فهرست کتاب


اخلاق در خانه جلد 1

آیت الله حسین مظاهری‏‏

اصمعی و زن صابر

اصمعی وزیر مأمون بود. خود مأمون یک شیطان بسیار بزرگ بود؛ یک عالم مرموزی بود؛ یک عالم شیطانی بود. اصمعی هم مرموز بود. می گوید من به شکار رفتم قافله را گم کردم. یک کار زشتی که از نظر اسلام هم حرام است و خلفای بنی امیه و بنی عباس هم انجام می دادند صیادی تفریحی بود. تفریحشان این بود که به صید می رفتند. اصمعی می گوید قافله را گم کردم و در بیابان ماندم، از دور یک خیمه ای دیدم بطرف آن حرکت کردم دیدم یک زن جوان زیبائی در این خیمه نشسته است. من هم در گوشه خیمه نشستم و او هم آن طرف خیمه نشست. خیلی تشنه بودم گفتم یکمقدار آب به من بده. دیدم رنگش پرید. گفت اجازه از شوهرم ندارم. بعد گفت اصمعی! من یکمقدار شیر دادم ناهار من است. من ناهار نمی خورم و شیر به تو می دهم. شیر را آورد من خوردم. یک ساعتی نشسته بودم که وقتی دیدم یک تلاطمی برای این زن پیدا شد. بلند شد ایستاد. دیدم از دور یک شترسواری می آید که شوهر او بود همان آبی که به من نداد بیرون خیمه برد و شوهرش که پیر سیاهی بود آمد. تعجب کردم. این، شوهر این زن با جمال است! دیدم این پیر سیاه را از شتر پیاده کرد؛ بر سنگی که قبلاً آنرا مهیا کرده بود پاهای او را شست؛ دست و صورتش را شست و با یک احترامی او را وارد خیمه کرد و در مقابلش نشست. دیدم این مرد بداخلاقی می کند و هرچه بداخلاقی می کند، این زن خوش اخلاقی می کند، هرچه او تندی می کند او خوش اخلاقی می کند از بس بداخلاقی کرد من بی حوصله شدم ترجیح دادم که در وسط آفتاب و بیابان باشم اما در این خیمه نباشم. از خیمه آمدم بیرون مرد خیلی اعتنائی نکرد اما زن برای احترام من که مهمانم برای خداحافظی از خیمه بیرون آمد. من هم بیرون خیمه به او گفتم خانم! حیف از تو نیست با این جوانی، زیبائی و کمالت این پیر سیاه را این گونه رسیدگی می کنی؟ دیدم رنگش تغییر کرد. گفت: اصمعی! توقع نداشتم که پشت سر شوهرم حرف بزنی توقع نداشتم که میان من و شوهرم کدورت بیندازی. بعد گفت من یک روایتی از پیغمبر اکرم(صلی الله علیه و آله) شنیدم و می خواهم به آن عمل کنم. اصمعی! دنیا هرچه باشد می گذرد آنچه نمی گذرد آخرت است ما شب اول قبر داریم؛ برزخ داریم؛ بهشت داریم؛ جهنم داریم؛ آن که نمی گذرد آن جاست. و الا دنیا بیک چشم به هم زدن خوب یا بدش می گذرد. من می خواهم به این روایت عمل کنم تا بهشتی شوم شنیدم پیغمبر اکرم(صلی الله علیه و آله) فرمود:
الایمان نصفه الصبر و نصفه الشکر
یعنی ایمان دو بال دارد صبر بر مصائب و شکر بر نعمتها. یک مسلمان باید در مقابل بلاها صابر باشد و در مقابل نعمتها شکرگزار. من به بداخلاقی این شوهر می سازم تا صبرم کامل شود بشکرانه جوانی، جمال، نعمتهائی که خدا به من داده است به این شوهر بداخلاق خدمت می کنم تا ایمانم کامل شود.
به این می گویند یک خانم مسلمان. بعکس بعضی اوقات انسان می بیند که یک جملاتی از برخی زنها گفته می شود که از هیچ بی ادبی گفته نمی شود.
دو روز قبل گفتم مواظب باشید دیگران را به رخ یکدیگر نکشید آن وقت مثال زدم که خانم! مواظب باش نگوئی فلان مرد از نظر خرج و مخارج عالی است. به شما گفتم مواظب باشید نگوئید که فلان مرد دارای زن خوبی است. گاهی برخی از مردها راجع به زیبائی یک غلطهایی دارند: مثلاً به خانمش می گوید ببین زن همسایه چقدر قشنگ است تو زیبا نیستی. معلوم است هرچه محبت در دل این زن باشد از بین می رود. یک جمله ولو ممکن است از نظر این آقا کوچک باشد اما این از نظر بردن محبت بسیار بزرگ است. بجای این جمله وظیفه مرد این است که ولو زن در نظر او زیبا نباشد بگوید چه زن خوبی چه زن زیبائی بهتر از تو سراغ ندارم. زن به شوهرش بگوید به! چه مردانگیی داری مردی بهتر از تو سراغ ندارم بالاخره زن باید خدمتگزار مرد باشد و مرد باید خدمتگزار زن، زن تعریف مرد را بکند و مرد تعریف زن را. اتفاقاً از جاهائی که دروغش مانعی ندارد همین جاست، به زنش بگوید چقدر قشنگی! زن به مرد گوید چقدر مردانگی داری! عالی هستی. این کوچکها از نظر جلب محبت بسیار بزرگ است و از نظر شخصیت هم چنین است یعنی یک زن با شخصیت این است که همیشه نظرش به شوهرش باشد نه دیگران.
در روایات می خوانیم اگر خانمی عطر بزند و از خانه بیرون آید هر نامحرمی که بوی این عطر یا ادکلنش را بشنود ملائکه او را لعن می کنند. و در روایات می خوانیم آن خانمی که بوی عطر می دهد و از خانه بیرون می آید پای او به هر سنگ وکلوخی بخورد زمین او را لعن می کند؛ ملائکه او را لعن می کنند تا این که برگردد به خانه. من تقاضا دارم از خانمها چادرهای بیرونشان را، لباسهای بیرونشان را در آن کمدی که عطر یا لباس عطری هست نگذارند که بوی عطر برندارد. تقاضا دارم از خانمها عطر نزنید و وارد کوچه شوید که اگر بوی عطر شما را نامحرم استشمام کند ملائکه شما را لعن می کنند؛ در و دیوار؛ زمین و زمان شما را لعن می کنند؛ و خیال نکنید شعور ندارد.
وان من شی ء الا یسبح بحمده ولکن لا تفقهون تسبیحهم(107)
ما سمیعیم و بصیریم و هشیم - با شما نامحرمان ما خامشیم
اگر شنوائی باشد صدای الله اکبر این ستون را گوش انسانی می شنود. اما همین خانم اگر برای شوهرش عطر بزند و وارد رختخواب شود ملائکه تا صبح برای او استغفار می کنند و خدا از او راضی است؛ پیغمبر و ائمه طاهرین و ملائکه از او راضی هستند و برایش استغفار می کنند تا از خواب بیدار شود. این ممکن است در نزد خانم چیز کوچکی باشد اما برای جلب محبت بزرگ است. خانم! شخصیت تو به این نیست که با چادر شرمن یا لباس جلف و جالب وارد کوچه شوی. این بی شخصیتی است. یقین داشته باش همین چادر شرمن بهر اندازه که براق شد ضربه بیشتر به شخصیت تو می زند؛ همین لباس جلف و جالب هر اندازه که جلبش بیشتر باشد به تو ضربه بیشتری می زند. قرآن می فرماید ضربه می زند.
ولا تبرجن تبرج الجاهلیة الاولی(108)
یعنی خانم! تو مسلمانی تو با شخصیتی تو مثل زنهای جاهلیت همه جائی نیستی. بی شخصیت نیستی وقتی وارد کوچه شدی لباسهایت جالب نباشد؛ نظرها را به خود جلب نکند؛ روایت را بگیر صورتت جلب نظر نکند. زن با شخصیت یعنی چنین زنی و زن شخصیت یعنی آن زنی که با لباسهای جالب وارد کوچه شود زن اگر شخصیت دارد باید برای شوهرش جالب باشد. مرد اگر شخصیت دارد باید در خانه برای خانمش جالب باشد. خیال می کند شخصیت آن است که در خانه داد بزند. و همان گونه که از شیر می ترسد از او بترسند. بعضی اوقات هم می گوید من باید این دادها را بزنم و الا بر من مسلط می شوند. اشتباه می کنی این حرف شیطانی است. تو سالم باش، سلیم القلب باش، زبان گرم و نرم داشته باش به زنت بگو تو را دوست دارم، تمام عالم فدای تو، من زحمت می کشم تا تو در رفاه باشی و وقتی تو در رفاه باشی آن وقت عید من است به این می گویند یک مرد با شخصیت. داد زدن در خانه بی شخصیتی است. کوچک است اما برای سلب محبت بزرگ. کمک به خانم، نظافت داشتن در خانه برای خانم و با زبان نرم برخورد کردن نشانه شخصیت است.
پیغمبر اکرم(صلی الله علیه و آله) در اتاق عایشه نشسته بودند یک ظرف آش یکی از هووهای عایشه برای پیغمبر اکرم (صلی الله علیه و آله) آورد. این هوو آش پخته بود دلش نیامد بخورد گفت پیغمبر در آن اتاق است. یکمقداری برای او برد. عایشه رگ هووگریش گل کرد و با پا زد به این کاسه آش. آش از اتاق بیرون افتاد. کاسه شکست. آش ریخت. پیغمبر اکرم یک نگاهی به عایشه کردند و فرمودند: عایشه! چرا چنین کردی؟ اولاً اسراف کردی زیرا آش ریخت. ثانیاً اسراف کردی کاسه را شکستی و ضمانت به گردن تو آمد. بعد هم من می خواستم این آش را بخورم چرا ننشستی با هم بخوریم؟ بعد فرمودند: عایشه دیگر از این کارها نکن.
به این می گویند یک مرد با شخصیت حرفهایش را می زند ولی با زبان نرم؛ با مهربانی.

جلسه پانزدهم

فصل ششم