مکیال المکارم (در فوائد دعا برای حضرت قائم (علیه السلام) / جلد دوم

نویسنده : سید محمد تقی موسوی اصفهانی مترجم : سید مهدی حائری قزوینی‏

دوم: رعایت ادب نسبت به یاد او

به این که مؤمن، آن حضرت (علیه السلام) را یاد نکند مگر با القاب شریف مبارکش، مانند حجت، قائم، مهدی، صاحب الامر، صاحب الزمان و غیر این ها، و ترک صریح به نام شریف اصلی آن حضرت که اسم رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) است: م ح م د و علمای ما - که خدای تعالی رحمتشان کند - در حکم نام بردن مولایمان حضرت مهدی (عجل الله تعالی فرجه الشریف)به نام اصلی، اختلاف کرده اند. بعضی از آنها به طور کلی - جز در حال تقیه - آن را جایز نشمرده اند مانند محدث عاملی در کتاب وسائل(140) و برخی بطور مطلق آن را ممنوع دانسته اند، چون که ظاهر آن از دو شیخ اقدم مفید و طبرسی - قدس سرهما- حکایت شده همین نظر است. و بعضی به طور مطلق آن را حرام شمرده اند مگر در دعاهای رسیده از معصومین (علیهم السلام) و این نظر اسماعیل بن احمد علوی عقیلی طبرسی (قدس سره) است که در کتاب کفایة الموحدین بیان کرده است و برخی آن را جایز ولی مکروه دانسته اند، مانند شیخ محقق انصاری (قدس سره) و عده ای حرام بودن را به نام بردن در محافل و مجامع اختصاص داده اند نه در موارد دیگر مانند: سید محقق میرداماد و دانشمند مدقق نوری - قدس سرهما - و بعضی حرمت را به زمان غیبت صغری اختصاص داده اند، و من گوینده ای بر این قول نمی شناسم ولی از سخن فاضل مجلسی در بحار(141) چنین ظاهر می شود که کسی این قول را داشته است و خدا دانا است. و ممکن است این قول را به نظر اول باز گرداند به جهت شدت تقیه در زمان غیبت صغری، چنان که پوشیده نیست. و به هر حال تحقیق سخن در این باره این که: یاد کردن نام شریف معهود آن حضرت بر چند گونه تصور می شود؛
گونه اول: یاد کردن آن در کتاب ها، که در جایز بودن آن تردید نیست به حکم اصل، و به جهت این که دلایل منع شامل آن نمی شود، و نیز به جهت آنکه خواهیم دید که شیوه پیشینیان صالح و علمای عاملمان - که رضوان خداوند بر همه آنان باد - از زمان شیخ کلینی تا زمان ما این طور بوده که نام آن حضرت (علیه السلام) را در کتاب های خود ذکر کرده اند، بدون اینکه کسی بر آنان اعتراض نماید.
گونه دوم: یاد کردن آن جناب با اشاره و کنایه، مانند این که گفته شود: اسم او اسم رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) است و کنیه اش کنیه آن حضرت می باشد. این نیز جایز است به همان ادله ای که در گونه نخستین گذشت، به اضافه روایات متعددی که از طریق شیعه و سنی از پیغمبر (صلی الله علیه و آله و سلم) رسیده که در آن ها تصریح فرموده به اینکه: مهدی از فرزندان من است، نام او نام من و کنیه اش کنیه من می باشد. و باید دانست که جایز بودن در این مورد و گونه اول به غیر حال ترس اختصاص دارد، زیرا که حالت ترس از جمله عناوین عارضی است که مایه حرام شدن هر جایز می باشد چنانکه پوشیده نیست.
گونه سوم: یاد کردن آن حضرت در دعا و مناجات، به طوری که عنوان نام بردن در محافل و مجامع را نداشته باشد. ظاهرا" در این صورت نیز جایز است، به جهت اینکه دلایل جواز - که در گونه هفتم خواهی دید - در این قسمت جریان دارد، اضافه بر ورود آن در بعضی از دعاها و تعقیبات، ولی احوط آن است که ترک گردد، مگر اینکه در روایت صحیحی رسیده باشد، (خوب دقت کنید).
گونه چهارم: یاد کردن آن حضرت در مجامع و غیر آن ها به طور سری و در دل، و حق آن است که در این صورت نیز جایز باشد، به جهت این که دلایل منع از این قسمت منصرف است، پس اصل و دلایل جواز بدون معارض باقی می مانند، اضافه بر روایتی که در مستدرک با سندی از حذیفه بن الیمان آمده که رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) در خبر وصف حضرت مهدی (علیه السلام) فرمود: و او است که به طور آشکارا پیش از قیامش کسی نامش را نبرد مگر کافر به او(142). و نیز مؤید این اختصاص یافتن حرمت به آن در مورد اجماعی که محقق داماد آن را نقل کرده که: بطور علنی و آشکار نامش را برند. و سخنش خواهد آمد.
گونه پنجم: یاد کردن این اسم شریف در مواقع ترس، مانند: محافل و مجالس دشمنان دین که تقیه با آنان واجب است، و هیچ اختلافی از هیچ یک از متقدمین و متأخرین در حرمت این قسم نیست، و نیز تمام دلایل تقیه بر آن دلالت دارد، و هم چنین احادیث منع از نام بردن، همگی شامل این قسم می شود.
گونه ششم: یاد کردن نام آن حضرت در مجالس که ترس و تقیه ای در آنها نیست، و این گونه است که معرکه آرا و جای بحث و گفتگو می باشد. و مختار نزد من، قول به حرمت آن است، موافق با رأی شیخ صدوق و مفید و طبرسی و محقق داماد و علامه مجلسی و محقق نوری - قدس سرهم - بلکه در گفتار محقق داماد اجماع بر آن نقل گردیده، و در سخن بعضی دیگر شهرت این قول حکایت شده، به دلیل اخبار صحیح، معتبر و مستفیض، بلکه از لحاظ معنی در حد تواتر. از جمله:
1- شیخ صدوق (رحمة الله) به سند صحیحی از ابوهاشم جعفری روایت آورده که گفت: شنیدم حضرت ابوالحسن العسکری (امام هادی (علیه السلام)) می فرمود: جانشین بعد از من پسرم حسن است، پس چگونه خواهید بود در جانشین پس از جانشین؟ راوی گوید: عرضه داشتم: خداوند مرا فدای تو گرداند! چرا؟ فرمود: زیرا که شما شخص او را نمی بینید و بردن نامش برای شما روا نیست. گفتم: پس چگونه او را یاد کنیم؟ فرمود: بگویید حجت از آل محمد (صلی الله علیه وعلی آبائه الطاهرین المعصومین).(143)
ثقة الاسلام کلینی (رحمةالله) نیز در کافی این حدیث را به طور مرسل روایت کرده است.(144)
2- شیخ صدوق (رحمةالله) به سند صحیحی، از حضرت امام صادق (علیه السلام) روایت کرده که فرمود: صاحب این امر مردی است که هیچ کس با اسمش او را یاد نکند، مگر این که کافر باشد. شیخ کلینی نیز به سند صحیحی این خبر را چنین روایت نموده: صاحب این امر را کسی به نامش اسم نبرد مگر کافری.(145)
3- در کافی و کمال الدین به سند معتبری، از ریان بن الصلت آمده که گفت: شنیدم حضرت ابوالحسن الرضا (علیه السلام) - که درباره قائم (علیه السلام) سؤال شده بود- می فرمود: جسمش دیده نمی شود و به اسم نام برده نگردد.(146)
همین خبر را به طور مستند در مستدرک از ریان بن الصل روایت کرده که گفت: شنیدم حضرت رضا علی بن موسی (علیه السلام) می فرمود: قائم مهدی فرزند پسرم حسن است که بدنش دیده نمی شود، و کسی او را در زمان غیبتش به اسمش نام نبرد تا این که او را ببیند و اسمش را اعلان کند (اعلان کنند) پس (در آن هنگام) هر کس از خلایق بخواهد اسم او را ببرد....
4- در مستدرک به طور مسند از رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) آمده در خبر توصیف حضرت مهدی (علیه السلام) که فرمود: و او است آن که پیش از قیامش به طور آشکار نامش را نبرد مگر کسی که به او کافر باشد.(147)
5- و در همان کتاب نیز از حسین بن علوان آمده که امام صادق (علیه السلام) در شماره امامان فرمود: آنان دوازده تن از آل محمد (علیهم السلام) می باشند؛ علی، حسن، حسین، علی بن الحسین و محمد بن علی و هر کس که خدا خواسته. راوی عرضه داشت: فدایت شوم!همانا من از تو سؤال می کنم تا به حق، مرا فتوا دهی. فرمود: من و این پسرم - و به فرزندش موسی اشاره کرد- و پنجمین از فرزندان او، شخص او غایب می شود و یاد کردنش با اسمش روا نباشد.(148)
6- توقیع شریف آن حضرت (علیه السلام) که: ملعون است ملعون، کسی که در محفلی از مردم اسم مرا ببرد....(149)
7- توقیع دیگری از آن جناب (علیه السلام) که: هر کس در میان جمعی از مردم اسم مراببرد، لعنت خدا بر او باد.(150) این دو توقیع را شیخ صدوق (رحمةالله)، به سند خود از حضرت امام باقر (علیه السلام) آورده که فرمود: عمر بن خطاب از امیرمؤمنان (علیه السلام) درباره حضرت مهدی سؤال کرد و گفت: ای پسر ابوطالب!از مهدی خبر ده که اسمش چیست؟ فرمود: اسمش را نه (نمی گویم) به درستی که حبیب من و خلیلم از من پیمان گرفت که نام او را بازگو نکنم تا این که خدای - عز و جل - او را برانگیزد و آن، از چیزهایی است که خدای - عز و جل علم آن را به رسولش سپرده است.(151)
9- حدیث خضر که در بخش دوم کتاب، به سند صحیحی آن را روایت آوردیم و در آن آمده: و گواهی می دهم بر مردی از فرزندان حسین که کنیه و نامش گفته نمی شود تا این که خداوند امرش را آشکار سازد.
10- شیخ صدوق به سند صحیحی از امام صادق (علیه السلام) آورده که فرمود: پنجمین از فرزندان هفتمین (امام) از شما غایب می شود و بردن نامش برای شما روا نیست.(152)
11- شیخ صدوق به سند صحیحی از حضرت ابو جفعر ثانی، امام جواد (علیه السلام) روایت آورده که در وصف حضرت مهدی (علیه السلام) فرمود: اوست آن که از مردم ولادتش مخفی می ماند و بردن نامش بر آنها حرام می باشد(153) که تمام این حدیث در بخش چهارم کتاب، در حرف ع ضمن خبرهای امام جواد (علیه السلام) به غیبت آن جناب گذشت.
12- روایتی که شیخ صدوق از عبدالعظیم حسنی، در حدیث عرضه کردن دینش بر حضرت ابوالحسن علی بن محمد عسکری امام هادی (علیه السلام) آورده: ...پس امامان را بر شمرد تا حضرت ابوالحسن امام هادی (علیه السلام). آنگاه حضرت هادی (علیه السلام) فرمود: و پس از من حسن فرزندم (امام می باشد) پس چگونه است حال مردم با جانشین بعد از او! گوید: عرضه داشتم: و چرا اینگونه است ای مولای من؟! فرمود: زیرا که شخص او دیده نمی شود و یاد کردن نامش حلال نمی باشد، تا هنگامی که خروج کند، پس زمین را آکنده از قسط و عدل سازد....(154)
13- نیز خبر صحیحی از محمد بن زیاد ازدی آورده که گفت: از سرورم حضرت موسی بن جعفر (علیه السلام) درباره فرموده خدای - عز و جل - واسبغ علیکم نعمه ظاهرة و باطنة(155)؛ و نعمت های ظاهری و باطنی خویش را بر شما تمام کرد. پرسیدم. آن حضرت (علیه السلام) فرمود: نعمت ظاهر، امام ظاهر است و نعمت باطن، امام غایب می باشد. به آن جناب عرضه داشتم: آیا در امامان کسی هست که غایب شود؟ فرمود: آری. از دیدگان مردم، شخص او غایب می شود، ولی از دل های مؤمنین، یاد او غایب نمی گردد و او دوازدهمین تن از ما (امامان) است، خداوند هر دشواری ای را برای او آسان می نماید و هر سختی ای را برایش رام می سازد و گنج های زمین را برایش آشکار می گرداند و هر دوری را برای او نزدیک می نماید و هر سرکش ستیزگر را به او نابود می گرداند و بر دست های او (به دست او) هر شیطان طاغی را هلاک می سازد، او پسر بهترین کنیزان است آن که ولادتش بر مردم پوشیده می ماند و نام بردنش بر آنان حلال نباشد تا اینکه خداوند او را آشکار سازد، پس زمین را پر از عدل نماید، همچنان که از ستم و ظلم آکنده باشد.(156)
14- شیخ جلیل علی بن محمد خزاز رازی (یا قمی) در کتاب کفایة الاثر فی النصوص علی الائمة الاثنی عشر علیهم السلام به سند خود از جابر بن عبدالله انصاری آورده که گفت: جندل بن جناده یهودی از خیبر بر رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) وارد شد و عرضه داشت: ای محمد (صلی الله علیه و آله و سلم)! مرا خبر ده از آنچه برای خداوند نیست و از آنچه نزد خداوند نیست و از آنچه خداوند نمی داند؟ آنگاه رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) فرمود: اما آنچه برای خداوند نیست، خداوند را شریکی نیست؛ و اما آنچه نزد خداوند نیست، پس نزد خداوند ظلمی نسبت به بندگان نیست؛ و اما آنچه خداوند نمی داند، آن گفتار شما گروه یهود است که عزیر پسر خدا است و خداوند برای خود فرزندی نمی داند. پس جندل گفت: گواهی می دهم که هیچ خدایی جز الله نیست و به حق، تو رسول خدا هستی، سپس گفت: ای رسول خدا! من دیشب در خواب موسی بن عمران (علیهما السلام) را دیدم که به من فرمود: ای جندل! بر دست محمد (صلی الله علیه و آله و سلم) مسلمان شو و به جانشینان بعد از او دست بیاویز. پس من مسلمان شدم و خداوند این نعمت را به من روزی فرمود، اکنون مرا از جانشینان پس از خودت خبر ده، تا به آنان متمسک گردم. رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) فرمود: ای جندل! اوصیای من پس از من، به شماره نقبای بنی اسرائیل می باشند. عرضه داشت: آنها دوازده تن بوده اند همچنان که در تورات یافته ام. رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) فرمود: آری. امامان بعد از من دوازده تن می باشند عرضه داشت: ای رسول خدا! آیا همگی آنها در یک زمان خواهند بود! فرمود: نه. ولی جانشینی پس از جانشین دیگر، که البته تو جز سه تن از آنها را درک نخواهی کرد. عرضه داشت: پس ای رسول خدا!نامشان را برایم بگو! فرمود: آری. بدرستی که سید اوصیا و وارث پیغمبران و پدر امامان علی بن ابی طالب (علیهماالسلام) را بعد از من خواهی دید، سپس فرزندش حسن، سپس حسین را. به آنها پس از من متمسک شو و نادانی جاهلان تو را نفریبد، پس چون هنگام ولادت فرزندش علی بن الحسین سید العابدین شود، خداوند عمر تو را به سر خواهد آورد و آخرین برخورداریت از دنیا، جرعه ای از شیر خواهد بود. جندل گفت: ای رسول خدا!همچنین در تورات یافتم:الیا الیا بقطو شبرا" و شبیرا". ولی نامهایشان را نشناختم، بعد از حسین چند وصی هست و نامشان چیست؟ رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) فرمود: نه تن از فرزندان حسین (علیه السلام) می باشند و مهدی از آنها است، که چون مدت حسین سپری گشت، بعد از او پسرش علی امر امامت را به عده می گیرد، لقبش زین العابدین است؛ و چون مدت علی سپری شد، امر امامت را بعد از او پسرش محمد به عهده می گیرد که باقر خوانده می شود؛ و چون دوران محمد پایان می یابد، بعد از او جعفر که صادق خوانده می شود مسؤلیت امامت را به دوش می کشد؛ پس هنگامی که دوران جعفر تمام می گردد، بعد از موسی که کاظم خوانده می شود، این امر را به عهده می گیرد؛ سپس چون مدت موسی منقضی شود، پس از او پسرش علی این امر را به عهده می گیرد، که رضا خوانده می شود؛ و هرگاه دوران علی سپری گردد، بعد از او فرزندش محمد به امر امامت قیام کند، که زکی خوانده می شود؛ پس چون مدت محمد منقضی شود، بعد از وی، پسرش علی که نقی خوانده می شود، امر امامت را خواهد داشت؛ و چون مدت علی به سر آید، بعد از او، حسن پسرش امر امامت را خواهد داشت که امین خوانده می شود؛ سپس امام مردم از آنها غایب خواهد گشت. جندل گفت: ای رسول خدا! او حسن است که از آنها غایب خواهد شد؟ فرمود: نه. ولی فرزندش حجت است، گفت: یا رسول الله (صلی الله علیه و آله و سلم)!پس اسم او چیست؟ رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) فرمود: نامش برده نمی شود، تا اینکه خداوند او را آشکار گرداند. جندل گفت: ای رسول خدا!ما یاد آنها را در تورات یافته ایم و البته موسی بن عمران (علیهما السلام) به تو و جانشینان بعد از تو از خاندانت به ما مژده داده است. سپس رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) این آیه را تلاوت کرد: وعد الله الذین آمنوا منکم و عملوا الصالحات لیستخلفنهم فی الارض کما استخلف الذین من قبلهم و لیمکنن لهم دینهم الذی ارتضی لهم و لیبدلنهم من بعد خوفهم امنا"(157).
خداوند کسانی که از شما ایمان آورده و کارهای نیک انجام داده اند، وعده داده که البته آنان را در زمین جایگزین خواهد ساخت، همچنان که آنان را که پیش از ایشان بودند به خلافت رسانید، و به راستی که دینشان را که برایشان پسندیده مکنت خواهد داد و پس از ترسشان، به جای آن که، بطور حتم امنیتشان خواهد بخشید...
آنگاه جندل گفت: ای رسول خدا!ترس آنها چیست؟ فرمود: ای جندل! در زمان هر یک از آنان کسی هست که متعرض او شود و اذیتش کند، پس هرگاه خداوند خروج قائم ما را تعجیل فرماید، زمین را پر از قسط و عدل سازد، همچنان که از ستم و ظلم آکنده باشد. سپس رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) فرمود: خوشا به حال صبر کنندگان در زمان غیبت!و خوشا به حال کسانیکه بر شیوه آنان پایدار مانند!آنهایند که خداوند در کتابش آنان را وصف نموده و فرموده: الذین یؤمنون بالغیب(158)؛ آنان که به غیب ایمان دارند. و فرموده: اولئک حزب الله علی ان حزب الله هم المفلحون(159)؛ آنها حزب خدایند، توجه کنید که البته حزب خداوند رستگارانند.
ابن الاسفع (روایت کننده این خبر از جابر بن عبدالله) گوید: سپس جندل بن جناده تا زمان حضرت حسین بن علی (علیهما السلام) زندگی کرد، آنگاه به طائف رفت، پس از آن، نعیم بن ابی قیس برایم گفت که: در طائف بر او وارد شدم در حالی که بیمار بود، سپس شیر درخواست کرد و آن را آشامید و گفت: این چنین رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) به من وعده فرموده که: آخرین توشه ام از دنیا آشامیدنی شیر باشد. آنگاه درگذشت - خدای تعالی رحمتش کند - و در طائف در جایی که به کوراء معروف است، دفن شد.(160)
15- فاضل متبحر نوری (رحمةالله) در کتاب مستدرک الوسائل به نقل از کتاب الغیبة شیخ ثقه جلیل فضل بن شاذان روایت آورده، از محمد بن عبد الجبار که گفت: به سرورم حضرت حسن بن علی امام عسکری (علیه السلام) عرضه داشتم: از فرزند رسول خدا فدایت شوم!دوست می دارم که بدانک چه کسی امام و حجت خداوند بر بندگانش بعد از تو است؟ فرمود: امام و حجت بعد از من پسرم، همنام رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) و هم کنیه او است، آن که خاتم حجت های الهی و خلفای او می باشد... تا اینکه فرمود: پس برای احدی روا نیست که پیش از خروجش او را به نام یا کنیه اش بخواند.(161)
16- در مستدرک از همان کتاب آمده که گفت: ابراهیم بن محمد بن فارس نیشابوری برایمان حدیث گفت: هنگامی که والی عمرو بن عوف در پی کشتنم برآمد، و او مردی سخت دل و نسبت به کشتن شیعیان حریص بود و این خبر که به من رسید، ترس شدیدی مرا فراگرفت، با خانواده و دوستانم خداحافظی کردم و به سوی خانه حضرت ابو محمد (امام عسکری (علیه السلام)) رهسپار شدم، تا با آن جناب هم وداع نمایم و به فکر فرار کردن بودم، پس هنگامی که بر آن حضرت وارد شدم، پسری دیدم در کنارش نشسته که صورتش همچون ماه شب چهارده درخشان بود، از نور و درخشندگی اش متحیر ماندم و نزدیک بود که ترس و قصد فرار خودم را فراموش کنم. پس (آن پسر) به من فرمود: فرار مکن که به راستی خدای - تبارک و تعالی - به زودی شر او را از تو دفع خواهد کرد. بر حیرتم افزوده شد و به حضرت ابو محمد (علیه السلام) عرض کردم: ای سرور من!خداوند مرا فدای تو گرداند!او کیست که از آنچه در خاطرم بود خبر داد؟ فرمود: او پسرم و جانشین بعد از من است و هم او است، آن که غایب می شود غیبتی طولانی و پس از پر شدن زمین از جور و ظلم آشکار می گردد و آن را آکنده از قسط و عدل می سازد. پس درباره اسم او پرسیدم، فرمود: او همنام و هم کنیه رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) است و برای احدی روا نیست که او را به نام و یا کنیه اش بخواند، تا این که خداوند دولت و حکومتش را ظاهر گرداند، پس ای ابراهیم! آنچه امروز از ما دیدی و شنیدی جز از اهلش پنهان بدار. ابراهیم گوید: آن گاه بر آن دو بزرگوار و بر پدرانشان درود فرستادم و در حالی که فضل خدای تعالی را پشتوانه خویش نموده و به آنچه از حضرت صاحب (علیه السلام) شینده بودم، اعتماد داشتم بیرون شدم....(162)
می گویم: اینها قسمتی از اخبار بود که بر حرام بودن یاد اسم شریف آن حضرت دلالت دارد و بخشی از آنها را به خاطر پرهیز از اطاله سخن نیاوردیم. و این اخبار - چنان که دیدید - بر دو گونه می باشد؛ گونه ای از آن ها دلالت دارند بر حرام بودن یاد اسم مورد بحث، چه در مجامع و چه در غیر آنها، خواه در حال تقیه و ترس باشد، یا در غیر آن حال باشد و چه در غیبت صغری باشد و چه در غیبت کبری.
گونه دیگر از روایات، حرمت را به مجامع اختصاص داده اند و این که آن اسم شریف را به طور علنی و آشکار یاد نمایند. و این گونه از احادیث منظور آن گونه دیگر را بیان می کنند، اطلاق های آن اخبار را مقید می سازند (به این که در مجامع و مجالس به طور علنی آن اسم مقدس ذکر گردد)، و شاهد بر این، قرائن آینده است از جمله: منعقد شدن اجماع منقول در سخن محقق داماد (رحمةالله) بر تحریم می باشد، که این اجماع در خصوص مجامع به طور علنی و آشکار است.
اگر بگویید: ممکن است این اخبار منظورشان حال تقیه و ترس باشد، به قرینه بعض اخبار دیگر، پس جایز نیست که در غیر آن مورد، آنها را سرایت دهیم؟ مانند آنچه در اصول کافی از علی بن محمد از ابو عبدالله صالحی روایت شده که گفت: بعضی از اصحاب ما پس از درگذشت حضرت ابو محمد امام عسکری (علیه السلام) از من خواستند که از اسم و جایگاه حضرت صاحب الامر (علیه السلام) سؤال نمایم، پس جواب بیرون آمد که: اگر بر اسم، آنها را دلالت دهی، آن را شایع می کنند و اگر منزلگاه را بدانند، آن را نشان خواهند داد.(163)
و مانند آنچه در کمال الدین از عبدالله بن جعفر حمیری، از محمد بن عثمان عمری ضمن حدیثی روایت آمده، که حمیری به او گفت: تو جانشین حضرت ابو محمد امام عسکری (علیه السلام) را دیده ای؟ جواب داد: آری. به خدا سوگند!...تا آن جا که گوید: گفتم: پس اسم (او را بگو)؟ گفت: بر شما حرام است که از آن بپرسید و من این را از خود نمی گویم و برای من روا نیست که حلال و حرام کنم ولیکن از خود او است، چون نزد زمامدار چنین ثابت شده که حضرت ابو محمد (علیه السلام) درگذشت در حالی که فرزندی از او به جای نماند...تا اینکه گفت: و اگر اسم گفته شد، جستجو واقع می گردد، از خداوند پروا کیند و از این کار دست بکشید.(164)
می گویم: آنچه در این دو خبر و مانند این ها آمده، وجه تشریع حکم و بیان حکمت نهی از بردن آن نام مقدس است، همچنان که حکمت تشریع غسل جمعه این بود که تا مردم از بوی زیر بغل انصار اذیت نشوند - به طوری که در کتاب فقیه و غیر آن روایت شده - پس همان طور که بر اثر منتفی شدن آن حکمت، دستور غسل جمعه برداشته نمی شود، هم چنین با منتفی شدن این حکمت، دستور حرمت نام بردن آن حضرت از بین نمی رود.
اگر بگویید: ظاهر علتی که در روایت دوم بیان شده، آن است که ترس؛ علت حرام شدن است، پس اگر ترس برداشته شود حکم نیز برداشته می شود؟ می گویم: نمی توان آن را بر علت حقیقی حمل کرد، به خاطر چند وجه؛
اول: اینکه نظیر این عبارت در چندین مورد وارد شده و علمای ما آن ها را بر حکمت وضع حکم حمل کرده اند، بنابراین روایت مزبور در آنچه ادعا شده، ظهور ندارد. البته اگر نصی در منحصر بودن علت تحریم چیزی به طور خصوص وارد شود، جایز است که از عموم تحریم دست برداریم، و این امر در اینجا معلوم نیست آن طور باشد، به جهت این که تصریحی در آن نیست و علم نداریم که علت حکم به هنگام ترس و تقیه منحصر باشد، چنان که ان شاء الله تعالی خواهی دانست.
دوم: این که اگر همین جهت علت بود، پیغمبر (صلی الله علیه و آله و سلم) از یاد کردن نام آن جناب برای جندل خیبری خودداری نمی کرد و نیز امام صادق (علیه السلام) اصحاب خود را از یاد نمودن نام شریفش نهی نمی فرمود؛ زیرا که در آن زمان ها راجع به این امر تقیه ای نبود، چون هنوز حضرت مهدی (عجل الله تعالی فرجه الشریف)متولد نشده بود، و آنچه احیانا" پنداشته می شود که: از امامان (علیه السلام) در مورد نهی از بردن نام آن و حرام نبودن آن رسیده، خبر از حال کسانی است که در زمان حضرت حجت (علیه السلام) هستند، به این که بردن نام آن حضرت به جهت تقیه و ترس بر آنها حرام است، چنین پنداری بسیار دور از حقیقت و در نهایت سستی و بی پایگی است، چون ظاهر از فرمایش امامان، آن است که در مقام بیان حکم بوده اند، اضافه بر این که این پندار در بعضی از نصوص یاد شده ممتنع می باشد، مانند فرموده آن حضرت (علیه السلام) که: هیچ کس جز کافری نام او را نبرد.
سوم: این که اگر علت این حکم تقیه بود، اصلا" روا نمی بود که اسم شریفش را آشکار سازند، با این که اخبار بسیاری از طرق خاصه و عامه دلالت دارند بر اینکه پیغمبر (صلی الله علیه و آله و سلم) با صراحت فرموده: نام او نام من و کنیه اش کنیه من است. که بدین وسیله نام شریفش را شناسانده اند.
چهارم: این که اگر علت نهی از بردن اسم، فقط ترس و تقیه بود، می بایست که با هیچ نام و لقبی اصلا یاد نشود، چون که باید حکم را در تمام مواردش شمول داد، تا این که دشمنان او را نشناسند، در صورتی که آن حضرت (علیه السلام) با القابش بیش از اسمش معروف بوده است، به ویژه لقب مهدی (علیه السلام) و عامه آن جناب را با لقب و نسبش می شناختند و هیچ خبری در مورد نهی از ذکر غیر از این اسم شریف نقل نشده، بلکه منع در توقیع آتی و غیر آن به یاد نمودن خصوص نام آن حضرت اختصاص داده شده، پس این دلیل بر آن است که علت حرام بودن امری است که بر ما پوشیده مانده و امیرالمؤمنین (علیه السلام) به این معنی اشاره فرموده، در خبری که در کمال الدین از آن حضرت روایت شده است.
پنجم: این که اگر حرمت در محدوده ترس و تقیه قرار داشت، درست نبود که ظهور آن حضرت آخرین وقت برای آن قرار داده شود، چون که تقیه گاهی هست و گاهی نیست.
ششم: آنچه دانستی که خضر (علیه السلام) از بردن نام شریف آن حضرت خودداری نمود، با این که اصلا" در آن مجلس ترسی وجود نداشت.
هفتم: آنچه محقق نوری یادآور شده که: در قسمتی از اخبار منع از نام بردن تصریح به این است که آن حضرت همنام پیغمبر (صلی الله علیه و آله و سلم) می باشد، که شنونده راوی اسم را شناخته است، پس اگر تقیه از خود آن شخص بوده که او آن اسم را شناخت. و اگر تقیه از دیگری بوده، وجهی ندارد که در این مجلس آن را ذکر نکند، بلکه لازم بود به راوی تذکر دهند که در مجلس دیگری آن اسم را نبرد.
هشتم: این که نامیده شدن به اسم محمد (صلی الله علیه و آله و سلم) در حضرت قائم (علیه السلام) منحصر نیست تا یاد کردن آن حضرت به آن اسم مورد نهی واقع گردد، بدین منظور که دشمنان او را نشناسند، بلکه اگر علت این حکم ترس می بود، می بایست نهی می شد از این که آن جناب با عنوان حجت و صاحب الغیبه و مانند این ها یاد شود، زیرا که پیش از آن حضرت، کسی به این عناوین نامیده نشده است، بلکه لازم بود که آن جناب با عنوان ابن العسکری نیز یاد نگردد، زیرا که این نحوه یاد کردن صراحت دارد در این که او زنده و باقی است، پس دشمنان به جستجویش بر می خیزند. و از اینجا روشن می شود که قول به اختصاص داشتن حرمت به زمان غیبت صغری ضعیف است، چون که اگر ترس و تقیه علت این حکم بود می بایست از یاد کردن القاب مخصوص آن حضرت نیز نهی می شد.
جان کلام این که: حرام بودن یاد اسم شریف، به ترس یا عدم آن بستگی ندارد، بر خلاف سایر نام ها و القاب که جواز یا حرمت آن ها پیرامون ترس و تقیه دور می زند که هرگاه جای تقیه باشد ذکر آنها جایز نیست و در صورتی که تقیه نباشد جایز است، و همچنین در مورد بردن نام سایر امامان (علیهم السلام) حکم همین طور است، پس همه امامان (علیهم السلام) در این حکم مساوی هستند، چنان که روایات بر آن دلالت دارد، و این وجه در اینجا به ذهن رسید، که توضیح و بیان بیشتری در مورد آن به زودی خواهد آمد ان شاء الله تعالی. و اما بعضی از وجوه گذشته را محقق نوری(رحمة الله) یادآور شده است. بنابراین از مطالعه تمام این وجوه و امور برای فقیه زبردست یقین حاصل می شود به اینکه ترسی که در دو خبر یاد شده اشاره گردیده، حکمت قرار دادن این حکم است نه علت آن. گذشته از اینکه حمل کردن روایات بر تقیه خلاف اصل است، زیراکه شیوه ظاهر عقلا و اهل زبان چنین است که در محاورات و گفت و شنودهایشان در صدد بیان حکم واقعی می باشند، پس منصرف نمودن سخن به غیر آن، نیازمند به دلیل صریحی است که موجب دست برداشتن از عمومات بسیار گردد که در این مورد چنین دلیلی وجود ندارد. و نیز قول به تحریم مطلق - چنان که دانستی - مقتضای ظهور عام می باشد، پس تخصیص دادن آن (حرمت) به پاره ای از افراد آن (موارد ترس و تقیه و...) بیرون کردن عام از ظاهر آن است بدون اینکه دلیلی بر آن بوده باشد. و باز (اشکال دیگر اینکه) اختصاص دادن حرمت به حال ترس و تقیه مایه خارج کردن بیشتر افراد از عنوان عام است و جایز نبودن آن بر اهل تدبر و دقت پوشیده نیست. اکنون که این نکات را دانستی، می گویم: آنچه ما اختیار کردیم که حرمت آن اسم شریف معهود آن حضرت (عجل الله تعالی فرجه الشریف) را یاد کردن به مجالس و مجامع اختصاص دارد، به چند امر تأیید می گردد:
یکم: این که در احادیث معراج یک خبر هم نقل نشده که خداوند - جل جلاله - به نام حضرت مهدی - روحی فداه - تصریح کرده باشد، چنان که بر پژوهنده مخفی نمی ماند.
دوم: این که در احادیث نبوی - با همه بسیاری و تظافری که دارند - یک حدیث هم نقل نشده که پیغمبر (صلی الله علیه و آله و سلم) اسم شریف آن حضرت (عجل الله تعالی فرجه الشریف)را تصریح کرده باشد، بلکه با القابش او را یاد می نمود، یا این که می فرمود: نام او نام من و کنیه اش کنیه من است. و این دو وجه را محدث نوری (رحمةالله) یادآور شده که هر دوی آنها قابل مناقشه است.
سوم: اجماع منقولی که در سخنان سید محقق داماد موجود است که بد نیست سخنش را - همانگونه که یکی از اوتاد- برای تأیید و استشهاد حکایت نموده، بیاوریم. وی - که خدای تعالی رحمتش کند - در کتاب شرعة التسمیة فی زمان الغیبة گوید: شیوه دین و راه و رسم مذهب چنین است که برای احدی از مردم در این زمان - یعنی زمان غیبت - تا آنگاه که هنگام فرج فرا رسد و خداوند سبحان برای ولی و حجت خود بر خلقش و بپاخاسته به امرش و منتظر حکمش به ظهور و خروج، حلال نیست که نام و کنیه آن جناب - صلوات الله علیه - را در میان مجمعی و انجمنی به طور آشکار یاد کند، اسم شریفش را بلند بگوید و کنیه گرامی اش را به طور علنی یاد نماید. و شیوه مشروعی که از بزرگان دین - صلوات الله علیهم اجمعین - به دستمان رسیده، نسبت به یاد کردنمان از آن حضرت، تا مادامی که غیبتش باقی است، آن که: از ذات مقدسش با القاب قدسیه اش کنایه آوریم، مانند: الخلف الصالح و الامام القائم و المهدی المنتظر و الحجة من آل محمد (علیهم السلام) و کنیه اش را بگوییم و همه هم کیشان گذشته ما و اساتید پیشینمان که در ضبط آثار شرع و حفظ شعایر دین از ما پیش کسوت تر بوده اند - رضوان خداوند بر همه آنان باد - بر این امر متفقند، و روایاتی که نص بر این معنی است از امامان معصوممان - صلوات الله علیهم اجمعین - به طور متظافر رسیده است و کسی این دستور را انکار نمی دارد، مگر آنهایی که در احکام و اخبار، تصورشان ضعیف و اطلاعشان از دقایق و اسرار اندک می باشد و جز کوته فکرانی که درجه فقه و مرتبه علمشان همین مقدار است که بهره ای از خبرگی به اسرار نهانی مراسم شریعت و نشانه های سنت ندارند و بینشی در حقایق قرآن حکیم و بهره ای از شناخت رازهای نهفته در احادیث مراکز هبوط وحی و معادن حکمت و جایگاه های نور و حافظان دین و حاملان سر و گنجوران علم خداوند عزیز سپرده شده، برایشان نیست.(165)
چهارم: شیوه همه اهل ایمان در تمام شهرها و بلاد، در هر زمان بر تصریح نکردن به نام مولایمان صاحب الزمان (علیه السلام) ثابت است ، به طوری که از هیچ یک از آنان گفته و شنیده نشده که به اسم شریف آن جناب در محفلی از محافل و مجمعی از مجامع تصریح کنند و چون این امور را به نصوص صحیح یاد شده ضمیمه کنیم، موجب می گردد که به حرام بودن تصریح به اسم شریف مولایمان در مجمعی از مجامع مردم اطمینان یابیم و خدا دانا و نگهدارنده از لغزش ها است.
گونه هفتم: یاد کردن اسم شریف آن حضرت در غیر مجامع برای خواص (شیعیان) - که خداوند از آنان خشنود باد - جواز این گونه به واقع نزدیک تر است، به جهت ورود اخبار متعددی که همدیگر را تقویت می کنند به ذکر این اسم شریف، که در فعل و تقریر ائمه اطهار (علیهم السلام) آمده است، از جمله: حدیث لوح است که به سند معتبری در اصول کافی و کمال الدین (166) و کتب معتبر دیگر روایت شده، ما آن را به روایت ثقة الاسلام کلینی(167) در اصول کافی می آوریم که به سند خود، از حضرت ابی عبدالله امام صادق (علیه السلام) است که فرمود: پدرم به جابر بن عبدالله انصاری فرمود: مرا با تو کاری است، پس کدام وقت بر تو آسان باشد که به تنهایی تو را ملاقات نمایم و درباره آن از تو بپرسم؟ جابر به او عرضه داشت: هر وقت که دوست داشته باشی. پس در یکی از روزها، در جای خلوتی با او نشست و به او فرمود: ای جابر! مرا خبر ده از لوحی که در دست مادرم فاطمه دختر رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) دیدی و آنچه مادرم به تو خبر داد که در آن لوح نوشته شده است. جابر عرضه داشت: خدای را شاهد می گیرم که بر مادرت فاطمه (سلام الله علیها) در زمان رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) وارد شدم، پس او را به ولادت حسین (علیه السلام) تهنیت گفتم و در دستش لوح سبز رنگی مشاهده نمودم که به گمانم از زمرد بود و در آن نوشته سفیدی شبیه رنگ خورشید دیدم، پس به او گفتم: پدر و مادرم فدایت باد، ای دخت رسول خدا!این لوح چیست؟ فرمود: این لوحی است که خداوند آن را به رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) هدیه فرموده، در این لوح نام پدرم و نام همسرم و نام دو پسرم و نام جانشینان از فرزندانم هست و پدرم آن را به عنوان مژدگانی به من داده است. جابر گفت: پس مادرت فاطمه (علیها السلام) آن را به من داد که آن را خواندم و از روی آن نسخه ای نوشتم. آنگاه پدرم به او فرمود: ای جابر!آیا آن نوشته را بر من عرضه می داری؟ عرضه داشت: آری. پس پدرم با جابر به منزل او رفت، آنگاه جابر صحفه ای از پوست بیرون آورد. (پدرم) به او فرمود: ای جابر!در نوشته ات نگاه کن تا بر تو بخوانم (و بدانی که من از آن آگاهم) پس جابر در نسخه اش نگریست و پدرم آن را بر او خواند، پس هیچ حرفی را بر خلاف آن نخواند، آنگاه جابر گفت: خداوند را گواه می گیرم که همین طور در لوح نوشته دیدم: بنام خداوند بخشنده مهربان. این نوشته ای است از خدای عزیز حکیم برای محمد پیغمبر و نور و سفیر و دربان (واسطه میان خالق و مخلوق) و راهنما به سوی او، که آن را روح الامین (جبرئیل) از نزد پروردگار عالمیان نازل نموده است. ای محمد! اسم های مرا بزرگ شمار و نعمت هایم را سپاس بگزار و عنایات مرا انکار مدار، به درستی که منم خداوند که هیچ معبود حقی جز من نیست، درهم کوبنده ستمگران و به دولت رساننده مظلومان و جزا دهنده روز قیامت، همانا منم خدایی که جز من معبود حقی نیست، پس هر آنکه جز به فضل (او احسان) من امید داشت و یا جز از عدالت من ترسید، او را عذاب کنم عذاب کردنی که هیچ کس از عالمیان را چنان عذاب نکرده باشم، پس (تنها) مرا عبادت کن و بر من توکل بنمای. به درستی که من هیچ پیغمبری بر نیانگیختم تا این که روزگارش را کامل نمایم و دورانش سپری نگردد مگر اینکه برای او وصی (و جانشینی) قرار دادم، و البته تو را بر پیغمبران برتر داشتم و وصی تو را بر سایر اوصیا برتری دادم و تو را به دو شیرزاده و نوه ات حسن و حسین گرامی داشتم، پس حسن را بعد از پایان گرفتن دوران (جانشینی) پدرش، کانون علم خود ساختم و حسین را گنجینه دار وحی خویش قرار دادم و او را به شهادت گرامی داشتم و فرجامش را به سعادت رساندم، که او برترین شهیدان و درجه اش بالاترین درجات آنان است، کلمه تامه خود را با او قرار دادم و حجت رسای خویش را نزد او سپردم، به سبب عترت او پاداش و کیفر دهم. اولین آنها علی، سرور عبادت کنندگان و زینت دوستان گذشته من است و پسرش شبیه جد پسندیده اش محمد، آن شکافنده علم من و کانون حکمت من. و تردید کنندگان درباره جعفر هلاک می شوند، هر کس او را رد کند چنان است که مرا رد کرده باشد، به تحقیق این گفته از من است که همانا جایگاه جعفر را گرامی خواهم داشت و او را از جهت پیروان و یاران و دوستانش خشنود خواهم ساخت، بعد از او موسی است که (در عهد او) فتنه بسیار تاریکی فراگیرد، زیرا که رشته وجوب اطاعتم گسسته نمی شود و حجتم پوشیده نمی ماند و همانا دوستان من با جام سرشار سیراب گردند، هر کس یکی از ایشان را رد کند، همانا نعمت مرا رد کرده باشد و هر آنکه یک آیه از کتاب مرا تغییر دهد، البته بر من تهمت زده است. و پس از سپری شدن دوران بنده و دوست و برگزیده ام موسی، وای بر مفتریان و منکران علی، ولی و یاور من و آن کسی که بارهای سنگین نبوت را بر دوش او خواهم نهاد و شایستگی اش را در پذیرش و انجام آن مسؤولیت ها امتحان خواهم کرد، او را پلیدی گردنکش به قتل می رساند، در شهری که بنده صالح (ذوالقرنین) بنا نهاده، در کنار بدترین مخلوقم (هارون) دفن می شود، این گفته من حق است که او را به وجود محمد فرزند و جانشین و وارث علمش شادمان نمایم، که او معدن علم من و محل راز و حجتم بر خلق می باشد، هیچ بنده ای به او ایمان نیاورد، مگر این که بهشت را جایگاهش قرار دهم و او را در مورد هفتاد تن از خاندانش شفاعت دهم، که تمامی آن ها سزاوار آتش شده باشند و پایان کارش را به سعادت برای فرزندش علی ولی و یار و گواه بر آفریدگانم و امین بر وحی ام خواهم ساخت و از او دعوت کننده به راهم و گنجینه دار علمم حسن را متولد خواهم کرد و آن را به پسرش (م ح م د) که رحمت برای عالمیان است به کمال خواهم رسانید. قامت بلند و با صلابت موسی و درخشش و خوش نمایی عیسی و صبر و شکیبایی ایوب در او است، پس در زمان (غیبت) او دوستانم خوار می شوند و سرهایشان هدیه می گردد، همچنان که سرهای ترک ها و دیلم ها هدیه می شود، پس کشته و سوزانده می شوند و ترسان و وحشت زده خواهند بود، زمین با خونشان رنگین می گردد و شیون و ناله عزا از زنانشان بلند می شود، آنان به حق دوستان منند، به وجود آنها هر فتنه سیاه گمراه کننده را دفع می نمایم و به سبب آنها زلزله ها را برطرف می سازم و غل و زنجیرها را دور می کنم، بر آنان درودها و رحمت خاص پروردگارشان است و آنانند هدایت شدگان.
عبد الرحمن بن سالم گوید: ابو بصیر گفت: اگر در تمام زمانت جز این حدیث چیز دیگری نشنیده ای، همین تو را بسنده است، پس آن را جز از اهلش حفظ کن.
و از جمله روایتی است که شیخ صدوق (رحمةالله) در کمال الدین(168) از محمد بن اسحاق طالقانی (رحمةالله) آورده، از حسن بن اسماعیل، از ابو عمرو سعید بن محمد بن نصر قطان، از عبید الله بن محمد السلمی، از محمد بن عبد الرحمن، از محمد بن سعید، از عباس بن ابی عمرو، از صدقة بن ابی موسی، از ابی نضره که گفت: چون امام ابو جعفر محمد بن علی باقر (علیه السلام) به حال احتضار رسید، پسرش امام صادق (علیه السلام) را فراخواند و عهدی ( فرمان امامت) را به او تسلیم کرد، برادرش زید بن علی بن الحسین به او گفت: اگر نسبت به من، همانند حسن و حسین (علیه السلام) رفتار کنی (امامت را به من بسپاری) امید است که کار خلافی انجام نداده باشی. فرمود ای ابوالحسن! به درستی که امانت ها به مثال ها نیست و عهدها به نوشته ها بستگی ندارد، بلکه فقط اموری است که از حجت های خداوند - تبارک و تعالی - از پیش رسیده است. سپس جابر بن عبدالله را فراخواند و به او فرمود: ای جابر! برای ما بازگو کن آنچه را در صحیفه دیدی، پس جابر گفت: آری، ای ابو جعفر باقر! بر بانویم حضرت فاطمه (علیهاالسلام) وارد شدم تا او را به ولادت حسن تبریک گویم، که دیدم صفحه ای از در سفید در دست دارد، عرضه داشتم: ای سیده زنان! این صفحه چیست که نزد شما می بینم؟ فرمود: در آن نام های امامان از فرزندانم هست. عرضه داشتم: به من بدهید تا در آن نگاه کنم. فرمود: ای جابر! اگر نهی نبود این کار را می کردم، ولی نهی شده است که جز پیغمبر یا جانشین پیغمبر یا خاندان پیغمبر آن را دست بزند، اما برای تو اجازه هست که از بیرون آن درونش را ببینی. جابر گوید: پس آن را خواندم که در آن نوشته شده بود: ابوالقاسم محمد بن عبدالله المصطفی، مادرش آمنه بنت وهب؛ ابوالحسن علی بن ابی طالب المرتضی، مادرش فاطمه بنت اسد بن هاشم بن عبد مناف؛ ابو محمد حسن بن علی البر ( نیکوکار)؛ ابو عبدالله الحسین بن علی التقی، مادرشان فاطمه دخت محمد (صلی الله علیه و آله و سلم)؛ ابو محمد علی بن الحسین العدل، مادرش شهربانو دختر یزدگرد سوم؛ ابو جعفر محمد بن علی باقر، مادرش ام عبدالله دختر حسن به علی بن ابی طالب؛ ابو عبدالله جعفر بن محمد صادق، مادرش ام فروه دختر قاسم بن محمد بن ابی بکر؛ ابو ابراهیم موسی بن جعفر الثقه، مادرش کنیزی است به نام حمیده؛ ابوالحسن علی بن موسی الرضا، مادرش کنیزی است به نام نجمه؛ ابو جعفر محمد بن علی الزکی، مادرش کنیزی است به نام خیزران؛ ابوالحسن علی بن محمد الامین، مادرش کنیزی است به نام سوسن؛ ابو محمد الحسن بن علی الرفیق، مادرش کنیزی است به نام سمانه و کنیه اش ام الحسن می باشد؛ ابوالقاسم محمد بن الحسن که اوست حجت خداوند متعال بر خلقش، آن که قائم است، مادرش کنیزی است به نام نرجس - که درود خداوند بر همگی آنان باد -.
شیخ صدوق (رحمةالله) گوید: این حدیث این چنین است که حضرت قائم (علیه السلام) را نام برده، و آنچه من قائلم همان است که در مورد نهی از بردن نام آن حضرت روایت آمده است. و از جمله در مجلد نهم بحار(169) به نقل از کتاب الروضة و کتاب الفضائل به سند مرفوعی از عبدالله بن ابی اوفی، از رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) آورده که فرمود: چون خداوند ابراهیم خلیل (علیه السلام) را آفرید، پرده از چشمش برداشت، پس به سوی عرش نگریست، آن گاه نوری مشاهده کرد، عرضه داشت، ای خداوند و سید من!این نور چیست؟ فرمود: این محمد برگزیده من است. ابراهیم گفت: ای خداوند و سید من!در کنارش نور دیگری می بینم؟! فرمود: ای ابراهیم! این علی یاور دین من است. پس گفت: ای خداوند و سید من! نور سومی در کنارش می بینم! فرمود: ای ابراهیم! این فاطمه است در کنار پدر و همسرش، او دوستانش را از آتش بازگرفته است. ابراهیم گفت: ای خداوند و سید من! دو نور دیگر هم در کنار آن سه نور می بینم؟! فرمود: ای ابراهیم!اینان حسن و حسین هستند که در پی جد و مادرشان می باشند. ابراهیم گفت: ای خداوند و سید من! نه نور می بینم که پیرامون این پنج نور را گرفته اند؟! خداوند فرمود: اینان امامان از فرزندان آنهایند. ابراهیم پرسید: ای خداوند و سید من!به چه (نامهایی) شناخته می شوند؟! فرمود: ای ابراهیم!اولین آنان علی بن الحسین است، و محمد فرزند علی، و جعفر فرزند محمد، و موسی فرزند جعفر، و علی فرزند موسی، و محمد فرزند علی، و علی فرزند محمد، و حسن فرزند علی و محمد فرزند حسن که قائم مهدی است. ابراهیم عرضه داشت: ای خداوند و سید من!نورهایی پیرامون ایشان می بینم که شمار آنها را کسی جز تو نمی داند؟!فرمود: ای ابراهیم! آن ها شیعیان و دوستانشان هستند. گفت: خداوندا! به چه نشانه هایی شیعیان و دوستانش شناخته می شوند؟! فرمود: به خواندن پنجاه و یک رکعت نماز و بلند گفتن: بسم الله الرحمن الرحیم و قنوت گرفتن پیش از رکوع و سجده شکر و انگشتری به دست راست کردن. ابراهیم گفت: خداوندا! مرا از شیعیان و دوستارانش قرار ده، خداوند فرمود: البته تو را چنین قرار دادم، پس درباره او خداوند این آیه را نازل فرمود: و ان من شیعتة لابراهیم اذ جاء ربه بقلب سلیم؛(170) و به درستی که از شیعیان او ابراهیم است، که با دلی پاک از هرگونه آلایش به پروردگار ایمان آورد.
و از جمله نیز، در مجلد نهم بحار(171) از غیبت شیخ طوسی، از رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) روایت مسندی آورده که: وصیتی که امیرالمؤمنین (علیه السلام) به املای رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) نوشته، و پیغمبر امر فرمود که هر امامی آن را به بعد از خود تحویل دهد، تا آن جا که فرموده: پس چون هنگام وفاتت رسید این وصیت نامه را به فرزندم حسن، آن نیکوکار بسیار صله کننده بسپار. و چون هنگام وفات او فرا رسد، آن را به فرزندم حسین شهید، پاکیزه کشته (راه خدا) بسپارد. و چون وفات او فرا رسد، آن را به فرزندش سید العابدین ذی الثفنات (پیشانی و سایر مواضع سجده اش بر اثر سجده های بسیار طولانی پینه می بست) علی بسپارد. و چون وفاتش نزدیک شود، آنرا به فرزندش محمد، باقر العلم (شکافنده علم) بسپارد. و چون وفاتش نزدیک شود، آنرا به فرزندش جعفر صادق بسپارد. و چون هنگام وفات او فرارسد، آن را به فرزندش موسی کاظم بسپارد. و چون وفات او نزدیک گردد، آنرا به فرزندش علی الرضا بسپارد. و چون وفاتش فرارسد، آن را به فرزندش محمد مورد وثوق تقی بسپارد. و چون هنگام وفات او برسد، آن را به فرزندش علی ناصح بسپارد. و چون وفاتش نزدیک شود، آن را به فرزندش حسن فاضل بسپارد. و چون هنگام وفاتش رسد، آنرا به فرزندش محمد حفظ شده از آل محمد (علیهم السلام) بسپارد....
و از جمله: در کفایة الاثر فی النصوص علی الائمة الاثنی عشر به سند خود، از ابوهریره آورده که گفت: به رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) عرضه داشتم: برای هر پیغمبر جانشین و دو سبط بوده است، پس جانشین و دو سبط تو کیانند؟ پیغمبر (صلی الله علیه و آله و سلم) ساکت شد و به من جواب نداد. پس اندوهگین از خدمت آن حضرت رفتم و چون هنگام ظهر شد پیغمبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) فرمود: نزدیک بیا ای ابوهریره!من نزدیک می شدم و می گفتم: پناه به خدا از خشم خدا و خشم رسول خدا. آنگاه رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) فرمود: خداوند چهار هزار پیغمبر برانگیخت و آنان چهار هزار جانشین داشتند و هشت هزار سبط، سوگند به آن که جانم در دست اوست!که من بهترین پیغمبرانم و جانشین من بهترین اوصیا و دو سبط من بهترین سبطها می باشند. سپس فرمود: دو سبط من حسن و حسین بهترین سبطها می باشند، دو سبط این امتند، و البته اسباط از فرزندان یعقوب بودند و آنان دوازده تن بودند و امامان بعد از من دوازده تن از خاندانم خواهند بود، علی (علیه السلام) نخستین ایشان است و اوسط آنان محمد، آخرینشان محمد، مهدی این امت می باشد، آن که عیسی پشت سرش نماز خواهد خواند، آگاه باشید! که هر کس بعد از من به آنان تمسک گردد، البته به ریسمان الهی چنگ زده است، و هر کس از دامان ایشان دست بکشد، از ریسمان خداوند جدا شده است.(172)
از جمله در کفایة الاثر نیز به سند خود، از مفضل بن عمر آورده، از امام صادق جعفر بن محمد، از پدرش محمد بن علی، از پدرش علی بن الحسین، از پدرش (حسین بن علی)، از امیرالمؤمنین (علیه السلام) که فرمود: رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) فرمود: هنگامی که به (معراج) آسمان برده شدم، پروردگارم - جل جلاله - به من وحی فرمود: ای محمد! من به زمین نظری فکندم، پس تو را از آن برگزیدم و تو را پیغمبر قرار دادم و از اسم خودم برای تو اسمی برگرفتم، که من محمودم و تو محمد هستی. سپس بار دیگر نظری کردم و از آن (زمین) علی را برگزیدم و او را جانشین، خلیفه و همسر دخترت قرار دادم و از برای او اسمی از اسم هایم برآوردم که من اعلی هستم و او علی است و فاطمه و حسن و حسین را از نور شما دو نفر قرار دادم، سپس ولایت آنان را بر فرشتگان عرضه نمودم، که هر کدام آن را پذیرفت نزد من از مقربین شد. ای محمد! اگر بنده ای مرا عبادت کند تا این که بسان مشک خشک شده بشود، سپس در حالی که ولایت آنان را انکار کرده باشد (در قیامت) مرا ملاقات کند، او را در بهشتم جای نخواهم داد و زیر سایه عرشم نخواهم برد. ای محمد! آیا می خواهی آنان را ببینی؟ گفتم: آری پروردگار. خدای - عز و جل - فرمود: سرت را بلند کن. پس چون سربرداشتم، ناگاه نورهای علی و فاطمه و حسن و حسین و علی بن الحسین و محمد بن علی و جفعر بن محمد و موسی بن جعفر و علی بن موسی و محمد بن علی و علی بن محمد و حسن بن علی و (م ح م د) را که در میان آنان ایستاده بود و همچون ستاره تابان می درخشید، دیدم. گفتم: ای پروردگار!اینان چه کسانی هستند؟ فرمود: اینان امامان هستند و این قائم است، حلالم را حلال و حرامم را تحریم می نماید و به وسیله او از دشمنانم انتقام می گیرم و او مایه راحتی دوستان من است و او است آن که دلهای شیعیانت را از ستمگران و منکران حق و کافران شفا می بخشد(173)
و از جمله شیخ صدوق (رحمةالله) در کتاب کمال الدین(174) به سند معتبر، بلکه صحیحی روایت آورده که: حضرت ابو محمد امام حسن عسکری برای بعضی از کسانی که نام برد، گوسفند ذبح شده ای فرستاد و فرمود: ای از عقیقه پسرم محمد است.
و از جمله محدث عاملی (رحمةالله) و وسائل(175) به سند خود از صدوق (رحمةالله) از محمد بن عصام، از محمد بن یعقوب کلینی، از علان رازی، از بعضی از اصحابمان آورده که: چون کنیز حضرت ابو محمد امام عسکری (علیه السلام) حامله شد، آن حضرت به او فرمود: پسری را آبستن باشی که اسم او محمد است و او قائم بعد از من.
و از جمله نیز، در وسائل(176) به سند خود، از ابن بابویه، از محمد بن ابراهیم بن اسحاق طالقانی، از ابو علی محمد بن همام، از محمد بن عثمان عمری، از پدرش، از حضرت ابو محمد حسن بن علی امام عسکری (علیه السلام) ضمن خبری که آن حضرت در آن از پدرانش روایت کرده که: زمین از حجت الهی بر خلقش خالی نخواهد ماند و این که هر کس بمیرد در حالی که امام زمانش را نشناخته باشد، به مرگ جاهلیت مرده است. چنین آمده. پس آن حضرت فرمود: این مطلب ثابت است همان طور که روز ثابت است (قابل انکار نیست). عرض شد: ای فرزند رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم)!پس حجت و امام بعد از تو کیست؟ فرمود: پسرم محمد، او است امام و حجت بعد از من و هر کس در حالی بمیرد که او را نشناخته باشد، به مرگ جاهلیت مرده است.
و از جمله، مجلسی در باب ولادت(177) آن حضرت (عجل الله تعالی فرجه الشریف) از کشف الغمه(178) روایت کرده است که ابن الخشاب گفت: حدیث گفت مرا ابوالقاسم طاهر بن هارون بن موسی العلوی، از پدرش، از جدش که گفت: سرورم جعفر بن محمد امام صادق (علیه السلام) فرمود: خلف صالح از فرزندان من است و او است مهدی که اسمش م ح م د است و کنیه اش ابوالقاسم در آخر الزمان خروج می کند...
و چون این را دانستی، می گویم: مقتضای جمع بین دو دلیل، یعنی اخباری که بردن نام آن حضرت را حرام می شمارند و اخباری که جایز می دانند، همان تفصیلی است که ما اختیار کردیم که در مجامع مردم حرام است و در غیر آنها جایز. چون اخبار جواز - چنان که می بینید - یا نقل فعل معصوم است و یا تقریر او. و در چنین اخباری عموم یا اطلاقی وجود ندارد که سبب شود از اخبار نهی کننده دست برداریم. بنابراین واجب است قدر متیقن را بگیریم و دلایل حرمت را به همین مقدار تخصیص بزنیم، یعنی به غیر مجامع مردم و یاد کردن اسم شریف آن حضرت در مجامع، تحت عموم ادله حرمت باقی می ماند. مؤید و مؤکد آنچه یاد کردیم، دو توقیع شریف آن حضرت است که در کمال الدین(179) روایت شده، در یکی از آنها آمده: ملعون است ملعون کسی که مرا در جمعی از مردم اسم ببرد. و توقیع دیگر چنین است؛ حدیث گفت ما را محمد بن ابراهیم بن اسحاق طالقانی (رحمةالله) گفت: شنیدم ابو علی محمد بن همام گفت: شنیدم محمد بن عثمان عمری (رحمةالله) می فرمود: توقیعی صادر شد به خطی که آن را می شناسیم این که: هر کس در میان جمعی از مردم مرا به اسمم نام ببرد، لعنت خدا بر او باد. و نیز مؤید این مطلب است آنچه در گفتار سید محقق داماد (رحمةالله) از نظرتان گذشت، این که علمای گذشته بر حرمت تصریح به اسم مبارک آن حضرت در میان جمعی از مردم متفقند. و نیز مؤید آن است اعتبار عقلی و عرفی، زیرا که تعبیر کردن از شخص جلیل در مجالس و محافل با القابش و تصریح نکردن به اسم خود نوعی احترام تعظیم نسبت به آن شخص می باشد و این بر افراد عامی پوشیده نیست، تا چه رسد به فضلا و علما. و خداوند به حقایق احکام دانا است. و نیز مؤید آن است که در حدیث لوح دیدید حضرت امام باقر (علیه السلام) از جابر خواست که در جای خلوتی او را ملاقات نماید، بنابراین یادآوری اسم آن حضرت در میان جمعی از مردم نبوده است. و باز مؤید آن است که اگر غیر مورد ترس و تقیه را به طور مطلق از عمومات یاد شده خارج بدانیم، تخصیص اکثر لازم می آید. و هم چنین مؤید آن است حدیث حذیفة بن الیمان که در قسم چهارم همین عنوان یادآور شدیم.
اگر بگویید: می توان قایل شد که غیر از مورد ترس و تقیه به طور مطلق از عمومات یاد شده خارج است، چه در مجامع باشد و چه در غیر آنها، به جهت روایتی که شیخ صدوق در کتاب کمال الدین از امام ابوجعفر باقر (علیه السلام)، از پدرانش آورده که فرمود: امیرالمؤمنین (علیه السلام) بالای منبر چنین فرمودند: در آخرالزمان، مردی از فرزندانم خروج خواهد کرد... و حضرت قائم (عجل الله تعالی فرجه الشریف) را توصیف کرد، تا آن جا که فرمود: او را دو نام است یکی مخفی می ماند و اسم دیگر علنی می باشد، اما آن اسمی که مخفی می ماند احمد است، و آن اسمی که علنی می باشد محمد...(180)که این حدیث بر جایز بودن تصریح به این اسم شریف در مجامع مردم از جهت فعل و قول امام دلالت دارد، چون امیرالمؤمنین (علیه السلام) بر فراز منبر آن را تصریح فرموده: و آن اسمی که علنی می باشد محمد است. از این روی می توان گفت: آن اسمی که جایز نیست تصریح شود احمد است؟!
می گویم: نمی توان تنها به این حدیث عمومات حرمت را تخصیص داد، به چند وجه:
اول: اینکه سندش ضعیف است، چون اسماعیل بن مالک که در سند این حدیث واقع شده مجهول (ناشناخته) است، و ابوالجارود - یکی دیگر از افرادی که در سند این حدیث واقع شده - رئیس گروه زیدیه جارودیه است که از سید بن طاووس نقل شده که درباره اش گفته: زیاد بن المنذر نابینای سرحوب مذموم است، هیچ شبهه ای در مذمتش نیست، او به اسم شیطان سرحوب نامیده شدت شیطان کوری که ساکن دریا است. در کتاب های نقد الرجال و منتهی المقال به نقل از کشّی درباره ابوالجارود آمده: کور سرحوب، سرحوبیه از زیدیه منسوب به او است و امام باقر (علیه السلام) او را به این اسم نامید. و یاد شده که سرحوب نام شیطان کوری است که در دریا زیست دارد و ابوالجارود نابینا و کوردل بود. سپس روایات متعددی در مذمت و لعنت و دروغگویی او یاد کرده است و سید تفرشی در نقد الرجال گوید: درباره او روایتی است که بر دروغگویی و کفر او دلالت دارد.
دوم: این که تصریح کردن امیرالمؤمنین (علیه السلام) به این اسم آن حضرت بر فراز منبر دلیل جایز بودن آن برای غیر آن جناب نمی باشد، زیرا که ممکن است این حکم به آن جناب اختصاص داشته، و نظایر آن بسیار است که بر اهل بصیرت پوشیده نیست، مانند داخل شدن در حال جنابت به مسجد پیغمبر (صلی الله علیه و آله و سلم) و اختصاص لقب امیرالمؤمنین به آن حضرت و جایز بودن ایثار با این که اهل خانه اش در حال اضطرار بوده اند و غیر این ها که بر پژوهشگر در اخبار ائمه اطهار پوشیده نیست.
سوم: این که فرموده آن بزرگوار: و آن اسمی که علنی می باشد محمد است. دو احتمال دارد؛ یکی: این که منظور آن است که امام زمان ما (عجل الله تعالی فرجه الشریف) دو اسم دارد که یکی از آنها را می شناسند و آن محمد است و دیگری را که احمد است، نمی دانند و این را ما مشاهده می کنیم. دیگر این که: مقصود اعلان کردن این اسم مبارک هنگام ظهور است که اخباری وارد شده به اینکه در آن موقع به نام او و نام پدرش ندا می گردد و آنچه بر این معنی دلالت داشت در بخش چهارم در حرف ن و غیر آن گذشت. و اما احتمال این که مراد از اسمی که جایز نیست به آن تصریح گردد احمد است، این را هیچ کدام از علمای ما از صدر اول تاکنون نگفته، بلکه احتمال هم نداده اند و نیز حاملان و راویان حدیث - که این روایات توسط آنها به دست ما رسیده - هم این احتمال را نیاورده اند، چنان که بر کاوشگران پوشیده نیست.
اگر بگویید: ممکن است منظور از کلمه (ناس مردم) در دو توقیع یاد شده، مخالفین باشند و این قرینه باشد بر اینکه حرمت مخصوص مورد ترس و تقیه است، چنان که مؤلف وسائل(181) این احتمال را ذکر کرده و استشهاد نموده به این که واژه ناس در روایات بسیار آمده که خصوص عامه منظور هستند؟
می گویم: کلمه ناس در اخبار با قرینه بر آنان اطلاق گردیده و در اینجا قرینه ای بر آن نیست بنابراین از اخبار صحیح به صرف احتمال نمی توان دست برداشت.
اگر بگویید: در مستدرک از حسین بن حمدان روایت کرده که وی در کتابش از حضرت رضا (علیه السلام) خبری آورده که تصریح دارد به این که یاد نمودن اسم شریف آن حضرت - که محل بحث است - و سایر نام ها و القاب آن جناب در صورت ایمنی از ترس جایز می باشد و علت نهی از آن جز به خاطر ترس و تقیه نیست. آن روایت چنین است که از علی بن الحسین بن فضال، ار ریان بن الصلت آورده که گفت: از حضرت امام رضا علی بن موسی (علیه السلام) شنیدم که می فرمود: قائم مهدی (علیه السلام) فرزند فرزندم حسن است، کسی بعد از غیبتش بدنش را نمی بیند و اسمش را نبرد تا وقتی که آشکار شود و اسمش اعلان گردد که آن وقت هر کسی می تواند نام او را ببرد. به آن حضرت عرضه داشتیم: ای سرور ما! اگر بگوییم: صاحب غیبت و صاحب زمان و مهدی جایز است؟ فرمود: همه اینها مطلقا" جایز است و من شما را از تصریح کردن نام مخفی او از دشمنانمان نهی کردم که او را نشناسند.
می گویم نمی توان این خبر را مورد عمل قرار داد به چند وجه؛
یکم: این که حسین بن حمدان ضعیف است، چنان که در کتاب الوجیزه آمده و در نقد الرجال از نجاشی آورده: حسین بن حمدان حضینی جنبلانی ابو عبدالله، فاسد المذهب بوده، کتاب هایی دارد. همین مطلب نیز در منتهی المقال آمده است و به نقل از خلاصه در همان کتاب آمده؛ حسین بن حمدان جنبلانی - به ضم جیم و سکون نون و باء - حضینی - به حاء مضمومه و ضاد و نون بعد از یاء - ابو عبدالله مذهبش فاسد و دروغگو بوده، ملعون است به گفته هایش توجه نمی شود. و مانند همین سخن از رجال ابن داوود نقل شده، ولی او خصینی - خاء و صاد و یاء و نون - ضبط کرده است.
و از دلایل صحیح نبودن اعتماد بر او این که عالم محقق نوری (رحمةالله) در اینجا بر این روایت اعتماد ننموده، با این که آن را در باب القاب حضرت حجت (عجل الله تعالی فرجه الشریف) روایت کرده است و این عالم جلیل از بزرگان آگاهان به احوال راویان است، چنانکه بر کسی که در کتابهای او نظر کند، پوشیده نمی ماند. خداوند تعالی به او بهترین پاداش را از جهت خدمت به اسلام و مسلمین عنایت فرماید. بنابراین چه طور می توان به مانند این حدیث تمسک نمود و عمومات ادله تحریم را از ظاهرشان منصرف کرد؟
دوم: بر فرض که این حدیث از معصوم (علیه السلام) صادر شده باشد، در مطلب مورد بحث صراحت ندارد، در آن دقت کنید.
سوم: این که بر فرض که دلالت داشته باشد، بر منحصر بودن علت تحریم در این مطلب دلالت ندارد، تا به همان مورد که آن علت وجود دارد بسنده شود، بلکه این امر نمی تواند علت حقیقی باشد، چون ضمیر در فرموده آن حضرت: که او را نشناسند. اگر به اسم برگردد؛ یعنی یاد کردن این اسم جایز نیست، تا دشمنان آن اسم را نشناسند. این بر خلاف مقصود خواهد بود، زیرا که آنها با اخبار بسیاری که از پیغمبر و امامان (علیهم السلام) رسیده، که تصریح دارند که اسم او اسم رسول خدا است، آن اسم را شناخته اند که محمد است. و اگر ضمیر به قائم (علیه السلام) برگردد؛ یعنی یاد کردن این اسم جایز نیست، تا مبادا دشمنان بدانند که مقصود از این اسم کیست. بار به دو وجه درست نیست؛
وجه اول: این که افرادی که محمد نامیده شده اند در هر زمان بسیار بوده و هستند، پس هرگاه یک شیعه به شیعه دیگری در مجلس دشمنان مثلا" بگوید: محمد فرموده یا محمد را دیدم و منظورش امام زمانش باشد، دشمنان نمی دانند که منظور از این اسم کیست و هیچ ترس و تقیه ای در این صورت نیست.
وجه دوم: این که اگر این امر سبب حقیقی تحریم بود، واجب است که از یاد کردن آن حضرت (علیه السلام) با القاب مخصوصش مانند صاحب غیبت و صاحب الزمان و حجت از آل محمد (علیهم السلام) نهی گردد، چون اگر یک نفر شیعه به یکی از هم کیشان خود، در مجلس دشمنان بگوید: صاحب غیبت یا حجت آل محمد را دیدم، دشمنان خواهند فهمید که منظورش شخص خاص می باشد، چون پیش از این کسی به این عناوین نامیده نشده است، تا کسی که آن جناب را با چنین عناوینی یاد می کند، بتواند بگوید: منظورم یکی از افراد مردم است، بلکه در این صورت دشمن به تجسس و تفحص دست می زند، تا صاحب آن نام مخصوص را بیابد، بنابراین می بایست این خبر را بیان حکمت حکم به حرمت بردن آن نام حمل نمود یا نوعی آن را تأویل کرد.
اگر بگویید: به طرز دیگری هم می توان بین ادله دو طرف جمع کرد، به اینکه اخبار حرمت را بر کراهت حمل کنید، چنان که بعضی از بزرگان این کار را کرده اند و مانند این جمع در ابواب مختلف فقه بسیار است؟
می گویم: این نحوه جمع کردن بین روایات در اینجا پسندیده نیست به خاطر چند وجه؛
اول: این که دلیل های حرمت - چنان که دانستید - قابل حمل بر کراهت نیست و این واضح است.
دوم: این که در اینجا بر سر دو راهی تخصیص و مجاز قرار می گیریم و در جای خود ثابت شده که تخصیص از مجاز اولی است.
سوم: این که ادله جواز تنها اثبات می کنند که در غیر مجامع جایز است، چنانکه توضیح دادیم. بنابراین چگونه می توان آنها را به طور مطلق بر ادله حرمت مقدم داشت؟
چهارم: این که جمع بر خلاف اجماع منقول و شهرتی است که قبلا" بیان شد.
پنجم: حمل کردن این گونه اخبار بر کراهت در صورتی است که دلیل معتبری بر خلاف آنها بوده باشد، که آن دلیل را می بایست بر ظواهر ادله منع مقدم داشت، ولی مطلب مورد بحث ما چنین نیست. پس راهی ندارد که ادله منع را از ظواهرشان منصرف بدانیم، چون دلیلی در مقابل آنها نیست، چنان که بر هر کس جنبه انصاف را رعایت کند و از تکلف بپرهیزد، این نکته پوشیده نمی باشد، پس به یاری خداوند تعالی و برکت اولیای او - سلام الله علیهم اجمعین - تمام بودن مدعای ما ثابت گشت، والحمد لله اولا" و آخرا".
چند تذکر:
اول: از آنچه بیان کردیم دلیل اقوال دیگر و پاسخ آنها معلوم شد، دیگر با تکرار آنها مطلب را طولانی نمی کنیم.
دوم: بدون تردید شایسته تر و محتاطانه تر آن است که در غیر مجالس و مجامع نیز آن حضرت (علیه السلام) با القاب شریفش یاد گردد و اسم معهود ذکر نشود، تا از شبهه مخالفت با دستور شرع خلاص شویم و نیز این خود، نوعی احترام و تعظیم امام (علیه السلام) است، بلکه این روش در سخنان امامان و پیروان ایشان متداول بوده است.
سوم: از بعضی از روایات گذشته چنین به دست آمد، که یکی از نامهای شریف آن حضرت احمد می باشد، اکنون این سؤال پیش می آید که آیا یاد کردن آن حضرت در مجالس با این اسم نیز حرام است، یا حرمت به همان اسم معروف یعنی محمد اختصاص دارد؟ مؤلف کفایة الموحدین تصریح کرده که فرقی بین آنها نیست و هر دو در حرمت مساوی هستند و این نظر را به مشهور نسبت داده است. ولی در این گفته تأمل است، چون اسم به همان معروف یعنی محمد منصرف می باشد و سخن قایلین به حرمت نه نص است و نه ظاهر در حرمت نامیدن آن جناب به اسم های دیگر غیر از محمد، بلکه احدی از علما را نمی شناسم که به حرمت ذکر این اسم یعنی احمد، هر چند به طور احتمال قایل شده باشد، ولی احتیاط بهترین راه و خدای تعالی بهترین راهنما است.
چهارم: آیا کنیه مبارک آن حضرت که همان کنیه جدش رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) است، از لحاظ موضوع یا حکم به اسم شریفش ملحق می باشد یا نه؟ بنابر احتیاط، آری. ولی به طور جزم می توان گفت: نه. زیرا که عنوان اسم بر غیر لقب و کنیه منصرف است، چنانکه از ملاحظه عرف عام که مبنای موضوعات احکام است، این مطلب ظاهر می باشد و آنچه در حدیث خضر آمده که فرمود: او او به کنیه و نام تعبیر نگردد. برای اثبات این مطلب به تنهایی بسنده نیست، زیرا که احتمالاتی در آن هست، بنابراین اصل برائت بدون منافی باقی می ماند و همین طور است اجماع منقول که به نظر علمای بزرگ اصول، برای اثبات حکمی به تنهایی کافی نیست، چنان که در علم اصول فقه این مطلب بیان گردیده است، از همین روی محقق بزرگوارمان نوری - که خدای تعالی روانش را شاد و تربتش را پاک گرداند - حرمت را به همان اسم مبارک معهود مخصوص دانسته است، با همه این ها کسی که شیوه احتیاط پیشه کند، از راه راست برکنار نمانده و دور بودن از شبهه مخالفت در هر حال پسندیده است.

سوم: از وظایف بندگان نسبت به آن حضرت (علیه السلام) محبت او به طور خاص

و لازمه اش آن است که نهایت اهتمام در آنچه مقتضای محبت نسبت به آن جناب است، انجام گردد. بدان که در وجوب محبت تمام ائمه طاهرین - سلام الله علیهم اجمعین - تردیدی نیست، و این که دوستی ایشان بخشی از ایمان و شرط قبولی اعمال است. و در این باره اخبار متواتر می باشد که قسمتی از آنها در بخش اول همین کتاب و قسمتی دیگر در امر دوم همین بخش گذشت، ولی در اهتمام به محبت مولایمان حضرت حجت (علیه السلام) خصوصیتی هست که سبب شده به طور خصوص به آن امر گردد و این از دو جهت است؛
اول - عقل: توضیح این که سرشتها بر محبت کسی که به آنها نیکی کند و هر که واسطه احسان به آنها باشد، ساخته شده است، از همین روی در حدیث از تفسیر امام (علیه السلام) آمده که: خدای تعالی به موسی وحی فرمود که مرا نزد خلقم محبوب کن و خلقم را نزد من محبوب گردان. موسی گفت: ای پروردگار! چگونه این کار را انجام دهم؟ فرمود: به آنان نعمت ها و بخشش های مرا یادآوری کن تا مرا دوست بدارند.
و در حدیث دیگری که در دار السلام به نقل از قصص الانبیاء به سند خود، از پیغمبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) آورده که فرمود: خدای - عز و جل - به داوود (علیه السلام) وحی فرمود: مرا دوست بدار و نزد خلقم محبوب ساز. داوود گفت: پروردگارا! من تو را دوست می دارم، اما چگونه تو را نزد خلقت محبوب گردانم؟ فرمود: نعمت هایم را نزد آنان یاد کن، که هرگاه آنها را نزد ایشان یادآور شوی، مرا دوست خواهند داشت.
و در مجالس صدوق (رحمةالله) به سند خود، از ابن عباس آمده که گوید: رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) فرمود: خداوند را دوست بدارید، به جهت آنچه از نعمت های خویش به شما می دهد و مرا به جهت دوستی خدای - عز و جل - دوست بدارید و اهل بیتم را به خاطر دوستی من دوست بدارید.(182)
و چون از آنچه در بخش های این کتاب پیش تر آوردیم، پاره ای از احسان مولایمان حضرت حجت (علیه السلام) را نسبت به ما و حقوقش را بر ما دانستی و این که تمام آنچه از نعمت های فراوان و عناوین بی پایان خداوند ما را فراگرفته به برکت مولایمان (علیه السلام) و به واسطه او است، پس عقل حکم می کند که او را دوست بداریم، بلکه نهادهای ما بر محبت او سرشته شده است.
دوم - نقل: سید محدث بحرانی (رحمةالله) در کتاب غایة المرام به نقل از نعمانی، به سند خود، از رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) روایت آورده که فرمود: خداوند در شب معراج به من وحی فرمود: ای محمد! چه کسی را در زمین بر امتت جانشین کرده ای؟ - و حال آنکه او بهتر می دانست - گفتم: ای پروردگار!برادرم را. فرمود: علی ابن ابی طالب را؟ گفتم: آری پروردگارا!فرمود: ای محمد! من به زمین نظری افکندم، پس تو را از آن برگزیدم، پس من یاد نمی شوم تا این که تو با من یاد شوی، من محمود هستم و تو محمد هستی. سپس بار دیگر بر آن نظر افکندم و از آن علی بن ابی طالب (علیهما السلام) را برگزیدم، پس او را جانشین تو قرار دادم، که تو سید پیغمبرانی و علی سید اوصیا و برای او اسمی از اسم هایم را قرار دادم که من اعلی هستم و او علی است. ای محمد! اگر بنده ای از بندگانم آن قدر مرا پرستش نماید تا این که به هلاکت رسد، سپس در حالی که منکر ولایتتان باشد مرا ملاقات کند، او را به جهنم خواهم برد، سپس فرمود: ای محمد!آیا می خواهی آنان را ببینی؟ گفتم: آری. فرمود: در پیش رویت بپاخیز. چون پیش رفتم، ناگاه دیدم علی بن ابی طالب را و حسن بن علی و حسین بن علی و علی بن الحسین و محمد بن علی و جعفر بن محمد و موسی بن جعفر و علی بن موسی و محمد بن علی و علی بن محمد و حسن بن علی و حجت قائم (علیهم السلام) که همچون ستاره درخشانی در میان آنها بود. گفتم: ای پروردگار!اینان کیستند؟ فرمود: اینان امامان هستند و این قائم است حلالم را حلال و حرامم را حرام می نماید و از دشمنانم انتقام می گیرد. ای محمد! او را دوست بدار، که من او را و دوست دارنده او را دوست دارم.(183)
می گویم: این حدیث دلالت دارد بر این که در محبت آن حضرت ویژگی ای هست که مقتضی امر مخصوص از سوی خدای تعالی گردیده، با این که محبت همه امامان (علیهم السلام) واجب است و سر این مطلب چند چیز است، از جمله؛
1- محبت و شناخت آن حضرت از محبت و معرفت امامان دیگر (علیهم السلام) جدا نمی گردد، ولی عکس آن چنین نیست (یعنی ممکن است کسی نسبت به امامان دیگر محبت و معرفت داشته باشد، ولی نسبت به آن حضرت معرفت و محبت نداشته باشد). بنابراین اگر انسان آن بزرگوار را بشناسد و او را دوست بدارد، حقیقت ایمان در او کامل می گردد. و شاهد بر این است آنچه در مجلد نهم بحار به نقل از کتاب الفضائل آمده، از امام رضا (علیه السلام)، از پدرانش، از رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) در حدیثی که در آن نام های امامان (علیهم السلام) را یاد کرده، تا آن جا که فرمود: هر کس دوست می دارد خداوند را ملاقات کند، در حالی که ایمانش کامل و اسلامش نیکو باشد، باید که ولایت حجت صاحب الزمان منتظر را دارا گردد، پس اینان چراغ هایی در تاریکی و امامان هدایت و نشانه های تقوا هستند، هر کس آنان را دوست بدارد و ولایتشان را دارا شود، من برای او ضمانت می کنم که خداوند او را به بهشت خواهد برد.(184)
2- چیره شدن دین و غالب گردیدن مسلمین بر کافرین به دست آن حضرت و با ظهور آن جناب به طور کامل انجام می گردد، چنان که در بخش چهارم گذشت. و این چیزی است که از نظر عقل و شرع موجب محبت آن حضرت به طور خاص می باشد.
3- آنچه در بعضی از روایات آمده، که آن حضرت بعد از امیرالمؤمنین و امام حسن و امام حسین (علیهم السلام) از سایر امامان افضل است، چنانکه سید بحرانی در کتاب غایة المرام در باب بیست و سوم از نعمانی به سند خود، از امام صادق، از پدرانش (علیهم السلام) روایت کرده که رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) فرمود: خداوند از بین روزها، جمعه و از ماه ها، ماه رمضان، و از شب ها، شب قدر را برگزید و از مردم، پیغمبران را اختیار کرد و از میان پیغمبران، رسولان را و از رسولان، مرا و علی را از من برگزید و از علی، حسن و حسین را اختیار فرمود و از حسین، اوصیا را برگزید، که از قرآن تأویل یاوه گویان و کجروی باطل جویان و توجیه جاهلان را دور می کنند و نهمین ایشان باطن ظاهر آنان است و او افضل آنها می باشد.(185)
و مؤید این مطلب است آنچه در بحار از حضرت امام صادق (علیه السلام) روایت شده که: از آن جناب سؤال شد: آیا قائم (علیه السلام) متولد شده؟ فرمود: نه. و اگر زمانش را درک می کردم در تمام عمر با او به خدمت می پرداختم.
و در حرف ن در حدیث عباد بن محمد مداینی گذشت، که امام صادق (علیه السلام) فرمود: برای نور آل محمد (علیهم السلام) و سابق آنها دعا کردم. و در فضیلت گریستن از فراقش نیز در تأیید این امر خواهد آمد.
اگر بگویید: این منافات دارد با آنچه در مجلد نهم بحار از نعمانی مسندا"، از زید شحام روایت آمهد که گفت: به حضرت ابی عبدالله صادق (علیه السلام) عرضه داشتم: کدام یک افضل هستند حسن یا حسین؟ فرمود: همانا فضیل اولینمان به فضیلت آخرینمان می رسد و فضل آخرینمان به فضل اولینمان می رسد و هر کدام فضلی دارد. عرض کردم: فرایت شوم!جوابم را مفصل تر بیان فرمایید. به خدا سوگند! جز برای آموختن از شما نپرسیدم. فرمود: ما از یک درخت هستیم، خداوند ما را از یک سرشت آفرید، فضل ما از خداوند و علم ما از خداوند می باشد و ما امنای خداوند بر خلق او و دعوت کنندگان به دین او و (پرده یا) پرده داران بین او و بین خلق او هستیم. ای زید!تو را بیزایم؟! عرض کردم: آری. فرمود: آفرینش ما یکی و علم ما یکی و فضل ما یکی است و همگی نزد خدای - عز و جل - یکی هستیم. عرضه داشتم: مرا خبر ده از تعدادتان؟ فرمود: ما دوازده تن هستیم، این چنین پیرامون عرش پروردگارمان - عز و جل- در آغاز آفرینشمان بودیم. اول ما محمد، اوسط ما محمد و آخر ما محمد است.(186)
در جواب گویم: بین این حدیث و آنچه گذشت، منافاتی نیست، زیرا که این حدیث بیانگر متحد بودن سرشتشان می باشد و این که از یک نور آفریده شده اند و در علم و فضل یکسان هستند، چنان که اخبار دیگری نیز در این باره وارد شده است و این منافات ندارد با این که بعضی از آنان از بعض دیگر از لحاظ ویژگی هایی افضل باشند، همچنان که روایاتی در افضلیت امیرمؤمنان (علیه السلام) از سایر ائمه معصومین (علیهم السلام) وارد گردیده، با این حال علم بر این مطلب و امثال آن باید به خود آنان واگذار شود و بر ما نیست که از آن بحث کنیم، و خدای تعالی خود دانا است و نگهدار از لغزش ها می باشد.

چهارم: محبوب نمودن او در میان مردم

و این امر دلالت دارد تمام آنچه در امر سوم بیان کردیم، به جهت دلالت عقل بر این که هر کس محبتش واجب و نیکو است، سزاوار است او را محبوب نمود. و نیز دلالت می کند بر آن محتوای فرموده خدای تعالی در حدیث موسی (علیه السلام) که: مرا در میان آفریدگانم محبوب ساز... و به طور صریح بر آن دلالت می کند، آنچه در روضه کافی به سند خود، از حضرت ابی عبدالله صادق (علیه السلام) آورده که فرمود: خداوند رحمت کند بنده ای که ما را نزد مردم محبوب نماید و ما را در معرض دشمنی و کینه توزی آنان قرار ندهد. همانا به خدا سوگند ! اگر سخنان زیبای ما را برای مردم روایت می کردند، به سبب آن عزیزتر می شدند و هیچ کس نمی توانست بر آنان وصله ای بچسباند، ولی یکی از آنان کلمه ای را می شنود، پس ده کلمه از پیش خود بر آن می افزاید.(187)
و در مجالس صدوق (رحمةالله) به سند خود آورده، از امام صادق (علیه السلام) که فرمود: خداوند رحمت کند بنده ای را که مودت مردم را به سوی ما کشاند و به آنچه می شناسند، با آنان سخن بگوید و آنچه را منکرند، واگذارد.(188)