکّن لهم فی الارض و نری فرعون و هامان و جنود هما منهم ما کانوا یحذرون(3)
به نام خداوند بخشنده مهربان، ما می خواهیم بر مستضعفان زمین منّت گذاریم و آنان را رهبران و وارثان زمین قرار دهیم و در زمین به آنها قدرت دهیم و به فرعون و هامان و لشکریان، آنچه را از جانب آنانا بیمناک بودند نشان دهیم. سپس امام حسن علیه السلام به او فرمود: پسرم! آنچه را خداوند بر پیامبران و رسولانش نازل فرمود قرائت کن و او هم کتاب های آسمانی گذشته را به همان زبانی که بود تلاوت کرد.(4)