مکیال المکارم (در فوائد دعا برای حضرت قائم (علیه السلام) / جلد دوم

نویسنده : سید محمد تقی موسوی اصفهانی مترجم : سید مهدی حائری قزوینی‏

حکم بیعت به معنی دوم:

و اما حکم بیعت به معنی دوم، یعنی دست دادن، اول سخن درباره حکم آن در زمان حضور امام (علیه السلام) است و دوم درباره زمان غیبت آن حضرت. در زمان حضور معصوم بدون تردید بیعت به معنی یاد شده واجب است، البته در صورتی که امام (علیه السلام) آن را بخواهد و طلب کند، که از هر کس این بیعت را بخواهد و او را به آن فرا خواند بر او واجب است امتثال نماید، چون امر او (علیه السلام) مقتضی وجوب است، و اگر کسی را امر فرماید تا با خود آن حضرت، یا با دیگری که آن جناب او را نایب خاص خود قرار داده، بیعت کند، واجب است که فرمان آن جناب را اطاعت نماید، از همین روی وقتی پیغمبر (صلی الله علیه و آله و سلم) در روز غدیر و غیر آن مسلمانان را به بیعت کردن با امام (علیه السلام) به معنی یاد شده فرا می خواند، به اجابت فرمان آن حضرت مبادرت می ورزیدند و به آن سبقت می جستند، و در این شبهه ای نیست. اما اگر در زمان حضور معصوم (علیه السلام) شخص غیر معصومی به بیعت خودش فرا خواند آیا جایز است دعوتش اجابت گردد یا نه؟ در اینجا می گویم: اگر آن شخص به طور خاص از سوی امام (علیه السلام) نصب شده باشد، و امام فرمان دهد که با او بیعت شود، واجب است اجابت گردد و با او بیعت شود، چون بیعت با او در واقع بیعت با امام (علیه السلام) است، و امر آن حضرت مقتضی وجوب می باشد. ولی اگر به طور خاص نصب نشده، و امام (علیه السلام) به بیعت کردن با او امر نفرموده باشد، بیعت کردن با او جایز نیست، خواهد مردم را به بیعت با خودش -و برای خودش- فرا خواند، یا به عنوان نیابت از امام (علیه السلام) از مردم بیعت بخواهد و مدعی شود که بیعت با او بیعت با امام (علیه السلام) است. دلیل بر جایز نبودن آن -اضافه بر این که امور شرع متوقف بر دریافت از شارع است، و این که در زمان امامان (علیهم السلام) چنین چیزی نبوده که مؤمنین با غیر امامان (علیهم السلام) به عنوان نیابت از ایشان بیعت کنند و این که نهی شده از پیروی کردن از غیر امامان (علیهم السلام) که مردم را به بیعت کردن با خود فرا می خواندند- این است که: آن بیعت از لوازم ریاست عامه، و از آثار سلطنت مطلقه و کلیه بر مردم می باشد، چون دانستی که ریشه معنی آن: تعهد و التزام به ریاست او است، و بیعت با او لازم می باشد، و بیعت کننده تحت تسلط حکومت و ریاست او قرار می گیرد، و می بایست مطیع دستورات آن رئیس گردد، و مال و جان خود را در راه یاری او نثار کند، و نزد ما هیچ شبهه ای نیست در این که ریاست عامه و ولایت مطلقه و حکومت کامله کلیه از سوی خدای -عز و جل- به حضرت محمد رسول الله (صلی الله علیه و آله و سلم) و امامان دوازده گانه، جانشینان بر حق آن جناب -صلوات الله علیهم اجمعین- اختصاص یافته است. خدای -عز و جل- فرموده: النبی اولی بالمؤمنین من انفسهم(422)؛ پیغمبر نسبت به مؤمنین از خودشان سزاوارتر است. و خدای تعالی فرموده: انما ولیکم الله و رسوله و الذین آمنوا الذین یقیمون الصلاة و یؤتون الزکاة و هم راکعون(423)؛ همانا فقط ولی شما خداوند و رسول او و مؤمنانی هستند که نماز را بپا می دارند و در حال رکوع (به مستمندان) زکات می دهند. و نیز فرموده: یا ایها الذین آمنوا اطیعوا الله و اطیعوا الرسول و اولی الامر منکم(424)؛ ای کسانی که ایمان آورده اید اطاعت کنید خدای را و اطاعت کنید رسول خدا واولوالامر خودتان را. و روایاتی که بر این معنی دلالت دارد بیش از آن است که به شمار آید، قسمتی از آن ها در اصول کافی و بصائرالدرجات ذکر گردیده است. و در دعای سید الساجدین (علیه السلام) برای روز جمعه و دو عید فطر و قربان آمده: اللهم ان هذا المقام لخلفائک و اصفیائک و مواضع امنائک فی الدرجة الرفیعه التی اختصصتهم بها قد ابتزوها(425)؛ خدایا! این جایگاه و مقام (رهبری خلق و امامت جمعه و عید) مخصوص خلفا و جانشینان و برگزیدگان تو است، و جایگاه های امنای تو ضمن درجه و پایه بلندی است که به آنان اختصاص داده ای، (دشمنان) آن را از ایشان ربودند...
و بنابر آنچه بیان کردیم ظاهر شد که بیعت کردن با غیر پیغمبر و امام جایز نیست، چون اگر با غیر ایشان (علیهم السلام) بیعت نماید در منصبی که خدای تعالی به آنان اختصاص داده شریک قائل شده، و به مخالفت با برگزیده خداوند و حکومت او برخاسته است. خدای -عز و جل- فرموده است: وما کان لمؤمن و لا مؤمنة اذا قضی الله و رسوله امرا" ان یکون لهم الخیرة من امرهم و من یعص الله و رسوله فقد ضل ضلالا" مبینا"(426)؛ و هیچ مرد و زن مؤمنی را نشاید که اگر خدا و رسول او حکمی کنند خلاف آن را اختیار کند، و هر کس خدا و رسول او را معصیت نماید، همانا دانسته به گمراهی سختی افتاده است. و در تفسیر فرموده خدای تعالی: و لقد اوحی الیک و الی الذین من قبلک لئن اشرکت لیحبطن عملک و لتکونن من الخاسرین(427)؛ و همانا به تو و به پیغمبرانی که پیش از تو بودند وحی شده که اگر شرک آوری عملت محو و نابود می گردد و سخت از زیانکاران خواهی بود. روایاتی آمده که منظور این است: اگر در ولایت، غیر از علی (علیه السلام) را با او شریک سازی... این روایات در البرهان(428) و غیر آن ذکر شده اند.
و از آنچه یاد آوردیم روشن شد که بیعت کردن با هیچ کس از مردم جایز نیست، از علما باشند یا از غیر علما، خواه به طور استقلال و خواه به عنوان نیابت آنان از امام در زمان غیبت آن حضرت، به جهت آنچه پیش تر گفتیم که این از لوازم و ویژگی های ریاست عامه و ولایت مطلقه و حکومت کلیه آن جناب می باشد، زیرا که بیعت با او بیعت با خداوند است، همچنان که در خطبه غدیر و غیر آن آمده، پس هر که با او بیعت کند با خدای تعالی بیعت کرده و هر کس از او روی گردانید، از خداوند روی گردانیده است.
و بر جایز نبودن بیعت با غیر آن حضرت دلالت می کند -اضافه بر آنچه دانستی که این از ویژگی های امام است و این که امور شرع توقیفی است (متوقف بر دریافت از شارع می باشد)- روایتی که در بحار و مرآة الانوار از مفضل بن عمر از امام صادق (علیه السلام) آمده که فرمود: ای مفضل! هرگونه بیعتی را انجام دهد و کسی که با او بیعت شود را لعنت کند...(429) و این حدیث چنان که می بینید صریح است در این که بیعت کردن با غیر امام (علیه السلام) جایز نیست، بدون تفاوت بین این که بیعت شونده فقیه باشد یا غیر فقیه، و بدون تفاوت بین این که بیعت برای خودش باشد یا به عنوان نیابت از امام (علیه السلام). و مؤید آنچه یاد آوردیم که بیعت به معنی مذکور از ویژگی های امام و لوازم ریاست عامه و ولایت مطلقه آن بزرگوار است و برای غیر آن حضرت جایز نیست چند امر می باشد، از جمله:
1- این که معهود نبوده و نقل نشده که در زمان یکی از امامان (علیهم السلام) بیعت کردن در بین اصحابشان متداول بوده باشد، و نیز در بین سایر مؤمنانی که در آن زمان بوده اند (به هیچ وجه متعارف نبوده است).
2- این که از امامان (علیهم السلام) روایتی نرسیده که به بیعت کردن با غیر خودشان از اصحاب به عنوان نیابت از آنان اجازه داده باشند.
3- این که بیعت در گفتار و نوشته ها و کتاب های علما دیده نشده، و از آداب و احوال و کارهای ایشان نقل نگردیده، بلکه در بین سایر مؤمنین نیز از زمان امامان (علیهم السلام) تا زمان ما چنین چیزی معهود نبوده که با کسی به عنوان این که بیعت با او بیعت با امام (علیه السلام) است بیعت کنند.
4- رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) وقتی خواستند برای امیرالمؤمنین (علیه السلام) بیعت بگیرند، و دیدند که دشوار است همه مؤمنین به آن حضرت دست بدهند، امر فرمودند که مؤمنین با زبان، عهد و بیعت خود را اظهار کنند و به آنان امر نکردند که به شخص دیگری از اصحاب صالح و خواص ایشان دست بدهند به عنوان نیابت از امیرالمؤمنین (علیه السلام)، با این که این کار امکان داشت، و حدیث آن در کتاب الاحتجاج شیخ طبرسی یاد گردیده است،(430) هر کس مایل است به آنجا مراجعه کند.
5- وقتی رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) مکه را فتح کردند، و با مردها بیعت فرمودند، هنگامی که زنان مؤمنه آمدند که با حضرت بیعت کنند، فرمودند: من با زنان مصافحه نمی کنم، و امر فرمود ظرف آبی آوردند، و دست خود را در آن فرو برده سپس آن را بیرون آوردند، آنگاه به زنان فرمودند: دست هایتان را در این آب فرو برید که همان بیعت است.
این حدیث و احادیث دیگری به مضمون آن در کافی و برهان و کتاب های دیگر آمده، و وجه استناد و استشهاد به آن این که پیغمبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) به زنان رخصت نداد که با یکی از بانوان مؤمنه صالحه دست بدهند به عنوان اینکه دست دادن به آنها به نیابت از رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم)، دست دادن به خود آن حضرت است.
6- آنچه از مجلسی (رحمةالله) گذشت که در بحار پس از ذکر دعای تجدید عهد و بیعت در زمان غیبت گوید: در بعضی از کتب قدیمه دیده ام که بعد از این دعا دست راست خود را بر دست چپ بزند مثل دست زدن در بیعت(431). ببینید چگونه جایز دانسته اند که یک دست خود را بر دست دیگر بزند، ولی جایز ندانسته اند که به دیگری دست بدهد.
7- در احتجاج از مولایمان حضرت باقر (علیه السلام) آمده که پس از یاد آوردن ماجرای غدیر و خطبه پیغمبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) و بیعت گرفتن برای امیرالمؤمنین فرمود: و بیعت و دست دادن تا سه روز ادامه داشت و هرگاه گروهی بیعت می کردند رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) می فرمود: الحمد لله الذی فضلنا علی جمیع الخالقین؛ حمد خدای را که ما را بر همه عالمیان برتری داد. امام باقر (علیه السلام) فرمود: و دست دادن (هنگام بیعت) سنت و مرسوم شد، و بسا کسی که استحقاق این مقام را نداردو آن را به کار برد(432).
می گویم: از تمامی آنچه یاد آوردیم و غیر این ها، یقین حاصل می شود که بیعت بدان صورت که میان پیغمبر و اصحابش واقع شد یعنی دست به دست رسول خدا دادن، از ویژگی های پیغمبر و امام معصوم است، و برای هیچ کس جایز نیست متصدی آن شود، مگر کسی که پیغمبر یا امام او را در این کار نایب خود قرار داده باشند، که در این امر وکیل شود مانند وکالت در سایر امور.
اگر بگویید: بنابر قول به این که ولایت عامه برای فقیه ثابت است می توان گفت فقها، جانشینان و نایبان امام (علیه السلام) هستند، پس جایز است از مردم بیعت بگیرند به عنوان نیابت از امام (علیه السلام)، و جایز است مردم با آنان بیعت نمایند و دست به دست آنها بفشارند.
می گویم: اولا": ولایت عامه برای فقیه ثابت نیست،(433)
ثانیا": بر فرض که ولایت عامه برای فقیه ثابت باشد در اموری که اختصاص به پیغمبر و امام نداشته باشد، در صورتی که از دلایل و شواهدی که از روایات ظاهر است -چنان که یاد کردیم- بیعت با آن شکل و طرز خاص، به پیغمبر و امام اختصاص دارد، و نایب عام را نشاید که در این امر از ایشان نیابت کند، و این نظیر جهاد است که جز در زمان حضور امام (علیه السلام) و به اجازه او جایز نیست، و نظیر برپاکردن نماز عید فطر و قربان است که بر امام واجب است، و نظیر این که روش امامان (علیهم السلام) در غذا خوردن و معاشرت و لباس، هنگام تسلط یابند و حکومت بدستشان رسد، همان روش امیرالمؤمنین (علیه السلام) خواهد بود -چنانکه در چندین روایت آمده که آوردن آنها مایه طولانی شدن مطلب است- و نظیر جایز بودن ایثار در حالی که زن و فرزند در حال احتیاج و اضطرار باشند، و مانند مکروه نبودن غذا خوردن با دست چپ و مانند اینها که به پیغمبر (صلی الله علیه و آله و سلم) و امام (علیه السلام) اختصاص دارد.
ثالثا": بر فرض که اختصاص داشتن بیعت به پیغمبر و امام ثابت نباشد، در صورتی جایز است فقیه متصدی کاری گردد که مشروع بودن آن ثابت شود و مشروع بودن بیعت با غیر معصوم یا نایب خاص او که مأمور است برای معصوم از مردم بیعت بگیرد، ثابت نیست.
اگر بگویید: مشروع بودن آن را با آیاتی که بر رجحان پیروی کردن و تأسی جستن به پیغمبر (صلی الله علیه و آله و سلم) دلالت دارند، می توان اثبات کرد، مانند فرموده خدای تعالی، قل ان کنتم تحبون الله فاتبعونی(434)؛ بگو (ای پیامبر!): اگر خداوند را دوست می دارید پس از من پیروی کنید. و فرموده است: لقد کان لکم فی رسول الله اسوة حسنة لمن کان یرجو الله و الیوم الآخر(435)؛ به درستی که شما را در پیروی از رسول خدا الگوی خوبی هست برای کسی که به خداوند و روز بازپسین امیدوار باشد. و مانند این آیات...
وجه استدلال این که: آیات دلالت دارند بر خوبی و پسندیده بودن پیروی از افعال و کارهای پیغمبر (صلی الله علیه و آله و سلم) و از جمله کارهای آن حضرت که به شهادت آیات و روایات از او صادر گشته: بیعت گرفتن از مؤمنین و مؤمنات می باشد، پس برای آنان مستحب است که در بیعت و دست دادن به آن حضرت (علیه السلام) تأسی جویند و اقتدا نمایند.
می گویم: نخست: دلالت داشتن آیات یاد شده بر وجوب یا استحباب تأسی و پیروی در تمام افعالی که از آن جناب صادر شده معلوم نیست، چنانکه در جای خود تحقیق کرده ایم، بلکه ظهور دارند در وجوب ایمان به آن حضرت و به کار بستن امر و نهی آن بزرگوار. و اگر تفصیل مطلب را در اینجا بازگو کنیم از مقصود و منظور اصلی خود دور می افتیم.
دوم: بر فرض که دلالت آن آیات را بر پسندیده بودن متابعت و پیروی از آن حضرت به طور مطلق ثابت بدانیم، می گوییم: در صورتی دلالت می کند کاری که از آن جناب صادر گردیده، به همان نحو انجام دهیم، و در موضوع مورد بحث ما این کار نشدنی است، چون بیعتی که در زمان آن حضرت (علیه السلام) صادر گشت مقید بود به این که دست در دست آن جناب نهاده شود، یا به فرمان ایشان بیعت انجام می شد، همچنان که بیعت با مسلم بن عقیل (علیه السلام) به دستور مولایمان امام حسین (علیه السلام) بود. ولی در زمان ما و مانند آن، دلیلی بر جایز بودن بیعت به گونه دست به دست دیگری زدن، وجود ندارد، پس این کار از بدعتهای حرامی است که مایه لعنت و پشیمانی است، و با این بیان وجه فرمایش مولایمان حضرت صادق (علیه السلام) در حدیثی که پیش تر از مفضل آوردیم این که: هر بیعتی پیش از ظهور حضرت قائم (علیه السلام) بیعت کفر و نفاق و نیرنگ است... معلوم می شود. و از آنچه یاد کردیم فساد پندار یکی از علمای زنجانی ظاهر می شود که در کتاب صیغ العقود خود استحباب بیعت کردن با فقها را حتمی دانسته، و صیغه ای برای عقد بیعت درست کرده، و در این که بیعت از عقدهای جایز است یا لازم بحث نموده است!. و از دلایل مردود بودن پندار او این که در آغاز سخن خودش اعتراف کرده که عقد بیعت و صیغه آن در کتب هیچ یک از متقدمین و متأخرین یاد نشده است.
می گویم: ای خواننده هوشمند دانا ببین آیا می توان تصور کرد که همه علما از زمان معصومین (علیه السلام) تا زمان ما از چنین مطلبی که نام آن در قرآن مجید و اخبار متعددی آمده، غفلت کنند، با این که آن مطلب چیزی باشد که عموم نسبت به آن -به طور واجب یا مستحب- وظیفه و تکلیف داشته باشند؟ و هیچ کدام از آنان (علما) از آن یادی به میان نیاورند، و در گفتگوها و مباحث آن ها سخنی درباره آن شنیده نشود، و در مجالس و محافل خود آن را عنوان ننماید؟ آیا جز به خاطر این است که دست به دست دیگری دادن به عنوان بیعت جایز نیست، مگر این که معصوم باشد یا نایب خاص او؟ و آیا جز به خاطر این است که همگی در این رأی متفقند به طوری که هیچ یک از آنان به صورت احتمال هم آن را ذکر ننموده، چنان که در بسیاری از مسائل فقهی شیوه آن ها است. از خدای تعالی خواستاریم که ما را از خطا و لغزش در گفتار و کردار محفوظ بدارد.
و چون کتاب این شخص فارسی است چنین دیدیم که حاصل سخنش را در اینجا به زبان عربی بیاوریم، پس می گوییم: برای استحباب بیعت در این زمان و مانند آن استدلال نموده به فرموده خدای تعالی: ان الذین یبایعونک انما یبایعون الله ید الله فوق ایدیهم فمن نکث فانما ینکث علی نفسه و من اوفی بما عاهد علیه الله فسیؤتیه اجرا" عظیما"(436)؛ کسانی که با تو بیعت می کنند در حقیقت با خداوند بیعت می کنند، دست خدا بر روی دست آنان است، پس از آن هر کس بیعت را نقض نماید در حقیقت بر زیان و هلاک خویش اقدام کرده و هر آنکه بر آنچه با خداوند عهد بسته وفادار بماند خداوند او را پاداش بزرگی خواهد داد. راوی گوید: و معلوم است که چیزی که اجر داشته باشد و به منزله وفاء به عهد خدا و دست دادن به دست خدا باشد، البته اگر واجب نباشد لا محاله مستحب مؤکد خواهد بود(437). سپس گفته: اصل در فعل و ترک پیغمبر (صلی الله علیه و آله و سلم) که مقدمه اطاعت وی در رسالت باشد رجحان است(438). آنگاه پس از سخنانی چنین گوید: و چون که رجحان وی دانسته شد پس به دلیل اصالت اشتراک از برای امام (علیه السلام) و نواب او نیز راجح است. این بود حاصل سخن او، و تو می دانی که چنین سخنی شایسته نیست از علمای اعلام صادر شود، چون آیه شریفه دلالت دارد بر وجوب وفاء به آن بیعتی که با رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) انجام شود، و این که هر کس آن را وفا کرد پاداش بزرگی برایش هست، و هر که آن را شکست به خودش ضرر زده و بدی کردار و فساد نیت و پلیدی باطن دامن گیر خودش خواهد شد، و دلالت ندارد بر رجحان بیعت کردن با غیر پیغمبر (صلی الله علیه و آله و سلم)، و دست چین کردن بوته های خار از اثبات مقصود استدلال کننده به وسیله این آیه آسان تر است. و اما اصلی که از آن یاد کرده، اولین اشکالش این است: که رجحان داشتن چیزی که اطاعت پیغمبر (صلی الله علیه و آله و سلم) بر آن متوقف است، امری است عقلی، به استحباب شرعی که اجر و ثوابی اضافه بر اصل عملی که پیغمبر (صلی الله علیه و آله و سلم) به آن امر فرموده، داشته باشد وصف نمی گردد، و از قبیل جستجوی آب برای تحصیل طهارت است، (که لزوم عقلی دارد) پس اثبات کردن استحباب شرعی را با اصل یاد شده، طلبه های کوچک هم نمی پذیرند تا چه رسد به علمای بزرگ.
اشکال دوم این که: اطاعت کردن از پیغمبر (صلی الله علیه و آله و سلم) در رسالت و احکام به هیچ وجه بر بیعت نمودن به معنی یاد شده متوقف نیست، بلکه این نیز مانند سایر کارهایی است که واجب است حکم آن ها را از پیغمبر (صلی الله علیه و آله و سلم) گرفت، پس در هر جا که امر و نهی آن حضرت ثابت شود، امتثال و اطاعت با انجام یا ترک آن واجب است، و هر جا که امر و نهیی از آن جناب ثابت نگردد، چنان که از امور عادی -مانند خوردن و آشامیدن و امثال آن ها از کارها و عادت های مختلف- باشد، اگر مکلف آن را به غیر عنوان تشریع و بدعت انجام دهد، کار مباحی کرده، و اگر آن را به عنوان این که از شرع رسیده و واجب یا مستحب است انجام دهد، بدعت و حرامی مرتکب گردیده است، و موضوع مورد بحث ما از این قبیل می باشد، چون بیعت کردن با غیر پیغمبر و امام به گونه دست دادن از اموری است که از ایشان (علیه السلام) درباره آن اصلا" امری نرسیده، بلکه از آنان نهی از آن روایت آمده -چنان که دانستی- پس این گونه بیعت، بدعت و کار حرامی است.
اگر بگویید: می توان به امید مطلوب بودن بیعت کرد تا از حرمت تشریع و بدعت رهایی یابیم.
می گویم : اول، اینکه: پس از آنکه ثابت کردیم این از ویژگی های پیغمبر و امام است، و بیان داشتیم که نهی از این فعل از امامان (علیهم السلام) رسیده، دیگر برای امید مطلوب بودن و احتمال محبوب بودن آن جایی نمی ماند. دوم اینکه: اگر از همه این ها چشم بپوشیم، و فرض کنیم که این گونه بیعت از ویژگی های پیغمبر و امام نیست، و نهیی درباره آن نیامده،
گوییم: موضوع اخبار هر کس ثوابی برای انجام کاری بشنود و آن را به رجاء آن ثواب انجام دهد جایی است که درباره فضیلت و ثواب یکی از کارها و افعال، حدیثی بر حسب راه های معمولی از معصومین (علیهم السلام) برسد، و مؤمن به امید آن ثواب آن عمل را انجام دهد، نظر به اینکه خبری از معصومین (علیهم السلام) رسیده، پس اگر در واقع آن خبر از ایشان صادر نشده بود و مؤمن آن را به امید ثواب انجام داد، خدای تعالی از راه فضل و احسان خود آن ثواب را به او عنایت می کند. اکنون به آن شخص می گویم: کدام خبر ضعیف بر رجحان بیعت کردن با غیر امام (علیه السلام) دلالت نموده، و کدام فقیه مستحب بودنش را فتوا داده، یا کدام عالم رجحان آن را به امید ثواب محتمل دانسته است؟ با این که خود این شخص -چنان که دانستی- در اول سخنش اعتراف کرده که هیچ یک از علما از متقدمین و متأخرین را ندیده که این را یاد کرده باشد. از خدای تعالی خواستاریم که ما را از لغزش محفوظ بدارد، بمنه و کرمه.
و اما در مسأله اصالت اشتراک در تکلیف، به یاری و تأیید خدای تعالی می گویم: مقتضای ادله بلکه از ضروریاتی که امت حضرت محمد (صلی الله علیه و آله و سلم) می شناسند، آن است که شریعت و آیین آن حضرت تا روز قیامت باقی است و همه مردم از زمان بعثت آن جناب تا روز قیامت وظیفه دارند از شریعت او پیروی کنند و اوامر و نواهی و احکام او را به کار بندند و این مقتضای خاتمیت آن حضرت و صریح آیات چندی است که در کتاب عزیز خداوند (قرآن) آمده است، ولی تردید و پوشیدگی ای در این نیست که موضوع ها و شرایط احکام متفاوت می باشد و در هر پدیده، حکمی از سوی خدای -عز و جل- مقرر شده است و خلاصه سخن در این باره این که احکام و افعالی که از پیغمبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) صدور یافته چهار گونه است:
اول: آنچه دلیل بر اختصاص داشتن به وجود شریف آن حضرت دلالت دارد، مانند: وجوب نماز وتر و خصایصی که فقها در کتاب نکاح برای آن جناب یاد کرده اند.
دوم: آنچه بر مشترک بودن وظیفه حاضران و غایبان؛ آن هایی که در زمان آن حضرت بوده اند و کسانی که پس از آن جناب می آیند، نسبت به آن ها دلالت دارد، مانند: واجب بودن نمازهای واجب و مستحب بودن نمازهای مستحب، و وجوب زکات و حج و غیر این ها از واجبات و مستحبات، و حرمت محرمات، و بسیاری از احکام که بر اساس دلیل ثابت است که همه در آن ها مساوی هستند.
سوم: آنچه دلیل دلالت دارد بر اختصاص داشتن آنها به کسانی که در زمان معصومین (علیهم السلام) حاضر بوده اند، مانند: وجوب جهاد، و وجوب نماز عید فطر و عید قربان، و وجوب نماز جمعه به طور عینی، و غیر این ها...
چهارم: آنچه در مورد واقعه یا مورد معینی حکم فرموده که احتمال می رود آن حکم مخصوص به همان مورد بوده و تکلیف به همان کسانی که در آن زمان حاضر بوده اند اختصاص داشته است، چون دلیلی ندارد که آن حکم شامل غائبین باشد، و در غیر آن مورد نیز جاری گردد. مانند: قسمتی از احکامی که برای مردها وارد شده، دلیلی ندارد که آن را شامل غیر آن ها بدانیم، و همچنان که در مسأله بیعت کردن است که رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) حاضران را به انجام آن امر فرمود، بر فرض که اختصاص داشتن آن به حاضران دلیلی نداشته باشد، و از دلایلی که بر اختصاص یاد کردیم چشم بپوشیم، در این مسئله و امثال آن باید به اصل برائت رجوع کرد، نه اصل اشتراک در تکلیف، چون تکلیف مشکوک -عقلا" و شرعا"- با اصل برائت نفی می گردد. بنابراین تمسک به اصالت اشتراک در تکلیف چنان که این شخص گفته، دلیلی بر آن نیست، و این مطلب بر اهل تحقیق پوشیده نمی باشد، بلکه می توان گفت: اگر در مثل چنین موردی هم اصالت اشتراک را بپذیریم، باز نمی تواند بر استحباب بیعت کردن به گونه دست دادن در زمان غیبت دلالت کند، چون تمام آنچه در متوجه شدن خطاب مدخلیت دارد باید در کسی که هنگام خطاب نبوده موجود باشد، تا متوجه شدن خطاب به او نیز با اصالت اشتراک -به مذاق این قائل- ثابت گردد، و این در مطلب مورد بحث ما ممکن نیست، چون فرض آن است که بیعت حاضران با پیغمبر و امام واجب بوده است. و این در مورد غائبین -مانند اهل این زمان- سالبه به انتفای موضوع است، (یعنی موضوع وجوب منتفی می باشد) پس تکلیف کردن این ها به آن ممکن نیست.
و نیز از جهت دیگری تکلیف کردن اهل این زمان به آن بیعت ثابت نیست، این که: پیغمبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) حاضرین در زمان خود را در وقایع و زمان های خاصی امر فرمود که بیعت کنند، پس تکلیف کردن همان حاضران به آن امر پس از تمام شدن آن وقت، و گذشتن مدت آن واقعه ثابت نمی باشد، تا چه رسد به کسانی که در آن زمان نبوده اند. چون در جای خود ثابت کرده ایم که حکم باید امر جدیدی داشته باشد، و امر کردن به چیزی در وقت معینی مقتضی وجوب آن پس از پایان یافتن آن وقت نیست، مگر این که دلیل دیگری بر آن دلالت نماید، و در این مورد فرض این است که دلیلی وجود ندارد.
و براین شخص نقض دیگری نیز -بنا به نظر خودش- وارد می شود این که: مقتضای دلیلی که برای نظر خودش آورده -اگر تمام باشد- آن است که به وجوب بیعت کردن با دست بر همه مردم در تمام زمان ها ملتزم گردد، چون امر پیغمبر (صلی الله علیه و آله و سلم) به صورت وجوب بر حاضرین بود، پس مقتضای اصالت اشتراک در تکلیف -به گمان او- مایه قائل شدن به وجوب بر غائبین و معدومین در زمان آن حضرت (صلی الله علیه و آله و سلم) می شود و حال آن که این شخص به این مطلب ملتزم نمی گردد، چنان که از گفتارش دانستید.

روشنگری دیگری راجع به بیعت :

با آنچه یاد آوردیم روشن شد که آنچه در زبان و رفتار بعضی از صوفیان متداول و متعارف است که بیعت کردن با شیخ (به معنی مصطلح بین صوفیان) و دست دادن به او را واجب دانند، نادرست است، اینان پنداشته اند که بیعت کردن با شیخ واجب است و آن جزء ایمان است، و ایمان بدون آن تحقق نمی یابد، و این بیعت را بیعت ولویه و بیعت خاصه ایمانیه نامیده اند، و بیعت گرفتن را از ویژگی ها و مناصب مشایخ صوفیان بر شمرده، و گفته اند: بیعت گرفتن جایز نیست مگر برای کسی که از مشایخ آن ها اجازه داشته باشد با طرقی که نزد آن ها مقرر و ثبت گردیده، و این مطلب از اصول کار آنان است که آن را پایه ای برای ریاست و دامی برای شکار عوامی که همچون چهار پایانند برگرفته اند. و یاد این بیعت و وجوب آن و این که ایمان بدون آن تحقق نمی یابد در سخنان یکی از رؤسای ایشان تکرار شده، در تفسیرش که آن را بیان السعادة نامیده است، بد نیست قسمتی از سخنایش را نقل کنیم، سپس آنچه به تأیید خداوند -عز و جل- به نظرمان آمده درباره آن بگوییم تا خوانندگان نسبت به آنان بینشی داشته باشند. وی در تفسیر سوره یونس، درباره جایز نبودن بیعت گرفتن بدون اجازه از مشایخ چنین گوید: همچنان که تشبه کنندگان به صوفیان -از روی باطل- جرئت کرده و در این کار وارد شده اند بدون اجازه از مشایخ معصومین(439). تا آنجا که گوید: و همچنین صوفیان بر حق، در امر و نهی و بیان احکام و استغفار برای خلق و بیعت گرفتن از آنان داخل نمی شود مگر این که اجازه داشته باشند، و سلسله های اجازاتشان نزد خودشان ضبط است.(440)
و در تفسیر سوره توبه پس از سخنانی درباره وجوب بیعت در تمام زمانها و لزوم تماس داشتن با دست شیخ گوید: و این بیعت سنتی پایدار بوده از زمان آدم تا هنگام ظهور دولت خاتم (صلی الله علیه و آله و سلم)، به طوری که اهل دین کسی را اهل آن نمی شمردند، مگر با بیعت کردن با صاحب آن دین یا با کسی که او را برای بیعت گرفتن از مردم نصب کرده بود، و برای آن شرایط و آدابی بوده مقرر و نزد آن ها مخفی و به خاطر شرافت آن بیعت و جلوگیری از ابتذال آن نزد کسی که اهلیت آن را ندارد، در هر دینی پس از قوت گرفتن و رحلت صاحب آن مخفی می شده است.(441) پایان آنچه از سخنان او خواستم نقل کنم.
می گویم: آنچه او ذکر کرده ادعایی بدون دلیل و شاهد از عقل و نقل می باشد، و اگر وجه ضعیفی هم برای آن بود آن را می آورد، چون حریص است که لزوم بیعت با شیخ را اثبات نماید، زیرا که مدار ریاست ایشان بر آن است -چنان که اشاره کردیم- و اضافه بر مناقشه های گذشته در مورد بیعت با غیر معصومین، بر او ایراد می شود:
اول: این که اگر بیعت کردن به گونه دست دادن در اسلام یا ایمان واجب بود، می بایست بر پیغمبر و امام و اصحابشان بلکه هر مؤمنی واجب بوده باشد که هر کس در اسلام و یا تشیع وارد می شود او را امر کنند آن بیعت را انجام دهد، بلکه بر آنان لازم بود که پیش از دستور دادن او به نماز و سایر فرایض، به این بیعت امر کنند، چون -به گمان این شخص- این گونه بیعت جزء ایمان است، و در همه اوقات لازم است، و وقت معینی ندارد و با همه کاوش و تتبع در اخبار و روایات که در حد توانمان به کار بردیم، به چنین چیزی دست نیافتیم، بلکه واضح است که خود این مدعی نیز به آن بر نخورده، و گرنه آن را در ضمن سخنان خود می آورد به جهت این که اصرار می ورزد که مقصودش را اثبات نماید.
دوم: این که بنا بر طریقه این مدعی لازم است که تمام مؤمنین از زمان معصومین (علیهم السلام) تا زمان ما از عالم و عامی همگی از شمار اهل ایمان بیرون باشند، زیرا که چنین بیعتی در هیچ زمانی بین آنها متداول نبوده است.
سوم: این که در تعدادی از اخبار آمده که: جمعی از اصحاب شایسته ائمه اطهار (علیهم السلام) ایمان و واجباتی که بر اساس ایمان حقیقی بر آنان هست را بر امامان (علیهم السلام) عرضه داشته اند و امامان آنان را بر معتقداتشان تأیید و علمشان را امضاء نموده اند، و ایمان آن ها را تمام دانسته اند، و در این موارد نه در سخنان سؤال کنندگان و نه در فرمایش امام (علیه السلام) اصلا" یادی از بیعت به میان نیامده، و اگر بیعت کردن در تحقق یافتن ایمان یا تمامیت آن تأثیری داشت آن را گوشزد می نمودند، چنان که پوشیده نیست، و بعضی از این روایات در اصول کافی ذکر گردیده است.
چهارم: این که اخبار بسیاری از امامان ما (علیهم السلام) در بیان صفات و آداب و اخلاق مؤمنین و بیان نشانه های ایمان و علام تحقق یافتن و کمال آن رسیده است، و در هیچ یک از آن اخبار به بیعت تصریح یا تلویحی نیست.
پنجم: این که گوید: به جهت شرافت این بیعت...در انتقاد به او می گوییم: کدام مفسده بر این جهت مترتب می شود که مؤمنین برای یکدیگر بازگو نمایند که با رئیس خود به عنوان بیعت دست داده اند؟ و کدام مفسده بر آن بیعت مترتب می بود؟ و بدون شک دست دادن در نظر افراد بشر آسان تر و ساده تر از نثار مال است، و ما آشکارا می بینیم که افراد صالح از اهل ایمان از پرداخت سهم امام -روحی فداه- به علمای اعلام در زمان غیبت آن حضرت مضایقه ای ندارند، پس چگونه از دست دادن به آن ها مضایقه می کردند اگر می دانستند که از نظر شرع بیعت به این کیفیت نیز بر آنان واجب یا مستحب است! و این مانند همان مصافحه ای است که بین آنها شایع و متداول است، و فقط نیت و عنوان آن ها متفاوت می باشد.
ششم: این که اظهار خلافت امیرالمؤمنین (علیه السلام) بسی بزرگ تر و ترس و خطرش بیشتر بوده است، چنان که از آیه و روایات و تواریخ بر می آید، با این حال رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) مأموریت یافت که آن را اظهار کند، چون که بخشی از ایمان است، و اگر بیعت کردن با غیر آن حضرت (علیه السلام) نیز بخشی از ایمان بود -چنان که این مدعی پنداشته- پیغمبر اکرم و خلفای بر حق او (علیه السلام) آن را بیان می کردند.
هفتم: چگونه این عمل واجب بزرگی که ادعا کند کسی جز به آن مؤمن نشود، بر همه مؤمنین و عموم اهل این دین مخفی مانده جز بر طائفه صوفیه! این نیست مگر تهمتی آشکار، از ایشان می پرسیم و می گوییم: آیا این -العیاذ بالله- تقصیر پیغمبر و خلفای آن حضرت (علیهم السلام) بوده که همه مردم را از بیان این حکم محروم ساخته اند، یا تقصیر همه مؤمنین بوده که حکم خداوند را از ظالمین مخفی داشته اند؟ با همه اهتمام و کوششی که به نشر و بیان احکام داشته اند! به خدای تعالی از فتنه های گمراه کننده و دچار شدن به گرفتاری ها و محنت ها پناه می بریم.
هشتم: اگر این امر واجب بود و در تحقق یافتن ایمان تأثیری داشت، می بایست در کتابهای علما نقل و یاد می گردید، و در بین آنها عنوان می شد، پس چگونه چنین چیزی ادعا می شود با این که در هیچ یک از اخبار و آثار یاد نگردیده، و اگر این مدعی قائل است که در یکی از کتاب های اهل علم موجود است بر او باد که بیان نماید.
نهم: شما صوفیان ادعا دارید که این از اسرار مخفی است که اهتمام می شده تا پوشیده بماند، پس چگونه -با این پندار- بر خلاف رویه گذشتگان عمل می کنید و این سر مگو را افشا می نمایید و آن را در کتابها و زبانهایتان آشکار می سازید؟!
اگر بگویید: -به پندار خودتان- شما صاحبان اسرار هستید و اسرار از اهل خود پوشیده نمی ماند. می گویم: آیا در بین همه مؤمنین و اصحاب پیغمبر و امامان بر حق (علیهم السلام) صاحب سری نبود که این راز برای او بیان گردد؟ با این که خواصی در بین آنان بوده است، به طوری که هر کدام از معصومین (علیهم السلام) جمعی از اهل سر و راز داشته اند! و در حالات و گفته ها و رفتارشان این امر نیامده است، پس به چه وسیله و از کدام راه این امر به صوفیان رسیده و از میان همه امت به این امر اختصاص یافتند!
دهم: با چشم پوشی از تمامی آنچه یادآور شدیم، می گویم: این که ادعا می کنید که بیعت واجب است با دست شیخ انجام گردد و شخص معینی را برای گرفتن بیعت این گونه تعیین می نمایید، آیا از باب نیابت خاصه است یا نیابت عامه؟ اگر بگویید: به سبب نیابت خاصه است، می گویم: در مذهب امامیه اختلافی نیست که نیابت خاصه در زمان غیبت کبری قطع گردیده. اضافه بر این که این قول -مانند سایر گفته های این شخص- بدون دلیل است. و اگر بگویید: به نیابت عامه است، پس اختصاص دادن آن به شخص خاص برای چیست؟ و اگر تعیین شخص خاص با تعیین و اجازه شیخ نسبت به او انجام می شود، می گویم: ایراد ما بر شیخ می باشد به این که اولا": چرا شیخ تعیین کند؟ ثانیا": تعیین کردن شخص خاص از سوی او برای چیست؟ چون که هیچ گفتاری غیر از گفتار معصوم سندیت ندارد، مگر اینکه به معصوم منتهی گردد و قیاس کردن اجازه ای که در بین ایشان متداول است به اجازه ای که در میان فقها متداول است به خاطر متصل شدن سند حدیث به معصوم و حفظ آن از ارسال می باشد و این اجازه منصب خاصی را برای کسی اثبات نمی کند، لذا این اجازه به مجتهدین اختصاص ندارد و اما تصدیق اجتهاد چیزی است که با اجازه روایت ارتباط و تلازمی ندارد و فایده آن جواز رجوع غیر مجتهد است به او، در مسایلی که برایش پیش می آید و این غیر از اجازه ای است که بین صوفیان متداول می باشد، چنانکه از سخنان این شخص دانستی. و بالاخره بر گفته او: و هم چنین صوفیان بر حق در امر و نهی و بیان احکام و استغفار برای خلق و بیعت گرفتن از آنان داخل نمی شود مگر اینکه اجازه داشته باشند... اشکال وارد است که این بر خلاف مقتضای آیات و روایاتی است که از ائمه اطهار (علیهم السلام) رسیده، زیرا که امر به معروف و نهی از منکر و بیان احکام وظیفه هر مسلمانی است که عارف به حکم خداوند و آگاه به مورد امر و نهی باشد، و نیز از مفسده بر کنار باشد، و به شخص یا اشخاص معینی اختصاص ندارد، استغفار نیز همین طور است، چون از اقسام دعا می باشد. و ترغیب و امر به دعا برای عموم مؤمنین و مؤمنات و دعا کردن برای برادران ایمانی در غیاب آن ها، در روایتی آمده است، و دعا و استغفار برای اهل ایمان از وظایف همه مؤمنین و مؤمنات می باشد، و این مطلب برای کسی که در آیات و روایات تتبع نماید روشن است، که اگر آنها را یاد آورم کتاب طولانی می گردد. و اما گرفتن بیعت از ویژگی های پیغمبر و امام است یا کسی که به طور خاص از سوی ایشان نصب شده باشد و برای غیر آنها جایز نیست و آنچه ذکر کردم برای اهل اخلاص کفایت می کند.

سی و پنجم: صله آن حضرت (علیه السلام) به وسیله مال

به این که مؤمن بخشی از دارایی خود را برای امام زمانش -سلام الله علیه- هدیه کند، و هر سال به این عمل مداومت نماید، و در این عمل شریف، غنی و فقیر و حقیر و شریف و مرد و زن یکسانند، الا این که ثروتمند به مقدار توانایی اش تکلیف دارد، و فقیر به مقدار استطاعت خود مکلف می گردد خدای -عز و جل- فرموده: لا یکلف الله نفسا" الا وسعها(442)؛ خداوند هیچ کس را جز به مقدار توانش تکلیف نمی کند. و او -تعالی شأنه- فرموده: لا یکلف الله نفسا" الا ما آتیها(443)؛ خداوند هیچ کس را جز به آنچه توانایی داده تکلیف نمی کند. و در روایات مقدار معینی برای مصرف مال در آن جهت شریف بیان نگردیده، چون ظاهرا" این عمل از مستحبات مؤکده ای است که در سخنان امامان (علیهم السلام) به عنوان فریضه از آن تعبیر آمده است. و بر آنچه یاد کردیم دلالت دارد آنچه شیخ کلینی (رحمةالله) در کافی به سند خود روایت آورده از حضرت ابی عبدالله امام صادق (علیه السلام) که فرمود: هیچ چیز نزد خداوند محبوب تر از اختصاص دادن درهم به امام (علیه السلام) نیست، و به درستی که خداوند درهم را برای او (پرداخت کننده) در بهشت همچون کوه احد قرار می دهد. سپس امام صادق (علیه السلام) فرمود: خداوند در کتابش فرموده است: من ذا الذی یقرض الله قرضا" حسنا" فیضاعفه له اضعافا" کثیرة(444)؛ چه کسی به خداوند وامی نیکو می دهد تا خداوند (عوض) وام را چندین برابر، بسیار سازد. امام فرمود: به خدا سوگند! که این در خصوص صله امام است.(445) و از آن حضرت در حدیث دیگری آمده که فرمود: به درستی که خداوند آنچه را که مردم در اختیار دارند از جهت نیاز به آن قرض نخواسته است و هر حقی که خداوند دارد برای ولی او است.(446) و در همان کتاب در خبر صحیحی از اسحاق بن عمار از حضرت ابوابراهیم موسی بن جعفر (علیه السلام) آمده که راوی گوید: از آن حضرت درباره فرموده خدای -عز و جل-: من ذا الذی یقرض الله قرضا" حسنا" فیضاعفه له و له اجر کریم(447)؛ آن کیست که به خداوند قرض نیکو دهد تا خداوند برایش چند برابر کند، و او را پاداشی گرامی عطا فرماید. پرسیدم! فرمود: درباره صله امام نازل شده است.(448) و به سند خود از حسن بن میاح از پدرش آورده که گفت: حضرت ابوعبدالله امام صادق (علیه السلام) به من فرمود: ای میاح! با یک درهم که امام (علیه السلام) به آن صله شود، از کوه احد سنگین تر است.(449) و در همان کتاب در خبر مرسلی همچون صحیح است از حضرت ابی عبدالله امام صادق (علیه السلام) که فرمود: یک درهم که امام (علیه السلام) با آن صله شود از دو میلیون درهم در سایر کارهای نیک بهتر است.(450) و در خبر صحیحی از حضرت ابی عبدالله امام صادق (علیه السلام) آمده که: درباره فرموده خدای تعالی: والذین یصلون ما امر الله به ان یوصل(451)؛ و آنان که آنچه خداوند به پیوندش امر فرموده می پیوندند. فرمود: در ارحام آل محمد (صلی الله علیه و آله و سلم) نازل شد، درباره خویشاوندان تو نیز هست سپس فرمود: از کسانی مباش که چیزی را در یک مورد منحصر دانند.(452)
و در خبر موثقی از آن حضرت (علیه السلام) آمده که فرمود: من از یکی از شما درهمی را می گیرم و حال آن که از متمول ترین اهل مدینه هستم، مقصودم در این کار فقط این است که شما پاکیزه شوید. و در همان کتاب در حدیث مرفوعی آمده که حضرت ابو عبدالله امام صادق (علیه السلام) فرمود: هر کس پندارد که امام به آنچه در دست مردم هست احتیاج دارد، کافر است، جز این نیست که مردم نیازمندند که امام از ایشان بپذیرد، خداوند -عز و جل- فرموده: از اموال آن ها صدقه (زکات) برگیر آن ها را به وسیله آن پاک و تزکیه می نمایی.
و در کتاب من لا یحضره الفقیه در باب صله امام (علیه السلام) آمده که: از امام صادق (علیه السلام) درباره فرموده خدای -عز و جل- من ذا الذی یقرض الله قرضا" حسنا"؛ چه کسی به خداوند وام نیکویی می دهد، سؤال شد. آن حضرت فرمود: درباره صله امام نازل شده. و نیز فرمود: یک درهم که امام به وسیله آن صله شود از یک میلیون درهم که در مورد دیگری در راه خدا صرف گردد بهتر است. و در همان کتاب در باب فضایل حج روایت آمده که: یک درهم خرج کردن در راه حج از یک میلیون درهم در غیر آن بهتر است، و یک درهم که به امام برسد مانند خرج کردن یک میلیون درهم در حج است.(453)
و (صدوق) گوید: روایت شده که: یک درهم خرج کردن در حج از دو میلیون درهم در موارد دیگر در راه خدای -عز و جل- مصرف کردن بهتر است.
و در مجلد بیستم بحار به نقل از ثواب الاعمال به سند خود، از اسحاق بن عمار آورده که گفت: به امام صادق (علیه السلام) عرضه داشتم: معنی فرموده خدای -تبارک و تعالی- من ذا الذی یقرض الله قرضا" حسنا" فیضاعفه له اضعافا" کثیرة(454) چیست؟ فرمود: صله امام.(455) و در همان کتاب به نقل از بشارة المصطفی به سند خود از امام صادق (علیه السلام) آورده که فرمود: صله آل محمد (صلی الله علیه و آله و سلم) را از اموالتان وامگذارید، هر کس غنی است، به مقدار مکنتش و هر کس فقیر است، به مقدار فقرش.
پس هر آنکه می خواهد که خداوند مهم ترین خواسته اش را از او برآورد؛ باید که آل محمد -صلوات الله علیهم اجمعین- و شیعیانش را به آنچه از همه بیشتر به آن نیاز دارد، صله نماید.(456)
و در بحار و برهان به نقل از تفسیر عیاشی به سند خود از مفضل بن عمر آمده که گفت: روزی بر حضرت ابی عبدالله امام صادق (علیه السلام) وارد شدم چیزی با خود داشتم آن را در پیشگاهش نهادم. فرمود: این چیست؟ عرضه داشتم: این صله موالیان و غلامان تو است. فرمود: ای مفضل!من آن را می پذیرم، نه از جهت نیازی که به آن داشته باشم و آن را قبول نکنم مگر برای این که به سبب آن تزکیه شوند. سپس آن حضرت (علیه السلام) فرمود: شنیدم پدرم می فرمود: هر کس یک سال بر او بگذرد که از مال خودش کم یا زیاد ما را صله ننماید، خداوند روز قیامت به او نظر نخواهد کرد، مگر اینکه خداوند از او بگذرد. سپس فرمود: ای مفضل!این فریضه ای است که خدای تعالی آن را در کتاب خود بر شیعیان ما فرض نموده، آن جا که فرماید: لن تنالوا البر حتی تنفقوا مما تحبون(457)؛ به مقام نیکوکاران (یا درجات بهشت) دست نخواهید یافت تا این که از آنچه دوست می دارید انفاق کنید. پس ماییم بر و تقوی و راه هدایت و در تقوی و دعای ما از خداوند محجوب نمی ماند، فقط مسایل حلال و حرامتان را سؤال کنید و مبادا که از کسی از فقها چیزی را بپرسید که نیازی به آن ندارید و خداوند آن را از شما مستور داشته است.(458)
و نیز در آن کتاب از حسن بن موسی آمده که گفت: اصحاب ما روایت کرده اند از حضرت ابی عبدالله امام صادق (علیه السلام) راجع به فرموده خدای تعالی: الذین یصلون ما امر الله به ان یوصل(459)؛ آنان که آنچه را خداوند به پیوستنش دستور فرموده می پیوندند. سؤال شد، آن حضرت فرمود: این صله امام است در هر سال به کم یا زیاد. سپس امام صادق (علیه السلام) فرمود: و منظورم از این کار جز تزکیه شما چیزی نیست.(460)
و از امالی شیخ صدوق به سند خود از حضرت ابی عبدالله امام صادق (علیه السلام) از پدرانش (علیهم السلام) روایت است: که رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) فرمود: هر کس یکی از اهل بیت مرا در این سرای دنیا با یک قیراط صله نماید، روز قیامت با یک قنطار او را پاداش خواهم داد.(461)
توضیح: در مجمع البحرین گوید: قیراط نیم دانگ است، و از بعضی از اهل حساب نقل شده که قیراط در لغت یونان دانه خرنوب است و اصل آن قراط به تشدید است، چون جمع آن قراریط می باشد، پس (راء به یاء) بدل شده است.(462)
و در قاموس آمده: قیراط و قراط -به کسر هر دو - وزنش در بلاد مختلف است، در مکه یک چهارم از یک ششم دینار است و در عراق نصف یک دهم دینار.
و در نهایه گوید: قیراط جزیی از اجزاء دینار است و آن در بیشتر بلاد نصف یک دهم دینار است، و اهل شام آن را یک جزء از بیست و چهار جزء می شمارند.
و در قاموس گفته: قنطار، وزن چهل اوقیه از طلا، یا هزار و دویست دینار، یا هزار و دویست اوقیه، یا هفتاد هزار دینار، یا هشتاد هزار درهم، یا صد رطل از طلا یا نقره، یا یک پوست گاو پر از طلا یا نقره می باشد.
و در مجمع البحرین آمده: در تفسیر آن (قنطار) گفته شده: آن هزار و دویست اوقیه است، و به قولی: صد و بیست رطل، و به قولی: یک پوست گاو پر از طلا است و به قولی، نزد عرب آن را وزنی نیست.
و از تغلب نقل شده که: آنچه نزد بیشتر عرب ها معمول است چهار هزار دینار است، و هرگاه بگویند: قناطر مقنطرة، دوازده هزار دینار است، و به قولی: هشتاد هزار است، و مقنطره یعنی تکمیل شده، چنان که گویی: بدرة مبدرة و الف مؤلف، یعنی تام.
و از فراء آمده که: مقنطرة چند برابر شده است، چنان که قناطر سه تا باشد و مقنطره نه تا. و در حدیث آمده که: قنطار پانزده هزار مثقال از طلا است و مثقال بیست و چهار قیراط است، کوچک ترین آن ها همچون کوه احد است و بزرگ ترین آن ها مسافت بین آسمان و زمین.
و در معانی الاخبار، قنطار از حسنات به هزار و دویست اوقیه تفسیر شده و اوقیه از کوه احد بزرگ تر می باشد.
و در احتجاج شیخ طبرسی از محمد بن یعقوب -و ظاهرا" از کتاب رسائل کلینی نقل کرده- از اسحاق بن یعقوب آمده که گفت: از محمد بن عثمان عمری (رحمةالله) خواستم که نامه ای را (به ناحیه مقدسه حضرت صاحب الامر (علیه السلام)) برساند که در آن از مسائلی که بر من مشکل شده بود پرسیده بودم، پس توقیع به خط مولایمان صاحب الزمان (عجل الله تعالی فرجه الشریف) وارد شد... تا آنجا که فرموده: و اما اموال شما را نمی پذیریم مگر برای اینکه شما پاکیزه شوید، پس هر که می خواهد صله کند و هر که خواهد قطع نماید که آنچه خداوند به ما عطا کرده بهتر از آن چیزی است که به شما داده است...(463) و آنچه روایت آوردیم ان شاء الله کفایت می کند.
دو نکته: و شایسته است دو نکته را تذکر دهیم:
نکته اول: این که صله امام (علیه السلام) در مثل این زمان از صله امام در زمان ظهور دولت حقه و تسلط یافتن آن جناب بهتراست. و شاهد بر این است آنچه در کافی و غیر آن در حدیث مسندی از عمار ساباطی آمده که گفت: به حضرت ابی عبدالله امام صادق (علیه السلام) عرضه داشتم: کدام یک بهتر است، عبادت پنهانی با امام پنهان شده شما در دولت باطل یا عبادت در دوران ظهور حق و دولت آن با امام آشکار شما؟ فرمود: ای عمار! به خدا که صدقه در سر، از صدقه آشکارا بهتر است، همین طور به خدا قسم!عبادت شما در پنهانی با امام پنهانتان در زمان دولت باطل و با ترس از دشمنتان و یا در حال متارکه (مخالفان) با او بهتر است از کسی که خدای -عز و جل- را در زمان ظهور حق با امام بر حق ظاهر در دولت حق عبادت نماید، و عبادت توأم با ترس در دولت باطل همچون عبادت و امنیت در دولت حق نیست.
و بدانید که هر کس از شما در این زمان نماز واجب خود را در وقتش به جماعت و به طور کامل به جای آورد و از دشمنش کتمان نماید، خداوند ثواب پنجاه نماز واجب به جماعت گزارده شده را برای او بنویسد و هر کس از شما که در این زمان نماز واجبش را فرادی و در وقت خود به طور کامل و درست ادا نماید، خداوند -عز و جل- ثواب بیست و پنج نماز واجب فرادی برای وی بنویسد و هر کدام از شما که یک نماز نافله را در وقتش به طور کامل به جای آورد خداوند برایش ثواب ده نماز نافله بنویسد، و هر کس از شما کار نیکی انجام دهد، خدای -عز و جل- به جای آن برایش بیست حسنه بنویسد و حسنات مؤمن از شما را خداوند -عز و جل- چندین برابر خواهد ساخت، به شرط اینکه حسن عمل داشته باشد. و نسبت به دین و امام و جان خود تقیه را به کار بندد و زبانش را حفظ کند، همانا خدای -عز و جل- کریم است...(464)
و در تأیید آنچه یاد کردیم این که: من در یکی از سالها در خواب دیدم که شخص جلیل بزرگواری می فرمود: هرگاه مؤمن چیزی از مال خود را برای امامش در زمان غیبتش نثار نماید ثوابش همانند هزار و یک برابر ثواب مثل آن است که در زمان حضورش نثار کند.
می گویم: شاهد صدق این خواب و حقانیت این گفتار این که امام صادق (علیه السلام) در خبر عمار فرمود: و حسنات مؤمن از شما را خداوند -عز و جل- چند برابر خواهد ساخت... سپس استعباد در آن را دفع کرد به این که فرمود: همانا خدای -عز و جل- کریم است.
نکته دوم: این که صله امام (علیه السلام) در زمان غیبت با مصرف کردن مال در مصارف و مخارجی که می داند آن حضرت (علیه السلام) به آنها رضایت دارد و محبوب اوست انجام می گیرد، با قصد صله او، مانند چاپ کردن کتاب هایی که مربوط به آن حضرت است، و برپاکردن مجالس یادآوری آن جناب، و دعوت به او، و صله شیعیان و دوستانش به خصوص سادات علوی و علمای ترویج کننده شرع مقدس، و راویان احادیث ائمه طاهرین (علیهم السلام)، و مانند این ها.. از گونه های صله که بر اهل آن پوشیده نیست، از خدای تعالی برای خودم و سایر مؤمنین توفیق می خواهم.