فهرست کتاب


اخلاق در خانه جلد 1

آیت الله حسین مظاهری‏‏

جلسه پنجم

فصل دوم

5- جهازیه های سنگین
خرافه پنجمی که مخصوصا در ازدواجهای زمان ما هست جهازیه هاست. این جهازیه هایعنی جهازیه های چشم و همچشمی، یعنی جهازیه هائی که خلاف شرع است، یعنی جهازیه هائی که تجملی و خرافی است. اینها مانع ازدواج است. دختر سی ساله است و نمی تواند ازدواج کند برای این که آن جهازیه ای که دختر همسایه برده است نمی تواند بدهد. پدر می بیند دخترش بزرگ است خواستگار هم یکی پس از دیگری می آید اما مرتب عذر می آورد برای این که می بیند اگر بگوید بله نمی تواند جهازیه بدهد مخصوصاً الان که حداقل جهازیه را نمی توان تهیه کرد چه رسد بخواهد جهازیه کمر شکن تهیه کند. جهازیه باید باشد اما چه جهازیه ای؟ جهازیه ای که اگر خود می تواند خود بدهد اگر نمی تواند دولت اسلامی باید بدهد و اگر دولت اسلامی نمی دهد بر همه مردم واجب است بدهند. چون از ضروریات زندگی است آن جهازیه ای است که پیغمبر به زهرایش داده است.
وقتی بنا شد زهراء(علیهاالسلام) شوهر کند پیغمبر اکرم(صلی الله علیه و آله) دو تا مرد و یک زن برای تهیه جهازیه زهراء(علیهاالسلام) به بازار فرستادند که هفده قلم جنس آوردند و قیمت آن شصت و سه درهم بود. واحد پول آن وقت درهم بود. این هفده قلم یک چادر نه چادرهائی که ما می دهیم، نه این چادرهائی که پوشیدنش ضرر به شخصیت خانم می زند. چادر شرمن نه، چادر بدن نما نه، یک چادر معمولی یک مقنعه، یک پیراهن که آن پیراهن را هم حضرت زهراء(علیهاالسلام) داد به یک فقیر و با همان پیراهن کهنه ای که روز پوشیده بود به خانه شوهر آمد. فردا پدرش آمد پرسید پیراهنت کو؟ گفت دادم در راه خدا گفت چرا پیراهن کهنه ات را ندادی گفت برای این که خدا فرمود: وقتی انفاق می کنید آن را که دوست دارید انفاق کنید(39). من پیراهنم را دادم در راه خدا. یک پوست گوسفند بعنوان فرش، یک دست رختخواب اما پنبه او از لیف خرما، چند تا کاسه گلی، یک کوزه گلی، یک قدح گلی باندازه ای که وقتی پیغمبر اکرم(صلی الله علیه و آله) یک نگاهی به این جهازیه کرد یک گریه شوقی کرد.
تقاضا دارم همه تان مخصوصاً خانمها یک نگاهی به این جهازیه کنید.
بعد فرمود: خدایا مبارک کن این جهازیه ای که غالبش از گل است. جهازیه به اندازه ضرورت زندگی زهراء(علیهاالسلام). جهازیه باید باشد اما باندازه ضرورت. چه کنیم با این خرافه ها، با این چشم و هم چشمی ها چه کنیم با این که اگر صندوق پر نباشد مادر عروس مثل این که شب اول قبرش است دیگر وامصیبتا به مادر شوهر. وقتی که ببیند صندوقش پر نیست دادش بلند است. حتی کار می رسد به این جا که بعضی اوقات بی حیائی می کنند جهازیه را بر می گردانند معلوم است دیگر این خرافه نمی گذارد که دختر به خانه شوهر برود و مانع ازدواج می شود. من یک تقاضا دارم و آن این است که آقای متمدن! آقای متمکن! اگر جهازیه می دهی بده اما این خرافه را دامن نزن. یکوقتی فریزر و مبل و غیره رسم نبود اما یک احمق پولداری آمد فریزر هم آمد روی کار؛ یک احمق دیگری آمد فرش آن چنانی آمد روی کار. اقلاً بیائید برای خاطر خدا دامن به آتش نزنید؛ دامن به این خرافه نزنید. من نمی گویم چیز به دخترت نده. وقتی که دختر خانه شوهر رفت بدون این که کسی بفهمد یک خانه به اسم او کن؛ هستی ات را به او بده. اما می گویم کاری نکن که آن فقیر نتواند بکند و دخترش در خانه بماند. این خرافه است این خلاف شرع است و این مبارک هم نیست. شما خیال می کنید این ازدواجها، این جهازیه ها مبارک می شود؟ این طور نیست معمولاً این جهازیه ها خیر ندارد مخصوصاً این که عروس بخیل باشد که اصلاً حق ندارد دست بزند به اثاثیه او؛ حتی به یخچال او. باید از همان ظرفهای کهنه داماد استفاده شود. بخواهند به جهازیه دست بزنند فریادش بلند می شود خیال می کند باید آثار باستانی شود، باید صد سال، دویست سال بماند.
6- مسکن
خرافه ششم مسکن است. وضع فعلی ما حتی روستائیان به آن جا رسیده است که حاضر نیستند زندگی اشتراکی داشته باشند. یعنی مادر شوهر حاضر نیست عروس را بپذیرد. عروس حاضر نیست که با مادر شوهر زندگی کند. باید یک خانه تهیه شود ولو اجاره ای. و این یکی از مشکلات بزرگی است که نمی گذارد جوانها ازدواج کنند. او حقوقش به اندازه مخارجش هم نیست حالا بخواهد اجاره خانه بدهد یا بخواهد خانه داشته باشد. آن هم حاضر نیست تا خانه نباشد. اول چیزی که سؤال می کنند این است که خانه داری یا نه؟ این که سؤال کنند دین دارد یا نه؟ اخلاق دارد یا نه؟ اگر دین نداشته باشد، اگر اخلاق نداشته باشد آن خانه برای عروس سلول است. معنایش این است که سلول دارد یا نه؟ و این قضیه مسکن هم مسئله مشکلی شده است. در گذشته این طور نبود. یک مرد، یک زن، چهار تا عروس اطراف خود داشت. خانه ای داشت دارای پنج اطاق یک خودش نشسته بود چهارتا هم عروسها. یک زندگی مرفه خوشی هم داشتند. الان این وضع مسکن که مشکل شده است برای این است که مردم راحت طلب شده اند. یکی از مشکلات ایران همین است.
یکی از علمای بزرگ اصفهان می گفت یک پسری آمد پیش من و گفت مادر من به من زن نمی دهد این بابای من به من زن نمی دهد اینها مرید شمایند بیا با اینها حرف بزن بگو من زن می خواهم زنم بدهند. این آقا می گوید یک روز صبح به آن جا رفتم خیلی به من احترام کردند تعجب کردند که من خانه آنها رفتم بعد از صبحانه شروع کردم - بقول خودش - یک منبر برای این حاج خانم خواندم. گفتم و گفتم تا آن که منبر یک ساعته من تمام شد. بعد یک کلمه جواب داد: حاج آقا من تا زنده ام نمی شود عروس بیاید درون خانه من. می گوید من هم رو کردم به پسرم گفتم پس دعا کن حاج خانم بمیرد.
وضع رسیده به این جا که حاج خانم حاضر نیست عروس را بپذیرد؛ چنانچه عروس خانم هم حاضر نیست مادر شوهر را بپذیرد. یکی از مشکلات هم مسئله درس خواندن دختر و پسر مخصوصاً درس خواندن پسر است. فردوسی در داستانی که درست کرده است می گوید: رستم از هفت خوان گذشت دیو اول را کشت، دیو دوم را کشت و دیو سوم را کشت تا بالاخره به نتیجه رسید.
حالا اگر یک جوانی این هفت خوانی که گفتم، این هفت مشکلی را که گفتم برطرف کند، یکی پس از دیگری این خاکریزها را کنار بزند که دختر بیاید خانه شوهر، آیا مشکل تمام می شود؟ نه. آیا این خاکریزهائی که یکی پس از دیگری گرفت خاکریز اول را گرفت خاکریز دوم را گرفت بالاخره خاکریز هفتم را گرفت تمام می شود؟ نه.

چشم و همچشمیها

اول جنگ تن به تن، اول نزاع بین زن و شوهر شروع می شود. چه نزاعی! زندگی تجملی، زندگی چشم و همچشمی اقتضایش این است که اختلاف بیندازد. اصلاً طبیعت زندگی چشم و همچشمی نزاع است. این نزاعهای بین زن و شوهرها را وقتی بررسی کنیم می بینیم صدی هشتاد آن بر می گردد به زندگی تجملی، صدی هشتاد آن بر می گردد به زندگی چشم و همچشمی. عروس می آید خانه شوهر، همان روزهای اول که یک دست لباس پوشیده، دست دوم لباس را هم پوشید، دست سوم را هم می خواهد. یعنی حاضر نیست در یک جلسه یک دست لباس بپوشد. یعنی اگر این دست را پوشید دفعه دیگر که خواست جلسه برود باید یک لباس دیگر بپوشد. و چون ندارد نزاع از همین جا شروع می شود. او می گوید قباله را بده می خواهم لباس بگیرم. می خواهم زندگی تجملی بکنم. خیال هم نکنید که اگر این هفت خوان را هم گرفت می تواند به مرادش برسد. نه. اگر رستم به مقصودش رسید ما به اول اختلاف رسیدیم؛ به درد چه کنم چه کنم رسیدیم.
بقول آن آقا که می گفت جوان تا زن ندارد مثل مردی است که کلاه ندارد وقتی هم زن گرفت کلاه خوبی سر او گذاشته می شود. وضع زندگی ما به این جا رسیده است که اگر شوهر کند یا زن بگیرد می بیند عجب کلاهی سرش رفته است. می گوید کاش شوهر نکرده بودم؛ ای کاش زن نگرفته بودم. آنچه دیروز و امروز گفتیم دردهای اجتماعی هستند که غده چرکین و درر سرطان جامعه می باشند.
اما مداوای آنها آسان است. دوا یک آیه قرآن است. اگر جامعه اسلامی به این آیه عمل کند تمام این دردها تمام این موانع برطرف می شود. جنگ تن به تن هم که مانند شش مشکل اول خرافی بود رفع می شود، مشکل سواد که یک مسئله اصولی بود برطرف می شود.
قرآن شریف راجع به مؤمن می فرماید:
و عباد الرحمن الذین یمشون علی الارض هونا و اذا خاطبهم الجاهلون قالوا سلاما...و الذین اذا انفقوا لم یسرفوا و لم یقتروا و کان بین ذلک قواما(40)
مؤمن آن است که وقتی می خواهد خرج کند اسراف ندارد، زندگی چشم و همچشمی ندارد، زندگی تجملی هم ندارد. اما بخیل هم نیست، بلکه معتدل است و کان بین ذلک قواما . اگر انسان تجملی فکر نکند، اگر انسان ساده زندگی کند، اگر انسان زندگی تجملی و چشم و همچشمی را کنار بگذارد، این خرافه ها رفع خواهد شد. حتی جوان می تواند دانشگاهش را هم برود زن هم بگیرد. اگر می بینی جوانی که دانشگاه می رود نمی تواند زن بگیرد برای این است که خرافه یکی پس از دیگری جامعه را گرفته است. برای این که زندگی چشم و همچشمی، زندگی تجملی و بقول قرآن شریف زندگی افراطی جامعه را گرفته است. و الا اگر زندگی تجملی نباشد، خرج باشد نه برج، می تواند دانشگاهش را برود، درسش را هم بخواند.