فهرست کتاب


دو مکتب در اسلام دیدگاه دو مکتب درباره مدارک تشریعی اسلامی جلد دوم

سید مرتضی عسکری‏

ب - موارد اجتهاد ابوبکر

یکی از موارد اجتهاد ابوبکر، داستان سوزاندن فجاءة سلمی است که بنا به قول طبری و ابن اثیر داستان آن از این قرار است:
مردی از قبیله بنی سلیم به نام فجاءة، بجیر بن ایاس بن عبد یا لیل بن عمیرة بن - خفاف **ابن حزم در جمهره نسب او را آورده و تصریح کرده که ابوبکر او را زنده زنده در آتش سوزانیده است. (261). ***، نزد ابوبکر آمد و گفت: من مردی مسلمانم و می خواهم که با کافران مرتد پیکار کنم، ولی نه اسبی دارم و نه سلاحی، مرا با دادن اسب و سلاح تجهیز کن. ابوبکر نیز خواسته اش را برآورده ساخت. اما او، به جای پیکار با کافران و مرتدان، به سر راه گرفتن پرداخت و به جان مردم اعم از مسلمان و مرتد افتاد، اموالشان را غارت می کرد و اگر کسی هم مقاومت می کرد، او را می کشت. در این راهزنی، مردی از قبیله بنی شرید، به نام نجبة بن ابی المیثاء او را یاری می داد. هنگامی که این خبر به ابوبکر رسید، به طریفة بن حاجر **به شرح حال طریفه در اصابه (ج 2، ص 215) مراجعه شود. *** نوشت:
دشمن خدا، فجاءة، با اظهار مسلمانی نزد من آمد و از من خواست تا وی را برای پیکار با کسانی که از اسلام رویگردان شده اند تجهیز کنم. من هم اسب و سلاحی در اختیارش گذاشتم، اما خبر قطعی به من رسیده که آن دشمن خدا، سر راه بر مسلمان و کافر گرفته، دارایی ایشان را به یغما می برد و هر کس را هم که مقاومت کند، می کشد! اینک تو با مسلمانانی که به زیر فرمان داری، بر او بتاز و وی را بکش، یا دستگیر کرده، به نزد من گسیل دار.
طریفه به سوی فجاءة شتافت و چون به ایشان رسید، بینشان تیراندازی شروع شد و در اثنای آن نجبة بن ابی المیثاء به سبب تیری از پای در آمد و کشته شد. و چون فجاءة دریافت که مسلمانان در اعدام یا دستگیری او مصمم هستند، به طریفه گفت: تو بر من هیچگونه فضیلت و برتری نداری، تو از جانب ابوبکر مأموری، و من هم از طرف او فرمان دارم!طریفه گفت: اگر راست می گویی، اسلحه را بر زمین بگذار و با من بز نزد ابوبکر بیا.
این بود که فجاءة به همراه طریفه نزد ابوبکر آمد چون چشم ابوبکر به او افتاد، به طریفه گفت: او را به بقیع ببر و زنده در آتش بسوزان!طریفه نیز فرمان برد و در بقیع آتشی برافروخت و فجاءة را در آن افکند و بسوزانید.
طبری در روایتی دیگر می نویسد: طریفه، هیزمی بسیار در مصلای مدینه بر هم نهاد و در آن آتش افکند. آنگاه فجاءه را طناب پیچ کرده، در آن انداخت و بسوزانید!اما سخن ابن کثیر در این مورد چنین است: طریفه دستهای فجاءة را از پشت گردنش ببست و سپس او را طناب پیچ کرده، در آتش افکند و بسوزانید **تاریخ ابن کثیر، ج 9، ص 319؛ تاریخ طبری، چاپ اول، ج 3، ص 234-235؛ تاریخ ابن اثیر، ج 2، ص 146، حوادث سال 11 هجری. ***.
ابوبکر بعدها از فرمانش درباره فجاءه، سخت پشیمان شد و در بستر بیماری ای، که از آن برنخاست، می گفت: مرتکب سه کار شده ام که ای کاش آنها را انجام نداده بودم: ای کاش در خانه زهرا را نگشوده بودم، اگر چه آن در برای جنگ به روی من بسته شده بود. و ای کاش فجاءه را به آتش نمی سوزانیدم، بلکه دستور می دادم تا او را به طور معمول اعدام کنند و یا به زندانش می افکندم. و ای کاش در سقیفه بنی ساعده امر خلافت را به گردن یکی از آن دو یعنی عمر یا ابو عبیده می انداختم **تاریخ طبری، ج 4، ص 52 حوادث سال 13؛ و بقیه مصادر در بخش تحصن در خانه زهرا در کتاب عبدالله بن سبا (ج 1، ص 106). ***.
در این باره بر ابوبکر خرده گرفته اند که حکم مفسدی چون فجاءه در قرآن آمده است؛ آنجا که در سوره مائده آیه 33 می فرماید: انما جزاء الذین یحاربون الله و رسوله و یسعون فی الارض فساداً أن یقتلوا أو یصلبوا أو تقطع أیدیهم و أرجلهم من خلاف أو ینفوا من الارض ذلک لهم خزی فی الدنیا و لهم فی الاخرة عذاب عظیم .
روایاتی نیز از رسول خدا(ص) در نهی سوزانیدن مجرمان آمده است؛ از جمله بخاری در صحیح خود و احمد بن حنبل در مسندش از پیامبر خدا(ص) آورده اند که فرموده است **صحیح بخاری، ج 2، ص 115، باب لا یعذب بعذاب الله، کتاب الجهاد؛ مسند احمد، ج 2، ص 207 و ج 3، ص 494؛ سنن ابوداود، کتاب الجهاد، باب کراهیة حرق العدو بالنار، ح 2673 و 2675 در ج 3، ص 55 و 56 و کتاب الادب، باب فی قتل الذر، ح 268 در ج 4، ص 367 و 368؛ سنن بیهقی، ج 9، ص 71 و 82. مفهوم این سه حدیث این است که بجز خداوند که خالق آتش است، کسی حق ندارد فردی را با آتش و تنبیه نماید. ***: لا یعذب بالنار الا رب النار. و: أن النار لا یعذب بها الا الله. و: لا یعذب بالنار الا ربها . و نیز روایت شده که آن حضرت فرموده است: من بدل دینه فاقتلوه. یعنی هر کس که پشت پا به دینش زد، او را اعدام کنید **صحیح بخاری، کتاب استتابة المرتدین؛ سنن ابوداود، کتاب الحدود، باب الحکم فی من ارتد. ***. و نیز فرموده است: لا یحل دم امری مسلم یشهد أن لا اله الا الله و أن محمداً رسول الله، الا باحدی ثلاث: زنا بعد احصان فانه یرجم، و رجل یخرج محارباً لله و رسوله فانه یقتل أو یصلب أو ینفی من الأرض، أو یقتل نفساً فیقتل بها . یعنی ریختن خون هیچ مسلمان گوینده لا اله الا الله و محمد رسول الله روا نیست، مگر در سه مورد: زنای محصنه که باید سنگسار شود؛ کسی که با خدا و پیامبرانش بجنگد که باید کشته شود، یا به دار آویخته شده، یا با توجه به شرایطش نفی بلد شود؛ و یا کسی را کشته باشد که در مقابل آن اعدام می شود **سنن بیهقی، ج 9، ص 71. ***.
اما با این همه، علمای مکتب خلفا، در مورد مخالفت صریح ابوبکر با نصوص آشکاری که در این قضیه گذشت، چنین عذر آورده اند که: سوزانیدن فجاءة سلمی با آتش، از خطای در اجتهاد ابوبکر بوده و همانند او از مجتهدین که دچار لغزش در اجتهاد می شوند، بسیارند!
دیگراز موارد اجتهاد خلیفه ابوبکر، فتوایش در مسأله کلاله است. کلاله به کسی گفته می شود که در بازماندگانش نه فرزندی از او باشد و نه پدری. همچنین به وارثین او نیز کلاله گویند **مفردات راغب. ***.
در قرآن کریم سوره نساء، آیه 12 درباره کلاله آمده است: و ان کان رجل یورث کلالة أو امراة و له أخ أو أخت فلکل واحد منهما السدس فان کانوا أکثر من ذلک فهم شرکاء فی الثلث . یعنی و هر گاه وارث مرد یا زنی کلاله باشد، و او برادر یا خواهری داشته باشد، هر یک از آنها یک ششم، و اگر تعدادشان بیش از آن باشد، در یک سوم شریک یکدیگر خواهند بود **در اینجا کلاله به معنای برادر و خواهر مادری است؛ اجماعاً و نصاً. به تفسیر آیه در تفاسیر مراجعه شود. ***.
و در آیه 176 آمده است: یسقتونک قل الله یفتیکم فی اکلالة، ان امرو هلک لیس له ولد و له اخت فلها نصف ما ترک و هو یرثها ان لم یکن لها ولد فان کانتا اثنتین فلهما الثلثان مما ترک و ان کانوا اخوة رجالاً و نساء فللذکر مثل حفظ الانثیین یبین الله لکم أن تضلوا و الله بکل شی ء علیم . یعنی از تو فتوا می خواهند، بگو خداوند درباره کلاله چنین فتوا می دهد: اگر مردی بمیرد و فرزندی نداشته باشد و تنها خواهری داشته باشد، نصف ما ترک او به وی می رسد و او نیز از خواهر ارث می برد اگر خواهر را فرزندی نباشد و اگر دو خواهر باشند دو سوم ما ترک به آنان می رسد و اگر چند نفر برادر و خواهر بودند برای مردان دو برابر سهم زنان است خداوند حکم ارث را برای شما بیان می کند تا گمراه نشوید خداوند بر هر چیزی دانا است**برادر و خواهری که در این آیه آمده، از یک پدر و مادر، و یا از یک پدر می باشند. ***.
از ابوبکر در مورد کلاله سؤال شد، او در پاسخ گفت:
من نظر خودم را می گویم، اگر درست بود از آن خداست، و اگر غلط از آب در آمد، از آن من و شیطان است، و خدا و پیامبرش از آن بیزارند. به نظر من کلاله غیر از فرزند و پدر است.
و چون عمر بر جای او به خلافت نشست، گفت: من از خدا شرم می کنم که سخنی را که ابوبکر گفته است رد کنم **سنن دارمی، ج 2، ص 365؛ اعلام الموقعین، نوشته ابن القیم جوزیه، ج 1، ص 28؛ سنن کبرای بیهقی، ج 6، ص 223. ***!و یک بار هم گفت: کلاله کسی است که فرزندی نداشته باشد **تفسیر قرطبی، ج 5، ص 77. ***.
مورد دیگر، پاسخ ابوبکر درباره سهم الارث مادربزرگ است که در موطأ مالک، پیشوای مالکیان، و سنن دارمی و سنن ابوداود و سنن ابن ماجه آمده است. ما سخن مالک را می آوریم. او گفته است:
مادر بزرگی به خدمت ابوبکر صدیق رسید و از میزان سهم الارثش از او پرسید. ابوبکر پاسخ داد: در کتاب خدا، قرآن، حقی برای تو معین نشده است و در سنت پیغمبر خدا هم چیزی برای تو سراغ ندارم. حالا برگرد تا من از مردم بپرسم. آنگاه مطلب را با مردم در میان نهاد. مغیرة بن شعبه گفت: مادربزرگی به خدمت پیغمبر آمد و آن حضرت یک ششم به او داد. ابوبکر از او پرسید شاهدی هم داری؟ آنگاه محمد بن - مسلمه انصاری برخاست و مانند مغیره گواهی داد. این بود که ابوبکر صدیق هم همان مقدار را برای مادر بزرگ مقرر داشت...**موطأ مالک، ج 2، ص 54؛ سنن دارمی، ج 2، ص 359؛ سنن ابوداود، ج 2، ص 38؛ ابن ماجه،ص 910؛ بدایة المجتهد، ج 2، ص 278. ***.
و در شرح حال سهل بن عبدالرحمان در استیعاب و اسدالغابه و اصابه، و به طور مختصر در موطأمالک آمده است که: دو مادربزرگ مادر مادر، و مادر پدر برای دریافت سهم الارث خود به ابوبکر مراجعه کردند. ابوبکر ارثیه را به مادربزرگ مادری داد و به مادر بزرگ پدری چیزی نداد. عبدالرحمان بن سهل به ابوبکر گفت: ای خلیفه رسول خدا، تو ارثیه را به کسی دادی که اگر مرده بود میراث گذار از وراث نمی برد. ابوبکر که این را شنید ارثیه یعنی یک ششم را میان هر دو نفر تقسیم کرد **استیعاب در حاشیه اصابه، ج 2، ص 411؛ اسدالغابه، ج 3، ص 229؛ اصابه، ج 2، ص 394؛ بدایة المجتهد، ج 2، ص 379؛ موطأ مالک، ج 2، ص 54. ***.
دیگر از آن موارد، داستان کشته شدن مالک بن نویره است به دست خالد بن - ولید و همبستر شدن خالد با زن مالک در همان شب!فشرده این ماجرا به شرح زیر است: مالک بن نویره تمیمی یربوعی که کنیه اش ابو حنظله، و لقبش جفول بود، مردی شاعر و بزرگوار و دلیری سوارکار از بنی یربوع در دوران جاهلیت، و از بزرگان آن قبیله به حساب می آمد.
زمانی که مالک اسلام آورد، رسول خدا(ص) وی را به جمع آوری صدقات قبیله اش مأمور فرمود. و چون رسول خدا(ص) رحلت کرد، مالک وجوهات جمع آوری شده را نگه داشت و به صاحبانش بازگردانید و گفت:
فقلت خذوا أموالکم غیر خائف - و لا ناظر فی ما یجی ء من الغد
فان قام بالدین المخوف قائم - أطعنا و قلنا الدین، دین محمد **معجم الشعراء مرزبانی، ص 260. شرح حالش در اصابه ج 3، ص 336 آمده است. ***
گفتم که بی هیچ ترسی از آینده و اینکه چه اتفاقی خواهد افتاد اموال خودتان را پس بگیرید. اگر برای این دین بیم دهنده کسی قیام کرد، ما هم تمکین کرده، می گوییم دین، دین محمد(ص) است.
و طبری از قول عبدالرحمان بن ابی بکر می نویسد:
چون خالد بن ولید به سرزمین بطاح **بطاح آبی است در سرزمین اسد بن خزیمه. معجم البلدان. *** فرود آمد، ضرار بن ازور **ضرار بن ازور اسدی، شاعر و سوارکاری دلیر و شجاع بوده است. در شرح حالش در اصابه، ج 2، ص 200-201 آمده است خالد او را به همراهی تنی چند از رزمندگانش مأموریت جنگی داد. او بر قبیله ی از بنی اسد شبیخون زد و زنی زیبا روی را از آنجا دستگیر نمود. ضرار از همراهانش خواست تا آن زن را به او واگذارند. آنان هم پذیرفتند. ضرار با او همبستر شد، سپس از کار خود پشیمان شد و داستان را به خالد گفت. خالد گفت: مانعی ندارد، من آن را بر تو حلال کردم!ضرار نپذیرفت و اصرار کرد که به عمر گزارش دهد. خالد نیز چنین کرد و عمر دستور سنگسار کردن ضرار را صادر نمود. اما وقتی نامه عمر رسید که ضرار مرده بود!خالد هم گفت خدا نخواست که آبروی ضرار ریخته شود!گویند ضرار از کسانی بوده که با ابو جندل شراب نوشیده است. *** را به همراهی تنی چند از سپاهیانش که ابو قتاده **ابو قتاده، حارث انصاری خزرجی سلمی، جنگ احد و دیگر جنگهای پیغمبر را درک کرده است. او را سوارکار رسول خدا(ص) می گفتند. ابو قتاده در کنار علی (ع) در تمام جنگهایش شرکت داشته است. در سال وفاتش اختلاف است که در کوفه در سال 38 یا 40 در مدینه به سال 54 بوده است. شرح حالش در استیعاب ج 1، ص 110 - 112 در حاشیه اصابه ج 4، ص 160-161 و در اصابه ج 4، ص 157-158 آمده است. *** نیز در میانشان بود، به مأموریت فرستاد. اینان نیز بر قبیله مالک شبیخون زدند. ابو قتاده بعدها می گفت:
چون همراهان ما قبیله مالک را در میان گرفته راه را از هر طرف بر آنها بستند، مالک و همراهانش به خاطر حفظ جان خود مسلح شدند. گفتیم: ما همه مسلمانیم. آنها هم گفتند: ما هم مسلمانیم. گفتیم: اگر راست می گویید چرا مسلح شده اید؟ پاسخ دادند: شما چرا مسلح هستید؟ ما گفتیم: اگر راست می گویید که مسلمانید، اسلحه تان را بر زمین بگذارید. ابو قتاده می گوید: آنها این پیشنهاد را پذیرفتند و اسلحه خود را بر زمین گذاشته، به نماز برخاستند و ما هم نماز بجای آوردیم **تاریخ طبری، چاپ اروپا، ج 1، ص 1927 و 1928. ***.
ابن ابی الحدید در شرح نهج البلاغه می نویسد: همین که مالک و همراهانش سلاح خود را بر زمین نهادند، ضرار و یارانش هجوم برده، همه آنها را دستگیر و به بند کشیده به نزد خالد بن ولید بردند.
در اصابه آمده است که خالد بن ولید چشمش به زن مالک، که بسیار زیبا بود، افتاد، مالک که متوجه شد، روی به زن خود کرد و گفت: مرا بکشتن دادی!یعنی خالد به خاطر تو مرا خواهد کشت **الاصابه، ج 3، ص 337. ***.
و در تاریخ یعقوبی آمده که چون چشم خالد بن زن مالک افتاد سخت شیفته او گردید؛ پس روی به مالک کرد و گفت: به خدا سوگند که دیگر به خانه ات باز نخواهی گشت، من تو را خواهم کشت **تاریخ یعقوبی، ج 2، ص 131. ***!
و در کنز العمال آمده است که خالد بن ولید مدعی بود که مالک بن نویره با سخنی که گفته و به گوش او رسیده مرتد شده است. مالک چنین ادعایی را رد کرد و گفت: من مردی مسلمانم و از مقررات آن نه چیزی را تغییر داده و نه تبدیل کرده ام و ابوقتاده و عبدالله بن عمر نیز به سود او گواهی داده سخن او را تصدیق کردند؛ ولی خالد زیر بار نرفت و مالک را پیش کشید و فرمان داد تا ضرار گردنش را بزد. و سپس خالد زن او (ام تمیم) را همان شب متصرف شد و با وی همبستر گردید **کنز العمال، ج 3، ص 132، چاپ اول. ***!
و در وفیات الاعیان، و فوات الوفیات و تاریخ ابوالفداء و این شحنه آمده است که عبدالله بن عمر و ابو قتاده انصاری، که ناظر بر ماجرا بودند، در مورد مالک بن نویره با خالد بن ولید سخن گفتند و از او به نیکی یاد کردند؛ ولی خالد را سخن ایشان ناخوش آمد. ناچار مالک گفت:
خالد، تو ما را نزد ابوبکر بفرست تا خودش درباره ما تصمیم بگیرد. تو به غیر از ما کسانی را به خدمت او فرستاده ای که گناهشان به مراتب از جرم ما بیشتر بوده است!خالد گفت: خدا امانم ندهد اگر سرت را برنگیرم. و او را مقابل ضرار بداشت تا گردنش را بزند. مالک در این لحظه روی به زن زیبا روی خود کرد و با اشاره به او، به خالد گفت: این زن مرا بکشتن داد؟ خالد گفت: بلکه خدایت به جرم ارتدادت بکشت. مالک گفت: من مردی مسلمانم، ولی در اینجا خالد بی صبرانه به ضرار بانگ زد: ضرار، گردنش را بزن!که شمشیر ضرار صدای اعتراض مالک را در گلوی او در هم شکست. آنگاه خالد فرمان داد تا سر مالک را که از مردان پر موی به شمار بود **رجوع شود به شرح حال وثیمه در وفیات الاعیان ابن خلکان ج 5، ص 66 وفوات الوفیات ج 2، ص 627 که هر دو خبر را از رده ابن وثیمه واقدی نقل کرده اند. و نیز تاریخ ابوالفداء، ص 158 و تاریخ ابن شحنه در حاشیه الکامل، ج 11، ص 114. ***، دیگ پایه قرار دادند! و هم در آن شب با ام تمیم، زن بیوه مالک، همبستر گردید **تاریخ یعقوبی، ج 2، ص 110. ***
! ابو زهیر سعدی در این زمینه چنین سروده است:
ألا قل لحی أوطئوا بالسنابک - تطاول هذا اللیل من بعد مالک
قضی خالد بغیاً علیه لعرسه - و کان له فیها هوی قبل ذلک
فأمضی هواه خالد غیر عاطف - عنان الهوی عنها، و لا متمالک
و أصبح ذا أهل، و أصبح مالک - الی غیر أهل هالکاً فی الهوالک **وفیات الاعیان، ج 5، ص 67، الفوات، ج 2، ص 426-427، تاریخ ابوالفداء، ص 158، ابن شحنه، ج 11، ص 114 در حاشیه تاریخ ابن اثیر. ***
یعنی به سوار کارانی که با اسب تاختن آوردند بگو که پس از مالک شب تار ما را پایانی نخواهد بود. خالد که از گذشته دلباخته زن مالک بود، ناجوانمردانه به خاطر آن زن، مالک را از پای درآورد. و بدین سان خالد آتش شهوت خود را فرو نشانید و نتوانست که عنان هوای دلش را در دست بگیرد و آن را از آن کار باز دارد. خالد شبی را به صبح آورد، در حالی که همسر مالک را به دست آورده بود و مالک در آن صبحگاه به خاطر آن زن، در خاک و خون خود برای ابد آرمیده بود.
آنگاه منهال به همراه یکی از بستگانش بر کشته مالک بن نویره گذر کرد. پس از انبانش پیراهنی بیرون کشید و بدن مالک را با آن کفن کرد و به خاک سپرد**به شرح حال منهال در الاصابه ج 3، ص 478 مراجعه شود. ***.
یعقوبی در تاریخ خود می نویسد: ابو قتاده خود را به ابوبکر رسانید و ماجرا را به وی گزارش داد و سوگند یاد کرد که دیگر هرگز به زیر پرچم خالد به جنگی بیرون نشود. زیرا که او مالک مسلمان را بی هیچ جرم و گناهی کشته است.
طبری نیز از قول عبدالرحمان بن ابی بکر آورده است که از کسانی که به مسلمان بودن مالک گواهی دادند، ابو قتاده بود که با خدای خود عهد کرده که هرگز در جنگی کنار خالد شرکت ننماید!
و یعقوبی می نویسد که عمر بن خطاب به ابوبکر گفت: ای جانشین رسول خدا!خالد مرد مسلمانی را کشته و در همان شب زنش را تصرف کرده است. این بود که ابوبکر امر به احضار خالد داد. خالد چون در محضر ابوبکر حضور یافت، برای کار خود چنین عذر آورد که: ای جانشین رسول خدا! من تأویل **تاریخ یعقوبی، ج 1، ص 132. منظور از تأویل چنانکه گذشت نقل معنای ظاهر لفظ است به معنای دیگری که نیازمند دلیل و برهان باشد. این معنی در ذیل حدیث ام المؤمنین عایشه در صحیح مسلم، کتاب صلاة المسافر، حدیث شماره 3 ج 1، ص 478 تحقیق محمد فؤاد عبدالباقی آمده که زهری از عروه پرسید پس چرا عایشه نمازش را در سفر تمام بجای می آورد؟ و عروه پاسخ داده بود که او همچون عثمان تأویل کرده است؛ همان طور که عثمان در مکه نمازش را تمام بجای می آورد. *** (اجتهاد) کردم و قصد خیر داشتم، ولی خطا نمودم.
و در وفیات الاعیان و تاریخ ابوالفداء و کنز العمال و دیگر منابع آمده است: هنگامیکه خبر خالد با مالک بن نویره و همسرش به ابوبکر و عمر رسید، عمر به ابوبکر گفت: خالد مرتکب زنا شده، او را سنگسار کن. ابوبکر پاسخ داد: من او را سنگسار نمی کنم. او اجتهاد کرده و در اجتهاد خود مرتکب اشتباه شده است!عمر گفت: پس او را از پست فرماندهی بردار. ابوبکر گفت: من شمشیری را که خداوند بر کشیده است، غلاف نمی کنم **کنز العمال، چاپ اول، ج 3، ص 132، ح 228، بقیه مصادر در صفحات قبل آمده است. ***!
و طبری از قول عبدالرحمان بن ابی بکر می نویسد:
چون خبر کشته شدن مالک و همراهانش به عمر رسید، با ابوبکر به گفتگو نشست و در این سخن اصرار کرد که: این دشمن خدا، به ناروا بر مرد مسلمانی تاخته و او را کشته و به زنش تجاوز کرده است!
سرانجام ابوبکر امر به احضار خالد کرد. خالد به مدینه بازگشت و در مسجد به حضور خلیفه رسید. او قبایی در برداشت که زنگار آهن بر آن نشسته بود، و عمامه ای بر سر نهاده که در چین و خم آن به رسم رزمندگان اسلام چند تیر چوب نشانده بود. همین که عمر چشمش به خالد افتاد، برجست و تیرها را از عمامه او بیرون کشید و خشمگین با سر زانوان خود شکست و گفت: ریا کار متظاهر! مرد مسلمانی را به ناروا می کشی و زنش تجاوز می کنی؟ به خدا قسم که به این جرمت تو را سنگسار می کنم.
خالد در برابر این حرکت غیر منتظره عمر، هیچ سخنی نگفت و عکس العملی نشان نداد. زیرا که یقین داشت که ابوبکر، همفکر عمر است و سخنان او را تأیید و تکرار خواهد کرد. اما همین که به خدمت ابوبکر رسید و ماجرا را به وی گزارش کرد و از کار خود نیز پوزش خواست، ابوبکر نیز عذر او را پذیرفت و از خطایش در آن جنگ درگذشت. را وی می گوید:
خالد با به دست آوردن رضایت خاطر ابوبکر، از خدمت او بیرون آمد، عمر هنوز در مسجد نشسته بود. بس بی درنگ بر سر عمر فریاد کشید و گفت:
بیا ببینم پسر ام شمله! حرف حساب تو چیست؟
عمر که بفراست دریافته بود ابوبکر خالد را بخشیده است، چیزی نگفت و یکراست به خانه خود رفت. در وفیات الاعیان و تاریخ یعقوبی آمده است:
ابو نهشل، متمم بن نویره، برادر مالک بن نویره، که شاعر بود، اشعار سوزناک بسیاری در سوگ برادرش سرود. او روزی در مدینه به نزد ابوبکر رفت. صبحگاهان نماز را پشت سر ابوبکر بجای آورد. و چون خلیفه از نمازش فارغ گردید، متمم برخاست و در کنار ابوبکر بایستاد و به کمان خود تکیه داد و این سوگنامه را خواند.
نعم القتیل اذ الریاح تناوحت - خلف البیوت، قتلت یا ابن الأزور
أدعوته بالله ثم غدرته - لو هو دعاک بذمة لم یغدر
در آن هنگام که باد در پشت خانه ها به نوحه گری پرداخته بود، تو ای فرزند (ازور)چه نیکو مردی را به خاک و خون کشیدی.
تو - و اشاره به ابوبکر کرد - به نام خدا او را فراخواندی و با او پیمان بسته پناهش دادی، و سپس به وی خیانت کرده نیرنگ زدی. در صورتی که اگر او تو را خوانده و پناه داده بود، خیانت نمی کرد.
ابوبکر گفت: خدای را سوگند که من او را نخواندم و پناه ندادم و به او نیرنگ نزدم.
این داستان کشته شدن مالک بن نویره و تجاوز کردن خالد بن ولید در همان شب کشته شدن او به همسرش بود.
خالد بن ولید نسبت به مسلمانی که نماز می خواند دست به اجتهاد زد و او را در بند کشید و اسیر کرد. آنگاه اجتهاد کرد و و را بکشت!و سپس اجتهاد نمود و زن مالک را در همان شب اعدام به زنی گرفت!
اینک نوبت ابوبکر بود که اجتهاد کند. او در این قضیه اجتهاد کرد و خالد را بر این عمل ناروا بازداشت نکرد و در بند نکشید. و سپس به تأویل پرداخت و اجتهاد کرد و اجرای حد شرعی را درباره او روا نداشت!
و بالاخره، این دو صحابی مجتهد، اجتهاد کردند و در اجتهادشان دچار لغزش و خطا گردیدند و برای هر یک از ایشان به خاطر هر خطایشان یک اجر و حسنه در نامه عملشان منظور می گردد
اما عمر صحابی را دو اجر و پاداش است!زیرا که او اجتهاد کرد و رأی به سنگسار کردن خالد داد و تأویل و اجتهادش درست و بجا بود.
ولی در این میان بی چاره مالک بن نویره صحابی و کارگزار رسول خدا(ص) را نه مزد و حسنه ای در اسارتش در کار است، و نه اجر و پاداشی به خاطر کشته شدنش. زیرا که اسارت و اعدام او بنا به فرمان بزرگ فرمانده سپاه، خالد بن ولید، صورت گرفته است!

ج - اجتهادهای خلیفه عمر

طبری در سیره عمر، و حوادث و رویدادهای سال بیست و سوم از هجرت در تاریخش می نویسد:
عمر نخستین کسی در اسلام بود که دست به تهیه و تنظیم دفاتر اسامی حقوق بگیران اسلامی زده است. او در این راه، مردم را بر حسب قبایلشان طبقه بندی کرد و حقوق و مستمری را بر همان اساس بر ایشان مقرر داشت.
طبری پس از آن می نویسد: عمر بن خطاب (رض) در مورد تهیه و تنظیم دفاتر محاسباتی و در آمد و هزینه با دیگر مسلمانان به مشورت نشست. علی بن ابی طالب گفت:
هر سال تمامی اموالی که نزد تو فراهم آمده میان مردمان تقسیم کن و چیزی از آن را بر جای مگذار. عثمان گفت:
من می بینم که مالی فراوان گردآمده که مردمان را به آسایش می رساند. و اگر بررسی و صورت برداری نشود که چه کسی از آن بهره مند شده و چه کسی از آن محروم مانده است، بیم آن می رود که این موضوع عمومیت یافته موجب تضییع حق دیگران شود.
ولید بن هشام، نواده مغیره، گفت:
ای امیرالمؤمنین!به شام که رفته بودم، پادشاهان آنجا را دیدم که دفتر دیوان اسامی ترتیب داده، سپاهیانی را نیز برای نبرد آماده داشتند. تو نیز چنان کن و آن گونه دفاتر مالی را تهیه کن و سپاهی آماده رزم داشته باش.
عمر، سخن ولید را پذیرفت و به احضار عقیل بن ابی طالب و مخرمة بن نوفل و جبیر بن مطعم، که از نسب شناسان نامی قریش بودند فرمان داد و مقرر داشت تا آنها مردمان را بر حسب منازل و مراتبی که دارند دسته بندی نمایند...**تاریخ طبری، ج 2، ص 22-23 و فتوح البلدان، ص 549. اما در مورد کسانی که نامشان در خبر آمده است، در کتابهای تراجم نام ولید بن هشام بن مغیره را ندیدیم، و گمان می رود که او ولید بن الولید بن المغیره باشد که شرح حالش در ج 5، ص 92 اسد الغابه و ص 322 انساب قریش آمده است. عقیل بن ابی طالب در خلافت معاویه درگذشته است و شرح حالش در ج 3، ص 412 اسدالغابه آمده است. مخرمة بن نوفل، قرشی زهری به اسدالغابه ج 4، ص 337، و جبیر بن مطعم قرشی نوفلی که در بعد از پنجاه سال از هجرت وفات یافته در اسدالغابه ج 1، ص 271 شرح حالشان آمده است. ***.
ابن جوزی نیز در اخبار و سیره عمر به طور مفصل مقررات موضوعه او را در پرداختهای بیت المال و اینکه او برخی از مردمان را بر برخی دیگر در حقوق فضل و برتری داده بود آورده و می گوید:
او برای عباس بن عبدالمطلب دوازده هزار درهم مقرری تعیین کرده بود، و برای هر یک از زنان پیغمبر(ص) ده هزار درهم. اما عایشه را بر آنان مقدم داشت و برایش دو هزار درهم بیشتر مقرر کرده بود! برای هر یک از مهاجرانی که در جنگ بدر شرکت کرده بودند، پنج هزار، و برای انصار چهار هزار درهم در نظر گرفته بود. و نیز گفته اند که برای شرکت کنندگان در جنگ بدر، از هر قبیله که بوده اند، پنج هزار درهم تعیین کرده بود. برای شرکت کنندگان در جنگ احد و جنگهای بعد از آن تا حدیبیه، چهار هزار، و برای رزمندگانی که در جنگهای بعد از حدیبیه مشارکت داشته اند سه هزار درهم در نظر گرفته بود و مقرر داشت تا به کسانی که در جنگهای بعد از پیغمبر خدا(ص) شرکت کرده بودند از دو هزار و یک هزار و پانصد و یک هزار تا دویست درهم مقرری تعیین شود. راوی گفته است که تا عمر زنده بود پرداخت حقوق بر همین قاعده صورت می گرفت. و نیز گفته است:
عمر برای زنان رزمندگان جنگ بدر پانصد، و زنان جنگجویان بعد از بدر تا حدیبیه چهار صد، و برای همسران رزمندگان بعد از حدیبیه سیصد، و زنان رزم آوران جنگ قادسیه دویست، و برا بقیه زنان سربازان اسلام به طور تساوی مستمری تعیین کرد **ابن ابی الحدید آن را از وی در طعن پنجم و در شرح (الله بلاد فلان...)و در شرح نهج البلاغه ج 3، ص 154 آورده است. همین مطلب نیز در ذکر العطاء فی خلافة عمر در فتوح البلدان ص 550-565 آمده است. ***.
اما روایت یعقوبی در تاریخش با این روایت این اختلاف را دارد که:
عمر برای سران و بزرگان مکه از قریش، مانند ابوسفیان بن حرب و معاویه بن - ابی سفیان، پنج هزار تعیین کرده بود **تاریخ یعقوبی، ج 2، ص 153. ***.
و بدین سان عمر خلیفه، برخی از مردمان را در عطایا و حقوق و بر برخی دیگر مقدم داشت تا آنجا که بعضی تا شصت برابر دیگران حقوق دریافت می کردند؛ مانند مستمری عایشه که دوازده هزار درهم بود، نسبت به دریافتی دیگر زنان که مسلمان که دویست درهم تعیین شده بود.
و به این ترتیب خلیفه عمر بر خلاف سنت پیغمبر خدا(ص) در جامعه اسلامی نظامی طبقاتی به وجود آورد، و در نتیجه ثروت باد آورده و انبوه در یک طرف، و تنگدستی و فقر در سوی دیگر نمایان شد، و طبقه ای خوشگذران و تنبل، که از زحمت و فعالیت گریزان بودند، در جامعه نو پای اسلامی به وجود آمد.
گویی عمر در آخرین روزهای زندگیش خطری را که از این رهگذر جامعه اسلامی را تهدید می کرد دریافته بود، که به موجب روایتی که در تاریخ طبری آمده گفته است:
اگر نتیجه کارم را پیش از این می دانستم، تعدیل ثروت می کردم، و اضافه داراییهای توانگران را گرفته، در میان مهاجران فقیر و بینوا قسمت می کردم**تاریخ طبری، ج 5، ص 22 در سیره عمر. ***!
البته نباید از نظر دور داشت که در این آرزوی خلیفه باز هم تبعیض به چشم می خورد! چه، او در این آرزو نیز مهاجران فقیر را بر بینوایان انصار برتری داده است **ما که ندانستیم ضبط اموال دیگران، بجز مواردی که خدا مقرر داشته است، چه معنایی دارد!***!
و باز از جمله زیانهای تقسیم بیت المال به صورت پرداختها و بخشش های سالیانه این بود که مسلمانان بعد از آن تاریخ زیر فشار و تعدی مستقیم والیان و فرمانداران قرار گرفتند. زیرا که این والیان و حکام بودند که می توانستند به هر کس که بخواهند ببخشند، و عطای مخالفان خود را قطع نمایند. مانند آنچه در زمان خلافت عثمان اتفاق افتاد، و یا زمان حکومت زیاد بن ابیه **زیاد بن ابیه، مادرش سمیه، کنیزک حرث بن کلده و از روسپیان پرچمدار طائف بود که در صدای از در آمد خود را به حرث می پرداخت. حرث سمیه را به ازدواج غلامی رومی به نام عبید درآورده بود. ابوسفیان در یکی از سفرهایش به طائف، از ابو مریم شراب فروش زنی روسپی خواست، و او هم سمیه را در اختیارش گذاشت و پس از مدتی زیاد در خانه عبید و به سال اول هجری به دنیا آمد و به عبید منسوب شد. زیاد بعدها در استخدام ابوموسی اشعری در بصره در آمد و منشی او شد، و سپس ترقی کرد و حاکم ری گردید. و در اینجا بود که معاویه او را به ابوسفیان بست! و آنگاه به او زیاد بن ابی سفیان می گفتند! معاویه حکومت بصره و کوفه را در اختیارش گذاشت، ولی چون از گرفتن بیعت از مردم برای یزید خودداری کرد، ناگهان در سال 53 هجری از دنیا رفت! احادیث عایشه، ج 1، ص 255-261. ***، و پسرش عبیدالله بن زیاد **عبیدالله پسر همین زیاد است. مادرش مرجانه نام داشته و در بصره به سال 28 هجری به دنیا آمده است. معاویه حکومت خراسان را در سال 53 پس از پدر، و در سال 55 حکومت بصره را به عهده او گذاشت که یزید هم حکومت کوفه را در سال 60 بر آن مزید کرد و وی را مأمور کشتن امام حسین (ع) نمود. عبیدالله در سال 61 هجری امام حسین (ع) و اهل بیتش را به شهادت رسانید. عبیدالله در سال 67 به دست ابراهیم بن الاشتر، فرمانده سپاه مختار، کشته شد. به فهرست طبری ص 366 مراجعه شود. *** در کوفه به وقوع پیوست **به بخش عصر الصهرین و سیره عثمان در کتاب احادیث ام المؤمنین عایشه مراجعه شود. ***.

5. اجتهاد ابوبکر و عمر در مسأله خمس

همان طور که گفته اند، از موارد اجتهاد ابوبکر و عمر محروم ساختن اهل بیت از دریافت خمسشان بوده است؛ بویژه حق فاطمه زهرا (ع) دختر پیغمبر خدا(ص) که ناگزیریم برای درک چگونگی اجتهاد ایشان، در این مورد مطالب زیر را مورد بحث قرار دهیم.
نخست الفاظ زکات، صدقه، فیی ء، صفی، انفال، غنیمت و خمس را از لحاظ لغت و شرع مورد بررسی قرار داده، سپس به مسأله خمس و حق دختر پیغمبر(ص) در زمان رسول خدا(ص) می پردازیم. تا پس از آن بررسی اجتهاد آن دو خلیفه به طور کلی در مسأله خمس، بویژه حق دختر پیغمبر خدا(ص) برای ما ساده و آسان شود.