فهرست کتاب


تفسیر و مفسران (جلد دوم)

آیت الله محمد هادی معرفت

اسرائیلیات در کتب تفسیر و حدیث؟

قوم عرب از زمانهای دور، اهل کتاب و بویژه یهودیان ساکن سرزمینهای خود را اهل دین و فرهنگ و آگاه به شؤون زندگی می پنداشت و از این رو در همه مسائل مورد علاقه خود اعم از مسائل مربوط به شناخت آفریده های جهان و سرگذشت امتهای پیشین و تاریخ پیامبران و دیگر امور، به یهودیان مراجعه می کردند و به همین دلیل پس از ظهور اسلام هم برای شناخت مسائل مربوط به دین جدید (اسلام) مراجعه به اهل کتاب را ترجیح می دادند؛ بویژه چون قرآن هم مسلمانان را به مراجعه به آگاهان و اهل کتاب تشویق کرده و خطاب به آنان فرموده است: فان کنت فی شک مما أنزلنا الیک فاسأل الذین یقروون الکتاب من قبلک لقد جاءک الحق من ربک فلا تکونن من الممترین(150) و این نوع خطاب از قبیل: و ما لی لا أعبد الذی فطرنی و الیه ترجعون(151) است.
مخاطب در آیه نخست گر چه پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم است ولی مقصود کسانی هستند که در رسالت وی تردید داشتند. خداوند به آنان توصیه می کند که برای شناخت ویژگیهای پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله و سلم - که در کتابهای آسمانی قبلی به آنها اشاره شده است - به اهل کتاب رجوع کنند. البته ناگفته پیداست که این توصیه در آغاز دعوت و مربوط به زمانی بوده که امید به صداقت اهل کتاب وجود داشته است.
در همین راستا است آیات: و ما أرسلنا قبلک الا رجالا نوحی الیهم فاسألوا أهل الذکر ان کنتم لا تعلمون(152) و و ما أرسلنا من قبلک الا رجالا نوحی الیهم فاسألوا أهل الذکر ان کنتم لا تعلمون بالبینات و الزبر(153) و و لقد آتینا موسی تسع آیات بینات فاسأل بنی اسرائیل اذ جاءهم...(154) و آیات دیگری از این قبیل که مشرکان را مخاطب قرار داده و از آنان می خواهد در صورت شک در نبوت و یا تردید در صحت محتوای قرآن به اهل کتاب مراجعه کنند و مسلمانان صدر اسلام با نظر به این قبیل آیات، گمان می کردند که همچنان مراجعه به یهودیان بلا مانع است و در مسائلی که پیرامون دین مطرح است و خصوصا درباره ریشه معارف دینی و نیز امور مربوط به خلقت و آفرینش و هستی و تاریخ پیامبران می توانند به یهودیان رجوع کنند.
مراجعه به اهل کتاب چندان دوام نیافت؛ زیرا به زودی بدنهادی و خبث طینت آنان هویدا گردید و توطئه آنان در جهت مخدوش کردن چهره اسلام و گمراه نمودن مسلمانان و سست ساختن بنیاد عقاید ایشان آشکار شد و از این رو قرآن کریم با صراحت، مسلمانان را از مراجعه به اهل کتاب بازداشت و چنین فرمود: یا أیها الذین آمنوا لا تتخذوا بطانة من دونکم، لا یألونکم خبالا، ودوا ما عنتم قد بدت البغضاء من أفواههم و ما تخفی صدورهم أکبر، قد بینا لکم الایات ان کنتم تعقلون.(155)
بطانه در لغت به معنای لباس زیرین (زیرپوش) است که به بدن می چسبد. مراد آیه این است که بیگانگان را محرم راز خود نکنید و به آنان اعتماد ننمایید. لا یألونکم خبالا یعنی در سست کردن اعتقاد شما نسبت به اسلام از هیچ کوششی دریغ نمی ورزند و ودوا ما عنتم یعنی نهایت تلاش خود را برای ایجاد مشقت روحی و سردرگمی فکری شما به کار می بندند.
پس از نزول این آیات، پیامبر نیز صراحتا مسلمانان را از مراجعه به اهل کتاب برحذر داشت؛ چون معلوم شد که آنان از روی اخلاص با مسلمانان مواجه نمی شوند؛ و چون هدفشان ایجاد فتنه و فساد و القای شبهه بود و بی پروا سخن می گفتند، به حق و باطل بودن سخنان خود نیز اهمیتی نمی دادند.
احمد بن حنبل در مسند و نیز ابن ابی شیبه و بزار از مجالد، از شعبی، از جابربن عبدالله انصاری چنین نقل کرده اند: عمر بن خطاب کتابی را که از طرف بعضی از اهل کتاب به دستش رسیده بود به خدمت پیامبر آورد و آن را برای پیامبر خواند (در نسخه احمد بن حنبل آمده است پیامبر خودش کتاب را خواند.) پیامبر خشمناک شده فرمود: آیا عقل از سرتان رفته است؟ قسم به آن که جانم در قبضه قدرت اوست من دین و پیام رسالت را پاک و پاکیزه و بدور از هر شائبه ای عرضه کرده ام. درباره هیچ چیز از اهل کتاب نپرسید؛ زیرا روش آنان چنین است که گاه از حقایقی خبر می دهند و شاید شما آن را تکذیب کنید و گاه اخبار نادرستی را مطرح ساخته و آن را تأیید کنید. قسم به مالک جانها که اگر موسی (علیه السلام) در این زمان می بود چاره ای جز پیروی من نداشت.(156)
پیامبر اکرم در این حدیث بالحنی بسیار تند بر این عمل زشت که به هیچ وجه در شأن انسان عاقل فهیم و دور اندیش نیست اعتراض می کند و عمر را سخت سرزنش می کند که چرا برای فهم پاره ای از مسائل به یهودیان مراجعه کرده است؛ در حالی که اسلام با احکام روشن خود پاسخگوی همه مسائل مربوط به زندگی انسان است و هیچ مسأله ای را مبهم و بی پاسخ باقی نگذارده است. همچنین در این روایت به وضوح بیان می کند که حضرت موسی (علیه السلام) با آنکه خود، پیامبر است اگر در زمان حیات و نبوت پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله و سلم می زیست بر او واجب بود که آنچه را دارد رها کند و به احکامی که پیامبر اسلام آورده است عمل کند؛ با وجود این چگونه ممکن است برای مسلمانان جایز باشد به یهودیان مراجعه کنند و افسانه هایی کهن را که از کمترین ارزش و اعتبار برخوردار نبوده است از زبان آنان بشنوند و آن را باور دارند؛ در صورتی که این افسانه های خرافی، چنان با اباطیل آمیخته شده است که اگر در لابه لای آن به حقیقتی هم اشاره شده باشد به هیچ عنوان نمی توان به صحت آن اطمینان پیدا کرد.
بخاری در کتابش فصلی تحت عنوان این سخن پیامبر لا تسألوا أهل الکتاب عن شی ء(157) باز کرده است. در این باب حدیث معاویه را درباره کعب الحبار نقل کرده است. معاویه می گوید: اگر چه از اهل کتاب، کعب راستگوترین محدثی است که روایت می کند، در عین حال ما او را آزموده ایم و در احادیث او نیز دروغ یافته ایم. این حدیث را معاویه در سفر حجی که در ایام خلافتش انجام داد گفته است.(158)
نیز بخاری از ابو هریره روایت می کند که: اهل کتاب تورات را با زبان عبری فرا می گرفتند و آن را با زبان عربی برای مسلمانان تفسیر می کردند. لذا رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم فرمود: اهل کتاب را نه تصدیق کنید و نه تکذیب؛ بلکه در جواب سخنان آنان بگویید: ما به خدا و آنچه بر ما و شما نازل شده است ایمان آورده ایم.(159)
آری این گروه که خود را مسلمان می دانستند و با این حال، قرآن عربی فصیح و شیوا را رها می کردند و به شرح و تفسیر و سخنان بی معنای عبری که بر زبان اهل کتاب بددل و کینه توز رانده می شد گوش می سپردند. این عمل را برخی مسلمانان حتی در سالهای آخر حیات پیامبر مرتکب می شدند و ابو هریره(160) از همان گروه بود که سخنان لغو و تهی اهل کتاب را گوش می دادند؛ تا اینکه دستور گوش ندادن به سخنان اهل کتاب صادر شد و دستور رسید که به محتوای قرآن بسنده شود. بخاری حدیث ابن عباس را در مذمت و سرزنش برخی از مسلمانان که به اهل کتاب مراجعه می کردند نیز آورده است.
به رغم نهی از مراجعه به اهل کتاب کسانی در میان مسلمانان بودند که از مراجعه به ایشان و مطالعه کتابها و نوشته های آنان خودداری نمی کردند و غرض آنان این بود که به مطالبی دست یابند که به گمان آنان جای آنها در میان احادیث مسلمانان خالی است. این عادت جاهلی - که گاه فرو می نشست و گاه اوج می گرفت - بعد از وفات پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم بسیار رایج گردید؛ زیرا باب علم الهی که در شخصیت پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله و سلم تجلی یافته بود بر روی آنان بسته شده بود و از روی غفلت از مراجعه به چشمه سارهای جوشان علوم آن حضرت صلی الله علیه و آله و سلم: صحابه دانشمندش، بویژه باب علم نبی، علی (علیه السلام) و همراهان و همفکران آن حضرت همچون ابن عباس و ابن مسعود و امثال آنان نیز روی برتافته بودند؛ لذا چون ندیدند حقیقت ره افسانه زدند. ابن عباس خطاب به آنان می گوید: شما را چه شده است که برای آگاهی از برخی مسائل به سراغ اهل کتاب می روید در حالی که قرآن، تازه ترین سخن است؛ که هر گونه کجی و تحریف در آن رخ نداده، چگونه به اهل کتاب مراجعه می کنید در حالی که قرآن درباره آنان گفته است: اهل کتاب در کتاب خدا دست بردند و آن را تغییر داده، سخنی از خود ساختند و به مردم گفتند: این سخن از نزد پروردگار نازل شده است؛ و این همه را برای به دست آوردن سودی ناچیز مرتکب شدند؟ آیا آنچه بر شما نازل شده است شما را از مراجعه به آنان و پرس و جو از ایشان بی نیاز نمی سازد و باز نمی دارد؟! شما را به خدا آیا هرگز شده است کسی از آنان درباره قرآن و مطالب آن از شما سوالی کرده باشد؟!.(161)
از جمله آثار سوئی که مراجعه به اهل کتاب - به رغم نهی پیامبر - از خود برجای گذاشت این بود که اکاذیب اسرائیلی با تاریخ و تفسیر و نیز احادیث وارد شده از پیامبر و صحابه برگزیده و بزرگوار آن حضرت درآمیخت و در نتیجه علاوه بر تاریخ و حدیث، تفسیر را نیز آلوده ساخت و مسخ کرد.
ابن خلدون می گوید: تفسیر دو گونه گردید؛ که یکی از آنها تفسیر نقلی است که بر آثار و احادیث منقول از سلف استوار است. احادیثی که به شناخت ناسخ و منسوخ و اسباب النزول و معانی آیات مربوط می شود و شناخت صحیح این مسائل جز از طریق نقل از صحابه و تابعان ممکن نیست و گذشتگان در این باره احادیث فراوان گرد آورده اند؛ ولی در کتابهای خود و احادیثی که نقل کرده اند سره و ناسره و درست و نادرست را به هم آمیخته اند؛ زیرا عرب با علم سروکار نداشتند و نوشتن نمی دانستند و روح بدوی و بی سوادی بر ایشان غالب بود و هرگاه به دانستن نکاتی درباره علل آفرینش و آغاز خلقت و اسرار هستی - که مقتضای طبع جستجوگر هر انسانی است - جویا می شدند به اهل کتاب، اعم از یهودیان و مسیحیان، رجوع می کردند و از آنان بهره می بردند و اهل کتابی که در آن روزگار میان عرب بودند مانند خود عرب بودند که درباره مسائل یاد شده چیزی بیش از خود آنان نمی دانستند و دانشی اندک و عوامانه داشتند. بیشتر این اهل کتاب از قبیله حمیر بودند که دین یهود را پذیرفته بودند و بعد از آنکه اسلام آوردند همچنان دانسته های سابق خود را محفوظ داشتند؛ آن هم دانسته هایی که هیچ ربطی به احکام شرعی نداشت؛ از جمله؛ اخبار مربوط به آغاز آفرینش و خبرهای مربوط به جنگها و وقایع و حماسه ها و امثال آن. این گونه احادیث غالبا از یهودیان تازه مسلمان شده ای همچون کعب الاحبار، وهب بن منبه، عبدالله بن سلام و امثال آنان نقل گردید و تفاسیر صحابه و تابعان درباره مسائل یاد شده، از منقولات این افراد انباشته شد و مفسران دوره های بعد هم درباره این مسائل تساهل ورزیدند و در نتیجه، کتابهای تفسیر را از این منقولات انباشتند. ریشه این اخبار - چنان که گفتیم - از اهل کتابی نشأت گرفته که ساکن بادیه بوده اند و بدون تحقیق و بی آنکه از حقیقت این گونه مسائل اطلاع داشته باشند آنها را نقل کرده اند. ولی چون شهرت آنان زبانزد بوده و به خاطر تصدی شؤونات دینی از موقعیت اجتماعی خاصی برخوردار بوده اند گفته های آنان از همان زمان رایج گردید.(162)

رجوع به اهل کتاب؟

آیا دلیلی که مراجعه به اهل کتاب را توجیه کند وجود دارد؟
بسیاری از نویسندگان متأخر - به منظور توجیه عملکرد عده ای از صحابه و نیز تازه مسلمانان از اهل کتاب که بر مراجعه به اهل کتاب پای فشرده اند - بر این باورند که دلایلی بر جواز مراجعه به اهل کتاب در دست است و مراجعه این افراد به اهل کتاب، یا در زمانی پس از نهی اولیه ای بوده که پس از مدتی برداشته شد و یا در خصوص مطالب تاریخی و قصص بوده که ربطی به احکام شرعی نداشته و یا درباره مسائل تحریف نشده تورات و انجیل بوده که با محتوای قرآن همسو و همجهت بوده است و مسائلی از این قبیل که دلیلی برای منع مراجعه در خصوص آنها به اهل کتاب وجود ندارد
ابن تیمیه درباره سدی بزرگ (ابو محمد اسماعیل بن عبدالرحمان کوفی، متوفای 127) می گوید: او گاه اقوال اهل کتاب را - که به گمان خود پیامبر بیان آنها را مباح دانسته است - نقل می کند؛ با این توجیه که پیامبر فرموده است: به قدر یک آیه هم که شده از من برای دیگران نقل کنید؛ و نیز از بنی اسرائیل سخن گویید، که در سخن گفتن از آنان باکی نیست.(163) ولی هر کس که از روی عمد بر من دروغی بست جایگاه خویش را در آتش فراهم ساخته است؛(164) لذا عبدالله بن عمرو بن عاص که در جنگ یرموک دو بسته بزرگ از کتابهای یهودیان را به دست آورده بود،(165) چون از حدیث بالا جواز نقل از بنی اسرائیل را دریافته بود، از همان کتابها برای مردم سخن می گفت.(166)
ابن تیمیه در ادامه می گوید: این گونه احادیث اسرائیلی تنها برای استشهاد ذکر می شود نه از روی اعتقاد، زیرا این گونه احادیث از سه گونه بیرون نیست:
دسته اول: احادیثی که صحت آنها را می دانیم و آنچه در اختیار ماست گواه صدق آنهاست.
دسته دوم: احادیثی که دروغ بودن آنها با توجه به احادیث صحیحی که در اختیار داریم، محرز شده است.
دسته سوم: احادیثی است که صحت و سقم آنها روشن نیست و باید درباره آنها سکوت اختیار کرد؛ این گونه احادیث را نه می پذیریم و نه رد می کنیم و روایت کردن آنها هم - چنانکه گذشت -(167) منعی ندارد. عمده این احادیث به مسائل دینی مربوط نمی شود و لذا خود دانشمندان اهل کتاب هم درباره آنها اختلاف نظر فراوان دارند. مسائلی از قبیل نام اصحاب کهف، نام پرندگانی که حضرت ابراهیم آنها را زنده کرد و مسائلی از این قبیل که تعیین آنها فایده ای دینی یا دنیوی برای مکلفان در بر ندارد ولی نقل این اختلافات از اهل کتاب بلامانع است.(168)
ذهبی بر جواز مراجعه به اهل کتاب و نقل از آنان درباره اموری که مخالف شریعت نیست به چند آیه استدلال کرده است و بر این پندار است که این آیات، مراجعه به اهل کتاب را تجویز می کند و می گوید: ما اگر به قرآن کریم مراجعه کنیم به آیاتی بر می خوریم که آشکارا پیامبر اسلام و مسلمانان را به مراجعه به اهل کتاب اعم از یهود و نصاری فرا می خواند و می خواهد که از اهل کتاب درباره بعضی از حقایقی که در کتابهای آنان آمده و اسلام هم همانها را آورده است ولی آنان انکار کرده یا نسبت به آن غفلت ورزیده اند سوال شود تا حجت بر آنان تمام شود و شاید هدایت یابند؛ از جمله، این آیه است: فان کنت فی شک مما أنزلنا الیک فاسأل الذین یقروون الکتاب من قبلک لقد جاءک الحق من ربک فلا تکونن من الممترین(169) یا در آیه دیگر می فرماید: فاسألوا أهل الذکر ان کنتم لا تعلمون.(170) یا می فرماید: و اسأل من أرسلنا من قبلک من رسلنا؛(171) یعنی از امتها و عالمان دینی ایشان بپرس. فراء در بیان وجه مجاز در آیه شریفه می گوید: آنان (علمای بنی اسرائیل) پیامبر را از محتوای کتابهای پیامبران پیشین خبر می دهند؛ در نتیجه اگر از آن دانشمندان سوال شود گویا از خود انبیا (علیهم السلام) سوال شده است.
آیات دیگری نیز مردم را به مراجعه اهل کتاب فرا می خواند از جمله: و اسألهم عن القریة التی کانت حاضرة البحر(172) یا فاسأل بنی اسرائیل(173) یا سل بنی اسرائیل کم آتیناهم من آیة بینة.(174) ذهبی می گوید: - این اوامر که پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم را به پرسش از اهل کتاب فرا می خواند جملگی بر جواز رجوع به آنان دلالت دارد. البته نه در همه چیز؛ تنها درباره حقایقی که دست تحریف و تبدیل به آن نرسیده است و همگام با قرآن است و حجت را بر معاندان - اعم از اهل کتاب و دیگران - تمام می سازد.(175) سپس می گوید: بنابراین، نقل آنچه از اهل کتاب روایت شده و موافق شریعت ماست جایز است و آیات دال بر اباحه رجوع به اهل کتاب و نیز حدیث پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم که فرمود: حدثوا عن بنی اسرائیل و لا حرج بر همین معنا حمل می شود؛ زیرا معنای این حدیث این است که از اهل کتاب درباره مسائلی که درستی آن را می دانید روایت کنید؛ ولی نقل بخشی از گزارشهای آنان که مخالف شریعت اسلام است یا عقل به درستی آن گواهی نمی دهد جایز نیست؛ زیرا حدیث پیامبر که اجازه نقل می دهد موارد دروغ را در بر نمی گیرد. اما حکم مواردی که شریعت درباره آنها سکوت کرده و دلیلی بر صدق یا کذب آنها نیست و احتمال هر دو وجه (صدق و کذب) هست، آن است که نه آن را تصدیق کنیم و نه تکذیب؛ و سخن پیامبر که فرمود: لا تصدقوا أهل الکتاب و لا تکذبوهم ناظر به همین معناست. رویت کردن این گونه اخبار هم تنها به عنوان یک حکایت نزد بنی اسرائیل جایز است؛ زیرا اباحه عامی که از روایت حدثوا عن بنی اسرائیل و لا حرج به نظر می رسد، شامل نقل این گونه اخبار هم می شود.(176)
او در ادامه می گوید: روایاتی که ثابت می کند برخی از صحابه همچون ابو هریره و ابن عباس به بعضی از اهل کتاب تازه مسلمان مراجعه می کردند و از آنان درباره کتابهایشان می پرسیدند و یا روایتی که می گوید در جنگ یرموک عبدالله بن عمروبن عاص دو بسته بزرگ به چنگ آورد و از آندو برای مردم سخن می گفت هیچ تعارضی با روایتی که بخاری از ابن عباس درباره منع مراجعه به اهل کتاب نقل کرده است، ندارد. چنانکه با روایت عبدالرزاق از ابن مسعود که در جهت منع پرسش از اهل کتاب نقل کرده است: از اهل کتاب نپرسید؛ زیرا آنان که خود در گمراهی اند، هیچگاه شما را هدایت نخواهند کرد و نیز با روایت احمد که بیانگر اعتراض پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم بر عمر است: أمتهوکون فیها یا ابن الخطاب تعارضی ندارد. - در پایان می گوید: - آری! بین این روایات تعارضی نیست؛ زیرا صحابه رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم داناترین مردم در امور دینشان بوده اند و روشی استوار و معیاری دقیق در قبول اسرائیلیاتی که به آنان می رسیده است داشته اند. صحابه در همه امور به اهل کتاب مراجعه نمی کردند، بلکه تنها برای فهمیدن پاره ای از حوادث و اخبار جزئی به آنان رجوع می کردند... اعتراضان پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم و بعضی از صحابه بر کسانی که به اهل کتاب مراجعه می کردند، مربوط به آغاز بعثت است؛ زمانی که هنوز احکام دینی استقرار نیافته بود و پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم از بیم تشویق عقاید و افکار مسلمانان، صحابه را از رجوع به اهل کتاب باز می داشت.(177)
ابن حجر می گوید: نهی از مراجعه به اهل کتاب مربوط به قبل از استقرار و تثبیت احکام اسلام و قواعد دینی است که بیم فتنه و آشوب می رفت، ولی بعد از آنکه این مشکل برطرف شد، مراجعه به اهل کتاب آزاد شد؛ زیرا شنیدن اخبار بنی اسرائیل در آن زمان اعتبار و ارزش خاصی داشته است.(178)
نقد و بررسی ادله جواز رجوع به اهل کتاب
دلایلی که برای اثبات این مدعا بر شمرده شده است نارساست و هرگونه دلالتی بر جواز مراجعه به اهل کتاب در تفسیر قرآن و تاریخ انبیا (علیهم السلام) ندارد؛ زیرا یهودیانی که در همسایگی عرب زندگی می کردند - به گفته ابن خلدون - مانند خود عرب بادیه نشین بودند و برای شناخت اخبار صحیح اطلاعات کافی نداشتند و جز سخنان عامیانه و غیر قابل اطمینانی که از گذشته شایع شده بود چیز دیگری در اختیار نداشتند. دانشمندان اهل کتاب هم که اهل نیرنگ و مکر بودند و چنان که قرآن درباره آنان گفته است از پیش خود نسخه ها می نوشتند و حدیث جعل می کردند و به مردم می گفتند: این گفته خداست؛ در حالی که از جانب پروردگار نبود و آنان این همه نیرنگ را برای به چنگ آوردن کالای بی ارزش دنیا به کار می بستند. از این روست که در روایات پیامبر و اصحاب بزرگ آن حضرت، شدیدا از مراجعه به اهل کتاب منع شده است و هیچ دلیلی - از روایات و اخبار - بر جواز مراجعه به آنان وجود ندارد.
اما استدلال به آیاتی که آنها را مجوز مراجعه به اهل کتاب پنداشته اند، استدلالی بی حاصل و بغایت سست است؛ زیرا این آیات همه کنایه و از باب ایاک أعنی و اسمعی یا جارة است. درست است که در ظاهر، خطاب این آیات متوجه شخص پیامبر است؛ در واقع مقصود، دیگران یعنی تردید ورزان در امر رسالتند که اصلا مسلمان نبودند. چنان که از صدر و ذیل آیه فان کنت فی شک مما أنزلنا الیک فاسأل الذین یقروون الکتاب من قبلک لقد جاءک الحق من ربک فلا تکونن من الممترین(179) بر می آید مقصود، کافران و منافقانند. جای بسی تعجب است که فردی چون ذهبی بپندارد مراد از این آیه، رخصت پیامبر در مراجعه به اهل کتاب است! مگر پیامبر - العیاذ بالله - درباره آنچه بر او نازل شده، شک داشته است؟ یا در درست بودن رسالت خود تردید روا داشته است که از او خواسته شده باشد دست از تردید بردارد؟!
بی تردید، مقصود آیه کسانی هستند که در درستی رسالت آن حضرت دچار شک بودند و تنها مرجعی که این شک ورزان، امکان مراجعه به آن را داشتند و به آن روی می آوردند، اهل کتاب ساکن در همسایگی آنان بودند؛ لذا مقصود آیه، پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم و مسلمانان معتقد به رسالت او نیستند. در آیه مبارکه فاسألوا أهل الذکر ان کنتم لا تعلمون بالبینات و الزیر(180) نیز خطاب متوجه عربهای جاهلی است.
اکنون به بررسی حدیث حدثوا عن بنی اسرائیل و لا حرج می پردازیم. این حدیث کنایه از مبالغه در رسوایی و فضاحت آنان است؛ بدین معنا که هر رذیلت و عمل ناپسندی که تصور کنید، از آنان بر می آید و لذا اگر درباره آنان چیزی بگویید البته درست خواهد بود؛ زیرا آنان از ارتکاب هیچ گناهی پرهیز نمی کردند و در منجلاب زشتیها و پستیها گرفتار بودند؛ به گونه ای که هر چه درباره آنان بگویید درست خواهد بود؛ چنان که در مثل آمده است حدث عن البحر و لا حرج یعنی دامنه سخن درباره دریا گسترده است و هر چه درباره آن بگویی جا دارد. همچنانکه درباره معن بن زائده شیبانی که از سخاوتمندان عرب است گفته اند: حدث عن معن و لا حرج. کنایه از اینکه دامنه نیکیهای او بسیار گسترده است و هر فضیلتی را که فکر کنید در او هست و هر چه درباره گرامی داشت او بگویید درست است؛(181) بنابراین، این تعبیر نوعی کنایه است که دلالت بر گستردگی مطلق دارد. به عبارت دیگر بیانگر گستردگی دامنه آن شی ء است؛ خواه نیک باشد و خواه بد و در این تعبیرات تحدث به معنای روایت و نقل خبر از آنان نیست(182) و این برداشت با توجه به حدیثی که احمد بن حنبل روایت کرده است کاملا روشن است. او چنین آورده: هر چه درباره بنی اسرائیل بگویید جا دارد؛ زیرا شما هر چه درباره آنان بگویید و فکر کنید عجیب است، باز هم چیزهای عجیب تر در آنان یافت می شود.(183) یعنی هر پستی، کجی و نادرستی ای که درباره آنان بگویید صحیح و رواست؛ زیرا آنان پست تر و رسواتر از آنند که مردم گمان می کنند.
در روایت دیگری چنین نقل می کند: حدثوا عن بنی اسرائیل و لا حرج و حدثوا عنی و لا تکذبوا(184) هر چه درباره بنی اسرائیل می خواهید، بگویید و هر چه درباره من هم می خواهید، بگویید ولی دروغ نگویید. از این مقایسه ای که در حدیث مطرح شده و دامنه سخن درباره بنی اسرائیل را باز گذاشته و دامنه سخن درباره پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم را مقید ساخته است به وضوح و روشنی می توان فهمید که هر چه درباره بنی اسرائیل گفته شود درست خواهد بود ولی در موقع سخن گفتن درباره رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم باید جانب دقت کاملا رعایت شود تا مبادا به او نسبت دروغ داده شود؛ چه هر کس دروغی به آن حضرت نسبت دهد جایگاه خویش را در آتش فراهم ساخته است.

مراجع عمده پخش اسرائیلیات

با مراجعه به کتب تاریخ، سِیَر، حدیث و تفسیر به دست می آید که مراجع اصلی پخش اسرائیلیات در جوامع اسلامی، هفت نفرند: عبدالله بن سلام، میم بن اوس داری، کعب الاحبار، عبدالله بن عمرو بن عاص، ابو هریره، وهب بن منبه و محمد بن کعب قُرَظی. نفر هشتمی نیز بر آنان افزوده اند: ابن جریج که روشن خواهیم ساخت.
سه نفر نخست سابقه کتابی بودن دارند: اول و سوم، سابقه یهودیت و دوم، مسیحیت؛ و سه نفر اخیر، زاده شده اسلام از نیاکان کتابی؛ و عبدالله و ابو هریره از حالت شرک به اسلام گرویده اند.
اینان در جامعه آن روز اطلاعات گسترده - ولی بیشتر عامیانه - از اوضاع و احوال انبیای سلف داشتند و در میان مردم به بازگو کردن اطلاعات خود می پرداختند و چون بیشتر جنبه داستان سرایی داشت، مورد توجه عامه قرار می گرفتند. این گفته ها و داستان سرایی ها، کم و بیش در میان خاصه - به عللی که یادآور شدیم - نیز راه یافت و در مجموعه های حدیثی و تفسیری و بویژه تاریخی ثبت و ضبط گردید و بلا آفرین شد!
اکنون سخنی کوتاه از این شخصیت های مرجع اسرائیلیات:
1. عبدالله بن سلام:
نام او حصین بن سلام بن حارث اسرائیلی بود. وی هم پیمان نوافل بنو عوف از قبیله خزرج و از احبار یهود بود که هنگام ورود پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم به مدینه اسلام آورد. بعضی هم گفته اند: دو سال قبل از وفات پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم اسلام آورد و آن حضرت او را عبدالله نامید. ابن حجر می گوید: او از قبیله بنی قینقاع بود.(185)
گفته اند: خدمت پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم شرفیاب شد و عرض کرد: من هم قرآن و هم تورات را خوانده ام. حضرت فرمود: یک شب قرآن بخوان و یک شب تورات. شمس الدین ذهبی می گوید: این حدیث ضعیف الاسناد است؛(186) زیرا راوی آن ابراهیم بن ابی یحیی اسلمی است که فردی متروک الحدیث به شمار می آید و بعضی او را متهم به جعل کرده اند. استاد شعیب ارنؤوط می گوید: این حدیث بی نهایت ضعیف است و به احتمال قوی جعلی است؛ زیرا با حدیث جابربن عبدالله انصاری در تعارض است. جابر می گوید: عمر محضر پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم آمد و عرضه داشست: ما کم و بیش برخی از سخنان یهودیان و نصرانیان سبک سر و بی خرد شده اید؟ من رسالت الهی را عاری از هر آلودگی و پاک و پاکیزه بر شما عرضه داشتم و اگر موسی اکنون زنده بود چاره ای جز پیروی من نداشت. - شعیب می گوید: - این حدیث (حدیث جابر) حدیثی نیکوسند است.(187)
عبدالله بن سلام از کسانی بود که برای جلب نظر عامه مردم جعل حدیث می کرد تا جایگاه اجتماعی نزد عوام به دست آورد. از جمله جعلیات او حدیثی است که درباره صفات پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم در تورات ساخته بود و آن را بر عوام می خواند تا بر منزلت خود بیفزاید. او برخی اوصاف موجود در پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم را بر می شمرد و آنگاه می گفت: من این اوصاف را درباره وی در تورات یافته ام(188) و مدعی بود که داناترین یهودیان نسبت به کتابهای پیشینیان است.(189)
احادیثی چند در وصف او نقل شده است که عمدتا ضعیف الاسناد و بی اعتبار است. وی به سال 43 در مدینه درگذشت.
2. تمیم بن اوس داری:
ابو رقیه تمیم بن اوس بن حارثه یا خارجه داری لخمی فلسطینی؛(190) او و برادرش نعیم که هر دو مسیحی بودند پس از آنکه پیامبر در سال نهم هجری از جنگ تبوک بازگشته بود در ضمن هیأت نمایندگی ده نفره بنی دار خدمت پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم رسیدند و اسلام آوردند. ابو نعیم می گوید: تمیم راهب عصر خود و عابد فلسطین بود. گفته می شود پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم داستان جساسه و دجال را از او شنیده بود و از زبان او این داستان را بر منبر نقل کرد؛ که این، نوعی منقبت و فضیلت برای تمیم به حساب می آید.(191)
او از پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم درخواست کرد چنانچه خداوند شام را به تسخیر اسلام در آورد حضرت دو روستا از روستاهای فلسطین را به او ببخشد. به پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم عرض کرد: ما همسایگانی از رومیان داشتیم. آنان دو روستا داشتند که یکی حبری و دیگری بیت عینون نام داشت. اگر خداوند شامات را مسخر شما کرد، آن دو روستا را به من ببخشید. حضرت صلی الله علیه و آله و سلم فرمود: آن دو را به تو بخشیدم و در این خصوص نوشته ای هم به او داد. زمانی که ابوبکر به خلافت رسید آن دو روستا را به او بخشید.(192)
عده ای هم گفته اند: نامه پیامبر را نزد عمر آورد. عمر گفت: من شاهد نوشتن این نامه بوده ام و آن را تأیید کرد. لیث می گوید: پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم به تمیم فرمود: حق نداری آنها را بفروشی. و لذا آن دو قریه را بر تمیم وقف کرد. ابن جریج می گوید: آن هبه رسول الله (آن دو قریه) تا زمان حاضر در دست فرزندان تمیم باقی مانده است.(193) این روایت را ابو عبید از طریق عبدالله بن صالح، کاتب لیث از ابن جریج نقل کرده است.(194)
اصحاب تراجم درباره او بسیار مبالغه کرده و کرامات و مناقب فراوانی برای او نقل کرده اند؛ از جمله داستان مقابله او با آتش و خاموش کردن آن است که ابن حجر آن را نقل کرده است. ابن حجر می گوید: او (تمیم) ماجرایی با عمر دارد که کرامتی آشکار برای او به حساب می آید و عمر نیز او را بسیار گرامی داشته است.(195) (داستان را در شرح حال معاویة بن حرمل (داماد مسیلمه کذاب که همراه مسیلمه مرتد شد) آورده است.(196)) ذهبی، داستان را چنین نقل می کند که: معایة بن حرمل به مدینه پشیمان بود؛ مدتی در مسجد اقامت گزید ولی کسی او را پناه و طعام نداد. معاویه می گوید: نزد عمر رفتم و گفتم: پیش از آنکه مرا دستگیر کنید خود پشیمان شده و توبه کرده ام. گفت: تو کیستی؟ گفتم: معاویة بن حرمل، گفت: برو نزد بهترین مومنان و در منزل او رحل اقامت افکن. او در ادامه می گوید: تمیم داری عادت داشت که بعد از نماز به چپ و راست اشاره می کرد و دو نفر را با خود به خانه می برد و از آنان پذیرایی می کرد. لذا من در کنار او نماز می گزاردم. او مرا به خانه اش برد و همانجا بودم. در یکی از شبها که نزد او بودم ناگهان آتشی از منطقه حره برخاست. عمر نزد تمیم گفت: مگر من کی هستم؟ من چی هستم؟ و با این کلمات شکسته نفسی می کرد. ولی عمر دست از اصرار خود برنداشت. سرانجام تمیم آماده شد با عمر برود. من نیز به دنبال آنان رفتم. وقتی به موضع آتش رسیدند، تمیم شروع کرد آتش را با دستان خود به عقب راندن؛ تا اینکه آتش وارد دره ای شد و تمیم به دنبال آن وارد شد. عمر سه بار گفت: کسی که دیده است با آن که ندیده است هرگز برابر نیست (شنیدن کی بود مانند دیدن.)
معاویه می گوید: تمیم پس از آن از دره خارج شد در حالی که آتش به او آسیبی نرسانده بود.(197)
ذهبی می گوید: این داستان را عفان از طریق حماد بن سلمه از جریری از ابی العلاء از ابن حرمل شنیده است... ابن حرمل خود شناخته شده نیست.
آری از معاویة بن حرمل در کتابهای تراجم رجال نامی به میان نیامده است.
این کاهن مسیحی - که هوای مسیحیت و رهبانیت حتی پس از اسلام آوردن همراه او بود - اولین کسی بود که قصه گویی در مسجد را پایه گذاری کرد و تقریبا تمام روایات بر این نکته اتفاق دارند که او نخستین قصه گو در اسلام است.(198) او در زمان خلافت عمر - و شاید سالهای آخر خلافت او - دست به این عمل زد. زهری از سائب بن 3 نقل می کند که: اولین داستانسرا تمیم داری است. او از عمر برای این کار اجازه گرفت؛ لذا - بی پروا - در مسجد می ایستاد و داستان می گفت.(199)
مقریزی از ابن شهاب نقل می کند: اولین کسی که در مسجد پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم قصه گویی را رایج کرد تمیم داری بود. او از عمر اجازه خواست که مردم را موعظه کند. عمر ابتدا نپذیرفت ولی در سالهای آخر خلافت خود به او اجازه داد که روزهای جمعه پیش از آنکه عمر برای اقامه نماز جمعه وارد مسجد شود، مردم را در مسجد موعظه کند. تمیم از عثمان بن عفان هم اجازه خواست و عثمان به او اجازه داد تا روزهای جمعه در دو نوبت به موعظه بپردازد و تمیم این کار را انجام می داد.(200)
احمد امین می گوید: داستانسرایی - از آنجا که با استقبال عوام الناس مواجه بود - به سرعت رشد کرد. قصه گویان بسیار دروغ می ساختند و بر مردم می خواندند. تا جایی که روایت شده است: امام علی (علیه السلام) آنها را از مسجد طرد کرد.(201)
افسانه جساسه را مسلم در باب الفتن و أشراط الساعه از حسین بن ذکوان از ابن بریده از شعبی از فاطمه دختر قیس - که از اولین زنان مهاجر به حساب می آید - نقل می کند؛ بدین صورت: صدای موذن رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم را شنیدم که با صدای بلند می گفت: نماز جماعت. به مسجد رفتم و با پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم نماز خواندم. در هنگام نماز در صفی بودم که بلافاصله پشت سر مردان بسته شده بود. پس از نماز، پیامبر خندان بالای منبر رفت و فرمود: هر نمازگذار در جای خودش بماند؛ سپس فرمود: آیا می دانید چرا از شما خواستم که جمع شوید؟ جواب دادند: خدا و رسولش بهتر می دانند. فرمود: به خدا سوگند شما را به منظور ترغیب (نوید دادن) یا ترهیب (بیم دادن) جمع نکرده ام؛ بلکه قصد من آن بوده است که به شما خبر بدهم تمیم داری که مردی نصرانی بود نزد من آمد، بیعت کرد و اسلام آورد و برای من حدیثی نقل کرد که با حدیث دجال که من سابقا برای شما گفته بودم موافق است. او برایم چنین گفت: با 30 نفر از مردان قبیله لخم و جذام بر کشتی سوار شدیم. امواج دریا یک ماه تمام کشتی را به این سو و آن سو می برد تا اینکه به جزیره ای در دریا نزدیک شدیم و تا غروب خورشید درنگ کردیم؛ سپس بر قایقهایی که در کشتی بود سوار شدیم و به سمت جزیره حرکت کردیم. در این هنگام با حیوان عجیبی رو به رو شدیم که تمام بدنش را موهای زیاد خشنی پوشانده بود و به علت فراوانی موها سر و پایش مشخص نبود. گفتیم: تو کیستی؟ جواب داد: من جساسه هستم. گفتیم: جساسه(202) کیست؟ گفت: ای جماعت نزد مردی که در این دیر (قصر) است بروید. او سخت مشتاق دیدار شماست. تمیم داری می گوید: هنگامی که از مردی سخن به میان آورد ما هراسان شدیم که نکند این حیوان شیطان باشد؛ لذا بسرعت به سوی دیر حرکت کردیم. همینکه وارد دیر شدیم ناگهان انسانی عظیم الجثه دیدیم که تا به حال مانند او را ندیده بودیم. دستهای وی به گردن و به طرف مچ پایش به طور خمیده - با آهن - محکم بسته شده بود. گفتیم: تو کیستی؟ گفت: شما موفق شدید جای مرا پیدا کنید حال شما بگویید کی هستید؟ گفتیم: ما گروهی عرب هستیم و ماجرای خود را برای او تعریف کردیم. او گفت: از درخت خرمای شهر بیسان(203) برایم بگویید. گفتیم: از چه چیز آن می پرسی؟ گفت: منظورم این است که آن درخت میوه می دهد؟ گفتیم: آری. گفت: ولی بزودی بی بر خواهد شد و میوه نخواهد داد. سپس گفت: برایم از دریاچه طبریه (بحر میت در فلسطین) سخن بگویید! گفتیم: از چه چیز آن بگوییم! گفت: آب دارد؟ گفتیم: آری آب فراوانی دارد. گفت: به زودی خشک خواهد شد. باز پرسید: برایم از چشمه زُغَر(204) بگویید. گفتیم: از چه چیز آن؟ گفت: آیا آب دارد و ساکنان شهر با آب آن کشاورزی می کنند؟ گفتیم: آری آب فراوانی دارد و مردم با آب آن کشاورزی می کنند. گفت: از پیامبر امّیین برایم بگویید کارش به کجا کشید؟ گفتیم: از مکه خارج شد و در یثرب اقامت گزید. گفت: آیا عرب با او جنگید؟ گفتیم: آری. گفت: با آنان چه کرد؟ گفتیم: او با عربهای طاغی که با او سر ستیز داشتند جنگید و آنان را وادار به تسلیم کرد. گفت: آیا واقعا این اتفاق افتاد؟ گفتیم: آری. گفت: برای آنان بهتر است که از پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم اطاعت کنند. آنگاه گفت: من مسیح(205) هستم. به زودی به من اجازه داده می شود که از مخفیگاهم بیرون آیم. وقتی بیرون آمدم در تمام زمین به راه خواهم افتاد و به هر قریه ای که برسم چهل شب در آن خواهم ماند. مگر مکه و طیبه (مدینه)؛ چون ورود به این دو شهر بر من حرام است و هرگاه قصد ورود به یکی از آن دو شهر را داشته باشم فرشته ای با شمشیر برهنه مانع ورود من می شود و بر سر هر گذرگاه این دو شهر فرشتگانی گمارده شده اند که از شهر حفاظت می کنند.
فاطمه می گوید: پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم در حالی که با عصای خود بر منبر می کوبید سه بار فرمود: هذه طیبه، و مراد او این شهر است؛ یعنی مدینه.(206)
این داستان علاوه بر عجیب بودنش ضعیف السند است؛ زیرا به دو طریق روایت شده است: یکی توسط مسلم، در کتاب صحیح و دیگری توسط احمد در کتاب مسند و هر دو طریق در نهایت به عامر شعبی ختم می شود. با این تفاوت که راوی شعبی در مسند احمد، مجالد بن سعید است و احادیث دروغ فراوان نقل کرده است. عمرو بن علی می گوید: روزی یحیی بن سعید را دیدم که از یکی از اصحاب خود پرسید: کجا می روی؟ گفت: نزد وهب بن جریر می روم، او برای ما سیره می گوید و از طریق پدرش از مجالد بن سعید نقل می کند. یحیی گفت: انبوهی از دروغ را فراهم می آوری. او اگر بخواهی، همه را از طریق مجالد از شعبی از مسروق از عبدالله بن مسعود جعل کند، خواهد کرد. ابو طالب نیز از احمد نقل می کند: مجالد غیر قابل اعتماد است؛ احادیث - دروغ - زیادی را نقل می کند که دیگران نگفته اند. دوری نیز از ابن معین نقل کرده است: حدیث مجالد قابل استناد نیست. ابن ابی خیثمه هم از ابن معین نقل می کند: حدیث مجالد ضعیف و بی اساس است. یحیی بن سعید می گوید: اگر بخواهم، مجالد جملگی احادیث خود را به پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم برساند، می رساند. از این گونه سخنان در خصوص ضعف او در حدیث و نسبت دادن گفته هایش به پیامبر فراوان است.(207) محمد بن حبان می گوید: مجالد، بد حافظه بود و اسناد حدیثها را جابه جا می کرد و گاهی احادیث مرسل را به شکل مسند نقل می کرد؛ به هر حال قابل اعتماد نیست.(208)
مسلم احادیثی را در کتاب خود از طریق ابن بریده (عبدالله بن بریده برادر سلیمان) از شعبی نقل می کند. بزار می گوید: هرگاه حدیثی از طریق علقمه، محارب، محمد و همچنین اعمش، از ابن بریده نقل شود و مشخص نشده باشد کدام ابن بریده است، - به نظر ابن حجر - مراد همان سلیمان بن بریده است؛ اما اگر از طریق افراد دیگری آن را نقل کنند مراد عبدالله بن بریده است.(209) در حدیث مورد بحث چنین است؛ زیرا فردی که در صحیح مسلم از طریق او این حدیث از ابن بریده نقل می شود حسین بن ذکوان است.
احمد، عبدالله بن بریده را تضعیف کرده است. بسیاری، برادرش سلیمان را بر او ترجیح می دهند. ابراهیم می گوید: که عبدالله از طریق پدرش احادیث عجیب و نامعقولی روایت کرده است، و از کار حاکم نیشابوری در شگفت مانده که چگونه سند حدیثی را که از طریق حسین بن واقد از عبدالله بن بریده از پدرش آورده، صحیح ترین سند اهل مرو شمرده است.(210)
3. کعب الاحبار:
کعب بن ماتع حمیری از خانواده ذی رُعَین یا ذی کلاع(211) بود. کنیه او ابو اسحاق و از احبار بزرگ یهود بود. کهانت را از پدر به ارث برده بود. 72 سال پیش از هجرت متولد شد و پس از رحلت پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم در سالهای اول خلافت عمر اسلام آورد و در زمان خلافت عثمان (سال 32) درگذشت. او 104 سال عمر کرد. او از یهودیان اهل یمن بود و پس از آنکه اسلام آورد به مدینه هجرت کرد و سپس به شام رفت. معاویه که از او خوشش آمده بود و بر این گمان بود که او از دانش فراوانی برخوردار است او را به عنوان یکی از مستشاران خویش برگزید.(212) معاویه اولین کسی بود که به او دستور داد تا در سرزمین شام قصه بگوید و لذا کعب از نخستین کسانی به شمار می رود که اسرائیلیات به وسیله او به درون اسلام رخنه کرد و به واسطه او و ابن منبه و دیگر یهودیان و مسیحیان مسلمان شده بود که پاره ای از داستانهای تلمود یعنی اسرائیلیات به درون احادیث اسلامی راه یافت و از آن پس همواره بخشی از اخبار مربوط به تفسیر و تاریخ مسلمانان را به خود اختصاص داد. این کاهن یهودی برای اسلام آوردن خود دلیل عجیبی را ساخته و پرداخته بود تا با این سخنان در فکر و جان مسلمانان نفوذ کند. ابن سعد در طبقات - طبق گفته ابو ریه: با سندی صحیح - از سعید بن مسیب نقل می کند که روزی عباس بن عبدالمطلب به کعب الاحبار گفت: چه چیز تو را از اینکه در زمان پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم یا ابوبکر اسلام بیاوری باز داشت و اکنون در خلافت عمر اسلام را پذیرفتی؟ کعب گفت: پدرم نسخه ای از روی تورات نوشته بود. آن را به من داد و گفت: به این نسخه عمل کن و بقیه کتابهایش را در صندوقی نهاد و آن را مهر کرد و مرا به حق پدر بر فرزند سوگند داد که این مهر را نشکنم. اکنون که دیدم اسلام گسترش یافته است و عیبی هم در آن نیست وجدانم به من گفت: نکند پدرت از تو علمی را پنهان داشته باشد؛ بهتر است مهر را بشکنی و کتابها را بخوانی. لذا مهر را شکستم و کتابها را خواندم. که اوصاف حضرت محمد صلی الله علیه و آله و سلم و امت او را (در تورات) یافتم؛ لذا اکنون اسلام آوردم.(213)
چنانکه روشن است کم خردی، از سر و پای این توجیه می بارد!
عمر او را خوش نداشت و چون موجبات فساد حدیث را فراهم آورده و گفته های دروغ را منتشر می کرد نسبت به او بد گمان بود. روزی او را احضار کرد و گفت: یا از نقل این احادیث دروغ دست برمی داری و یا تو را به سرزمین میمونها خواهم فرستاد.(214) یعنی سرزمین یهودیان که موطن اصلی کعب بود. سیره نویسان نقل کرده اند که امیر مؤمنان، علی (علیه السلام) او را مورد نکوهش قرار می داد و درباره او می فرمود: کعب الاحبار قطعا دروغگوست و بنا به نقل ابن ابی الحدید، کعب الاحبار از امام روی برتافته و به دشمنان آن حضرت متمایل بود.(215)
از جمله روایات سخیف او روایاتی است که سعد جاری نقل کرده است. او می گوید: عمر روزی همسر خود ام کلثوم را خواست و چون حاضر شد او را گریان دید. پرسید: سبب گریه ات چیست؟ گفت: گریه من از دست این یهودی - کعب الاحبار - است. او می گوید: تو (عمر) بر یکی از درهای جهنم هستی! عمر گفت: ما شاء الله، من امیدوار بودم که خداوند مرا سعادتمند آفریده باشد. سپس کسی را پی کعب فرستاد و او را احضار کرد و چون حاضر شد گفت: ای امیر مؤمنان بر من خشم مگیر؛ قسم به آنکه جانم در دست اوست پیش از آنکه ماه ذی الحجه به پایان برسد وارد بهشت خواهی شد. عمر گفت: این چه وضعی است. یک بار می گویی در جهنمی و بار دیگر در بهشت؟ گفت: سوگند به آنکه جانم در دست اوست! در کتاب خدا - مرادش تورات است - تو را به این صفت یافتیم که بردر یکی از درهای جهنم قرار داری و مردم را برحذر می داری تا در جهنم افکنده نشوند و آنگاه که تو بمیری، تا روز قیامت مردم به جهنم می افتند.(216)
طبری روایت می کند که کعب سه روز پیش از کشته شدن عمر نزد وی آمد و به او گفت: برای خود جانشین معین کن چه اینکه تو در سه روز آینده خواهی مُرد. عمر گفت: چه کسی این خبر را به تو داده است؟ گفت: آن را در کتاب خدا - تورات - یافته ام! عمر گفت: تو عمر بن خطاب را در تورات می یابی؟ گفت: البته نه، ولی مشخصات و صفات تو آنجا آمده و نشان می دهد که اجلت سرآمده است.(217)
احمد امین در ذیل این داستان می گوید: اگر این داستان درست باشد به معنای این است که کعب از توطئه قتل عمر آگاه بوده است و آن را بدینگونه، به رنگ اسرائیلیات در آورده است. این روایت میزان توانایی او را بر جعل و تزویر، آشکار می سازد.(218)
ابو ریه نیز گفته است: از جمله کسانی که در توطئه قتل عمر شرکت داشت و نقش فعالی در این زمینه ایفا کرد، کعب الاحبار بود و این موضوع آن قدر روشن است که جز ناآگاهان در آن تردید نمی ورزند.(219)
ابن سعد نقل می کند که: کعب الاحبار می گفت: در بنی اسرائیل فرمانروایی بود که سرنوشت او سخت شبیه سرنوشت عمر بود و ما هرگاه او را به یاد می آوریم به یاد عمر می افتیم و هرگاه عمر را یاد می کنیم او به خاطرمان می آید. در کنار آن فرمانروا پیامبری بود که به او وحی می شد، خدا به آن پیامبر وحی کرد که به فرمانروا بگوید: برای خود جانشین معین کن و وصیت خود را بنویس که تا سه روز دیگر خواهی مرد. آن پیامبر این خبر را به او رساند، چون روز سوم فرا رسید در میانه دیوارها و تخت خود فرو افتاد ولی با خدا به گفتگو نشست و عرضه داشت: پروردگارا! تو می دانی که من در مقام حکومت عدالت پیشه کرده بودم و در مواقع اختلاف تنها از خواست و اراده تو پیروی کردم و... و... اکنون از تو می خواهم آن مقدار بر عمر من بیفزایی که فرزندم بزرگ شود و مردمان تحت فرمانم به پیشرفت لازم دست یابند. پس خدا به پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم وحی فرستاد و فرمود: فرمانروا با من مناجات کرده و چنین و چنان گفته و او در آنچه گفته صادق است و من در جواب درخواست او 15 سال به عمرش افزودم تا فرزندش بزرگ شود و امتش در این مدت به پیشرفت و تکامل دست یابند و چون عمر مضروب شد کعب گفت: اگر عمر از خدا طلب طول عمر می کرد خداوند عمرش را طولانی می ساخت. عمر را از این گفته کعب آگاه ساختند. عمر گفت: پروردگارا روحم را قبض کن و جانم را بستان، در حال یکه ناتوان و مورد نکوهش نباشم.(220)
نیز ابن سعد می گوید: چون عمر مضروب گشت کعب آمد و جلوی در خانه عمر شروع به گریستن کرد و می گفت: به خدا سوگند اگر خلیفه، خدا را قسم بدهد و بخواهد که اجلش را به تأخیر اندازد، خداوند چنین خواهد کرد. ابن عباس نزد عمر آمد و سخنان کعب را به اطلاع او رساند، عمر گفت: به خدا سوگند چنین نخواهم کرد. سپس گفت: وای بر من و مادرم اگر خدا مرا نیامرزد.(221) از این روست که نقلهای کعب از کتابهای گذشتگان نزد اهل علم و تحقیق حجیت ندارد و محدثان اولیه، روایات او را ثبت نکرده اند. شعیب ارنؤوط می گوید: کسانی که گمان کرده اند بخاری و مسلم از کعب حدیث نقل کرده اند سخت در اشتباهند؛ زیرا این دو هیچ حدیثی را از طریق کعب در صحیح خود نیاورده اند و تنها به صورت ضمنی و استطرادی نامی از او به میان آورده اند... . از هیچ یک از صحابه اثری که کعب را توثیق کرده باشد به ثبت نرسیده است، تنها بعضی از صحابه علم او را ستوده اند (منظورش معاویه است.)(222)
در گذشته، سخن معاویه را نیز هنگامی که در ایام خلافتش آهنگ حج کرده بود درباره دوست صمیمی اش کعب الاحبار نقل کردیم (کعب از راستگویان محدثانی است که از اهل کتاب حدیث نقل کرده اند. هر چند در مواردی دروغ هم از او دیده ام.)(223)
ابن حجر می گوید: در میان صحابه، عبدالله بن عمر و عبدالله بن زبیر و ابو هریره و معاویه از کعب روایت کرده اند.(224) در ضمن راویان کعب از ابن عباس هم سخن به میان آورده اند؛ که ما به تفصیل نادرستی این ادعا را روشن ساختیم. در طبقات ابن سعد آمده است که تُبَیع فرزند همسر کعب، دانش فراوانی از کعب فرا گرفت.(225)
احمد امین می گوید: کعب الاحبار از یهودیان اهل یمن بود و از عناصر اصلی ای بود که به وسیله آنان اخبار یهودیان به درون جامعه مسلمانان راه یافت. دو نفر نزد او شاگردی کرده اند که مهمترین ناشران دانش او به شمار می آیند؛ یکی ابن عباس! و دیگری ابو هریره. آنچه از کعب نقل شده است، نشان دهنده اطلاعات گسترده او نسبت به فرهنگ یهود و افسانه های آنان است. ابن سعد در طبقات حکایتی را از مردی نقل می کند که وارد مسجد شد و دید عامر بن عبدالله بن عبد قیس در مسجد در کنار کتابهایی نشسته که در بن آنها یکی از اسفار تورات هم بود و کعب الاحبار به خواندن مشغول بود. ابن سعد می گوید: برخی از پژوهشگران متوجه این نکته شده اند که عده ای از ثقات همچون ابن قتیبه و نووی هرگز از کعب روایت نکرده اند و ابن جریر طبری هم گاهی از او روایتی نقل کرده است.(226)
ذهبی پس از نقل کلام احمد امین می گوید: این گفتار روشن می سازد که کعب الاحبار همواره، حتی بعد از مسلمان شدنش، به تورات و دستورالعمل های اسرائیلی مراجعه می کرده است.(227)
به نظر ما، اینکه ابن عباس از کعب الاحبار روایت کرده باشد سخنی بی اساس است. هیچ روایتی که ابن عباس از کعب نقل کرده باشد به ثبت نرسیده است. بلکه برعکس، ابن عباس - چنان که در گذشته گفتیم - از مراجعه کنندگان(228) به اهل کتاب سخت خشمگین بود و آن را نکوهش می کرد. البته ابو هریره به دلیل کم بضاعتی علمی خویش بارها به اهل کتاب و به ویژه کعب الاحبار، مراجعه می کرد و کعب شیخ و راهنمای ابو هریره در این راه بوده است. ابو هریره بیشترین احادیث را از طریق کعب منتشر ساخته و اطلاعات بسیار گسترده ای را از امثال کعب رواج داده است. ابو ریه چه نیکو گفته است: کعب الاحبار حیله گرانه اسلام آورد و در اسلام خویش اخلاص نداشت، بلکه در ضمیر خود همچنان یهودی بود. با زیرکی خاص خود بر ابو هریره که مردی ساده لوح بود چیره شد و او را در استخدام خویش گرفت و از غفلت او استفاده کرده، هر چه را از خرافات و اوهام می خواست، از طریق ابو هریره در لابه لای احادیث اسلامی جای داد. کعب، ابو هریره را زیر بال خویش گرفته، بر می انگیخت تا سخنان او را عینا تکرار کند و آنها را به عنوان حدیث نَبَوی به پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم نسبت دهد.(229)
ابو ریه می گوید: این یهودی در نقشه خود موفق بود و توانست مطالب خرافی و اوهام و سخنان دروغ و باطل را در روایات اسلامی و متن دین وارد سازد و کتابهای تفسیر و حدیث و تاریخ را از این خرافات بینبارد و از این طریق موجبات لطمه زدن و لکه دار کردن این کتابها را فراهم آورد و تردید نسبت به صحت آنها را دامن زند. لطمات و صدمات او تا زمان حاضر پیوسته ما را زیان رسانده است.(230)
4. عبدالله بن عمروبن العاص:
گفته اند: نامش در اصل عاص بود که پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم نامش را عوض کرده او را عبدالله نامید. پیش از پدرش (عمروبن العاص) اسلام آورد. پدرش عمرو قبل از فتح مکه در سال هشتم هجری به اسلام گروید. عبدالله هفت سال قبل از هجرت متولد شد و به سال 65، در 72 سالگی درگذشت. او نخستین کسی بود که بعد از وفات پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم اسرائیلیات را رواج داد. او در روز جنگ یرموک(231) دو بسته بزرگ از کتابهای یهود را به چنگ آورده بود که از روی آنها برای مردم حکایت می گفت و این کار خویش را با روایت پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم که فرموده است: حدثوا عن بنی اسرائیل و لا حرج توجیه می کرد. بخاری این حدیث را از وی نقل کرده(232) و چنانکه ابن تیمیه می گوید: جواز روایت از بنی اسرائیل را از آن استنباط کرده است.(233)
عبدالله حدیث دیگری را هم ساخته و به این حدیث افزوده است. او می گوید: در خواب دیدم که یکی از انگشتانم به روغن و دیگری به عسل آغشته است و من آنها را می لیسم. بامداد آن روز خدمت پیامبر رفتم و خواب خود را برای آن حضرت بازگو کردم فرمود: تعبیرش این است که تو دو کتاب خواهی خواند؛ یکی تورات و دیگری فرقان.(234)
عبدالله صحیفه ای داشت که آن را صادقه نامیده بود و گفته اند در آن صحیفه احادیثی از پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم را با اجازه خود حضرت نوشته بود. او می گوید: از پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم اجازه خواستم آنچه را از او می شنوم، بنگارم و پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم به من اجازه داد و من هم آنچه را از آن حضرت می شنودم، می نوشتم. عبدالله به همین دلیل آن صحیفه را صادقه می نامید.
مجاهد می گوید: در نزد او صحیفه ای دیدم و درباره آن از او سوال کردم. گفت: این صادقه است؛ مجموعه احادیثی است که من شخصا و بدون واسطه از پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم شنیده ام.(235)
بخاری از همام بن منبه از برادرش وهب روایت می کند: از ابو هریره شنیدم که می گفت: در اصحاب پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم کسی بیشتر از من از آن حضرت روایت نقل نکرده است؛ جز عبدالله بن عمرو که او آنچه را از پیامبر می شنید می نوشت ولی من نمی نوشتم.(236)
عبدالله فردی کوته نظر بود و منش و رفتار نادرستی داشت. او در جنگ صفین، با پدرش در کنار معاویه قرار گرفت؛ در حالی که می دانست معاویه و همراهانش، همان فئه باغیهای هستند که در حدیث پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم به آنان اشاره شده است. بهانه او در همراهی پدرش این بود که پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم به وی سفارش کرده است تا از پدرش (عمرو بن عاص) جدا نشود. گویا آیات و اذا قیل لهم اتبعوا ما أنزل الله قالوا بل نتبع ما ألفینا علیه آباءنا أولو کان آباؤهم لا یعقلون شیئا و لا یهتدون(237) و و ان جاهداک علی أن تشرک بی ما لیس لک به علم فلا تطعهما(238) را از یاد برده است.
ابن سعد از غنوی نقل می کند: نزد معاویه بودم که دو نفر وارد شدند و بر سر اینکه کدام عمار را کشته است با هم نزاع داشتند و هر دو مدعی قتل عمار بودند. در این هنگام عبدالله بن عمرو که حاضر بود گفت: به سود هر یک از شماست که قتل عمار را به دیگری واگذار کند؛ زیرا از پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم شنیدم که فرمود: او (عمار) را فئه باغیه (گروه طغیانگر) خواهند کشت. معاویه به او گفت: آیا از دیوانگی خود دست برنمی داری؟(239) اگر چنین است چرا با ما همراه شده ای؟ عبدالله گفت: روزی پدرم از من نزد پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم شکایت کرد که از من فرمان نمی برد. پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم فرمود: مادامی که پدرت زنده است از او اطاعت کن و از فرمانش سرباز مزن! لذا من همراه شما هستم ولی نبرد نمی کنم.(240)
5. ابو هریره: راجع به اسم او اتفاق نظر وجود ندارد؛(241) چنان که از اصل و نسب و چگونگی تربیت و نیز از تاریخ زندگی او قبل از مسلمان شدنش اطلاعاتی در دست نیست. تنها اطلاعات موجود مطالبی است که ابو هریره راجع به خودش گفته است به این شرح که گربه کوچکی داشته و با او بازی می کرده است. فقیر و تنگدست و حقیر بوده و به خاطر لقمه نانی خدمت مردمان می کرده است؛ وی می گوید: گوسفندان خویشانم را می چراندم و گربه کوچکی داشتم که با او بازی می کردم. شبها او را در سوراخ درختی می گذاشتم و چون صبح فرا می رسید دوباره به سراغ او می رفتم و با او به بازی می پرداختم. لذا کنیه مرا ابو هریره نهادند... با یتیمی بزرگ شدم و با تنگدستی و فقر مهاجرت کردم؛ اجیر بسرة بنت غزوان بودم و در ازای سیر کردن شکم و یافتن کفشی کار می کردم. هرگاه کاروانیان بار می انداختند به آنان خدمت می کردم و چون بار می بستند برای شترانشان حُدی می خواندم.
او سی سال داشت که وارد مدینه شد و هنگام ورود او پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم در جنگ خیبر بود - که در سال هفتم هجری اتفاق افتاد -. ابن سعد می گوید: ابو هریره همراه گروهی از قبیله دوس وارد مدینه شد؛ در این هنگام پیامبر در خیبر به سر می برد. پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم با اصحاب خود صحبت کرد تا ابو هریره را در غنائم به دست آمده از خیبر شریک کنند و آنان پذیرفتند. ابو هریره که تنگدست بود، ناگزیر راه صفه(242) را در پیش گرفت. ابوالفداء می گوید: صفه نشینان مردمانی فقیر بودند که نه منزل و مأوایی داشتند و نه قبیله و خویشاوندی. مسجد جایگاه آنان بود و همانجا می خوابیدند و چون صفه مسجد النبی سرپناه آنان بود به اصحاب صفه معروف شدند. شبها پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم به هنگام تناول شام تعدادی از آنان را با خود می برد و آنان را اطعام می کرد و بقیه را بین اصحاب تقسیم می کرد تا به آنان شام بدهند.
مسلم از ابو هریره نقل می کند که گفت: من مردی تنگدست بودم و در ازای سیر کردن شکمم، خدمت رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم را برگزیده بودم. و در روایات دیگر از زبان او آمده است: من برای سیر کردن شکمم ملازمت رسول خدا را ترک نمی کردم. ابو هریره بسیار پرخور بود و برخی از صحابه که گاه برای اطعام به خانه آنها می رفت، از او نفرت داشتند.
بخاری از او روایت می کند: بارها پیش می آمد که آیه ای را با اینکه خود می دانستم، از یکی از صحابه می خواستم برایم قرائت کند. تنها برای اینکه متوجه من شود و شکم مرا سیر کند. سخاوتمندترین مردم نسبت به فقرا جعفربن ابی طالب بود؛ او وارد خانه اش می شد و هر چه داشت برای ما می آورد.
ترمذی از او روایت می کند: هرگاه از جعفربن ابی طالب آیه ای می پرسیدم، تا مرا به منزلش نمی برد پاسخ نمی داد. ابو ریه می گوید: به همین دلیل است که جعفر در نظر ابو هریره بر همه صحابه برتری داشت و لذا او را بر ابوبکر و عمر و علی و عثمان و دیگر صحابه بزرگ پیامبر مقدم می داشت. ترمذی و حاکم به سند صحیح از ابو هریره نقل کرده اند که: بعد از رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم کسی کفش به پا نکرده و سوار بر مرکب نشده و پای بر زمین ننهاده است که برتر از جعفربن ابی طالب باشد.(243)
ابو هریره را شیخ المضیره(244) لقب داده اند. در میان انواع غذاها و شیرینیها هیچ کدام به مقدار مضیره مورد توجه نویسندگان و شاعران قرار نگرفته است و قرنهای متمادی به سبب آن به ابو هریره کنایه و گوشه زده اند.
ثعالبی می گوید: ابو هریره بسیار به مضیره علاقه داشت؛ و لذا برای خوردن آن بر سر سفره معاویه می نشست و چون هنگام نماز فرا می رسید، پشت سر علی (علیه السلام) نماز می گذارد. اگر کسی از علت این عمل از او می پرسید پاسخ می داد: مضیره (آش ماست) معاویه چربتر و مطبوعتر است و نماز پشت سر علی (علیه السلام) برتر و کاملتر است. از سخنان اوست که: بویی خوشتر از بوی نان تازه و داغ به مشامم نخورده است و سوارکاری بهتر از کره روی خرما ندیده ام. خرما را به مرکب سواری و کره روی آن را به سوار تشبیه کرده است.(245)
اندیشمندان به سبب کثرت احادیث منقول او از پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم بر وی خرده گرفته اند که چگونه - با اینکه مدت کوتاهی (سه سال) محضر پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم را درک کرده و در آن روزگار هم از بضاعت علمی ناچیزی برخوردار بوده است - این همه حدیث نقل کرده است و به همین دلیل وی را متهم به جعل و تدلیس کرده اند. او وقتی حدیثی را از یکی از صحابه می شنید، واسطه را حذف و حدیث را مستقیما از پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم نقل می کرد.
بارها شده است که حدیثی را از اهل کتاب بویژه کعب الاحبار می شنید ولی برای باور عوام الناس حدیث را به پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم یا یکی از بزرگان صحابه نسبت می داد.
مسلم در کتاب صحیح خود از بسربن سعید روایت می کند: تقوای الهی پیشه کنید و در نقل احادیث دقت کنید؛ به خدا سوگند! بارها دیده ام، وقتی با ابو هریره در مجلسی می نشستم و او گاه حدیثی را از پیامبر و گاه حدیث دیگری را از کعب الاحبار نقل می کرد، هنگامی که مجلس تمام می شد و او می رفت، حاضران در مجلس حدیث رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم را به کعب و حدیث کعب را به رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم نسبت می دادند.
یزید بن هارون می گوید: از شعبه شنیدم که می گفت: ابو هریره مدلّس است به این معنا که هم از پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم و هم از کعب روایت می کند؛ بی آنکه دو روایت را از هم جداسازد. ابن قتیبه می گوید: عادت ابو هریره این بود که می گفت: رسول الله صلی الله علیه و آله و سلم چنین فرمود؛ در حالی که حدیث از پیامبر نبود؛ بلکه از دیگرانی بود که نزد ابو هریره ثقه بودند.
عایشه بیشتر از دیگران بر ابو هریره اعتراض می کرد. دیگر صحابه ای که ابو هریره را متهم به دروغگویی کرده اند، علی، عمر، عثمان و... هستند؛ لذا حق با استاد رافعی است که می گوید: اولین راوی حدیث که در اسلام متهم به کذب شد ابو هریره بود.(246)
سخن در خصوص تدلیس ابو هریره و اعتراضات صحابه بر او بسیار است و از جنبه های مختلف قابل بررسی است که استاد ابو ریه در دو کتاب خود شیخ المضیره و الاضواء به تفصیل به بیان آن پرداخته است و گزارش کوتاه ما درباره ابو هریره نیز از او گرفته شده است.(247)
ابو هریره بیشتر اندوخته خود را از کعب الاحبار گرفت. بدترین کاری که مرتکب شد این بود که آنچه را از کعب می شنید - چنانکه اشاره کردیم - به پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم نسبت می داد. ابو ریه می گوید: حدیث شناسان در باب روایة الصحابة عن التابعین او روایة الاکابر عن الاصاغر گفته اند: ابو هریره و عبادله(248) و معاویه و انس و دیگران از کعب الاحبار یهودی - که از روی مکر و حیله تظاهر به اسلام می کرد و قلبا یهودی بود - روایت کرده اند... چنین به نظر می رسد که ابو هریره بیشتر از دیگران فریب او را خورده و به او اعتماد کرده و از او و دیگر اهل کتاب روایات بیشتری نقل کرده است و از پژوهشهای به عمل آمده، چنین بر می آید که کعب الاحبار با زیرکی ای که داشت بر ابو هریره که مردی ساده لوح بود فائق آمده، او را فریب داده و غفلت و سادگی او را مغتنم می شمرده است و همه اوهام و خرافاتی را که می خواست به حوزه اسلام وارد کند از طریق او انتشار می داد و در این راستا شیوه ای شگفت انگیز و راههای عجیبی برگزیده بود.
ذهبی در طبقات الحفّاظ در شرح حال ابو هریره نقل می کند: کعب درباره ابو هریره گفته است: من در میان کسانی که تورات نخوانده اند ولی محتوای آن را می دانند آگاهتر از ابو هریره سراغ ندارم. از این سخن، زیرکی فوق العاده این کاهن و حیله گری او نسبت به ابو هریره آشکار می شود. در تاریخ زندگانی ابو هریره آورده اند که مردی کم خرد و ساده لوح بود و از این سخن کعب، ساده لوحی این فرد و فریب خوردن او کاملا آشکار است؛ زیرا ابو هریره ای که اصلا تورات را نمی شناخت و بر فرض شناخت ابدا نمی توانست آن را بخواند، چگونه می توانست محتوای تورات را بداند!
از جمله شواهدی که نشان می دهد این یهودی حیله گر ابو هریره را فریب می داده و زیر بال خود گرفته بود تا عین سخنان این کاهن را به عنوان احادیث مسند از پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم بر زبان راند، موارد زیر است:
بزار از ابو هریره نقل می کند که: پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم فرمود: خورشید و ماه در روز قیامت به صورت دو گاو نر گرفتار آمده در جهنمند حسن از او پرسید: گناه آن دو چیست؟ گفت: من حدیث پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم را بر تو می خوانم و تو می پرسی گناه آنان چیست؟!
کعب الاحبار عین این کلام را با همین صراحت گفته است. ابویعلی موصلی روایت می کند که کعب گفت: روز قیامت خورشید و ماه را می آورند در حالی که همچون دو گاو نر وحشت زده هستند. سپس آنها را جلو چشمان خورشید پرستان و ماه پرستان به درون جهنم می افکنند.(249)
حاکم و طبرانی از ابو هریره نقل می کنند: پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم فرمود: خداوند به من اجازه داده است درباره خروسی با شما سخن گویم که پاهایش بر روی زمین و گردنش زیر عرش قرار گرفته است و همواره می گوید: سبحانک ما أعظم شأنک! این سخن از کلام کعب گرفته شده است. عین کلام او این است: خداوند خروسی دارد که گردنش زیر عرش و پنجه هایش در زیر زمین است. پس هرگاه بانگ برمی دارد، دیگر خروسها هم می خوانند. او می گوید: سبحان القدوس الملک الرحمان لا اله غیره.(250)
نیز ابو هریره روایت می کند: رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم فرمود: رودهای نیل، سیحون، جیحون و فرات از رودهای بهشت هستند. این سخن از زبان کعب هم شنیده شده است؛ بدین صورت: خداوند چهار نهر از نهرهای بهشت را در دنیا جاری ساخته است: نیل که در بهشت نهر عسل است، فرات که نهر شراب است، سیحون که نهر آب است و جیحون که نهر شیر است.(251)
این کثیر در تفسیر خود، حدیث ابو هریره درباره یأجوج و مأجوج را نقل کرده است. عین حدیث - چنان که احمد از ابو هریره روایت کرده است - چنین است: یأجوج و مأجوج هر روز مشغول کندن سد می شوند تا اینکه نزدیک غروب آفتاب کسانی که بر آنان گماشته شده اند به آنان می گویند: باز گردید؛ فردا آن را خواهید کند و آنان باز می گردند. احمد این حدیث را از کعب هم نقل کرده است.
ابن کثیر می گوید: احتمالا ابو هریره این حدیث را از کعب شنیده است؛ زیرا بارها نزد کعب می رفت و کعب برای او حدیث می خواند.(252) او در مواضع متعددی از تفسیر خود، احادیثی را که ابو هریره از کعب آموخته، مشخص کرده است.
مسلم و بخاری از ابو هریره روایت کرده اند که: خداوند آدم را به صورت خودش آفریده است و این سخن در شماره 27 از باب اول سفر پیدایش تورات - عهد قدیم - هم آمده است. عین عبارت در آنجا چنین است: پس خدا آدم را به صورت خود آفرید. او را به صورت خدا آفرید.(253)
مسلم از ابو هریره روایت می کند که: پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم دست مرا گرفت و فرمود: خداوند خاک را روز شنبه آفرید وئ سپس روز یکشنبه کوهها و روز دوشنبه درختان را بر روی آن آفرید؛ روز سه شنبه بدی ها و روز چهارشنبه نور را به وجود آورد و روز پنجشنبه حیوانات را بر روی زمین گسیل داشت و آدم را بعد از عصر روز جمعه به زیور وجود آراست. این حدیث را احمد و نسائی نیز از ابو هریره نقل کرده اند.
بخاری و ابن کثیر و عده ای دیگر گفته اند: ابو هریره این حدیث را از کعب الاحبار گرفته است؛ زیرا متن این حدیث با نص صریح قرآن که می فرماید آسمانها و زمین را در شش روز آفریده است در تعارض است.(254)
ابو ریه می گوید: کار کعب در زیرکی و حیله گری به جایی رسید که ابو هریره را طعمه فریب خود ساخت و ساده لوحی و غفلت او را مغتنم شمرده، همه خرافات و افسانه هایی را که می خواست وارد حوزه اسلامی نماید بر زبان ابو هریره نهاد؛ او این کار را بسیار زیرکانه انجام می داد بدین روش که وقتی ابو هریره سخنان او را از پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم روایت می کرد فورا به تصدیق ابو هریره می پرداخت؛ تا این اسرائیلیات را کاملا جا انداخت و باعث تقویت آنها در دل و جان مسلمانان گردید؛ چنان که خبری که در واقع خود کعب ساخته و بر زبان ابو هریره انداخته بود، به نظر می رسید از آن خود ابو هریره است. از جمله اینها می توان به روایت احمد از ابو هریره اشاره کرد. ابو هریره گفت: رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم فرمود: در بهشت درختی وجود دارد که اگر سواری در سایه آن صد سال راه بپیماید سایه آن تمام نمی شود. اگر شک دارید آیه مبارکه و ظل ممدود را بخوانید.(255) هنوز ابو هریره روایت را به پایان نرسانده بود که کعب گفت: ابو هریره راست می گوید: قسم به آنکه تورات را بر موسی و فرقان را بر محمد نازل کرده است، اگر کسی بر شتری راهوار سوار شود و بخواهد به بلندای (سایه) آن درخت برسد و تمام عمر خود را در این راه صرف کند به آن نخواهد رسید.
این دو نفر - کعب و ابو هریره - این گونه در پخش چنین خرافاتی یکدیگر را یاری می داند. شگفت اینکه مشابه همین خبر را وهب بن منبه هم در روایتی عجیب نقل کرده است.(256)
ابو هریره در سال 59، در سن 80 سالگی در خانه اشرافی خود در عقیق مرد و جسد وی به مدینه برده شد و در بقیع مدفون گردید و ولید بن عتبة بن ابی سفیان که والی مدینه بود به پاس احترام او بر جنازه وی نماز گزارد. وقتی ولید خبر مرگ ابو هریره را طی نامه ای به اطلاع معاویه رساند، معاویه چنین دستور داد: ورثه اش را شناسایی کن و به آنان ده هزار درهم بده و آنان را گرامی بدار و با ایشان خوشرفتاری کن. ابو ریه می گوید: همکاری ابو هریره با بنی امیه به اندازه ای بوده است که حتی بعد از وفات او نیز عطایای معاویه این گونه شامل حال وی می شود.(257)
سید رشید رضا درباره ابو هریره می گوید: در سال هفتم اسلام آورد و در نتیجه سه سال و اندی محضر پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم را درک کرد. از این رو بیشتر احادیثش را مستقیما از پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم نشنیده است؛ بلکه از صحابه و تابعان گرفته است؛ و بر فرض اینکه همه صحابه در مقام نقل روایت - بنابه نظر جمهور محدثین - عادل باشند، تابعان از این صفت برخوردار نیستند و - در جای خود - به اثبات رسیده است که ابو هریره از کعب الاحبار حدیث می شنیده و بیشتر احادیثش از اوست، حتی در حدیث خلق الله التربة فی یوم السبت؛ خداوند، زمین را روز شنبه آفرید (که در گذشته آن را نقل کردیم) به رغم آنکه تصریح کرده است که حدیث را از پیامبر شنیده است، حدیث شناسان بر این باورند که او این حدیث را قطعا از کعب الاحبار گرفته است. ابو هریره در احادیث خود فراوان نقل به معنا می کرد و مرتکب ارسال می شد؛ یعنی اسم کسی را که حدیث را از او شنیده بود در سند نمی آورد و همین امر موجب مشکلات زیادی شده است. علاوه بر اینها احادیث زیادی را نقل کرده است که تنها راوی آن خود اوست. احادیثی که یا صراحتا مورد انکار قرار گرفته و یا به خاطر عجیب و غریب بودن آن در موضع انکار است. مانند احادیث مربوط به فِتَن و برخی از اسرار غیبی و امور دیگری که ناقدان حدیث بدان پرداخته اند.(258)
6. وهب بن منبه:
وهب بن منبه بن کامل یمانی صنعانی. منبه پدر وهب در اصل خراسانی و از مردم هرات بود که خسرو پرویز او را به یمن گسیل داشته است. در زمان پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم اسلام آورد و نیکو اسلام آورد. فرزندان وی همگی در یمن اقامت گزیدند و وهب به هرات رفت و آمد داشت و به کارهایش در آنجا سرکشی می کرد. وی مدعی است که هفتاد و اندی از کتب پیامبران سلف را خوانده و بدین سبب در نشر و پخش اسرائیلیات دست داشت و حجم بالایی از داستانهای اسرائیلی بدو منسوب است، تا آنجا که او را مورد طعن و نکوهش قرار داده اند و به فریب و دروغ پردازی متهم ساخته اند. او تا هنگام وفات (به سال 110) قضاوت صنعاء را بر عهده داشت. گویند: بر اثر ضربات حاکم یمن (یوسف بن عمر) بدرود حیات گفت.
از افسانه های وی آن است که بخت نصر به شیری مسخ شد و بدین سبب پادشاه درندگان گردید؛ سپس به عقابی مسخ شد و پادشاه پرندگان گردید و در عین حال، هوش و عقل انسانی را داشت؛ و دوباره خداوند او را باز گردانید و به تدبیر امور کشور داری پرداخت. او می گفت: عُمر جهان 6000 سال است که 5600 سال آن گذشته و 500 سال مانده است و دیگر خرافات که در کتب، از او نقل و ثبت کرده اند.
در عین حال، بزرگان از او روایت دارند و در صحیح بخاری از وی روایت شده است و اهل فن تنها او را ضعیف شمرده و مردود الحدیث ندانسته اند.(259)
7. محمد بن کعب قُرَظی:
محمد بن کعب بن سلیم بن اسد قرظی مدنی (متوفای 117). پدرش کعب، از اسیران بنی قریظه - یکی از قبایل یهود عرب - است که در حمایت قبیله اَوْس در آمد. ابتدا در کوفه و سپس در مدینه سکونت گزید. نیاکان کعب از کاهنان یهود بوده اند.
محمد قرظی از امیر مؤمنان و ابن مسعود و ابو الدرداء و جابر و انس و دیگر بزرگان اصحاب روایت دارد. گویند: تمامی آنها مرسل است و خود به استماع نزد ایشان ننشسته؛ و بسیاری از راویان حدیث از او روایت دارند. ابن سعد می گوید: او ثقه، عالم، دارای ورع و روایات فراوانی دارد. عجلی می گوید: او مدنی، تابعی، ثقه، مردی صالح و عالم به قرآن است.
درباره او روایت کرده اند که پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم فرموده باشد: از نسل کاهنان، مردی پدید می آید که در فراگیری قرآن همانند ندارد و نخواهد داشت. عون بن عبدالله می گوید: ندیدم کسی را داناتر به قرآن از محمد بن کعب قرظی. در عین حال، او از داستان سرایان پر افسانه است. در مسجد جامع به داستان سرایی می پرداخت و جان خود را بر سر این کار از دست داد. او در حالی که میان جمع شنوندگان قصه می گفت، سقف مسجد فرو ریخت؛ او و شنوندگان همگی مردند.(260)
ابن شهر آشوب، داستان کسی که در خواب دید پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم به او 18 عدد خرما داد و سپس در بیداری خدمت حضرت رضا (علیه السلام) رسید و او نیز به همان عدد به او خرما داد و فرمود: اگر پیامبر افزوده بود می افزودیم، را به نام محمد بن کعب قرظی ثبت کرده،(261) در حالی که با زمان آن حضرت (203 - 148) وفق نمی دهد! شگفت آنکه علامه تستری این داستان را برای ابو حبیب نباجی نقل کرده و گفته: شاید هر دو یکی باشند!.(262)
8. ابن جُرَیج:
عبدالملک بن عبدالعزیز بن جریج (متوفای 150) از مفسران و محدثان نامی مکه است. او را نخستین کتاب نویس در رشته حدیث و تفسیر در حجاز شمرده اند که به تصریح یحیی بن معین نوشته ها و روایاتش مورد اعتماد است.(263)
محمد حسین ذهبی او را در شمار کسانی آورده که منشأ پخش اسرائیلیات بوده اند و شاید بدین سبب که نیاکان وی، رومی و مسیحی بوده اند، گمان برده - همانند تمیم داری و کعب الاحبار - سابقه کتابی داشتن در وی اثر گذارده است. در این باره می گوید: او محو پخش اسرائیلیات در دوره تابعان است و هرگاه آیات مرتبط به نصاری را دنبال کنیم، می بینیم بیشترین روایاتی را که ابو جعفر طبری می آورد بر محور ابن جریج دور می زند.(264)
ولی سخنی است بی جا و مبتنی بر حدس و هرگز نمی توان چنین تهمتی را درباره دانشمندی خردمند و فرهیخته ای پارسا و مورد اعتماد همگان، پذیرفت. البته هیچ شاهدی بر این مدعا ارائه نکرده است؛ بلکه شاهد نادرستی این مدعا افسانه هایی است که پیرامون مائده (سفره) آسمانی نازل بر حضرت عیسی و حواریون، در تفسیر طبری و الدر المنثور آمده و تنها دست وهب بن منبه و کعب الاحبار دیده می شود و از ابن جریج اثری نیست.(265)
نیز صدها روایات اسرائیلی که ابو شهبه در کتاب الاسرائیلیات و الموضوعات گرد آورده،(266) در آنها دستهای افرادی چون عبدالله بن عمرو بن العاص به طور فراگیر دیده می شود، جز ابن جریج، مگر در یک مورد (هنگام نجات بنی اسرائیل از وادی تیه) که آن را از ابن عباس نقل می کند.(267)