فهرست کتاب


تفسیر و مفسران (جلد دوم)

آیت الله محمد هادی معرفت

سرمنشأ رواج اسرائیلیات

در گذشته منع صریح و قاطع پیامبر از مراجعه به اهل کتاب را ذکر کردیم و علوم شد نهی پیامبر آنقدر شدید و عام بود که علاوه بر نقل سخن آنان شامل استنساخ از کتابهایشان نیز می شد و از این رو هیچیک از صحابه جرأت نمی کردند به اهل کتاب رجوع کنند و یا از کتابهایشان چیزی نقل کنند. این حالت تا پایان عمر شریف پیامبر ادامه داشت. در دنباله حدیث عمر که پیش از این ذکر کردیم وارد شده است: وقتی پیامبر او را به دلیل استنساخ از کتابهای یهودیان مورد نکوهش قرار داد وی بلند شد و با اظهار پشیمانی از کوتاهی خود گفت: به خداوندی خدا و دین اسلام و رسالت تو - ای محمد - راضی و شادمان هستیم.(268)
مسلمان راه صواب و شیوه بی آلایش و بر کنار از آلودگیهای اهل کتاب را در پیش گرفتند و تمام مدت عمر شریف پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم و زمان خلافت ابوبکر و مدتی از خلافت عمر را به همین منوال طی کردند. رفته رفته که سرزمینهای بیشتری فتح شد و کشور اسلامی گسترش یافت و بسیاری از ملتهای دیگر گروه گروه به حوزه اسلامی کوچ کردند که برخی از آنان با روح اسلام بیگانه بوده و ابتدایی ترین اصول شریعت را نمی شناختند، دیری نگذشت که این دژ مستحکم از میان برداشته شد و کم کم دروغها و مطالب نادرست اهل کتاب در میان مسلمانان رواج یافت و هر لحظه با گسترش حوزه اسلام دامنه آن نیز گسترده تر گردید.
در این زمان بود که کعب الاحبار افسانه ها و داستانهای خود را پراکند و عبدالله بن عمرو بن عاص مطالب ناصواب و دروغ خود را که از دو بسته یافته شده اش برگرفته بود آشکار ساخت و ابو هریره بیهوده های خود را رواج داد. در این سالهای پس از وفات پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم بود که عمر به تیم بن اوس داری اجازه داد آشکارا و در ملأ عام به مسجد برود و برای مردم قصه بگوید.(269) چنان که به بیهوده گوییها و سخنان ناصواب کعب نیز گوش فرا می داد. ابن کثیر پس از اینکه در تفسیر خود، روایاتی در مورد اینکه مراد از ذبیح، اسحاق است (نه اسماعیل) نقل می کند، می گوید: این سخنان جملگی از کعب الاحبار صادر شده است؛ زیرا او چون در زمان عمر اسلام آورد به روایت کردن از کتابهای پیشینیان برای عمر پرداخت و عمر، بارها پس از شنیدن احادیث او اجازه می داد تا مردم به احادیثش گوش فرا دهند و گفته های کعب الاحبار را اعم از سره و ناسره نقل کنند؛ در حالی که امت اسلام حتی از شنیدن یک حرف کعب الاحبار هم بی نیاز بودند.(270)
دهه دوم بعد از رحلت رسول گرامی اسلام صلی الله علیه و آله و سلم، به گفته دکتر ابو شهبه، عصر رواج اسطوره ها، افسانه ها و اسرائیلیات است. او می گوید: بدعت قصه گویی در اواخر خلافت عمر اتفاق افتاد.(271) جای این سوال هست که آیا کسی بر این کار اعتراض داشت یا نه؟
عمر خود گاه و بی گاه نسبت به این کار، دست به سختگیریهایی می زد ولی ادامه نمی داد و لذا به رغم سختگیریهای او، افرادی به استنساخ یا ترجمه کتابهای عهد قدیم می کردند و گاه برخی از مسلمانان از روی آن سخنرانی می کردند. در مجموع، مراجعه به اهل کتاب و نقل مطالب آنان برای مردم در همان عهد (روزگار عمر) آغاز شد و رواج یافت.
حافظ ابویعلی موصلی از خالدین عرفطه روایت یم کند که گفت: نزد عمر نشسته بودم که مردی از ساکنان شوش دانیال را نزد او آوردند. عمر گفت: تو فلان بن فلان عبدی هستی؟ گفت: آری، عمر گفت: تو ساکن شوش هستی؟ گفت: بلی، سپس عمر با چوبی که در دست داشت ضربه ای بر او زد. آن مرد گفت: چه گناهی از من سر زده است؟! عمر گفت: بنشین! و او نشست. آنگاه عمر به تلاوت این آیات پرداخت: بسم الله الرحمان الرحیم، الر، تلک آیات الکتاب المبین، انا أنزلناه قرآنا عربیا لعلکم تعقلون، نحن نقص علیک أحسن القصص بما أوحینا الیک هذ القرآن و ان کنت من قبله لمن الغافلین(272) سه بار این آیات را خواند و هر بار آن مرد را با چوبدستی زد. او گفت: گناه من چیست؟ عمر گفت: تو بوده ای که کتاب دانیال را استنساخ کرده ای؟ گفت: دستورتان را بفرمایید تا اطاعت کنم. گفت: از اینجا که رفتی آن کتاب را از بین ببر و هیچگاه نه خودت آن را بخوان و نه آن را برای کسی بخوان. اگر دوباره خبردار شوم آن را خوانده یا بر دیگران عرضه داشته ای بسختی کیفرت خواهم کرد. سپس به او گفت: حالا بنشین. او نشست و خود عمر نیز در مقابل او نشست. ماجرای نسخه برداری خود و برخورد پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم را برای او بازگفت.
احمد بن ابراهیم اسماعیلی چیزی نزدیک به همین مضمون را از جبیربن نضیر نقل کرده است. او می گوید: دو نفر از مردم شهر حمص در زمان خلافت عمر همراه هیأتی از حمص به مدینه فرستاده شدند. آن دو نفر که قبل از این، نوشته هایی را از روی کتابهای یهود گرد آورده بودند آنها را با خود آوردند تا نظر خلیفه را در خصوص آنها بدانند. می گفتند: اگر خلیفه آنها را پذیرفت رغبت ما در آن بیشتر خواهد شد و چنانچه ما را از خواندن آن بازدارد، آنها را رها خواهیم کرد. چون به مدینه رسیدند گفتند: ما در سرزمین اهل کتاب زندگی می کنیم و کم و بیش سخنانی را از آنان می شنویم که با شنیدن آنها موی بر بدنمان راست می شود و سخت به خود می لرزیم. آیا آن سخنان را اخذ کنیم یا واگذاریم؟ عمر گفت: گویا شما پاره ای از آن سخنان را گرد آورده اید؟ گفتند: نه. عمر گفت: اکنون در این باره برای شما حدیثی را نقل می کنم: در زمان حیات پیامبر به خیبر رفتم؛ یهودی ای را دیدم که سخنی می گفت. از آن سخن خوشم آمد و به او گفتم: آیا ممکن است مقداری از آنچه گفتی برایم بازگو کنی تا بنویسم؟ گفت: آری. آنگاه پوستی آورد و او شروع به گفتن کرد و من سخنان او را بر روی استخوانهای ظریف و نازک می نوشتم. چون به مدینه بازگشتم ماجرا را برای پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم شرح دادم. حضرت فرمود: نوشته را بیاور. با خوشحالی روانه خانه شدم و با این پندار که هدیه ای دوست داشتنی برای پیامبر آورده ام بازگشتم. فرمود: بنشین و برایم بخوان. مدتی خواندم و سپس به چهره پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم نظری افکندم. دیدم سخت منقلب است. از وحشت حیران ماندم و دیگر قادر نبودم یک حرف از آن را بخوانم. حضرت وقتی حال مرا دید آن را از من گرفت و خودش سطر به سطر آن را می خواند و آنها را با آب دهان پاک می کرد و در همان حال می فرمود: از اینان پیروی نکنید؛ اینان بداندیش و بی خرد و نادانند. تا اینکه آن نوشته را حرف به حرف تا آخر پاک کرد. آنگاه عمر گفت: اگر آگاه شوم که شما چیزی از کتابهای آنان را نوشته اید قطعا شما را مایه عبرت دیگران قرار می دهم (یعنی به سختی کیفر می دهم.) آن دو گفتند: به خدا سوگند ما از آنها هیچ کلمه ای نخواهیم نوشت و صحیفه های خود را بیرون بردند و در جایی دفن کردند و دیگر هیچگاه به سوی آن نرفتند.(273)
حال باید دید سختگیری عمر تأثیری در جلوگیری از مراجعه به اهل کتاب داشت یا نه؟ واقع امر این است که عمر در خصوص مراجعه به اهل کتاب سختگیری نداشت و تنها با استنساخ از روی کتابهای آنان، با شدت و قاطعیت برخورد می کرد. همچنانکه مردم را از نوشتن حدیث پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم هم بشدت باز می داشت. چنین بود که به تمیم داری اجازه دادن به قصه گویی در مساجد ادامه داد و این عمل به طور رسمی به صورت یکی از مراسم دینی تلقی شد؛ به گونه ای که معاویه با اجازه دادن به کعب الاحبار مردم را به این عمل بر می انگیخت؛ که شرح آن گذشت.
عصر صحابه، یعنی دوره میان وفات پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم و ظهور طبقه تابعان در عرصه فتوا و تفسیر دوره پیدایش اسرائیلیات در عرصه تفسیر و حدیث بود؛ علاوه بر عرصه تاریخ. علت هم این بود که اثر مسائل تاریخی در آن رمان اموری بود که به تاریخ امتهای پیشین و انبیای گذشته باز می گشت و تنها مرجع موجود نزد عرب در آن زمان برای شناخت شرح حال گذشتگان و تاریخ آنان، تورات و اهل کتاب بود؛ لذا به آنان روی می آوردند و درباره مسائل یاد شده از آنان پرس و جو می کردند.
ذهبی می گوید: می توانیم مدعی شویم که ورود اسرائیلیات در حوزه تفسیر به عهد صحابه باز می گردد؛ زیرا قرآن با تورات و انجیل در بیان پاره ای از مسائل اتفاق نظر داشت؛(274) با این تفاوت که قرآن به صورت مختصر و موجز به آنها پرداخته بود و تورات و انجیل آنها را به تفصیل بیان کرده بودند و رجوع به اهل کتاب یکی از منابع تفسیر نزد صحابه به شمار می رفت؛(275) به این ترتیب که وقتی یکی از صحابه داستانی را از داستانهای پیامبران در قرآن می خواند و می دید که قرآن به پاره ای از مسائل در زندگی آن پیامبر به طور ضمنی اشاره کرده است، میل داشت تفصیل آن را بداند و کسی جز همین چند نفر اهل کتاب تازه مسلمان شده را نمی شناخت که جواب خواسته های او را بدهد؛ لذا ناگزیر، به سی همین افراد که فرهنگ و معارف اهل کتاب را به همراه خود و با اسلام آوردنشان به حوزه اسلام وارد کرده بودند مراجعه می کردند و آنها هم هر چه از اخبار و قصص می دانستند برای ایشان بازگو می کردند.(276)
این مطلب را که صحابه اجمالا به اهل کتاب مراجعه می کردند و در مورد ابهامات قصص قرآن از آنان پرس و جو می کردند از ذهبی می پذیریم و نیز قبول داریم که اهل کتاب هم به هنگام مراجعه صحابه هر چه از داستانها و افسانه های کهن در چنته داشتند بر سر صحابه می ریختند؛ ولی در مورد اینکه همه صحابه به اهل کتاب به عنوان یکی از منابع تفسیر رجوع می کردند با وی همراه نیستیم و نظرش را نمی پذیریم؛ زیرا دانشمندان صحابه سخت از مراجعه به دیگران که دارای اطلاعات نادرستی بودند ابا داشتند و حتی به دلیل وجود اطلاعات سرشار نزد دانشمندان بزرگ صحابه، کسانی را که در موردی - کم یا زیاد - به اهل کتاب مراجعه می کردند مورد نکوهش قرار می دادند. آبشخور دانش صحابه، فرآورده هایی بود که از پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم صاحب وحی و سرچشمه علوم اولین و آخرین به دست آورده بودند و هیچ مسأله ریز و درشتی نبود که آن را از پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم جویا نشده باشند.
ابن عباس دانشمند بزرگ امت و ترجمان قرآن، با صدای بلند و منتقدانه می گفت: آیا سوال کننده یا فرا گیرنده دانشی هست که آهنگ آموختن داشته باشد؟ و کسانی را که به رغم وجود گنجینه های سرشار دانش نزد مسلمانان به اهل کتاب رجوع می کردند سخت ملامت می کرد. ابن عباس نسبت به اهل کتاب و حتی کسانی از آنان که مسلمان شده بودند سخت بدبین بود(277)
چگونه ممکن است که شخصیتهای مانند امیر مؤمنان علی بن ابی طالب (علیه السلام)، گنجینه دانش و باب شهر علم پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم و نیز عبدالله بن مسعود و ابی بن کعب و امثال اینان که معادن سرشار علم به شمار می رفتند به اهل کتاب مراجعه کنند؟ نه؛ چنین احتمالی در شأن این بزرگواران به هیچ عنوان پذیرفته نیست و تاریخ گواه صادق این مدعاست!
البته عده ای از صحابه که از بضاعت علمی اندکی بهره مند بودند و سابقه چندانی در وادی دانش و فرهنگ نداشته اند؛ مانند عبدالله بن عمروبن عاص و عبدالله بن عمر بن خطاب و ابو هریره و دیگران که افرادی بی مایه بودند به اهل کتاب و خصوصا داستان دو بسته کتابهای آنان را که او مدعی شده بود در جنگ یرموک بر آنها دست یافته نقل کردیم و نیز سرگذشت ابو هریره را که پرورش یافته کعب الاحبار بود آوردیم.
شرح حال نویسان گفته اند: عبدالله بن عمربن خطاب از جمله راویان کعب الاحبار بود و بافته ها و گفته های او را منتشر می کرد؛ به عنوان شاهد در این زمینه، می توان به سخن ابن کثیر در قصه هاروت و ماروت اشاره کرد. ابن کثیر معتقد است که این داستان جعلی است و منشأ آن اسرائیلیاتی است که از طریق عبدالله بن عمر از کعب الاحبار نقل شده است. او می گوید: این قصه از روایاتی است که زنادقه اهل کتاب آن را به حوزه اسلام وارد کرده اند؛ روایاتی که به صورت مسند از پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم نقل نشده است جدا نامعقول و غیر قابل پذیرش است... به احتمال قریب به یقین، این داستان (هاروت و ماروت) از روایاتی است که عبدالله بن عمر از کعب الاحبار روایت کرده است نه از پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم. سخن عبدالرزاق در تفسیر هم این گفته ما را تأیید می کند؛ زیرا او در تفسیرش این روایات را از طریق ثوری از موسی بن عقبه از سالم از عبدالله بن عمر از کعب الاحبار نقل کرده است. ابن جریر طبری هم در تفسیر، از سالم روایت می کند که گفت: خودم شنیدم که عبدالله بن عمر از کعب الاحبار روایت می کرد.(278)
از جمله نیز روایت ابو هریره است: از کعب الاحبار و عبدالله بن سلام درباره آخرین ساعت روز جمعه که هرگاه مسلمانی در آن هنگام نماز بجا آورد و از خداوند درخواستی کند، حتما به اجابت می رسد.(279) می پرسد که آیا هر جمعه چنین است یا این حکم درباره جمعه مخصوصی است؟ و نیز چنین چیزی با آنکه نماز در آن لحظه روا نیست چگونه ممکن است؟ کعب ابتدا در جواب می گوید: جمعه مخصوصی است؛ ولی پس از مراجعه به تورات، می گوید: نه؛ هر جمعه چنین است. عبدالله بن سلام می گوید: در انتظار نماز نشستن به منزله نماز خواندن است.(280)

داستان سرایی

بر همین منوال و به سبب تساهل ورزی و تسامح سلف، مراجعه به کتب عهدین و اهل کتاب در دوره تابعان و تابعان تابعان و دوره های بعد نیز ادامه یافت و نقل داستانها و قصه گویی در میان مسلمانان به صورت عادی در آمد.
در مساجد گروهی بودند که همواره قصه می گفتند و مردم را با موعظه ها و پندهای خود تشویق می کردند یا به هراس وامی داشتند؛ و چون این جماعت - همچون اسلاف بی مایه خود - از دانش و درایت و هوشمندی کافی برخوردار نبودند و تنها هدفشان جلب نظر عوام بود، اقدام به ساختن و پرداختن داستانها و افسانه های خرافی می کردند و به دروغ مطالبی را برای مردم بازگو می کردند. در میان این حجم کثیر از اسرائیلیات و خرافات عامیانه، گاه به مواردی بر می خوریم که با عقاید اسلامی در تعارض و تضاد است؛ با این حال مردم آنها را از قصه گویان فرا گرفته اند و نقل می کنند؛ چون سرشت و خوی عوام به دانستن مطالب عجیب و شگفت انگیز بیشتر مایل است.
ابن قتیبه درباره داستانسرایان و سخنان افسونگرشان می گوید: آنان، نظر عوام الناس را به خود جلب می کنند و احادیث دروغ و غیر قابل قبول را بر عقل و دل آنان می ریزند و عاد عوام الناس بر این است که اگر سخن قصه گو، عجیب، حیرتزا و خلاف عقل باشد یا چنان رقت انگیز باشد که قلبها را محزون سازد در مقابل او می نشینند و به او گوش فرا می دهند. هر وقت از بهشت نامی به میان آورند می گوید: در بهشت حورهایی هستند از جنس مشک و زعفران که کپلهایشان به اندازه یک میل در یک میل است. خداوند در بهشت به اولیای خود قصرهایی از مروارید سفید می بخشد که در هر قصری هفتاد هزار اتاق بزرگ قرار دارد و در هر اتاقی هفتاد هزار کوشک و بر همین منوال با عدد هفتاد هزار هر چه می خواهد می گوید و از آن جدا نمی شود.(281)
بعضی از این قصه گویان، در پی دست یافتن به شهرت و جاه و مقام و منزلت اجتماعی بین مردم بودند و برخی دیگر به دنبال قمه ای نان و تأمین زندگی راحت. برخی دیگر بد نهاد بودند و نیتهای پلیدی در سر می پروراندند و قصد تخریب عقاید مردم و ایجاد فساد داشتند و گاه، غرضشان پوشاندن زیبایی قرآن و بد جلوه دادن چهره اسلام بود و برای انجام توطئه های پست خود در ذیل آیات قرآن تفسیرهایی باطل و خرافی که با عقل سازگاری نداشت ارائه می کردند.
ابو شهبه می گوید: بدعت قصه گویی در زمان خلافت عمر به وجود آمد و در سالهای بعد به صورت حرفه ای درآمد و رفته رفته کسانی وارد این میدان شدند که بهره چندانی از علم نداشتند و چون از اهل حدیث نبودند و احادیث چندانی به خاطر نداشتند، دست به جعل حدیث می زدند و بیشتر کسانی که نزد آنان حاضر می شدند و به سخنانشان گوش می دادند جاهلان و عوام الناس بودند؛ لذا در این میدان به جولان می پرداختند و مطالبی آنچنان شگفت آور می ساختند که غرابت و نامعقولی آن همیشه حیرتزاست.(282)
به نظر می رسد قصه گویی ابزاری سیاسی بود که در پوشش پند و اندرز، ملعبه ارباب سیاست قرار گرفته بود و چنان که دیدیم سیاست بازان، آن را به عنوان ابزار پیشبرد سیاستهای خود و توجیه عوام الناس در خدمت خویش گرفته بودند. این کار برای اولین بار در زمان معاویه اتفاق افتاد و اولین کسی که سیاست را با پندهای ارشادی در آمیخت او بود. در پی خواست سیاست بازان، ارزش قصه گویی افزایش یافت و رفته رفته به عنوان یک کار رسمی تلقی گردید و حکام و فرمانروایان برای قصه گویی مزد پرداخت می کردند. در کتاب القضاة کندی آمده است که اکثر حاکمان، قصه گویانی را نیز به طور رسمی استخدام می کردند. نخستین کسی که در مصر به طور رسمی به قصه گویی پرداخت سلیمان بن عتر تجبی است که به سال 38 اقدام به این کار کرد. او در برهه ای از زمان، منصب قضاوت و قصه گویی را با هم دارا بود. بعدها از منصب قضا برکنار شد و فقط قصه می گفت. همچنین معاویه - در این زمان - مردانی را گمارده بود تا بعد از نماز صبح و مغرب در مساجد قصه بگویند و برای او و هوادارانش دعا کنند.
کیفیت قصه گویی چنین بود: قصه گو در مسجد می نشست و مردم پیرامون او گرد می آمدند، او ابتدا با یاد خدا آغاز می کرد و سپس حکایات و احادیث و قصه هایی از زندگانی امتهای پیشین و یا افسانه هایی را بازگو می کرد و چون هدف آنان ترغیب و ترهیب بود یا توجیهات خاصی را مد نظر داشتند، رعایت صداقت را لازم نمی شمردند و بر اساس قاعده هدف وسیله را توجیه می کند هر چه لازم بود می گفتند.
لیث بن سعد می گوید: قصه گویی دو گونه است: یکی قصه گویی برای عوام و دیگری برای خواص. قصه گوی عوام در جایی می نشیند و مردمانی را که اطراف او جمع شده اند موعظه می کند و یاد آخرت را در خاطر آنان زنده می کند؛ که این کار هم برای گوینده و هم شنونده سنگین و ناپسند است؛ اما قصه گویی برای خواص آن است که معاویه پایه گذاری کرد: او کسانی را بر این کار گمارد تا پس از نماز بامداد بنشینند و پس از یاد خدا و حمد و ستایش او بر پیامبر صلوات بفرستند و به خلیفه و هواداران و اطرافیان و لشکریان وی دعا کنند و بر دشمنان خلیفه و همه مشرکان نفرین فرستند.(283)
قصه گویی به سرعت رشد کرد؛ چون علاوه بر اینکه غالبا در راستای تقویت گرایشهای سیاسی وقت بود، با خُلق و خوی عوام الناس هم سازگاری داشت. قصه گویان، دروغها و احادیث ساختگی فراوانی که شامل تهمتها و افترائات بسیاری بود نقل می کردند و در نتیجه انبوهی از سخنان بی اساس و گمراه کننده را فراهم آوردند.
غزالی قصه گویی در مساجد را از کارهای زشت و حرام می شمارد و آن را بدعت باطل دانسته، می گوید: جایز نیست فردی در مجلس قصه حاضر شود مگر آنکه منظورش رد بر او و ابطال سخنانش باشد و اگر بر این کار قادر نیست، حق ندارد به بدعت گوش فرا دهد؛ زیرا خداوند خطاب به پیامبرش صلی الله علیه و آله و سلم فرمود: فأعرض عنهم حتی یخوضوا فی حدیث غیره.(284)
در گذشته دیدید که امیر مؤمنان علی (علیه السلام) آنان را از مساجد بیرون راند.(285)
از جمله رسوایی ها داستان احمد بن حنبل و یحیی بن معین در مسجد الرصافه (بغداد) با آن مرد قصه پرداز است که از بحث و مناقشه با مرد داستان سرا پرهیز کردند،(286) که شرح آن گذشت.
کسی چه می داند. شاید اگر آن دو، بحث و مناقشه را با او ادامه می دادند همان بلایی بر سرشان می آمد که بر سر شعبی آمد؛ می گویند: او روزی وارد مسجد شد و دید مردی با ریش انبوه در مسجد نشسته و مردم اطراف او جمع شده اند و او برایشان حدیث می خواند. از جمله سخنانش این بود: خدا دو صور (بوق) آفریده است که هر صوری دو نفخه (دَم) دارد! شعبی می گوید: نمازم را کوتاه کردم و سپس جلو رفتم و به او گفتم: ای شیخ از خدا بترس، خدا جز یک صور نیافریده است. او در جواب من گفت: ای فاجر، فلانی و فلانی برای من نقل کرده اند و تو از من نمی پذیری؟ آنگاه کفش خود را بلند کرد و بر سرم کوبید و در پی او مردم به من هجوم آوردند. هر کدام ضربه ای می زد؛ به خدا سوگند آنها دست از کتک زدن من برنداشتند تا اینکه گفتم: خدا سی صور خلق کرده و در هر صوری دو نفخه قرار داده است (287) از این روست که می توان گفت قصه گویان مایه شر و منشأ فجایع زیادی برای اسلام و مسلمانان بودند.

اقسام اسرائیلیات

ذهبی اسرائیلیات را به سه روش دسته بندی کرده است:
1. تقسیم آنها به صحیح و ضعیف و موضوع؛
2. تقسیم به مواردی که موافق یا مخالف شریعت است و یا شریعت در مقابل آنها سکوت کرده است؛
3. تقسیم به مواردی که مربوط به عقاید یا احکام یا مواعظ و حوادث و پندهاست.
در پایان می گوید: این تقسیمها متداخل هستند و می توان بعضی از اقسام را به اقسام دیگر ارجاع داد. همچنانکه می توان همه آنها را زیر مجموعه این سه دسته قرار داد: مقبول، مردود و مشکوک.(288)
ولی ظاهرا بهترین تقسیم - چنان که دکتر ابو شهبه هم پذیرفته است - تقسیم به موافق و مخالف با شرع و یا مسکوت عنه است.(289) البته تقسیم دیگری هم هست که اولی به نظر می رسد بدین گونه که: اسرائیلیات یا شفاها و به صورت حکایت نقل شده است که شامل اکثر مروّیات کعب الاحبار و ابن سلام و ابن منبه و امثال آنان است و یا در کتب عهدین که امروزه در دست است وجود دارد؛ مانند اکثر منقولات ائمه هدی (علیهم السلام) خصوصا منقولات امام رضا (علیه السلام) در مناظره با اهل کتاب که صرفا به منظور مناظره و الزام خصم نقل می فرمود نه آنکه مضمون آنها را باور داشته باشد!
نیز هر یک از این دو قسم (منقولات شفاهی یا روایاتی که عینا در کتابهای عهدین هست) به سه دسته تقسیم می شود: موافق با شریعت اسلام، مخالف با شرع و مسکوت عنه. هر یک از این اقسام حکم خاص خود را دارد که در اینجا به صورت خلاصه ذکر می کنیم:
1. منقولات شفاهی: این گونه احادیث را به سبکی که امثال کعب الاحبار و ابن سلام و دیگران بازگو کرده اند، اگر نگوییم همه اش ساختگی و نادرست است، بیشتر آنها بی اساس می باشد و منشأ آن شایعات عامیانه، افسانه ها و یا دروغهایی است که امثال کعب الاحبار و ابن سلام یا عبدالله بن عمرو بن عاص ساخته اند؛ زیرا در تمام منقولات اینان حتی یک مورد که بتوان به آن اعتماد کرد وجود ندارد. لذا تمام گفته هایشان، به حکم قانون نقد و تحقیق، در نظر ما مردود شناخته شده است. ما نسبت به امثال اینان که خالصانه اسلام نیاورده و مشفقانه به نصیحت مسلمین نپرداخته اند سخت بدگمان هستیم. کما اینکه اطلاعات آنان را که برخاسته از شایعات عامیانه مبتذل و بلکه ساختگی است و بر بنیان تحقیقی استواری نهاده نشده است، مقرون به صحت نمی دانیم و گواه مدعایمان اینکه در موارد فراوان در لابه لای کلمات آنان نشانه هایی از خباثت و بدنهادی به مواضع استوار و خلل ناپذیر اسلام مشاهده می شود که احیانا ناشی از کینه توزی نسبت به پیشرفت اسلام و پیروزی مسلمانان و نشانه تلاش برای بد جلوه دادن چهره درخشان اسلام و ایجاد خلل و تزلزل در عقاید مسلمانان است. این ویژگی به طور کلی در تمام اسرائیلیات به چشم می خورد. احمد امین می گوید: کعب الاحبار و به تعبیر دیگر کعب بن ماتع یهودی اصالتا یمنی است و از بزرگترین عناصری به شمار می رود که به وسیله آنان اخبار یهودیان به حوزه اسلام نفوذ کرد. تمامی معلوماتش - چنان که به ما رسیده است - شفاهی است و منقولات او از اطلاعات گسترده وی نسبت به فرهنگ یهود و اساطیر آنها خبر می دهد... ما معتقدیم که قصه گویی عامل اصلی ورود بسیاری از اساطیر و افسانه های امتهای دیگر همچون یهودیان و مسیحیان به حوزه اسلام است و به وسیله همین قصه گویی بود که روایات ساختگی فراوانی به مجموعه های حدیثی راه یافت و به دلیل نقل وقایع و حوادث نادرست در جریان قصه گویی، تاریخ دچار تحریف شد و نشانه های درستی در آنها ضایع گردید؛ به گونه ای که محقق تاریخ را سخت به رنج افکنده است.(290) ابن خلدون نیز - چنان که از سخنان سابقش بر می آمد - بر همین عقیده است. او می گوید: مسلمانان به کسانی که پیش از آن صاحب کتاب بودند رجوع می کردند و از آنان بهره می بردند. مراد از اهل کتاب، یهودیان و مسیحیانی بودند که در آن روزگار میان اعراب می زیستند و همچون خود اعراب، بَدَویانی بودند همزیست با آنان و درباره محتوای تورات اطلاعات اندک و عامیانه ای داشتند. بیشتر آنان از قبیله حمیر بودند که آیین یهود را گردن نهاده بودند و چون اسلام آوردند، دانستنی های سابق خود را به خاطر داشتند؛ امثال کعب الاحبار، وهب بن منبه، عبدالله بن سلام و دیگران که تفاسیر صحابه و تابعان از منقولات آنان انباشته شد و چون مفسران دوره های بعد نیز تساهل ورزیدند، کتابهای تفسیر خود را از این منقولات انباشتند و ریشه و اساس این اخبار، چنان که گفتیم - از یهودیانی نشأت گرفته است که ساکن بادیه بودند و نسبت به حقیقت منقولات خود اطلاعات درستی نداشتند.(291)
بر اساس آنچه از ابن خلدون نقل کردیم، اکثر منقولات اهل کتاب آن دوره از اعتبار شایسته ای برخوردار نبوده؛ زیرا منبع و آبشخور آنها، شایعات رایج و دایر بر زبان عامه بوده است و هر قومی اسطوره های مخصوص به خود دارد که در تاریخ حیات آن قوم خودنمایی می کند و درگذر زمان و سینه به سینه، از نسلی به نسل دیگر منتقل می شود و دچار تحریف و دگرگونی فراوانی می گردد؛ زیرا هر نسلی خرافات و اوهامی به آن می افزاید. وقتی این اقوام مختلف، اسلام آوردند، فرهنگ و تاریخ ملت خود را نیز همراه آوردند و آنها را در حوزه اسلامی رواج دادند.
احمد امین می گوید: بسیاری از ملتهای با فرهنگ و صاحب تاریخ و تمدن، دین اسلام را پذیرفتند و با پذیرش اسلام، تاریخ و فرهنگ خود را - از روی تعصب نژادی یا به جهات دیگر - بین مسلمانان انتشار دادند. در این میان تعداد زیادی از یهودیان هم مسلمان شدند و اغلب آنان کسانی بودند که تاریخ آیین یهود و اخبار و حوادث آن ملت را - بر اساس آنچه در تورات و شرحهای آن آمده بود - می دانستند و لذا شروع به انتشار آن بین مسلمانان کردند و گاهی این حوادث را با تفسیر قرآن و گاهی با حوادث تاریخی دیگر ملتها ربط می دادند؛ به عنوان مثال می توانید به جلد اول تاریخ طبری مراجعه کنید و نمونه هایی را در آنجا ببینید؛ مانند این گفته که از عبدالله بن سلام روایت شده است: خداوند روز یکشنبه شروع به آفرینش موجودات کرد و در لحظات پایانی روز جمعه آفرینش را به انجام رسانید و - چنان که در تورات آمده است - آدم را در همین لحظات پایانی روز جمعه و با شتاب آفرید.(292) از این قبیل روایات درباره داستانهایی که در قرآن آمده است فراوان است.
ایرانیان نیز از تاریخ و تمدنی کهن برخوردار بودند و اساطیر ویژه خود را داشتند. وقتی اسلام آوردند، تاریخ و اساطیر خودشان را برای مسلمانان بازگو کردند. مسیحیان نیز همین کار را کردند؛ در نتیجه، این روایات و اساطیر که مربوط به ملتها و آیینهای گوناگونی بود، در میان مسلمانان پراکنده شد و به عنوان منبعی از منابع تاریخ مسلمانان درآمد.(293)
بنابراین ما بر تمام منقولاتی که از اهل کتاب روایت شده و به تفسیر قرآن یا تاریخ انبیا مربوط می شود خط بطلان می کشیم؛ زیرا این منقولات به طور شفاهی نقل شده و مستند به نص کتابی قابل اعتماد - از کتابهای قدیم - نبوده و منشأ آن شیوه در میان عامه است؛ لذا به هیچ عنوان معتبر نیست. در آینده نمونه هایی از اسرائیلیات را که به حوزه اسلام نفوذ کرده و منشأ آن شایعات و افسانه های عامیانه است، ذکر خواهیم کرد.
شاید در اینجا کسی بگوید که منشأ همه منقولات اهل کتاب شایعات نیست و به طور شفاهی نقل نشده است؛ بلکه منقولاتی دارند که ریشه در یک کتاب دارد؛ یا چیزهایی از روی آن کتاب نوشته اند و آن نوشته ها را بازگو می کنند و یا از آن کتاب نقل می کنند مانند آنچه در خصوص دو بسته عبدالله بن عمرو بن عاص بدان اشاره شد که او منقولات خود را از روی کتابهای نقل می کرد که ادعا می کرد آنها را در جنگ یرموک به دست آورده است و نیز مانند منقولاتی که در نسخه عمر بن خطاب بود که آنها را چنان که گفته است از کتابهای یهودیان گرد آورده بود. بنابراین شاید نتوان آن را باطل دانست؛ چون منشأ آن تنها نقل شفاهی نیست.
ولی یادآور می شویم که در همین موارد هم اعتمادی به نقل آنان نیست؛ زیرا نیرنگ و تدلیس، خوی و شیوه یهودیان است که همواره با آنان بوده است: فویل للذین یکتبون الکتاب بأیدیهم ثم یقولون هذا من عندالله لیشتروا به ثمنا قلیلا.(294) استنباط ابن عباس نیز از آیه همین است؛ بنابراین، از همان روز نخست به طور کلی مسلمانان را از مراجعه به اهل کتاب برحذر می داشت و می گفت: چگونه به اهل کتاب رجوع می کنید در حالی که خداوند به شما خبر داده است که اهل کتاب، کتاب خدا را تحریف کرده و از پیش خود نوشته ای ساخته اند و ادعا می کنند این نوشته از جانب پروردگار است تا بدان، بهای اندک و سود ناچیزی را به دست آورند. آیا علومی که خداوند برای شما در قرآن آورده است، شما را از مراجعه به آنان باز نمی دارد؟.(295)
2. مراجعه به کتابها و تاریخ زندگانی پیشینیان از یونانیان گرفته تا ایرانیان و از هندیان تا یهودیان و دیگران، امر جداگانه ای است که لازم است درباره آن با روش علمی و با شیوه های شناخته شده نقد و بررسی و تفحص و کاوش اقدام گردد. مثلا تورات که از سخنان سره و ناسره انباشته است، تنها کتابی است که تاریخ پیامبران و امتهای پیشین را در بر دارد که البته همچون دیگر کتابهای تاریخی، افسانه و خرافات هم به درون آن راه یافته است. کتاب تورات (عهد عتیق) بیش از آنکه کتابی آسمانی باشد، کتاب تاریخ است و آن را از آن جهت تورات نامیدند که در بردارنده تعالیم یهود و احکام و قوانینی تغییر یافته و تحریف شده ای بود که موسی (علیه السلام) آورده بود. لذا در مراجعه به آن نیازمند نقد و بررسی و کاوش هستیم و نمی توان بدون بررسی لازم، بدان تمسک جست.
جزئیات رویدادهایی که قرآن به اختصار بیان کرده و با انتخاب بخشهایی، آنها را در لا به لای قضایا و قصه های کوتاه خود آورده، در کتاب عهد قدیم آمده است؛ لذا برای شرح آن قضایا و روشن ساختن پاره ای از ابهامات داستانهای قرآن می توان به عهد قدیم مراجعه کرد. البته با احتیاط کامل؛ زیرا آنچه در کتب سلف درباره مسائل مطرح شده در قرآن آمده است از سه حال خارج نیست: یا با مبانی اصولی و فروع شریعت اسلام موافق و سازگار است و یا مخالف و ناسازگار و یا شریعت اسلام نسبت به آن ساکت است؛ که اگر ناسازگار باشد البته مردود است؛ زیرا آنچه با آیین خداوند در تضاد باشد دروغ و باطل است، و اگر مبانی دینی در خصوص آن ساکت باشد، عمل کردن به آن یا رها ساختن آن همچون دیگر رخدادهای تاریخی، یکسان است. اکنون برای روشن شدن مطلب چند نمونه را در پی می آوریم:
1. نمونه های موافق شریعت اسلام
الف) در مزامیر، مزبور 37، شماره های 19 - 9 آمده است: و اما منتظران خداوند وارث زمین خواهند بود. هان بعد از اندک زمانی شریر نخواهد بود. در مکانش تأمل خواهی کرد و نخواهد بود، و أما حلیمان وارثان زمین خواهند شد و از فراوانی سلامتی متلذذ خواهند گردید - تا آنجا که می گوید: - و اما صالحان را خداوند تأیید می کند. خداوند رمزهای کاملان را می داند و میراث ایشان خواهد تا أبدالآباد.
در شماره 22 آمده است: آنان که از وی (خداوند) برکت یابند وارث زمین گردند و اما آنان که ملعون وی اند منقطع خواهند شد.
در شماره 29 آمده است: صالحان وارث زمین خواهند بود و در آن تا أبد سکونت خواهند نمود.(296)
این چند فقره در قرآن کریم تأیید شده است آنجا که می فرماید: و لقد کتبنا فی الزبور من بعد الذکر أن الارض یرثها عبادی الصالحون.(297) در این آیه شریفه می فرماید: من بعد الذکر؛ زیرا این بشارت و شادباش پس از یاد کرد چند پند و اندرز در مزامیر داوود (زبور) یادآوری شده است.
ب) در سفر تثنیه، باب 32، شماره 5 - 3، توصیه ای جامع از پیامبر خدا (موسی (علیه السلام)) آورده شده است که در ضمن آن مانند قرآن از پروردگار متعال به عدالت و حکمت و عظمت یاد شده است. در آن آمده است: نام یهٌّوَه (پروردگار) را ندا خواهم کرد. خدای ما را به عظمت وصف نمائید. او همچون صخره (با صلابت و استوار است) و اعمال او کامل؛ زیرا همه طریقهای او انصاف است. خدای امین و از ظلم مبراست؛ عادل و راست است او.(298)
ج) در سفر لاویان، باب 12، شماره 4، همانند اسلام، به ختنه کردن دستور داده شده است: و در روز هشتم گوشت غلفه او مختون شود.(299)
د) در سفر تثنیه، باب 14، شماره 8، حکم تحریم گوشت خوک - به علت نجس بودن و نشخوار کننده نبودن - بیان شده است: ... و خوک، چون شکافته سم است لیکن نشخوار نمی کند برای شما نجس است از گوشت آنها مخورید و لاشه آنها را لمس مکنید.(300)
2. نمونه های مخالف شریعت؛
موارد فراوانی در تورات موجود، به چشم می خورد که علاوه بر مخالفت با فطرت و عقل، با احکام قرآن و تعالیم آن نیز مخالف است؛ تفصیل این موارد را در مباحث اعجاز تشریعی قرآن توضیح دادیم وپاره ای از تعالیم قرآنی را با آنچه در تورات و انجیل آمده است مقایسه کردیم.(301) با مراجعه به تورات و انجیل می توان موارد فراوانی پیدا کرد که علاوه بر تعالیم آسمانی اساسا با عقل مخالف است؛ مثلا در سفر پیدایش، باب 19، شماره 37 - 31 می خوانیم: دختران لوط به پدر شراب نوشاندند و با او همبستر شدند!.(302)
یا در کتاب اول پادشاهان، باب 11، آمده است: سلیمان برای تأمین نظر و خواست زنان خود بت پرستید!.(303)
یا در سفر خروج، باب 32، آمده است که حضرت هارون خود، گوساله را از زیور آلات قوم بنی اسرائیل ساخت و مورد نکوهش برادرش حضرت موسی قرار گرفت، نه سامری.(304)
یک جا عقوبت و کیفر حیوانات را واجب می شمرد(305) و در جای دیگر حکم می کند کسی که به مرده ای دست بزند تا هفت روز نجس است؛(306) و موارد بسیار دیگر.
3. نمونه هایی که اسلام درباره آن سکوت کرده است؛
موارد فراوانی نیز هست که در تورات و انجیل آمده و اسلام درباره آنها سکوت کرده است؛ مانند بسیاری از امور و حوادث تاریخی که در کتب و نوشته های باستانی آمده است و شاید حدیث لا تصدقوا اهل الکتاب و لا تکذبوهم(307) نه آن را (در بست) بپذیرید و نه آن را (به طور کلی) رد کنید ناظر به همین مواردی است که در شرع اسلام درباره آنها سکوت شده و راست و دروغ آن مشخص نشده است؛ زیرا حق و باطل در هم آمیخته شده است؛ به گونه ای که احتمال می رود باطلی را راست بدانیم و حقی را دروغ بپنداریم. پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم می فرماید: گاه از حقی خبر می دهند و شما ندانسته تکذیب می کنید و گاه از باطلی خبر می دهند و شما ندانسته آن را تصدیق می کنید.(308) همچنین عبدالله بن مسعود می گوید: مسائل خود را از اهل کتاب نپرسید؛ زیرا آنان که خود را گمراه ساخته اند چگونه می توانند شما را هدایت کنند و مخلصانه شما را پند دهند؟ در نتیجه، گاهی حقی را می گویند و شما تکذیب می کنید و گاهی باطلی را می گویند و شما می پذیرید؛(309) بنابراین باید از آنچه راست یا دروغ بودن آن در قرآن کریم یا در احادیث اسلامی روشن نشده است برحذر باشیم و با به کار بردن قواعد و معیارهای نقد و بررسی، نسبت به آنچه در کتابهای تورات و انجیل آمده است به کاوش بپردازیم تا درباره درستی آنها مطمئن شویم. مثلا درباره داستان زندگانی حضرت یوسف (علیه السلام) ملاحظه می کنیم که قرآن تنها به مواضع عبرت انگیز پرداخته، و بقیه را دنبال نکرده است؛ ولی در تورات تمامی داستان با اندکی در آمیختگی آمده است. درباره داستان زندگی دیگر پیامبران نیز در تورات سره و ناسره به هم آمیخته شده است و باید با دقت، درست را از نادرست بازشناسیم.