مکیال المکارم (در فوائد دعا برای حضرت قائم (علیه السلام) / جلد دوم

نویسنده : سید محمد تقی موسوی اصفهانی مترجم : سید مهدی حائری قزوینی‏

هفتاد و دوم: درخواست دیدار آن حضرت با عافیت و ایمان

این که از خدای -عز و جل- مسئلت نمایی که دیدار مولایمان صاحب الزمان (عجل الله تعالی فرجه الشریف) را در حال عافیت و ایمان به تو روزی فرماید، پس در اینجا دو مطلب مورد بررسی قرار می گیرد: یکی: استحباب طلب نایل شدن به دیدار آن حضرت (علیه السلام) در زمان ظهورش از خدای منان.
دوم: این که از خدای متعال مسئلت نمایی که آن دیدار را در حالی که عافیت و ایمان داشته باشی به تو روزی فرماید. و بر مطلب اول دلالت می کند آنچه در دعاهایی که امامان (علیهم السلام) به شیعیان تعلیم فرموده اند تا در زمان غیبت خوانده شود آمده، چنان که در دعای عهدی که از امام صادق (علیه السلام) روایت گردیده چنین می خوانیم: اللهم ارنی الطلعة الرشیدة و الغرة الحمیدة؛ خدایا!آن طلعت رشید و آن چهره نازنین را به من بنمای...(758)
و در دعای عمری که از حضرت صاحب الامر (علیه السلام) روایت شده چنین آمده: اللهم انی اسئلک ان ترینی ولی امرک ظاهرا" نافذ الامر(759)؛ خدایا!از تو مسئلت دارم که ولی امرت را به من بنمایی در حالی که فرمانش نافذ باشد...
و دعاهای دیگری که ذکر آن ها موجب طولانی شدن سخن می شود، اضافه بر این که این امر از لوازم محبت ایمان است، زیرا که هر دوستی اشتیاق دارد که در هر لحظه دوست و حبیب خویش را ببیند، و در این راه به هر چه در توان دارد توسل می جوید، و از جمله آن وسایل دعا و مسئلت است که کلید هر خیر و برکت و وسیله رسیدن به هر مهم و حاجت می باشد.
و نیز بر مطلب مورد بحث دلالت می کند تمام دلایلی که دعا برای تعجیل فرج و ظهور آن حضرت (علیه السلام) را امر می کنند، چون دعا کردن به این که خداوند دیدارش را در حالی به تو روزی فرماید که در هنگام ظهورش زنده باشی متضمن دعا برای تعجیل فرج و ظهورش هست، پس دلایلی که بر تأکید و رجحان آن دلالت دارند شامل این هم می شوند. و بر مطلب دوم دلالت دارد آنچه ثقة الاسلام محمد بن یعقوب کلینی (رحمةالله) به سند خود از حضرت ابی عبدالله امام صادق (علیه السلام) آورده که فرمود: هرگاه کسی از شما تمنای (دیدن) قائم (علیه السلام) را داشت، پس آرزویش چنین باشد که در عافیت آن جناب را ببیند، زیرا که خداوند حضرت محمد (علیه السلام) را رحمت فرستاد و آمدن قائم (علیه السلام) نقمت خواهد بود.(760)
می گویم: توضیح مطلب این که خداوند پیغمبرش را امر ننمود که از کافران و ظالمین انتقام بگیرد -در صورتی که آن ها شروع به جنگ نمی کردند- بلکه آن حضرت را برای عالمیان رحمت فرستاد، و خطاب به او فرمود: فمهل الکافرین امهلهم رویدا"(761)؛ پس ای رسول اندکی کافران را مهلت ده. که انتقام را تا زمان ظهور حضرت قائم (علیه السلام) به تأخیر انداخت، و هر چه جبرئیل می آمد پیغمبر (صلی الله علیه و آله و سلم) را به مدارا کردن با مردم دستور می داد، ولی حضرت قائم (علیه السلام) مأمور به انتقام گرفتن است تا هر قومی را به آنچه می کرده اند کیفر دهد، بنابراین هر کس دوران آن جناب را ببیند چنین نیست که دیدن آن حضرت برایش رحمت و بشارت باشد، بلکه برای بیشتر مردم نقمت و عذاب خواهد بود، چنان که خدای -عز و جل- فرماید: و لنذیقنهم من العذاب الادنی دون العذاب الاکبر(762)؛ و از عذاب نزدیک تر آنان را بچشانیم غیر از آن عذاب بزرگتر (قیامت). و آیات و روایات در این باره بسیار است، و چون در آخر الزمان محنت ها و بلیات بسیار زیاد است و مردم در معرض و لغزشگاه آن ها قرار دارند، امامان (علیهم السلام) به شیعیانشان امر فرموده اند که عافیت و سلامتی از آن ها را از خدای -عز و جل- در خواست دارند، و در حال عافیت و سلامتی تسلیم بودن؛ به دیدار امام منتظر خود نایل گردند، تا به لقای آن جناب متنعم و خرسند شوند، و در سایه عنایت او ایمن باشند، و در شمار منحرفان شکاک و یا تغییر و تبدیل کنندگان دین و کسانی که بر آنها (از سوی خداوند) غضب شده و گمراهان، قرار نگیرند، که حضرت قائم (علیه السلام) از آنها انتقام می گیرد و آنان را از دم شمشیر می گذراند، و عاقبت کارشان منزلگاه هلاکت جهنم است که به آن جایگاه بد خواهند افتاد.
تذکر: و بدان که کامیابی به لقای آن حضرت برای مسئلت کنندگان و طالبین آن در زمان ظهورش ممکن است بر یکی از دو وجه انجام گردد: یکی: اینکه خداوند متعال ظهورش را نزدیک گرداند، پس آن مسئلت کننده به لقایش برسد.
دوم: این که مسئلت کننده پیش از ظهور وفات یابد، پس خدای -عز و جل- او را در زمان ظهور حضرت قائم (علیه السلام) زنده گرداند، تا به لقای آن جناب نایل آید از جهت اجابت دعای او و پاداش امید او، چنان که در دعای عهدی که از امام صادق (علیه السلام) روایت شده این معنی آمده، ما دعای مزبور را در امر سی و چهارم یاد آوردیم.
تتمه ای پر سود: همان طور که مستحب است نایل شدن به دیدن آن حضرت در زمان ظهورش را طلب نماید، هم چنین مستحب است لقای آن جناب در خواب یا بیداری در زمان غیبتش را مسئلت نماید، و دلیل بر این از چند وجه است:
وجه اول: تمام آنچه بر استحباب دعا کردن برای هر کار مشروعی دلالت دارد، مانند فرموده خدای تعالی: و قال ربکم ادعونی استجب لکم(763)؛ و پروردگار شما فرمود مرا (با خلوص دل) بخوانید شما را اجابت کنم. و فرموده خدای تعالی: و اسئلوا الله من فضله(764)؛ و هر چه خواهید از فضل خدا مسئلت نمایید. و اذا سئلک عبادی عنی فانی قریب اجیب دعوة الداع اذا دعان(765)؛ و چون بندگان من (دور و نزدیکی) من از تو بپرسند پس (بدانند که) من نزدیکم دعای هر که مرا بخواند را اجابت نمایم.
و روایات در این باره متواتر است، از جمله:
1- از امام صادق (علیه السلام) است که فرمود: دعا همان عبادت است.(766) که خدای -عز و جل- فرموده: ان الذین یستکبرون عن عبادتی سیدخلون جهنم داخرین(767)؛ همانا آنان که از عبادت من تکبر ورزند سر افکنده به جهنم خواهند افتاد.
2- و از آن حضرت (علیه السلام) است که فرمود: دعا مخزن عبادت است همچنانکه ابر مخزن باران است.(768)
3- و نیز از آن جناب آمده که فرمود: خداوند را بسیار بخوانید که خداوند از بندگان مؤمنش دوست می دارد که او را بخوانند، و به بندگان مؤمن خود استجابت را وعده فرموده و خداوند دعای مؤمنین را روز قیامت عملی برای آن ها محسوب خواهد کرد که در خیر آن ها می افزاید.
4- و در حدیث دیگری از آن حضرت است که: پس دعابسیار کن که کلید هر رحمت و پیروزی هر حاجت است، و آنچه نزد خدای -عز و جل- است جز به وسیله دعا به دست نیاید، و همانا هیچ دری بسیار کوبیده نشود مگر این که به گشایش برای کوبنده اش نزدیک گردد.(769)
5- و از پیغمبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) آمده که فرمود: هر مسلمانی خدای تعالی را بخواند به دعایی که قطع رحم و گناه در آن نباشد، خداوند به سبب آن یکی از سه چیز را به او دهد: یا دعایش را به زودی مستجاب فرماید، و یا آن را برای آخرتش ذخیره نماید، یا مانند آن را از بدی از او دور سازد.(770)
6- و از آن حضرت (علیه السلام) آمده که فرمود: دعا مغز عبادت است، و هیچ مؤمنی خداوند را نخواند مگر این که مستجاب فرماید، پس یا به زودی آن را در دنیا برایش تعجیل می کند، و یا برایش به آخرت تأخیر می اندازد، و یا به مقدار دعایش از گناهانش می آمرزد به شرط آن که به گناهی دعا نکند.(771)
7- و از آن حضرت (علیه السلام) روایت شده که فرمود: عاجزترین مردم کسی است که از دعا کردن عاجز باشد، و بخیل ترین مردم کسی است که از سلام کردن بخل ورزد.(772)
8- و از امیرالمؤمنین (علیه السلام) است که فرمود: خداوند چنین نکند که درب دعا را بر کسی بگشاید و درب اجابت را بر او ببندد.
9- و از امام صادق (علیه السلام) روایت آمده که فرمود: بر شما باد دعا کردن که چیزی نخواهید یافت که در تقرب جستن به خداوند مثل آن باشد.(773)
10- و از امیرالمؤمنین (علیه السلام) است که فرمود: محبوب ترین اعمال نزد خدای -عز و جل- در زمین دعا است، و بهترین عبادت عفاف است.(774)
11- و از فضیل بن عثمان روایت شده که گفت: به حضرت امام صادق (علیه السلام) عرضه داشتم: مرا سفارشی فرمای، فرمود: تو را سفارش می کنم به تقوی و خداترسی، و راستگویی، و ادای امانت، و خوش رفتاری با مصاحبت خویش، و پیش از طلوع خورشید و پیش از غروب آن بر تو باد دعا کردن، و چیزی تو را از درخواست کردن از پروردگارت باز ندارد، و نگویی: این چیزی است که عطا نخواهم شد، و دعا کن که خداوند آنچه را بخواهد انجام می دهد.
و اخبار دیگری که در کتابهای علمای بزرگوارمان روایت شده است، و حاصل سخن این که: تشرف به دیدار امام (علیه السلام) امری است ممکن است و مشروع، و هر امر ممکن مشروعی مستحب است برایش دعا شود. نتیجه این که: دعا کردن برای تشرف به دیدار آن حضرت (عجل الله تعالی فرجه الشریف) مستحب می باشد. کبرای این قضیه: به کتاب و سنت و اجماع و عقل ثابت است، و از کتاب و سنت آنچه یاد آوردیم بسنده است ، و اجماع برای کسی که خبرگی و انسی با کتابهای علما و سیره مسلمین داشته باشد معلوم است، بلکه می توان ادعا کرد که استحباب دعا از ضروریات دین است. و عقل حکم می کند به این که خوب است بنده مطالب و خواسته هایش را از پروردگار عالمیان مسئلت نماید.
و اما صغرای مطلب یعنی امکان تشرف به دیدار امام منتظر (عجل الله تعالی فرجه الشریف) و مشروع بودن طلب آن برای اهل ایمان و یقین ثابت است، و قوی ترین دلیل بر امکان آن وقوع و تحقق یافتنش برای بسیاری از صلحا و کسانی است که خداوند خیر دنیا و دین را برایشان خواسته، و درخواست آن در چندین دعا و زیارتی که علمای صالح گذشته ما در کتاب های شان یاد کرده اند آمده، چنان که در دعایی که، توسط عمری از آن حضرت روایت شده چنین آمده: و ما را از کسانی قرار ده که دیده شان به دیدارش روشن گردد(775).
و در دعای عهد می خوانیم: و دیده ام را به سرمه یک نگاه به او روشن ساز(776).
و در دعای ندبه است که: و ای خدا سرور این بنده کوچکت را به وی بنمایان ای شدیدالقوی. و دعایی که پس از سلام بر آن حضرت در سرداب مبارک مروی است آمده: و چهره اش را به ما بنمای. و غیر این ها که در جای خود ذکر گردیده، و این که تمام این ها را حمل کنیم بر آن که منظور در خواست دیدن آن جناب فقط در زمان ظهورش می باشد شاهد و داعی بر آن نیست. و در بعضی از اخبار است که آن حضرت (علیه السلام) در میان مردم آمد و شد می کند. پس او را می بینند ولی نمی شناسند. و برای من و بعضی از اخیار، بعضی از اسرار اتفاق افتاده است.
و از جمله اخباری که به آن ها اشاره کردم روایتی است که کلینی (رحمةالله) در اصول کافی به سند صحیح عالی از سدیر صیرفی(777) آورده که گفتن شنیدم حضرت امام صادق (علیه السلام) می فرمود: همانا در صاحب این امر شباهتی به یوسف (علیه السلام) هست. گوید: عرضه داشتم: گویی از زندگانی و غیبت او یاد می کنی؟ آن حضرت -علیه الصلاة و السلام- به من فرمود: و چه چیز آن را انکار می کنند این افراد شبیه خوک؟ به درستی که برادران یوسف اسباط و پیغمبر زاده بودند، با یوسف تجارت کردند، و خرید و فروش نمودند، و با او سخن گفتند و حال آن که برادرانش بودند و او برادرشان بود او را نشناختند، تا این که خودش گفت: من یوسفم و این برادر من است. پس چه انکار می دارد این امت ملعون این که خداوند -عز و جل- با حجت خود در وقتی از اوقات همان کند که با یوسف کرد؟ به درستی که یوسف پادشاهی مصر را داشت و بین او و پدرش مسافت هیجده روز راه بود، پس اگر یوسف می خواست پدر را از احوال خود خبر دهد می توانست، همانا یعقوب و فرزندانش هنگامی که مژده یافتند آن مسافت را تا مصر نه روزه پیمودند. پس این امت چرا انکار می دارد که خدای -عز و جل- با حجت خود چنان کند که با یوسف کرد، این که در بازارهایشان راه برود و بر فرش هایشان قدم بگذارد تا آنگاه که خداوند در آن (جریان) به او اذن دهد، همچنان که به یوسف اذن داد که گفتند: آیا تو همان یوسفی؟ گفت: من یوسف هستم.(778)
و نعمانی به سند خود از سدیر آورده که گفت: شنیدم حضرت امام صادق (علیه السلام) می فرمود: همانا در صاحب این امر سنتی از یوسف هست. راوی گوید: عرضه داشتم: گویی ما را از غیبت یا حیرتی خبر می دهید؟ فرمود: چه انکار می کنند این خلق ملعون خوک صفت از این امر؟ همانا برادران یوسف افراد عاقل و فهمیده بودند بر یوسف وارد شدند و با او سخن گفتند و با او معامله کردند و رفت و آمد نمودند و او برادر آنان بود با وجود این تا خودش را به آنان معرفی نکرد او را نشناختند و وقتی گفت من یوسف هستم او را شناختند. بنابراین امت سرگردان چه انکار می کنند که خدای - عز و جل- در وقتی از اوقات بخواهد حجت خودش را بر آنان مخفی بدارد، یوسف پادشاهی مصر را داشت و فاصله بین او و پدرش هیجده روز راه بود، اگر خداوند می خواست جای او را به پدرش بفهماند، می توانست، پس چه انکار می کند این امت که خداوند با حجت خویش همان کند که با یوسف کرد، و این که صاحب مظلوم شما که حقش انکار شده صاحب این امر در میان آن ها آمد و شد کند، و در بازارهای شان راه برود، و بر فرش هایشان پا بگذارد، ولی او را نشناسند؟ تا هنگامی که خداوند او را اذن دهد که خودش را معرفی کند، چنان که یوسف به برادران اجازه داد، وقتی که برادرانش گفتند: تو یوسفی؟ گفت: من همان یوسفم.(779)
می گویم: ای مؤمن صاحب یقین در این حدیث شریف تأمل و تدبر کن، و تعریض و انکار امام (علیه السلام) نسبت به کسی که پندارد امام عصر (عجل الله تعالی فرجه الشریف) در میان مردم آمد و شد نمی کند و او را نمی بینند را ملاحظه بنمای، واین که از این جهت آن حضرت به یوسف تشبیه نموده است، و در این حدیث و حدیث پیشین کفایت و تصدیقی برای اهل ایمان و تحقیق است. و در روایات چیزی را نیافته ام که گمان منافات با آنچه یاد کردیم در آن برود مگر دو حدیث که منافات نداشتنشان را با آنچه که گفته شد توضیح می دهیم:
یکی: فرموده آن حضرت در توقیع شریف که پیش تر آوردیم: فمن ادعی المشاهدة قبل السفیانی و الصیحة فهو کذاب؛ پس هر کس ادعای مشاهده کند پیش از خروج سفیانی و صیحه آسمانی پس او دروغگو است... که در امر گذشته بیان داشتیم: این عبارت با آنچه یاد کردیم منافاتی ندارد.
دوم: آنچه در مزار بحار از بعضی کتب مزار به سند خود از احمد بن ابراهیم آمده که گفت: به ابو جعفر محمد بن عثمان اشتیاقم را به دیدن مولایمان (علیه السلام) بیان داشتم، به من فرمود: با شوق مایلی که او را ببینی؟ گفتم: آری، فرمود: خداوند شوق تو را سپاس گوید و روی آن حضرت را به آسانی و عافیت به تو بنمایاند، ای ابو عبدالله تقاضا مکن که او را ببینی زیرا که ایام غیبت به او مشتاق هستی و نخواه که با او همراه شوی که این از کارهای بزرگ خداوند است، و تسلیم بودن به آن اولی است، ولی به سوی او به وسیله زیارت توجه کن...(780)
می گویم: در این حدیث نسبت به آنچه یاد کردیم منافاتی نیست.
اول: این که چون جناب محمد بن عثمان برای او دعا کرد به این که: و روی آن حضرت را به آسانی و عافیت به تو بنمایاند. و اگر این امر غیر ممکن بود یا خواستنش نا مشروع بود برایش چنین دعایی نمی کرد.
دوم: این که چون این سؤال و جواب در زمان غیبت اول (غیبت صغری) انجام شده، و در آن زمان برای بسیاری از اهل ایمان دیدن و لقای آن حضرت (علیه السلام) اتفاق افتاده، از سفرای آن حضرت و غیر آن ها، چنان که در اخبار ظاهر می شود، و در روایات چیزی که بر نفی مشاهده به طور مطلق در زمان غیبت صغری باشد ندیده ایم.
سوم: اینکه احتمال می رود در آن وقت به خصوص، مانعی بوده به خاطر ملاحظه آن شخص که صلاح نبوده کسی به دیدار آن حضرت مشرف شود، و نظیر این معنی در منع وکلا از یاد کردن آن حضرت در روایت آمده، چنان که در اصول کافی از حسین بن الحسن علوی است که گفت: یکی از ندیمان روز حسنی و مرد دیگری که همراه او بود به وی گفت: اینک او (یعنی امام عصر) (عجل الله تعالی فرجه الشریف) اموال مردم را از (باب حقوق) جمع می کند و برای او وکلایی هست -و وکلای آن حضرت را در نواحی مختلف نام برد- و این را به عبیدالله بن سلیمان وزیر گزارش دادند، پس وزیر همت گماشت که وکلا را بگیرد، سلطان گفت: جستجو کنید ببینید این مرد (یعنی حضرت (علیه السلام)) در کجاست که این جریان بزرگی است. عبید الله بن سلیمان گفت: همه وکلا را دستگیر می کنیم، سلطان گفت: نه، بلکه با اشخاص ناشناسی برای جاسوسی نزد آنان پول هایی بفرستید، پس هر کدام از آنان چیزی گرفت دستگیر شود. راوی گوید: پس (از سویی حضرت قائم (علیه السلام)) نامه آمد که به تمامی وکلا دستور دهند از کسی چیزی نگیرند و از پذیرفتن آن خودداری کنند و جریان (حضرت صاحب الامر (علیه السلام)) را تجاهل نمایند، پس شخص ناشناسی برای جاسوسی نزد محمد بن احمد رفت و با او خلوت کرد و گفت: پولی نزدم هست که می خواهم آن را برسانم، محمد به او گفت: اشتباه کرده ای، من از این مطلب چیزی نمی دانم، پس هر چه ملاطفت کرد محمد تجاهل نمود، و جاسوس ها را همه جا پراکندند و همه وکلا از پذیرفتن چیزی امتناع ورزیدند، به جهت آن دستوری که از پیش به ایشان رسیده بود.(781)
چهارم: اینکه برای هیچ کس ممکن نیست به دیدن آن جناب مشرف شود مگر به اجازه حضرتش، و شاید منع کردن ابو جعفر از جهت اجازه ندادن امام (علیه السلام) به او برای تشرف یافتن آن شخص بوده، یا به خاطر این که این سر را تحمل نداشته و توان رازداری در او نبوده و خبر را منتشر می ساخته، و یا به سبب های دیگر.
مؤید این وجه است آنچه در اصول کافی از علی بن محمد از ابو عبدالله صالحی آمده که گفت: پس از وفات حضرت ابو محمد امام عسکری (علیه السلام) اصحاب ما از من خواستند که درباره اسم و جای امام (علیه السلام) بپرسم، پس جواب صدرو یافت که: اگر آن ها را بر اسم دلالت کنی آن را شایع می سازند و چنانچه جای را بشناسند آن را نشان خواهند داد(782)
پنجم: شاید آن شخص می خواسته با آن حضرت (علیه السلام) مصاحبت کند و ملازم خدمت آن جناب شود به گونه اصحاب سایر ائمه (علیه السلام)، و این در هر دو غیبت ممنوع بوده است. و شیخ ابو جعفر این جهت را از او فهمیده بود، لذا گفت: و در خواست مکن که با او همراه شوی.
و مؤید این وجه است آنچه کلینی (رحمةالله) در خبر صحیحی از امام صادق (علیه السلام) روایت کرده که فرمود: قائم (علیه السلام) را دو غیبت است، یکی کوتاه و دیگری طولانی، در غیبت اول کسی جایش را نمی داند مگر خواص شیعیانش، و در دیگری جایش را نداند مگر خواص خدمتگزارانش.(783)
در امر گذشته نیز مؤید این وجه گذشت.
وجه دوم: این که نگاه کردن به چهره نورانی اش عبادت است و توفیق خواستن برای عبادت نیز عبادت است، بنابر این در خواست توفیق برای دیدن روی آن حضرت عبادت می باشد، و هر یک از دو مقدمه این مطلب آن قدر واضح است که نیازی به دلیل و برهان ندارد، بلکه شاهد بر مقدمه اول روایتی است که در مجالس شیخ صدوق از مولایمان حضرت رضا (علیه السلام) آمده که فرمودند: نگاه کردن به ذریه پیغمبر (صلی الله علیه و آله و سلم) عبادت است امام باشد یا غیر امام(784)
و شاهد بر مقدمه دوم دعاهایی است که از امامان (علیهم السلام رسیده و توفیق عبادت از خدا خواستن را دستور فرموده اند.
وجه سوم: فرموده امام (علیه السلام) در دعای عهد و غیر آن که: اللهم ارنی الطلعة الرشیدة و العزة الحمیدة و اکحل ناظری بنظرة منی الیه...؛ که اطلاق آن عمومیت دارد و شامل زمان غیبت و حضور آن حضرت (علیه السلام) هر دو می شود، چنان که بر کسی که دلش به نور او روشن است پوشیده نیست.
وجه چهارم: محتوای آنچه در فضیلت خواندن سوره بنی اسرائیل در شب های جمعه وارد شده است، چنان که در تفسیر برهان از عیاشی و صدوق به سند هایش از امام صادق (علیه السلام) آمده که فرمود: هر کس سوره بنی اسرائیل را هر شب جمعه بخواند نمیرد تا اینکه قائم (علیه السلام) را دریابد و از اصحابش خواهد بود.(785).
و محتوای آنچه در فضیلت خواندن دعای عهد که در بحار روایت شده از کتاب الاختیار سید ابن الباقی از امام صادق (علیه السلام) آمده که فرمود: هر کس بعد از نماز واجب این دعا را بخواند امام: م، ح، م،د بن الحسن - علیه و علی آبائه السلام- را در بیداری آنچه در مکارم الاخلاق روایت آمده در فضیلت خواندن دعای: اللهم ان رسولک الصادق المصدق... پس از هر نماز واجب، و مواظبت بر این دعا که به دیدار حضرت صاحب الامر (عجل الله تعالی فرجه الشریف) مشرف خواهد شد.(786)
این را نیز در بخش ششم کتاب آوردیم، توجیه استدلال این که اخبار یاد شده به طور ضمنی دلالت دارند بر این که درخواست تشرف به لقای آن حضرت (علیه السلام) نزد خداوند متعال امری پسندیده و محبوب است، و امامان (علیهم السلام) به آن فرا خوانده اند تا جایی که دست یابی به دیدار آن جناب برای کسی که بعضی از عبادات را به جای آورد ثواب قرار داده شده است.
وجه پنجم: آنچه علامه طباطبایی سید مهدی نجفی مشهور به بحر العلوم در اموری که غسل کردن برای آنها مستحب است در الدرة النجفیة خود چنین سروده:
و رؤیة الامام فی المنام - لدرک مایقصد من مرام
و به منظور دیدن امام در خواب، برای آنچه از مقاصد خواسته می شود، که اگر درخواست دیدن امام (علیه السلام) امر مستحب مطلوبی نبود غسل کردن برای آن کار مستحب راجحی نبود، چون مخفی نیست که استحباب غسل به خاطر رجحان داشتن چیزی است که برایش غسل می شود، و این با توجه به سایر موارد آن ظاهر و معلوم است.
وجه ششم: این که طلب کردن لقای آن جناب از روی محبت و اشتیاق نسبت به او و محبوب شدن نزد اوست، و بدون تردید اظهار دوستی و محبت به آن حضرت از بهترین و مهم ترین عبادات می باشد، زیرا که این از آثار و نشانه های ولایت است، پس هر قدر که محبت شدیدتر و تمام تر باشد اشتیاق به دیدار محبوب بیشتر و عظیم تر می شود، و در همی بخش از کتاب مطالبی که بر این مقصود دلالت دارد و مایه تذکر خردمندان است گذشت.
وجه هفتم: آنچه در کتاب جنة المأوی اثر عالم محدث نوری (رحمةالله) به نقل از کتاب الاختصاص شیخ مفید از ابوالمغرا(787) از امام موسی بن جعفر (علیه السلام) روایت آمده که گوید: شنیدم آن حضرت می فرمود: من کانت له الی الله حاجة و اراد ان یرانا و ان یعرف موضعة فلیغتسل ثلاث لیال یناجی بنا فانه یرانا و یغفر له بنا و لا یخفی علیه موضعه...؛ هر کس به سوی خداوند حاجتی دارد و می خواهد ما را ببیند و منزلگاه خودش را (در آخرت) بداند، پس سه شب غسل کند در حالی که به وسیله ما به درگاه الهی مناجات نماید که همانا ما را خواهد دید و آمرزیده خواهد شد و جایگاهش بر او پوشیده نمی ماند.(788) محدث نوری پس از ذکر این حدیث گفته: این که حضرت فرموده: یناجی بنا یعنی با خدای تعالی به وسیله ما مناجات و رازگویی کند، و به درگاه او به ما توسل برد که خداوند ما را به او بنمایاند، و منزلت خویش را نزد ما می شناسد. و به قولی: یعنی به دیدار ما اهتمام ورزد، و در فکر ما ومحبت ما باشد، که ایشان (علیه السلام) را خواهد دید، یا به معنی این است که: این را از ما بخواهد.
می گویم: احتمال قوی می رود که منظور از فرمایش امام (علیه السلام) یناجی بنا این باشد که شخص مؤمن با امام زمانش راز دل گوید و حال و وضع خویش را برایش یاد و اندوه و شکایتش را بازگو نماید، و حوائج و آرزوهایش را عرضه کند، و از آن جناب استدعا دارد که نسبت به حوائج و خواسته هایش عنایت و اهتمام ورزد، همچنان که با پروردگار و خدای خویش چنین مناجات می کند، زیرا که امام او سخنش را می شنود و او را می بیند، چون امام است آنکه خدای تعالی او را فریادرس هر که به او پناه برد و او را بخواهد و پناهگاه هر کس که باو التجا کند و او را بخواند و یاری کننده هر کس از او مدد بخواهد و مناجات کند قرار داده است، پس یناجی بنا به معنی یناجینا می باشد، و نظیرش در حدیثی است که در امر آینده خواهد آمد: ان ینادی بهم الباری که به معنی ینادیهم می باشد.
و در دعای روز عاشورا می خوانیم: و جعلنا و ایاکم من الطالبین بثاره؛ یعنی من طالبی ثاره؛ و خداوند ما و شما را از خونخواهان او (امام حسین (علیه السلام)) قرار دهد.(789) و نظیر این بسیار است چنان که بر اهل فن پوشیده نیست و شاهد بر آنچه یاد کردیم سید اجل علی بن طاووس در کتاب کشف المحجه به نقل از کتاب الرسائل محمد بن یعقوب کلینی (رحمةالله) از کسی که نامش را برده آورده است که گفت: به حضرت ابوالحسن (علیه السلام) نوشتم: شخصی مایل است حاجات خصوصی و اسراری را با امام خویش در میان گذارد همان گونه که دوست دارد با پروردگارش باز گوید، پس آن حضرت (علیه السلام) در جواب نوشت: اگر حاجتی داشتی پس لبهایت را (به شکل گفتن آن) حرکت بده که همانا جواب به تو خواهد رسید.(790)
و بنابر آنچه یاد آوردیم باء در فرموده امام (علیه السلام): یناجی بنا زاید است برای تقویت و تأیید سخن، و یا از جهت ملابسه و الصاق مجازی، در آن تدبر کن.
وجه هشتم: عمل صالحین از علما و غیر علما است، که شیوه آن ها بوده و هست این که تشرف به دیدار آن حضرت (علیه السلام) را از قدیم الایام درخواست می کرده اند، به طوری که جمعی از آنان چهل شب جمعه در مسجد کوفه و یا چهل شب چهارشنبه در مسجد سهله مانده و تضرع و زاری و عبادت می نموده اند تا به این رستگاری تزرگ نایل شوند. و رستگاری به لقای آن جناب برای بسیاری از صلحا اتفاق افتاده، و ماجراهایشان در کتاب هایی از قبیل بحار(791) النجم الثاقب و دار السلام عراقی و غیر آن ها یاد شده است.و من از افراد مورد اطمینان وقایعی را شنیده ام که در آن کتابها یاد نشده، اکنون خصوصیات و چگونگی های آن وقایع در ذهنم نیست تا آنها را در اینجا بیاورم.
حاصل این که تشرف یافتن به دیدار آن بزرگوار در زمان غیبت امری است که ممکن است برای بسیاری از عوام و خواص مردم اتفاق افتاده، و به همین پاسخ داده می شود به بعضی از اهل شبهه از عامه و غیر آنها که بر فرقه امامیه اعتراض می کنند که: در وجود امام غایب از نظر چه فایده ای هست؟ و نیز در جواب آن ها گفته می شود: فواید وجود امام (علیه السلام) در آنچه با مشاهده و ظهورش استفاده می شود منحصر نیست، بلکه فواید وجود مبارک او بسیار است هر چند که غایب باشد، و آن فواید به همه خلایق می رسد، از همین روی در چندین روایت آن حضرت (علیه السلام) به خورشید در وقتی که زیر ابر باشد تشبیه شده، مؤلف سروده:
هو العلم الهادی باشراق نوره - و ان غاب عن عینی کوقت ظهوره
الم تر ان الشمس ینشر ضوءها اذا کان تحت الغیم حین عبوره
اوست آن آیتی که با اشراق نورش هدایتگر است، هر چند که همچون وقت ظهورش از چشمانم غایب است. آیا نمی بینی که چگونه شعاع خورشید همه جا پراکنده می شود، در آن موقع که هنگام عبور زیر ابر واقع گردد.
و ما ان شاء الله تعالی شأنه در خاتمه کتاب وجوه بسیاری را در تشبیه مولایمان صاحب الزمان (عجل الله تعالی فرجه الشریف) در زمان غیبتش به خورشید هنگامی که پشت ابر باشد خواهیم آورد که خدای تعالی به برکت اولیای خویش به ما الهام فرموده است. و عده ای از علمای ما در کتابهای خود تصریح کرده اند به این که تشرف یافتن به دیدار حضرت حجت (علیه السلام) در زمان غیبت ممتنع نیست، و به این که این توفیق برای بسیاری از مؤمنین حاصل گردیده است.
سید مرتضی -رضی الله تعالی عنه- در کتاب الغیبة گوید: اگر گفته شود: چه فرق است بین اینکه امام (علیه السلام) وجود داشته باشد، ولی غائب باشد؛ و کسی به نزد او نرسد و بشری از وی نفعی نبرد، و بین این که اصلا" وجود نداشته باشد، و به اصطلاح معدوم باشد، و آیا روا نیست که در نیستی بماند تا هنگامی که خدای می داند که رعیت نسبت به او تمکین کنند و از او بپذیرند -چنان که جایز می دانید که او را مستور و غائب گرداند تا وقتی که اطاعت و تمکین مردم را نسبت به او بداند که در آن موقع او را آشکار سازد؟ در جواب گفته می شود: اولا": ما جایز و ممکن می دانیم که عده کثیری از اولیا و دوستانش و معتقدان به امامتش به خدمتش برسند، و از فیض وجودش نفع برند، و کسانی هم که از دوستان و شیعیان آن جناب به خدمتش نمی رسند، همان نفع را می برند که در تکلیف هست...
و سید رضی الدین علی بن طاووس (رحمةالله) درکتاب کشف المحجة خطاب به پسرش گوید: و راه به سوی امام تو (علیه السلام) برای هر کس که خداوند -جل جلاله- عنایت و احسان نسبت به او می خواهد باز است(792).
و از جمله علمایی که به این معنی تصریح کرده اند علامه مجلسی و بحر العلوم و محقق کاظمی و شیخ طوسی و علمای بر جسته دیگری می باشند. پس با آنچه از برکت اولیای خدای برایتان آوردیم معلوم شد که دیدن آن حضرت (علیه السلام) در بیداری و خواب در زمان غیبت کبری امکان دارد، و درخواست کردن این امر از خدای قادر منان مستحب است، که اوست توفیق دهنده.

هفتاد و سوم: اقتدا و تأسی جستن به اخلاق و اعمال آن حضرت (علیه السلام)

پیروی کردن از آن جناب و الگو قرار دادن او در اخلاق و اعمال در آنچه مؤمن به حسب حال خود می تواند انجام دهد، معنی تشیع و حقیقت مأموم بودن همین است، و کمال ایمان و تمامیت موالات امام و همراهی با او در روز قیامت و مجاورت با حضرتش در بهشت با این کار انجام می شود. چنان که در نامه امیرالمؤمنین (علیه السلام) به عثمان بن حنیف فرماندار بصره از سوی آن حضرت چنین آمده: توجه کنید که هر مأمومی را امامی (و هر رهروی را راهبری) است که به او اقتدا می کند و از نور علمش برخوردار می گردد...(793)
و در روضه کافی از حضرت زین العابدین (علیه السلام) آمده که فرمود: برای هیچ قرشی و عربی حسب و افتخاری نیست مگر به تواضع، و هیچ کرامتی نیست جز به تقوی، و عملی نیست مگر به نیت، و عبادتی نیست جز به تفقه (و درست فهمیدن)، آگاه باشید که مبغوض ترین مردم نزد خداوند کسی است که به سنت و مذهب امامی بوده باشد و به اعمالش اقتدا نکند.(794)
توضیح: در روایات وارد شده که: خدای تعالی بسا که بنده ای را دوست بدارد ولی عمل او را خوش نداشته باشد، و بسا که بنده ای را مبغوض دارد ولی عملش را بپسندد. و این معنی با عقل و اعتبار نیز موافق است، زیرا که محبوبیت و مبغوضیت نزد خداوند به سبب امر و نهی الهی است، بر حسب آنچه خداوند از بنده می خواهد که در اعتقاد و عملش بوده باشد. پس ممکن است که بنده ای از لحاظ اعتقاد نزد خداوند محبوب باشد چونکه مومن است، ولی از لحاظ عمل مبغوض باشد چون مخالف امر و نهی خداوندی است، عکس این نیز همین طور است.
چون این را دانستی گوییم؛ ظاهر منظور امام (علیه السلام) در فرمایش فوق آن است که مبغوضترین مردم نزد خداوند از لحاظ عمل کسی است که بر طریقه و مذهب امام (علیه السلام) باشد، یعنی امامت و ولایتش را معتقد باشد، و در عین حال در اعمال و اخلاق خود با او مخالفت ورزد، و سر مطلب آن است که هرگاه مؤمن در کارها و اخلاقش بر خلاف امامش رفتار نماید ننگ و عار امام (علیه السلام) و مایه طعنه و عیبجویی دشمنان بر او خواهد بود، و این گناه بزرگی است، و چنانچه در اعمال و اخلاق خود به او اقتدا نماید سبب عظمت یافتن ولی الله در نظر آن ها و رغبت کردن مخالفین به شیوه امامان، و راهیابی مردم با اعمال ایشان به سوی امامشان می گردد، و بدین ترتیب مقصود از نصب امام در میان مردم حاصل می شود. از همین روی فرموده اند: کونوا لنا زینا" و لا تکونوا علینا شینا"؛ برای ما زینت باشید و مایه ننگ ما نشوید(795). و فرموده اند: مردم را با غیر زبانهایتان (به مذهب خویش دعوت کنید.(796)
و در اصول کافی به سند صحیح عالی(797) از حضرت ابی عبدالله امام صادق (علیه السلام) آمده که فرمود: ما کسی را مؤمن نمی شماریم تا این که نسبت به تمام امر ما پیروی علاقمند باشد، توجه کنید که البته از جمله پیروی و خواستن امر ما ورع و پرهیزکاری است، پس خود را به آن زینت دهید که خدای تعالی بر شما رحمت آرد و به وسیله ورع دشمنانمان را در رنج و فشار قرار دهید که خداوند شما را عزت دهد و باقی بدارد.(798)
و در روضه کافی به سند خود از امام صادق (علیه السلام) آورده که فرمود: من و حضرت ابو جعفر امام باقر (علیه السلام) بر جمعی از شیعیان گذشتیم که مابین قبر پیغمبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) و منبر بودند، به حضرت ابو جعفر گفتم: شیعیان و موالیان تو هستند، خداوند مرا فدای تو گرداند. فرمود: آن ها کجایند؟ گفتم: آنان را مابین قبر و منبر می بینم، فرمود: مرا نزد آنان ببر، پس به آنان نزدیک شد و برایشان سلام کرد، سپس فرمود: به خدای سوگند من بوی شما و جان ها یتان را دوست می دارم، با این حال به وسیله ورع و جدیت (در دینداری) یاری کنید که آنچه نزد خداوند هست به دست نمی آید مگر با ورع و تلاش، و چون بنده ای را امام خود دانستید به او اقتدا نمایید، همانا به خدا سوگند شماها بر دین من و دین پدرانم ابراهیم و اسماعیل هستید، و چنانچه آنان بر دین اینان بوده اند پس شما بر این دین به وسیله ورع و تلاش یاری نمایید.(799)
علامه مجلسی (رحمةالله) در شرح این حدیث گفته: بدین جهت از میان پدران خود ابراهیم و اسماعیل را نام برد تا بیان کند که تمام پیغمبران در دین با ما مشارکت دارند، و چون این تخصیص یا موهم حصر است و یا موهم این که آنان از پدران گرامی اش محمد و خاندان او -صلوات الله علیهم اجمعین - برترند مطلب را تدارک کرد به این که پیغمبر و اهل بیت او (صلی الله علیه و آله و سلم) اصل در دین حق هستند و سایر انبیا (علیه السلام) در دین ایشان و از پیروان آنانند. پس این که حضرت (علیه السلام) فرمود: آنان اشاره به ابراهیم و اسماعیل و دیگر پیغمبران گذشته (علیهم السلام) است، و اینان اشاره به پدران نزدیکش می باشد از پیغمبر (صلی الله علیه و آله و سلم) و ائمه طاهرین (علیهم السلام).
می گویم: محتمل است که نام بردن از خصوص ابراهیم و اسماعیل (علیه السلام) ناظر باشد به فرموده خدای تعالی: ثم اوحینا الیک ان اتبع ملة ابراهیم حنیفا"(800)؛ آنگاه بر تو وحی کردیم از آیین پاک ابراهیم پیروی کن. و فرموده خداوند: ملة ابیکم ابراهیم هو سماکم المسلمین من قبل(801)؛ (و این آیین اسلام همان) آیین پدر شما ابراهیم است، او قبل از این، شما را مسلمان نامید. و فرموده خدای تعالی: قل اننی هدانی ربی الی صراط مستقیم دینا" قیما" ملة ابراهیم حنیفا" و ما کان من المشرکین(802)؛ بگو (ای پیغمبر) محققا" مرا خدا به راه راست هدایت کرده است به دین استوار و آیین پاک ابراهیم که وجودش از لوث شرک و عقاید باطل مشرکین منزه بود. و برای توجه دادن به این که شیوه پاک بر حقی که خداوند - عز و جل- پیغمبرش (صلی الله علیه و آله و سلم) را به آن امر فرموده همان شیوه و طریقه شیعه است، هر چند که شماره افرادشان اندک و در نظر مردم کم اهمیت باشند، و این شریعت ابراهیم و حقیقت توحید است.
و دلیل بر آنچه یاد کردیم روایتی است که نیز ثقة الاسلام کلینی (رحمةالله) در روضه کافی از حضرت ابو جعفر امام باقر (علیه السلام) آورده که فرمود: هیچ کس از این امت به دین ابراهیم (علیه السلام) عمل نمی کند مگر ما و شیعیان ما، و هیچ کس از این امت هدایت نشده، مگر به سبب ما، و هیچ کس از این امت گمراه نگردیده جز به سبب (مخالفت با) ما(803). و این فرمایش از آن حضرت (علیه السلام) تسلی دل های شیعیان و تشویق و پاک سازی آنان و امضا و تحکیم شیوه و روش ایشان است، لذا سخنش را با سوگند و حرف تحقیق و جمله اسمیه تأکید کرد، و این که فرمود: و ان کان هؤلاء علی دین اولئک اشاره به عامه کوردل و تعریض به آنان است، و اولئک اشاره به رؤسای آن ها سردمداران گمراهی - که خدای تعالی لعنتشان کند- می باشد، زیرا که زمان تقیه و جای تقیه بوده است. و منظور حضرت از اول تا آخر سخن آن است که شیعیان از جهت آنچه در مخالفینشان از کثر و عزت ظاهری و متنعم بودن به نعمت های دنیوی، و غوطه ور بودن در خواسته های نفسانی از پول و زیور و ریاست می بینند، و خودشان را بر عکس آنان در حالات سخت مشاهده می کنند اندوهگین نشوند، و برای مال و منال به رقابت با آنها نپردازند، و به دنیا رغبت نکنند و به آنچه خدای تعالی از دین حق برایشان نعمت داده که پیغمبرش (صلی الله علیه و آله و سلم) و امامانشان را به آن امر فرموده است خرسند باشند، خدای - عز و جل - فرموده: لا یغرنک تقلب الذین کفروا فی البلاد متاع قلیل ثم مأواهم جهنم و بئس المهاد لکن الذین اتقوا ربهم لهم جنات تجری من تحتها الانهار خالدین فیها نزلا" من عندالله و ما عندالله خیر للابرار(804)؛ گشت و گذار کفرورزان در شهرها تو را نفریبد، که این بهره ای ناچیز است. سپس جایگاهشان جهنماست که بدآشیانی است، ولی آنان را که (از خشم) پروردگارشان پرهیز کردند بهشت هایی است که در آن ها جوی ها روان است در آنها جاودان باشند این عنایتی از خداوند است و آنچه نزد خداوند است برای نیکان از هرچیز بهتر است.
و محتمل است که اولئک اشاره به مشرکین باشد، یعنی این که عامه کوردل هر چند که به ظاهر مسلمان موحد هستند ولی در باطن آیین مشرکین را دارند؛ زیرا که آنان طاغوت ها و رؤسای فاسد خود را در امامتی که خداوند برای اهلش قرار داده شریک دانستند، همچنان که مشرکین بت های شان را در عبادتی که خدای تعالی برای خد قرار داده شریک کردند، خداوند فرماید: واعبدوا الله ولا تشرکوا به شیئاً(805)؛و خدای را بپرستید و هیچ به او شریک نورزید. و بدون تردید کسی که برای ولی خدای تعالی شریکی بداند در واقع مشرک می باشد زیرا که او در امر خداوند شرکت نموده است، و تعبیر کردن از مخالقین به مشرکین در اخبار در حد تواتر بسیار است. و در زیارت جامعه می خوانیم: ومن حاربکم مشرک؛ و هر آن که با شما جنگید مشرک است. و در خطبهی غدیرآمده است؛ هر کس در بیعت کردند با علی (علیه السلام) شریکی قرار داد مشرک است.
و در مرآة الانوار به نقل از معانی الاخبار ضمن حدیثی از پیغمبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) آمده که فرمود: ای مردم هر کس بر علی (علیه السلام) امامی برگزیند پیغمبری بر من برگزیده، و هر کس بر من پیغمبری برگزیند بر خدای - عزوجل - پروردگاری اختیار کرده است.(806)
و اخبار در این باره جداً زیاد است حاصل این که منظور امام (علیه السلام) این بوده که مؤمنین را تشویق کند و برای آن ها بیان سازد که بر دین اسلام و توحیدی هستند که خداوند برای بندگانش برگزیده، و فرموده است: ان الذین عندالله الاسلام(807)؛ همانا دین پسندیده نزد خداوند آیین اسلام است. و خدای - عزوجل - فرموده: ومن یبتغ غیر الاسلام دیناً فلن یقبل منه و هو فی الآخرة من الخاسرین(808)؛ و هرکس غیر از اسلام دینی اختیار کند از او پذیرفته نیست و او در آخرت از زیانکاران خواهد بود. ووصی بها ابراهیم بنیه و یعقوب یا بنی ان الله اصطفی لکم الدین فلا تموتن الا و انتم مسلمون(809)؛ و ابراهیم و یعقوب فرزندان خویش را به این آیین سفارش کردند (وهر کدام به فرزندانش چنین گفت) ای فرزندان من همانا خداوند این دین را برایتان برگزیده پس جز به آیین اسلام نمیرید. همچون امام (علیه السلام) تأکید فرموده که مخالفان برای اولیای خدای تعالی شریکهایی قرار دادند که آن شریک ها بر آیین مشرکین بودند، مشرکانی که خدایانی دیگر برای خود ساخته و می پرستیدند.
و شما خواننده عزیز هرگاه در این کلام دقت کنید و آیات شریفه و تفسیر و تأویل ها و شرح هایی که از امامان (علیهم السلام) درباره آن ها روایت آمده را بررسی نمایید صحت معنایی که برای فرموده امام (علیه السلام) در اینجا بیان کردم را در خواهید یافت.
و بدان که: کلمه ان در فرموده آن حضرت (علیه السلام): و ان کان هؤلاء مخففه از ان مشدده است که برای تأکید سخن آورده شده، مانند فرموده خدای تعالی: و ان کادوا لیفتنونک(810)؛ و همانا نزدیک بود تو را به فتنه اندازند. ان کاد لیضلنا عن آلهتنا(811)؛ (کافران گفتند) البته نزدیک بود او (پیغمبر (صلی الله علیه و آله و سلم)) ما را از پرسش خدایانمان به کلی گمراه سازد. و ان کانت لکبیرة(812)؛ و این (تغییر قبله) بسی گران بود. و ان وجدنا اکثرهم لفاسقین(813)؛ و البته بیشترشان را فاسق یافتیم. و غیر این ها. و بنابر آنچه مجلسی (رحمةالله) ذکر کرده ان وصلیه می باشد، و بر این فرض نیز با آنچه ما گفتیم منافاتی ندارد.
سپس امام (علیه السلام) بعد از آن که آن ها تشویق و ترغیب کرد، آنان را امر فرمودند که به امامشان اقتدا کنند، آنگاه فرمود: پس بر این کار با ورع و تلاش یاری دهید. زیرا که این از دو جهت کمک به امامشان، و از دو جهت کمک به خودشان است. اما این که کمک به امامشان است جهتش این است که معنی اعانت یاری نمودن دیگری بر کاری است که آن را می خواهد، و بدون تردید مقصود و منظور امام (علیه السلام) ترویج دین خدا و حصول طاعت خداوند از هر یک از مخلوق اوست، پس چنانچه مؤمن در اطاعت خداوند جدیت و تلاش نمود و از معصیت و نافرمانی خداوند دوری گزید، امام خود را در مقصدش یاری داده و معین امام (علیه السلام) شده است، پس امام در ازای آن او را اعانت خواهد فرمود. جهت دوم این که: تلاش و جدیت مؤمن در اطاعت، و ورع و پرهیزش از گناه مایه ترغیب شدن مردم در پیروی از شیوه او، و دانستن حقانیت امامش خواهد شد، زیرا که این شیوه دلیل بر آن است که امام (علیه السلام) او را چنین ادب آموخته است(814)، پس سبب پیروی و اقرار و اعتقاد به امام و اعراض از دشمنان و مخالفانش خواهد شد، و بدین وسیله امام خود را یاری می دهد، و با دشمنانش این چنین جنگ می کند، چنان که امام (علیه السلام) در حدیث گذشته فرمود: و به وسیله ورع، دشمنانمان را در رنج و فشار قرار دهید.
و اما این که اعانت و یاری خودشان است وجه اولش آن است: که جدیت در اطاعت و پرهیز از معصیت سبب بقا و ثبات ایمان می شود، همچنان که افتادن در گناه و اصرار در بدی ها بسا که مایه زوال ایمان گردد، خدای -عز و جل- فرماید: ثم کان عاقبة الذین اساؤا السوای ان کذبوا بآیات الله و کانوا بها یستهزؤن(815)؛ و سرانجام آنان که به اعمال زشت و کردار بد پرداختند این شد که آیات خدا را تکذیب نموده و به استهزاء گرفتند.
وجه دیگر این که: کوشش و تلاش در اطاعت و پرهیز از گناهان، و پیروی از امام (علیه السلام) سبب مجاورت با او در بهشت برین می شود، و این اعانت کردن مؤمنین نسبت به خودشان در رستگاری به مجاورت امام در منزلگاه سلامت و جایگاه گرامی (بهشت) می باشد، همچنان که مخالفت نمودن با او در اعمال موجب محروم ماندن از این ثواب و دور شدن از جوار ائمه اطیاب (علیهم السلام) می گردد. و گواه بر این است آنچه ثقه الاسلام کلینی در روضه کافی از محمد بن یحیی از احمد بن محمد از حسن بن علی از حماد لحام از حضرت امام صادق (علیه السلام) روایت آورده این که: پدرش (علیه السلام) به او فرمود: پسر جانم راستی که چنانچه تو در عمل بر خلاف من رفتار کنی در منزلگاه فردای قیامت هم منزل من نخواهی بود. سپس فرمود: خدای -عز و جل- نخواسته کسانی سرپرستی افراد دیگری که در اعمال با ایشان مخالفند را به عهده داشته باشند، و با آنان روز قیامت هم منزل شوند، نه به پروردگار کعبه سوگند.(816)
و بد نیست که سخن خود را در اینجا به تحقیق مطلب برای تعیین رجال این حدیث پایان دهیم، و انگیزه ما بر این کار مخفی ماندن آن بر بعضی از علمای برجسته است که در کتاب مرآة العقول خود گفته: این حدیث مجهول است. پس با استعانت از خداوند متعال و استمداد از آل رسول (صلی الله علیه و آله و سلم) می گوییم: این حدیث به نظر من از احادیث صحیح می باشد، و اگر توضیح مطلب را می خواهی و مایل هستی که پرده از روی حقیقت برداشته شود، پس بال آموزش بگشای، و دل برای پذیرش حقیقت جاری شده فراهم بنمای(817) و بدان که محمد بن یحیی عطار همان محمد بن یحیی ثقه جلیل القدر است، و یک قاعده کلی برایتان می گویم این که: هر جا محمد بن یحیی در اول سند کافی واقع شود، او همین شخص ثقه جلیل است. و اما احمد بن محمد که در طریق این حدیث واقع شده احمد بن محمد عیسی اشعری ثقه جلیل شیخ قمیین و شخصیت موجه و فقیه آنان است. و اما حسن بن علی: آنچه از بررسی اخبار و کتب رجال برای ما ظاهر گشته این است که او حسن بن علی بن فضال می باشد، و او ثقه جلیل عابد پرهیزکار است، و برای او مناقب بسیار و عبادت های مهمی یاد کرده اند، و مقاماتش در کنار ستون هفتم مسجد کوفه معروف، و دورانش با کثرت عبادت و سجده های طولانی زبانزد می باشد، و هر چند که او در قسمتی از زندگانی اش روش فطحیه را داشته ولی از آن عقیده برگشت و شیوه درست را پیش گرفت، و به آیین امامان بر حق علیهم الصلاة و السلام گردن نهاد. و امام حماد لحام: او حماد بن واقد کوفی لحام است، وی از شیعیان بزرگوار و ثقه آگاه نسبت به امر امامان (علیهم السلام) است، و هر چند که من توثیق صریحی راجع به او در کتابهای رجالی که فعلا" در دسترس دارم نیافتم، ولی آنچه برایم ظاهر شده و در دل قوت یافته این است که وی از ثقات جلیل القدر و راویان خردمند است. و شاهد بر این چند وجه است:
اول: اعتماد راویان قمی بر روایت او، به خصوص احمد بن محمد بن عیسی -که ذکر گردید- با وجود جلالت قدر و دقت او، زیرا که قمی ها از کسی که از افراد ضعیف روایت می کرد دوری می جستند، بلکه گفته شده که از همین جهت عیسی یاد شده در فوق احمد بن محمد بن خالد برقی را از قم تبعید کرد.
دوم: این که ابن فضال -با همه ورع و دقت و تقوایش- از او روایت کرده، و روایت کردن افراد جلیل القدر از کسی، از نشانه های وثوق و اطمنیان می باشد، چنانکه در جای خود بیان گردیده است.
سوم: فرمایش امام ابو محمد عسکری (علیه السلام) در پاسخ به سؤالی که راجع به کتابهای بنی فضال از آن حضرت شده که جواب فرمود: آنچه روایت کرده اند را بگیرید و آنچه نظر داده اند را واگذارید
چهارم: روایت جعفر بن بشیر بجلی، ثقه جلیل القدر از او که در شرح حالش گفته اند: از ثقات روایت کرده است.
پنجم: آنچه شیخ صدوق(818) محمد بن یعقوب کلینی (رحمةالله) در اصول کافی در باب تقیه از محمد بن یحیی عطار از احمد بن محمد بن عیسی از حسن بن علی بن فضال از حماد بن واقد لحام آورده که گفت:حضرت امام صادق (علیه السلام) را در راهی پیش روی خود دیدم، پس روی از آن جناب گردانیدم، و مدتی بعد از آن رفتم و بر آن حضرت وارد شدم، پس عرضه داشتم: فدایت گردم، من شما را می بینم و روی از شما بر می گردانم تا مبادا شما را به زحمت و مشقت اندازم، آن حضرت (علیه السلام) به من فرمود: خداوند بر تو رحمت آرد، ولی دیروز مردی در فلان جا مرا دید و گفت: بر تو سلام باد ای ابا عبدالله! او کار خوب و پسندیده ای نکرد.(819)
و در این حدیث دلالت بر این هست که حماد از شیعه امامیه است، و شناخت و بینش نسبت به موارد تقیه داشته، و به حفظ امام (علیه السلام) و تحصیل رضایت او به هر گونه که مقتضی باشد اهتمام می ورزیده، و امام (علیه السلام) برای همین جهت در حق او دعا کردند. و نیز بر عقل و هوش و فهم وافر او دلالت دارد. و به آنچه بیان کردیم حال و وضع حماد از لحاظ دینی و عقیده و مورد اطمینان بودن و جلالت قدر معلوم شد، و از آنچه مولانا مجلسی (رحمةالله) پنداشته است که حکم به مجهول بودنش خارج است.

هفتاد و چهارم: حفظ زبان از غیر خداوند و مانند آن

و این کار هر چند که در هر زمان خوب و پسندیده است ولی چون انسان در زمان غیبت حضرت صاحب الزمان (علیه السلام) بیشتر در معرض خطر و زیان و فتنه و امتحان است، اهتمامش به این امر مؤکدتر و مهمتر از سایر زمان هاست.
شیخ صدوق در کتاب کمال الدین در خبر صحیحی از جابر از مولایمان حضرت ابو جعفر باقر (علیه السلام) روایت آورده که فرمود: زمانی بر مردم فرا می رسد که امام آنها از نظرشان غایب می شود، خوشا به حال آن کسانی که در آن زمان بر امر ما ثابت بمانند، کم ترین چیزی که از ثواب به آن ها می رسد این که خداوند -جل جلاله- آنان را ندا می کند و می فرماید: ای بندگان و کنیزان من به سر من ایمان آورید و غیب مرا باور داشتید، پس بشارت باد شما را به نیکی و ثواب از من که شما به حق بندگان و کنیزا من هستید، از شما می پذیرم و شما را عفو می کنم و گناهانتان را می آمرزم و به سبب شما باران به بندگانم می رسانم و بلا را از آنها دفع می کنم، اگر شما نبودید عذاب خود را بر آنها نازل می کردم. جابر گوید: عرضه داشتم: ای زاده رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) بهترین کاری که مؤمن در آن زمان انجام دهد چیست؟ فرمود: حفظ زبان و خانه نشینی.(820)
و در مجالس شیخ صدوق به سند خود از امام صادق (علیه السلام) از پدرانش روایت آمده که رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) فرمود: هر کس خدای تعالی را بشناسد و تعظیمش کند دهانش را از سخن و شکمش را از غذا باز خواهد داشت، و رنج روزه و شب زنده داری را بر خود هموار خواهد ساخت، (اصحاب) گفتند: ای رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) پدران و مادرانمان فدایت باد، اینان اولیای خدا هستند؟ فرمود: همانا اولیای خدا ساکت ماندند پس سکوتشان اندیشه بود، و چون سخن گفتند سخنشان ذکر بود، و چون نگریستند نگاهشان عبرت بود، و زبان گشودند پس نطقشان حکمت بود و راه رفتند پس راه رفتنشان در میان مردم برکت بود، چنانچه اجل هایی که خداوند بر آنان محترم داشته نبود ارواح آنها از بیم عذاب و شوق ثواب در کالبدهای شان قرار نمی گرفت.(821)
توضیح: غالبا" سکوت در حفظ زبان از سخن گفتن در جایی که انسان در معرض سخن گفتن است به کار می رود، و صمت اعم از آن است، و نطق غالبا" در مقام مخاطبه به کار می رود، و تکلم اعم از آن است.
در اصول کافی در خبر صحیحی از امام ابو جعفر باقر (علیه السلام) آمده که فرمود: همانا شیعیان ما لالها هستند(822). و در همان کتاب به سند موثقی از امام کاظم (علیه السلام) آمده که شخصی به آن حضرت عرضه داشت: مرا سفارشی بنمای، فرمود: زبانت را حفظ کن که عزیز شوی، و زمام امورت را به دست مردم مده که خوار و زبون گردی(823).
و در همان کتاب به سند صحیحی از امام رضا (علیه السلام) آمده که فرمود: از نشانه های فقه حلم و علم و خاموشی است، همانا خاموشی یکی از درهای حکمت است ، همانا خاموشی محبت می آورد، به درستی که آن راهنمای هر خیری است.(824)
و در خبر صحیحی از امام صادق (علیه السلام) آمده که فرمود: رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) به شخصی که به محضر آن جناب مشرف شده بود فرمودند: آیا تو را راهنمایی کنم به چیزی که خداوند به سبب آن تو را به بهشت برد؟ عرضه داشت: آری، یا رسول الله (صلی الله علیه و آله و سلم)، فرمود: از آنچه خداوند به تو داده دیگران را دستگیری کن، عرضه داشت: اگر از کسی که می خواهم یاری اش کنم ناتوان تر بودم چه؟ فرمود: پس کاری برای نادان کن -یعنی او را راهنمایی کن- گفت: چنانچه خودم از کسی که می خواهم راهنمایی اش کنم نادان تر بودم؟ فرمود: پس زبانت را بربند جز از خیر، آیا شادمان نیستی که یکی از این صفات در تو باشد که تو را به بهشت بکشاند؟(825)
و در کافی از امام صادق (علیه السلام) آمده که فرمود: بنده پیوسته نیکوکار نوشته می شود مادام که ساکت باشد، و هنگامی که سخن بگوید نیکوکار یا بدکار نوشته می شود.(826)
شیخ صدوق نیز در فقیه مانند این حدیث را از امیرالمؤمنین (علیه السلام) آورده است.(827) و این دو حدیث و حدیث پیش از آنها و حدیثی که از مجالس شیخ صدوق روایت آوردیم دلالت دارند بر اینکه سکوت و خاموشی به خودی خود عبادت مستحبی است، هر چند بر امر راجحی -از قبیل تفکر و تقیه و مانند این ها- مشتمل نباشد، و روایات چندی بر این مطلب دلالت دارند که ان شاء الله تعالی آنها را خواهیم آورد.
و مجلسی (رحمةالله) در دلالت حدیث اخیر تأمل کرده، و در شرح فرموده امام (علیه السلام): نیکوکار نوشته می شود... گوید: یا به خاطر ایمانش و یا برای سکوتش، زیرا که آن (سکوت) از اعمال صالحه و کارهای نیک است، چنانکه ناظران در این خبر یاد آور شده اند. سپس گفته: و من می گویم: فرض اول نزد من اظهر است، هر چند که بیشتر افراد به آن توجه ننموده اند چونکه آن حضرت (علیه السلام) فرموده: و هنگامی که سخن بگوید نیکوکار یا بدکار نوشته شود، زیرا که بنابر احتمال دوم حصر از بین می رود، چون ممکن است سخن مباحی بگوید که نه نیکوکار شود و نه بدکار، مگر بدکار را مجازا" عمومیت دهیم که به طور مطلق غیر نیکوکار را شامل گردد، و این بعید است.
اگر اشکال شود: بنابر آنچه اختیار کردید ایراد می گردد که هنگام گفتن سخن حرام ثواب ایمان برایش حاصل است، پس هم نیکوکار است و هم بدکار بنابراین مردد بودن بین نیکوکار و بدکار درست نیست؟
در جواب گویم: ممکن است منظور از نیکوکار؛ نیکوکاری است که هیچ بدی نکند، چنانکه ظاهر همین است، پس مقابله (بین نیکوکار و بدکار) صحیح می باشد، اضافه بر این که باقی بودن ثواب استمرار ایمان با وجود ارتکاب معصیت را ممنوع می دانیم، و به عدم استمرار ثواب ایمان اشاره دارد فرموده معصومین (علیهم السلام): زنا کننده در حالی که مؤمن است زنا نکند و امثال آن که بعضی از این احادیث گذشت، و این بیان می تواند یکی از محمل های این اخبار باشد و یکی از علل آنچه روایت آمده که: خواب عالم عبادت است یعنی او در حال خواب هم در حکم عبادت است، به خاطر استمرار ثواب عمل و ایمان او و چیزی که آن را در آن حال باطل کند از او صادر نمی شود(828).
و این سخن از چند جهت محل نظر و اشکال است:
اول: آنچه ایشان اظهر دانسته اند ظاهر نیست، و مقید نمودن ثواب به اینکه برای ایمان اوست دلیل و شاهدی بر آن نیست، بلکه ظاهر آن است که ناظران در خبر - که بیشتر صاحب نظران هستند همچنان که خود به آن اعتراف کرده - فهمیده اند، و این که گفته: بنا بر احتمال دوم حصر از بین می رود... خطاست، چون کسی که سخن مباحی بگوید نیز نسبت به خودش بد کرده، زیرا که سرمایه خود را ضایع نموده و آن را بدون عوض از بین برده است، چون می تواند همین مقدار از عمرش را هم که در سخن مباح گفتن صرف می کند، در ذکر یا دعا یا خواندن قرآن و مانند این ها مصرف نماید، و به سبب آن خیر بسیاری بدست آورد، و در اینجا اصلا" مجازی نیست، چون مخفی نیست این که هر کسی یا نسبت به خودش نیکوکار است یا بدکار، اولی کسی است که منفعتی به سوی خود جلب نماید، و دومی کسی است که سودی را از خودش دور سازد.
و بدکار بر دو گونه است: یکی آنکه عقوبت و صدمه ای نیز به سوی خودش بکشاند، و دیگری کسی که تنها با از دست دادن منفعت به خودش بد می کند، و هر کدام از این دو به خودشان بد می کنند، زیرا شخص بیکاره که عمرش را ضایع می کند و آن را بدون منفعت دنیوی یا اخروی تلف می سازد از لحاظ عقل و عرف به خودش بد کرده است، و هیچ یک از عقلا در این باره تردید نمی کنند.
و به آنچه یاد آوردیم جهت عمومیت و حصر در فرموده خدای -عز و جل- و العصر ان الانسان لفی خسر الا الذین آمنوا و عملوا الصالحات...(829). معلوم می شود، چون ظهور دارد در این که هر فرد از افراد انسان که عمر خود را در کارهای نیک مصرف نکند از زیانکاران است، به سبب این که سرمایه اش را ضایع نموده، هر چند لحظه ای از لحظه های عمرش باشد، پس در آنچه گفتیم تدبر کند که ان شاء الله تعالی فواید بسیاری دارد و چه خوش گفته اند:
الدهر ساومنی عمری فقلت له - ما بعت عمری باالدنیا و ما فیها
ثم اشتراه بتدریج بلا ثمن - تبت یدا صفقة قد خاب شاریها
زمانه در پی خریدن عمر من برآمد، به او گفتم عمر خود را به دنیا و آنچه در آن هست نمی فروشم سپس به تدریج و کم کم آن را بدون بها خریداری نمود، بریده باد دستان معامله ای که فروشنده اش زیان برده است .
مترجم این معنی را به نظم کشیده:
عمر عزیز من چون طلب کرد روزگار - گفتم فروش نیست در این لطف کردگار
کم کم ربود عمر و بهایی به من نداد - سرمایه رفت و حسرت و اندوه برقرار
دوم: این که در مقام جواب اشکالی که بر خود وارد نموده گوید: ممکن است منظور از نیکوکار... وجهی برایش نمی شناسم، و ظاهر از روایت آن است که سکوت کننده یا متکلم به حسب عملش نیکوکار یا بدکار باشد، که اگر ساکت باشد این عملش احسان به خودش می باشد، و اگر سخنی نیکی بگوید، این عملش نیز احسان و نیکی به خودش می باشد، و اگر سخن مباحی بر زبان براند با این کار به خودش بد کرده، چون ثواب سکوت را از دست داده است، و چنانچه سخن حرامی بگوید با این عمل از دو جهت به خودش بدی کرده، یکی از دست دادن منفعت سکوت، و دیگر: استحقاق عقوبت یافتن به سبب سخن گفتن به حرام.
سوم: اینکه گوید: اضافه بر این که باقی بودن ثواب استمرار ایمان با وجود ارتکاب معصیت را ممنوع می دانیم اشتباه روشنی است، زیرا که با عدل الهی سازگار نیست، چون بدون تردید -به مقتضای دلایل محکمی که در جای خود بیان گردیده- ایمان عبارت است از اعتقاد و اقرار و از این دو ترکیب می یابد.
و اما اعمال: در تحقق یافتن اصل ایمان مدخلیتی ندارند، هر چند که در کمال یافتن آن دخالت دارند، پس چنانچه فرض شود که مؤمن زناکار در حال زناکردن بمیرد، قطعا" در آتش جهنم تا ابد نخواهد ماند، هر چند که به خاطر کارش -در صورتی که شفاعت به او نرسد- عقاب می گردد، و در نظر فرقه امامیه شبهه ای در این نیست که ایمان سبب داخل شدن به بهشت می باشد. و مقتضای سخن این فاضل آن است که چنین شخصی تا ابد در جهنم بیفتد، و من نمی دانم این سخن چگونه از این فاضل دانشمند صدور یافته! ولی بسا که اسب اصیل هم لغزشی یابد، و شمشیر تیز چیزی را نبرد و معصوم کسی است که خدای تعالی او را مصون بدارد.
چهارم: این که گفته: و به عدم (استمرار ثواب ایمان) اشاره دارد فرموده معصومین (علیهم السلام): (زنا کننده در حالی که مؤمن است زنا نکند). نیز سخن نادرست و ادعای بدون دلیل است، و حق این است که ایمان به حسب کمال مراتب و درجات متفاوت و مختلفی دارد، چنان که از روایات بسیاری این معنی استفاده می شود، و مؤمن کامل کسی است که عملش گفتارش را تصدیق کند، و بدون شک گناهکار در حال معصیت عملش بر خلاف اعتقاد و گفتارش می باشد، و از این جهت نقصان و کمبودی در ایمانش داخل می شود، ولی اصل ایمان محقق و در او موجود است، زیرا که ایمان -چنان که دانستی- اعتقاد و اقرار است، و تا وقتی که اعتقاد و اقرار آن شخص باقی است ثواب ایما نیز ثابت است، و به آنچه یاد کردیم بسیاری از روایات و دعاهایی که از امامان (علیهم السلام) روایت شده اند راهنما است، از جمله فرموده امام (علیه السلام) در یکی از دعاها: اللهم ان عصیتک فی اشیاء امرتنی بها و اشیاء نهیتنی عنها فانی قد اطعتک فی احب الاشیاء الیک و هو الایمان بک منا" منک به علی لا منا" به منی علیک...؛ خدایا چنانچه من نسبت به بعضی از کارها که امر فرموده ای انجام دهم، و بعضی از کارها که نهی کرده ای تا انجام ندهم (اگر در این کارها) تو را معصیت و نافرمانی نموده ام، پس همانا من در محبوب ترین چیزها نزد تو که ایمان به تو است اطاعتت نموده ام در حالی که آن ایمان را هم تو بر من منت نهاده ای نه این که من بر تو منتی داشته باشم...
پنجم: اینکه گفته: و این بیان می تواند یکی از محمل های این اخبار باشد و یکی از علل آنچه روایت آمده که: (خواب عالم عبادت است)... نیز تأویل بدون دلیل است ، بلکه اولی آن است که فرموده معصومین (علیهم السلام): خواب عالم عبادت است و مانند آن را بر ظاهرشان باقی بگذاریم، و به تکلف و تأویلی در این مورد نیاز نداریم، زیرا که تحصیل علوم شرعی که خداوند به آن ها فرا خوانده است ثواب های بسیار و فواید زیادی دارد، از جمله این که: خدای تعالی به خوابیدنش هم ثواب عبادت را می دهد، و حکمتش آن است که طالب علم خودش را در راه تحصیل رضای خداوند به زحمت افکنده، و راحتی را از جانش سلب نموده تا بندگان خدا را هدایت نماید، پس خدای -عز و جل- به او پاداش داده به این که در عوض خوابش که راحت جان و آرامش بدنش در آن است ثواب عبادت را عنایت فرموده که عبارت است از به کار بردن بدن در سختی اطاعت، پس با هر خواب تازه ای که برای عالم پیش می آید ثواب دیگری برایش تجدید می گردد به پاداش این که جان خود را در تحصیل علم به رنج و خستگی افکنده است، و این نظیر آن است که در ثواب زیارت قبر مولای شهیدمان حضرت ابی عبدالله الحسین علیه الصلاة و السلام روایت آمده که: فرشتگان خدای تعالی را عبادت می کنند در حالی که او (زیارت کننده) خوابیده است و ثواب برای اوست، و پس از مردن او خدای تعالی را عبادت می کنند، و ثواب برای اوست.
و حاصل آنچه یاد کردیم این که : ساکت ماندن -جز از سخنی که خدای تعالی به آن راضی است، یا گفتن آن ضرورت دارد از حرف هایی که مؤمن در زندگی کردن در این دنیای فانی و معاشرت با اهل آن ناچار است بر زبان آرد- به خودی خود عبادت مستحبی است، هر چند با قطع نظر از آنچه در آن حاصل می شود -مانند اندیشیدن و غیره- فرش گردد، و چندین روایت که در کتاب لئالی یاد گردیده بر آن دلالت می کند، از جمله: از پیغمبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) آمده که (به خداوند متعال) عرضه داشت: پروردگارا، اول عبادت چیست؟ خداوند فرمود: خاموشی و روزه. و در خبر دیگری آمده: چهار چیز است که جز مؤمن به آن دست نمی یابد: خاموشی؛ و آن اول عبادت است... و (خداوند فرموده): ای احمد (صلی الله علیه و آله و سلم)، هیچ عبادتی نزد من محبوب تر از خاموشی و روزه نیست. و فرمود: نشانه های فقه (و فهم درست) علم و حلم و خاموشی است، همانا خاموشی یکی از درهای حکمت است، پس زبانت را جز از خیر: نگاهدار که تو را به بهشت می کشاند. و به حضرت عیسی (علیه السلام) عرض شد: ما را به کاری راهنمایی کن که به وسیله آن به بهشت داخل شویم؟ فرمود: ابدا" سخن نگویید. و پیغمبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) فرمود: مدارا و میانه روی و خاموشی یک بخش از بیست و شش بخش پیغمبری است. و به ابوذر فرمود: آیا کاری به تو نیاموزم که در ترازو(ی قیامت) سنگین و بر زبان سبک باشد؟ عرضه داشت: چرا یا رسول الله، پیغمبر (صلی الله علیه و آله و سلم) فرمود: خاموشی و حسن خلق، و واگذاردن آنچه به تو مربوط نمی باشد. و حضرت عیسی (علیه السلام) فرمود: عبادت ده جزء است، نه جزء آن در خاموشی است، و یک جزء در فرار کردن از مردم می باشد. و پیغمبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) فرموده: هر کس زبانش را نگهدارد خداوند زشتی هایش را بپوشاند.
و در روایت آمده این که: جوانی از اصحاب رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) در غزوه احد در حالی کشته شد که بر اثر گرسنگی شدید سنگی بر شکم بسته بود، پس مادرش کنار بدنش حاضر شد، خاک ها را از صورتش پاک می کرد، و می گفت: پسرم بهشت تو را خوش باد، پس رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) به او فرمود: از کجا می دانی که بهشت برایش خوش است، شاید به چیزی که فایده نداشته سخن گفته باشد. و در حدیث قدسی آمده است: ای فرزند آدم، چنانچه قساوتی در دل، و محرومیتی در روزی، و بیماری ای در بدنت یافتی، پس بدان که تو به چیزی سخن گفته ای که به تو مربوط نبوده است. و نقل شده که خواجه ربیع مدت بیست سال راجع به امور دنیا سخن نگفت و بیهودگی نکرد، تا این که مولایمان حضرت حسین بن علی (علیه السلام) شهید شد، پس جماع گفتند: او امروز سخن خواهد گفت، آنگاه به سراغش رفتند و شهادت آن حضرت را به او خبر دادند، وی گفت: خداوند پاداش ما و شما را به کشته شدن حسین (علیه السلام) بزرگ گرداند، و به آسمان نگریست و گریه کرد و گفت: خدایا ای آفریننده آسمان ها و زمین دانای غیب و آشکار، تو بین بندگانت در آنچه اختلاف کنند حکم می فرمایی، پس از آن به عبادتگاه خود رفت، و جز سخن حق بر زبان نراند تا این که وفات یافت.
در کتاب تحف العقول در سفارش های امام صادق (علیه السلام) به عبدالله بن جندب آمده که فرمود: بر تو باد خاموشی که چه جاهل باشی و چه عالم، بردبار محسوب می شوی، زیرا که خاموشی نزد علما برای تو زینت است و نزد جاهلان پوشش
می گویم: و یکی از شعرا چه خوب سروده:
الصمت زین و السکوت سلامة - فاذا نطقت فلا تکن مکثارا"
ما ان ندمت علی سکوتک مرة - و لقد ندمت علی الکلام مرارا"
خاموشی زینت است و سکوت مایه سلامتی است، پس چنانچه زبان گشودی پر گوی مباش، یک بار هم نشد که بر ساکت ماندنت پشیمان گردی، و همانا بارها بر سخن گفتن پشیمان شده ای.
و نیز در کتاب تحف العقول از امام صادق (علیه السلام)، در سفارش به ابو جعفر محمد بن النعمان چنین آمده که فرمود: همانا کسانی که پیش از شما بودند خاموشی را می آموختند و شما گفتن می آموزید، هر کدام از آن ها چنانچه می خواست تعبد کند ده سال پیش از آن خاموشی را می آموخت، پس اگر به خوبی از عهده بر می آمد و بر آن صبر می کرد تعبد می نمود، و گرنه می گفت: من نسبت به آنچه می خواهم شایستگی ندارم...(830).
و اخباری که از امامان معصوم (علیهم السلام) و کلمات حکمای نیکوکار در این زمینه روایت گردیده بسیار است، جامع ترین آن ها روایتی است که شیخ کلینی (رحمةالله) در اصول کافی به سند خود از امام صادق (علیه السلام) آورده که فرمود: لقمان به پسرش گفت: پسر جان چنانچه پنداری سخن گفتن از نقره است به راستی که سکوت از طلا است(831).
می گویم: این حدیث دلالت دارد بر این که سکوت به خودی خود از سخن گفتن به خودی خود بهتر است، یعنی چنانچه طبیعت سکوت را با صرف نظر از جهاتی که بر آن عارض می شود در نظر آوریم، و طبیعت سخن گفتن را با قطع نظر از جهاتی که بر آن عارض می گردد فرض بگیریم؛ سکوت بهتر و نیکوتر است، و جهتش نزد اهلش ظاهر است، زیرا که راحتی بدن و دل در آن است، و حفظ کرد عمر از مصرف شدن در آنچه ربطی به او ندارد می باشد، فواید دیگری نیز دارد که برای کسی که تدبر کند روشن می شود و بنابراین قضیه ای طبیعی است، و بین این معنی و بین آنچه دلالت دارد بر رجحان سخن گفتن در موارد خاص، و وجوب آن در موارد دیگر، تعارضی نیست، همچنانکه گاهی سکوت واجب، و گاهی حرام؛ و گاهی مکروه است، ولی -نظر به اخباری که بر استحباب آن به خودی خود دلالت دارد- مباح نمی شود، و اختلاف حکم سکوت و سخن گفتن در هر جایی که به سبب جهتی است که بر هر یک از آن ها عرض می گردد، و حکم ذاتی طبیعی آن را تغییر می دهد.
و شگفت از علامه مجلسی است که پس از ذکر حدیث یاد شده در کتاب مرآة العقول چنین گفته است: دلالت می کند بر این که سکوت از سخن گفتن بهتر است، و گویا این بنابر غالب موارد است و گرنه ظاهر است که سخن گفتن در بسیاری از موارد از سکوت بهتر است، بلکه سخن گفتن هنگام اظهار اصول و فروع دین و امر به معروف و نهی از منکر واجب است، و سکوت حرام. و در مواعظ و نصایح و ارشاد مردم به مصالحشان و ترویج علوم دینی، و وساطت کردن برای مؤمنین، و بر آوردن حوائج آن ها، و امثال این امور سخن گفتن مستحب است، پس آن اخبار به غیر این موارد اختصاص دارد، و یا به احوال عموم خلق مربوط می شود، زیرا که غالب سخنانشان در چیزهایی است که سودی به حالشان ندارد، و یا این که در آن حدیث به امور مباح اکتفا شده است(832)
می گویم: پس از تأمل در آنچه بیان داشتیم خواهید دانست که نیازی به این توجیهات نیست، و داعی ندارد که کلام فوق را از ظاهرش بازگردانیم، و برایتان واضح می شود که اشکالات گفته های او -که خداوند مقامش را برتر سازد- چه می باشد، و گویا به خاطر کارهای زیادش حق نظر کردن و دقت نمودن در حدیث را کاملا" ادا نکرده است.
توجه و توجیه: دانستی که مقتضای اخباری که از امامان (علیهم السلام) روایت آمده و به حکم عقل خالص از اوهام تأیید گردیده آن است که سکوت به خودی خود از سخن گفتن برتر است، ولی گاهی مورد انطباق آن عارض می شود، به سبب اینکه امری بر آن وارد یا نهی به آن متوجه می گردد، و سخن گفتن نیز همین حکم را دارد به حسب توجه یافتن امر یا نهی نسبت به آن در هر مورد. و این مطلب بر علما پوشیده نیست، و منظور ما در اینجا بیان مسئله ای است که بسیار مورد ابتلای مردم واقع می شود و ندیده ام که کسی آن را به خوبی متعرض شده و کاملا" تحقیق کرده باشد، و آن هنگام شنیدن قرائت قرآن سکوت کردن و گوش دادن واجب است یا نه؟ پس می گویم در این مسأله سه مبحث هست:
اول: در حکم مسأله در نماز جماعت:
دوم: در حکم آن، هنگامی که امام جمعه مشغول خطبه نماز جمعه است.
سوم: در حکم آن، هنگام شنیدن قرائت قرآن در سایر اوقات و احوال.
مبحث اول: گفته شده: بر مأمومی که به امام جماعت جامع الشرایطی اقتدا کرده در نمازهایی که باید بلند خوانده شوند هرگاه قرائت او به گوشش می رسد، واجب است قرائت او را گوش دهد و خاموش بماند. و بعضی آن را مستحب دانسته اند، و آنچه در روایات آمده؛ نهی از قرائت در آن حال است. و اما این که ساکت ماندن حتی از تسبیح و ذکر گفتن هم واجب باشد، دلیلی بر آن نیافتم، بلکه دلیل بر خلاف آن در اخبار موجود است، و تفصیل سخن را در فقه تحقیق کرده ایم.
مبحث دوم: گفته می شود: بر حاضرین در محل برپایی نماز جمعه واجب است خاموش بمانند و گوش فرا دهند، و به قولی: بر نماز گزاران واجب است، و به قولی: بر آن تعداد کسانی که نماز جمعه به آن ها منعقد می گردد، و به قولی: بر کسانی از مأمومین که صدای خطبه به گوششان می رسد استماع و سکوت واجب است، و بعضی هم مستحب دانسته اند و کسانی که آنرا واجب شمرده اند، اختلاف دارند و بعضی قائلند: واجب است هر دو خطبه را از اول خطبه تا به آخر گوش دهند. و بعضی گویند: خاموش ماندن و گوش دادن به حداقل واجب از دو خطبه واجب است، و بعضی خاموش ماندن و گوش دادن به مواعظ دو خطبه را واجب شمرده اند، و قول به استحباب و پیش گرفتن راه احتیاط روشن و راست است، و تفصیل سخن در اینجا از مقصود ما خارج است.
مبحث سوم: یعنی وجوب یا استحباب خاموش ماندن هنگام به گوش رسیدن قرائت قرآن در مطلق اوقات و احوال، که مقصود اصلی ما -در اینجا- یاد کردن همین مبحث است زیرا که در کتب علمای اعلام حق آن کاملا" ادا نشده است: از بسیاری از فقهای عامه قول به وجوب خاموش ماندن و گوش دادن هنگام شنیدن قرآن به طور مطلق حکایت شده، ولی علمای امامیه (قدس سرهم) به نفی و اثبات استحباب قائل شده اند، و عده ای از آنان بر این مطلب حکایت اجماع کرده اند، و همین قول حق است.
ولی مولانا المجلسی (رحمةالله) در این مسأله توقف نموده، چنانکه در کتاب صلاة بحار پس از ذکر فرموده خدای تعالی: و اذا قری ء القرآن فاستمعوا له و انصتوا لعکم ترحمون(833)؛ و هرگاه قرآن خوانده شود به آن گوش دهید و خاموش بمانید شاید که مورد لطف و رحمت خداوند قرار بگیرید. گوید: عموم این آیه بر وجوب گوش کردن و سکوت هنگام قرائت هر خواننده قرآن دلالت دارد، در نماز باشد یا غیر آن، بنابر این که امر مطلق باشد یا اوامر قرآن را برای وجوب بدانیم، و مشهور وجوب سکوت هنگام قرائت امام جماعت، و استحباب در غیر آن می باشد، با این که ظاهر بسیاری از اخبار معتبر وجوب آن به طور مطلق است، مگر خبر صحیح زراره از حضرت ابو جعفر باقر (علیه السلام) که فرمود: و ان کنت خلف امام فلا تقر ان شیئا" فی الاولین و انصت لقرائته و لا تقرأن شیئا" فی الاخیرتین فان الله عز و جل یقول للمؤمنین: و اذا قری ء القرآن. یعنی فی الفریضة خلف الامام فاستمعوا له و انصتوا لعلکم ترحمون و الاخریان تبع(834) للاولیین(835)؛ و هرگاه به امام جماعتی اقتدا کردی پس در دو رکعت اول چیزی مخوان و برای شنیدن قرائت او خاموش بمان، و در دو رکعت اخیر قرائت بکن، که خدای -عز و جل- به مؤمنین می فرماید: (و چون قرآن قرائت شود) یعنی: در نماز واجب پشت سر امام جماعت (پس بدان گوش دهید و خاموش بمانید شاید که مورد لطف و رحمت (خداوند) واقع شوید) و دو رکعت اخیر همچون دو رکعت اولی می باشند.
و می توان این حدیث را حمل کرد که در این مورد نازل شده، و با عموم آن منافاتی ندارد، ولی نقل اجماع کرده اند بر اینکه گوش فرا دادن در غیر قرائت امام جماعت واجب نیست. و ممکن است این نظر تأیید گردد به این که: گوش دادن به هر قرائتی طاقت فرساست ، و دیگر این که امر شده: در جماعت خواندن پشت سر امام جماعتی که نباید به او اقتدا کرد باید قرائت را خواند و می توان از اشکال طاقت فرسا بودن جواب داد که: در صورتی این حکم لازم می آید که جماعت خواندن ترک شود که در این زمان شایع است. امام نمازهای مستحبی را که در خانه هایشان می خواندند. و امر به قرائت پشت سر کسی که نباید به او اقتدا کرد برا ضرورت است، و سبب نمی شود که خاموشی در غیر آن واجب نباشد، اضافه بر این که درباره آن نیز روایت شده که باید خاموش ماند. و جان کلام این که مسأله خالی از اشکال نیست، و احتیاط آن است که تا حد ممکن خاموش ماندن رعایت گردد(836)
پایان گفتار مجلسی که خداوند در بهشت مقامش را برتر سازد. و خواهی دانست که چه اشکالاتی بر سخن او متوجه می گردد، بنابر آنچه به نظر ما رسیده است.
پس می گوییم: مستند ما برای منتفی دانستن وجوب: اصل بلکه اصول متعددی است که با اجماعی که در سخن جمعی از علمای برجسته نقل شده تأیید می گردد، و منظور از اصول: اصل برائت از وجوب خاموش ماندن و گوش کردن به قرائت، و اصل مباح بودن سخن گفتن، و استصحاب عدم وجوب که پیش از شنیدن قرائت بوده. اضافه بر این که حکم به وجوب استماع قرائت بر عموم مکلفین طاقت فرساست، که به نص قرآن کریم احکام طاقت فرسا در دین نیست، و این مطلب بین شیعه امامیه در مسأله ای که مورد ابتدایی عموم عرب و عجم در هر صبح و شام و هر روز و شب است معلوم و ظاهر می باشد، و چنانچه واجب بود علما آن را در رساله های عملیه خود یاد می کردند، و بر هر کس که هنگامی که شخص دیگری قرآن می خواند سخن بگوید اعتراض می کردند، همچنان که نسبت به کسانی که منکرات را مرتکب می شوند انکار می نمایند، و اگر چنین بود شیوع و شهرت می یافت، و به گوش همه می رسید و همه سرزمین ها را پر می کرد.
و دلیل استحباب به طور مطلق: شهرت محقق و مسلم، و اجماع منقول می باشد، بلکه از کتاب تنقیح اجماع بر استحباب خاموش ماندن -حتی برای مأموم در نمازهایی که باید بلند خوانده شوند پشت سر امام جماعت جامع الشرایط حکایت شده است، و این منافات ندارد با آنکه جمعی از علمای ما قائل شده اند که در آن صورت قرائت کردن پشت سر امام جماعت حرام است؛ زیرا که قرائت کردن از سخن گفتن اخص است، و بنابراین تسبیح گفتن در آن حال جایز و یا مستحب است ، بر خلاف قرائت، پس اعتراضی بر صاحب تنقیح به این که بررسی اقوال؛ گواه خلاف مدعای اوست، وارد نیست، زیرا که جستجو کردن در اقوال فقها شاهد وجود کسانی است که به حرمت قرائت (مأموم هنگام قرائت امام جماعت) قائل بوده اند، و اما این که کسی به حرمت تسبیح تصریح کرده باشد نیافتیم، و معترض هم آن را حکایت نکرده است، دقت کنید، و تحقیق مطلب در فقه انجام می شود، و همین به عنوانندلیل استحباب کافی است، اضافه بر این که سکوت و گوش فرا دادن تعظیم قرآن است، و تعظیم قرآن در حقیقت تعظیم خالق منان می باشد.
و دلیل دیگر روایتی است که عالم بزرگوار نوری در کتاب مستدرک الوسائل از کتاب العلاء از محمد بن مسلم از حضرت ابو جعفر امام باقر (علیه السلام) آورده که فرمود: خاموش ماندن و گوش دادن به قرائت قرآن در نماز و غیر آن مستحب است.(837)
و در تفسیر امام عسکری (علیه السلام) از امیرالمؤمنین (علیه السلام) آمده که در فضیلت سوره فاتحه فرموده: و همانا فاتحة الکتاب عظیم ترین و برترین چیزهایی است که در گنجینه های عرش می باشد، و خداوند آنرا به حضرت محمد (صلی الله علیه و آله و سلم) اختصاص داده و به آن شرافتش بخشیده است، و هیچ کدام از پیغمبرانش را با وی در آن شریک نساخته به جز سلیمان را که از آن بسم الله الرحمن الرحیم را به وی عطا فرموده است، نمی بینی که خداوند از بلقیس حکایت می کند که گفت: انی القی الی کتاب کریم انه من سلیمان و انه بسم الله الرحمن الرحیم(838)؛ همانا نامه گرامی به من رسیده است که آن نامه از جانب سلیمان و عنوانش به نام خداوند بخشنده مهربان است. توجه کنید هر کس آن را در حالی بخواند که به ولایت محمد (صلی الله علیه و آله و سلم) و خاندان پاکیزه اش معتقد، و نسبت به امرشان مطیع، و به ظاهر و باطنشان مؤمن باشد، خداوند -عز و جل- به هر حرف از آن یک حسنه به او عطا خواهد فرمود که هر حسنه از دنیا و آنچه در آن است از انواع ثروت ها (خوبی ها) و گنجینه ها برتر باشد. و هر کس به خواننده آن گوش فرا دهد به مقدار یک سوم آنچه برای خواننده اش هست برایش خواهد بود، پس هر یک از شما از این خبری که برایتان عرضه شده (به شما روی آورده) بسیار برگیرد که برای شما غنیمت است مبادا وقتش بگذرد و حسرت در دل هایتان باقی بماند.(839)
می گویم: از فرموده آن حضرت (علیه السلام): بسیار برگیرد استحباب قرائت و گوش دادن به قرائت سوره حمد ظاهر می باشد، چون اگر واجب بود جایی برای امر کردن به بسیار خواندن نبود، چون واضح است که واجب را در هر حال باید انجام داد، و قطعا" بین این سوره و سوره های دیگر فرقی نیست.
و در کتاب کنز العرفان تألیف فاضل مقداد، در پی فرموده خدای تعالی: و اذا قری ء القرآن فاستمعوا له و انصتوا لعلکم ترحمون(840). گوید: امام صادق (علیه السلام) فرمودند: منظور استحباب گوش دادن است در نماز و غیر آن.
و در وافی و برهان به نقل از تهذیب شیخ طوسی در خبر صحیحی از معاویة بن وهب از حضرت صادق (علیه السلام) آمده که راوی گوید: از آن حضرت پرسیدم: شخصی به امامت جمعی ایستاده که شما او را نمی پسندید در نمازی که باید بلند خواند (مأموم چه وظیفه ای دارد)؟ فرمود: هرگاه شنیدی کتاب خدا تلاوت می شود پس به آن گوش فرا ده. عرضه داشتم: آن امام جماعت، مرا مشرک می داند!فرمود: اگر او خدای را معصیت می کند پس تو خدای را اطاعت کن، بار دیگر سؤال کردم، ولی آن حضرت از رخصت دادن به من امتناع ورزید، عرض کردم: بنابراین در خانه ام نمازم را می خوانم سپس (به ظاهر) به نماز او حاضر می شوم؟ فرمود: می توانی این کار را بکنی. و فرمود: حضرت علی (علیه السلام) در نماز صبح بود، پس (ابن الکوا) در حالی که پشت سر آن حضرت بود این آیه را خواند: و لقد اوحی الیک و الی الذین من قبلک لئن اشرکت لیحبطن الله عملک و لتکونن من الخاسرین(841)؛ و به راستی که بر تو و به رسولان پیش از تو چنین وحی شده که اگر به خدا شرک ورزی عملت را محو و نابود می گرداند و سخت از زیانکاران خواهی گردید. پس امیرالمؤمنین (علیه السلام) به منظور تعظیم قرآن خاموش ماند تا اینکه (ابن الکوا) از خواندن فراغت یافت، سپس آن حضرت (علیه السلام) به قرائت نماز بازگشت، بار دیگر (ابن الکوا) آیه را تکرار کرد، پس علی (علیه السلام) نیز بار دیگر خاموش ماند، و بعد قرائت نماز را ادامه داد، باز هم ابن الکوا آیه را قرائت کرد، و علی (علیه السلام) خاموش ماند، آنگاه (این آیه را در جواب) به او گفت: فاصبر ان وعد الله حق و لا یستخفنک الذین لا یوقنون(842)؛ پس صبر پیشه کن که وعده خداوند حق و حتمی است و مراقب باش که مردمان بی یقین مقام حلم تو را به خفت و سبکی نکشانند. آن گاه سوره را تمام کرد سپس به رکوع رفت.(843)
می گویم: از این حدیث صحیح پنج حکم ظاهر می شود: یکی: استحباب خاموش ماندن برای قرائت قرآن به طور مطلق، هر چند که شنونده در حال نماز باشد، و هر چند که قرائت کننده امام جماعت نباشد.
دوم: این که این مقدار از سکوت با موالاتی که در نماز در بین آیات معتبر است منافات ندارد.
سوم: جایز بودن قرائت قرآن به طور مطلق در حال نماز.
چهارم: جایز بودن اعلام کردن دیگری و خطاب و تفهیم او با قرائت قرآن.
پنجم: منافات نداشتن این مقدار از قرائت با موالاتی که معتبر است. و به آنچه یاد کردیم استحباب خاموش ماندن و گوش فرادادن به قرائت قرآن در هر حال و زمان و مکان، ظاهر گشت، بدون فرق بین خطبه جمعه و نماز جماعت و خطبه های دو عید فطر و قربان.
و اما این که در این حدیث گوید: بار دیگر سؤال کردم، ولی آن حضرت از رخصت دادن به من امتناع ورزید نسبت به قرائت واجب در نماز است، و این حکم بدان خاطر بوده که مبادا به وی صدمه ای برسد، چنان که بر کسی که در اخبار این باب تتبع نماید پوشیده نیست، اضافه بر این که ما یاد آور شدیم که نهی از قرائت بر حرمت سخن گفتن به ذکر و تسبیح دلالت ندارد، چونکه خاص بر عام دلالت ندارد، چنان که بر اهل خرد پوشیده نیست. و اما روایاتی که به وجوب خاموش ماندن تصریح دارند: یا بر استحباب مؤکد حمل می شوند تا بین آنها و بین اخباری که بر آن (استحباب) دلالت دارند جمع گردد، نظیر اخباریکه بر وجوب غسل جمعه دلالت دارند. و یا آن ها را بر تقیه حمل می کنیم زیرا که وجوب خاموش ماندن مذهب عامه است، و راه راست بر خلاف آن هاست. و اما اخباری که بر آنها دست یافته ام و به آنها اشارت رفت: آن است که مجلسی در بحار از خط بعضی از فضلا و او از جامع بزنطی از جمیل از زراره حکایت کرده که گفت: از حضرت ابی عبدالله امام صادق (علیه السلام) درباره کسی که قرآن می خواند پرسیدم که آیا بر کسی که آن را می شنود خاموش ماندن و گوش دادن به آن واجب است؟ فرمود: آری، هرگاه نزد تو قرآن خوانده شود پس بر تو گوش دادن و خاموش ماندن واجب است.(844)
و آنچه مجلسی(845) نیز از تفسیر عیاشی از زراره روایت آورده که گفت: شنیدم حضرت ابی عبدالله امام صادق (علیه السلام) می فرمود: خاموش ماندن برای (قرائت) قرآن در نماز و غیر آن واجب است، و چنانچه نزد تو قرآن خوانده شود بر تو واجب است خاموش بمانی و گوش فرا دهی.(846)
مثل همین حدیث در وسائل و برهان روایت آمده است.
و در مجمع البیان از عبدالله بن یعقوب از حضرت ابی عبدالله امام صادق (علیه السلام) آمده که راوی گوید: به آن حضرت عرضه داشتم: مردی قرآن می خواند آیا بر کسی که آن را شنید واجب است بر آن خاموش بماند و گوش دهد؟ حضرت (علیه السلام) فرمود: آری، هرگاه نزد تو قرآن خوانده شود بر تو واجب است خاموش بمانی و گوش فرادهی.(847)
این ها روایاتی هستند که بر وجوب دلالت دارند، که یا بر تقیه حمل می گردند، و یا بر تأکید استحباب، و به آنچه یاد کردیم برایت ظاهر شد که در آنچه مولانا المجلسی (رحمةالله) ذکر کرده از چند جهت جای بحث و مناقشه است: اول اینکه گفته: ظاهر بسیاری از اخبار معتبر وجوب آن است. گوییم: این اخبار بسیار کو؟ و حال آنکه در بحار خود جز آنچه را حکایت کردیم یاد ننموده است.
دوم: معارض بودن این اخبار با آنچه دانستی، و اینجا جای جمع بین آنهاست، و جمع عرفی مورد قبول همان حمل کردن بر استحباب می باشد، و بدون تردید جمع کردن بین دلایل شایسته تر است. و چنانچه از این جمع چشم بپوشیم جمع کردن به این که اخبار دلالت کننده بر وجوب را بر تقیه حمل نماییم، همچنان که در روایات علاجیه (که حکم اخبار متعارض را بیان و علاج می کنند) آمده و در جای خود یاد شده اند، و این را جمع از جهت صدور می نامند. و هرگاه از این هم چشم بپوشیم، و فرض کنیم که جای ترجیح است، بدون تردید باید اخبار مستحب را ترجیح دهیم، چون به وسیله اجماع و شهرت و غیر این ها -چنان که دانستی- تأیید و تقویت می شوند.
سوم: این که آیه شریفه با قطع نظر از روایت صحیحی که یاد کردیم نیز بر وجوب سکوت هنگام شنیدن قرائت قرآن دلالت ندارد، هر چند که امر را بر وجوب؛ و خطاب های شفاهی را نسبت به سایر مکلفینی که در وقت خطاب نبوده اند -به خودی خود و یا بر حسب ادله اشتراک در تکلیف- عام بدانیم، چون که منظور از انصات در آیه شریفه معلوم نیست.
نیشابوری در تفسیر خود از واحدی حکایت کرده که گفت: انصات نزد عرب ترک بلند خواندن می باشد، هر چند که آهسته پیش خود بداند اگر کسی نمی شنود. بنابراین دلیل مجمل خواهد بود، یعنی بین سکوت محض و آهسته خواندن مردد می باشد؛ و شاهدی بر این نیست که سکوت همان معنی حقیقی باشد تا در صورت شک مقتضای اصل (حمل کردن هر لفظ بر معنی حقیقی خود) این باشد که لفظ را بر آن حمل کنیم؛ در نتیجه به اصل برائت از وجوب رجوع می کنیم. و چنانچه ادعا شود که از لفظ انصات؛ معنی سکوت در ذهن تبادر می کند، ادعایی بدون دلیل است. و از اینجاست که می توان وجوب سکوت در قرائت را بر مأمومی که به امام جماعت جامع الشرایطی در نمازی که باید بلند خواند اقتدا نموده نیز ممنوع دانست، و اجماعی که از تنقیح حکایت شده هم آن را تأیید می کند، بلکه چند روایت بر عدم وجوب دلالت دارند، از جمله:
در حدیث صحیح ابوالمغرا است که گفت: در محضر امام ابو عبدالله صادق (علیه السلام) شرفیاب بودم پس حفص کلبی از آن جناب سؤال کرد و گفت: هرگاه به امام جماعتی اقتدا کرده باشم، که قرائت را بلند می خواند آیا دعا کنم استعاذه بنمایم؟ فرمود: آری، دعا کن.(848)
و این که آن را بر پیش از شروع امام در قرائت، و یا در صورتی که مأموم قرائتش را نشنود حمل کنیم درست نیست، زیرا که خبر معارضی نیست که موجب توجیه و حمل کردن این روایت صحیح بر خلاف ظاهرش باشد.
و از جمله: خبر صحیحی است که از زراره آمده از یکی از دو امام (باقر و صادق (علیهما السلام)) که فرمودند: هرگاه پشت سر امام جماعتی بودی که می توانی به او اقتدا کنی پس انصات کن، و پیش خودت تسبیح بگوی.(849) و این دلالت دارد که منظور از انصات در آیه، و خبر صحیحی که در کلام مجلسی (رحمةالله) یاد گردیده، بلند نخواندن است، و گرنه امر نمی فرمود که پیش خودت تسبیح بگوی، و این که آن را تنها بر ذکر و یادآوری در دل حمل نماییم، اظافه بر این که بعید است نه داعی بر آن هست و نه شاهدی.
و از جمله: روایت ابو خدیجه سالم بن مکرم از حضرت ابی عبدالله امام صادق (علیه السلام) است که فرمود: هرگاه امام جماعت عده ای بودی بر تو باد که در دو رکعت اول نماز قرائت کنی، و کسانی که پشت سرت هستند بگویند: سبحان الله و الحمد لله و لا اله الا الله و الله اکبر در حالی که ایستاده باشند...(850)
و اخباری که از قرائت کردن پشت سر امام جماعت نهی می کنند، دلالت ندارد که به طور مطلق تکلم کردن حتی ذکر و تسبیح و دعا ممنوع باشد. و از همه این مطالب معلوم می شود که سکوت بر نماز گزاران در حال خطبه امام جمعه واجب نیست، زیرا که عمده دلیل کسانی که آنرا واجب می دانند آن است که دو خطبه در بعضی از روایات به منزله دو رکعت از نماز به شمار آمده، و هرگاه وجوب آن در نماز ثابت نشود در خطبه ها هم ثابت نیست، اضافه بر اشکالات دیگری که بر قائلین به آن لازم می آید که اینجا جای ذکر آنها نیست.
پس حاصل تمامی آنچه یاد کردیم این که سکوت هنگام شنیدن قرائت قرآن در هیچ حالی از احوال واجب نیست، مگر در صورتی که ترک سکوت توهین به قرآن باشد، و چنانچه این کار از کسی به قصد توهین -العیاذ بالله- صادر گشت، موجب کفر خواهد بود، پناه بر خدا، و منظور ما در اینجا بیان حکم سخن گفتن به خودی خود و با قطع نظر از جهات و عوارض خارجی است که بر آن وارد می شود. و از آنچه یاد کردیم معلوم شد که در دلالت اخباری که آن را واجب می دانند می توان مناقشه نمود از جهت تأمل در معنی انصات، چنانچه قرینه نباشد بر این که منظور از انصات سکوت است، چنانچه قرینه در کلام دلالت دارد بر این که منظور از آن سکوت است در خبر صحیح معاویة بن وهب -که پیش تر آوردیم- که فعل امیرالمومنین (علیه السلام) را حکایت می کرد.
چهارم: اینکه گفته: و می توان از اشکال طاقت فرسا بودن جواب داد به این که در صورتی این حکم لازم می آید که جماعت خواندن ترک شود... مردود است به این که قرائت قرآن به خواندن نماز منحصر نیست، و بین مساجد و خانه ها در تکلیف مکلف هنگام شنیدن قرائت قرآن تفاوتی نمی باشد، و اقامه جماعت در نمازهای روزانه نزد شیعیان سنت است نه واجب، و وادار کردن قرآن خوانان در نمازهای مستحبی و غیر آنها به آهسته خواندن علاوه بر این که کاری طاقت فرساست؛ هیچ کس آن را قائل نشده، و واجب نمودن سکوت هنگام شنیدن قرائت در هر حال بدون شک طاقت فرسا می شود، و به آنچه بیان داشتیم حقیقت مطلب در این مورد معلوم گشت و این که حق استحباب سکوت هنگام شنیدن قرائت می باشد. و اما گوش فرا دادن نیز مستحب مؤکد است و تقریر دلیل آن مانند مسأله سابق است هم از لحاظ اصل عملی و هم از جهت روایت، به آن مراجعه و در آن تأمل کن.
بلکه می توان گفت: بدین جهت به سکوت امر شده که شنیدن حاصل آید، پس استماع ملازم سکوت می باشد یا به طور دائم و یا غالبا" چنین است، پس حکم به وجوب گوش فرادادن و استحباب سکوت جدا" بعید است. و از این گذشته می توان گفت: اگر فرض کنیم انصات در آیه شریفه به معنی سکوت است، امر به آن برای استحباب خواهد بود، و همین طور امر به استماع و گوش فرادادن، به قرینه علت آوردن امام (علیه السلام) در خبر صحیح زراره که در من لا یحضره الفقیه روایت شده و مجلسی (رحمةالله) در سخنان سابق خود آن را حکایت کرده است، که آن حضرت پس از نهی از قرائت پشت سر امام جماعت در دو رکعت اول، و امر به انصات و نهی از قرائت در دو رکعت اخیر نیز، آنرا به فرموده خدای تعالی: فاستمعوا له و انصتوا؛ تعلیل کرد، و سپس فرمود: و دو رکعت اخیر همچون در رکعت اولی می باشند. و از همین تعلیل روشن می شود که حکم از لحاظ قرائت در دو رکعت اول و دو رکعت دوم نماز یکسان و متحد است، و چون بیان گردید که قرائت در دو رکعت اخیر نماز جایز است، هر چند که برگزیدن تسبیح افضل می باشد، ظاهر شد که قرائت در دو رکعت اول پشت سر امام جماعت جایز است، چونکه از آن کلام متحد بودن آن ها در حکم ظاهر می گردد، پس نهی از قرائت در دو رکعت اول برای کراهت می باشد، بنابراین به ناچار امر به انصات برای استحباب خواهد بود، و مؤید این معنی حدیثی است که از کتاب کنز العرفان حکایت کردیم. و از اینجا می توان گفت: اخبار نهی کننده از قرائت مأموم پشت سر امام جماعت بر کراهت حمل می شوند، چنان که محقق حلی به آن قائل شده و جماعتی نظر او را پذیرفته اند. و ممکن است در این قول اشکال کرد به این که حمل کردن نهی بر کراهت به قرینه استدلال به آیه هر چند که امکان دارد، ولی دست برداشتن از ظواهر سایر روایات نهی کننده جایز نیست، زیرا که در آن ها قرینه ای نیست، و از بین رفتن ظهور در یک روایت سبب از بین رفتن آن در روایات دیگر نمی شود، در این باره تأمل کنید. و تفصیل سخن در فقه است. و در این مورد سخن را به درازا کشاندیم هر چند که از مطلب اصلی ما خارج بود چون همانطور که بین عوام و خواص شایع است: الکلام یجر الکلام؛ حرف، حرف را می آورد.
مسأله دیگر: که مناسب اصل مقصد و عنوان است، این که فرشتگان گرامی که کارها و گفته های مکلفین را می نویسند، آیا تمامی آنچه به زبان می رانند را می نویسند حتی سخنان مباح را؟ یا الفاظی را می نویسند که اثری بر آنها مترتب است -یعنی الفاظی که به اصالت یا به سبب از اسباب واجب و حرام و مکروه و مستحب هستند و الفاظ مباحی که اثر شرعی بر آن ها مترتب نیست را نمی نویسند؟ مسأله اختلافی هست، عده ای فرض اول و عده ای دیگر فرض دوم را قائل شده اند، و هر کدام به اموری استناد جسته اند که یاد آن ها مایه طولانی شدن مطلب است و تشنگی را فرو نمی نشاند، و آنچه به نظر مصنف مورد اعتماد است همان است که از خاندان وحی و تنزیل روایت گردیده، و آن روایتی است که در تفسیر برهان از کتاب حسین بن سعید به سند صحیحی از امام صادق (علیه السلام) آمده که فرمود: هر بنده ای دو فرشته دارد که آنچه تلفظ می کند و بر زبان می راند را می نویسند.
سپس آن را به دو فرشته ای که مافوق آنان هستند بالا می برند، پس آن دو آنچه از خیر و شر هست ثبت می کنند و غیر آن ها را ساقط می نمایند.(851) و تاکنون معارضی برای این خبر نیافته ام، و خداوند بهترین راهنماست.