فهرست کتاب


پای درس پروردگار (جلد دوازدهم)

استاد جلال الدین فارسی

80. هستی غیب

ما با زندگی جانوریمان یکسره با اشیاء، امور و رویدادهای طبیعی سر و کار داریم و بتدریج این توهم در ما پیدا می شود که هستی جز جهان طبیعی و زندگی جانوری نیست. لکن رخدادهای مهم تر و بزرگتری هست که ما را از این غفلت بدر آورده متوجه هستی های برتری می سازد که آن را داریم و در دیگران هم مشاهده یا ادراکش می کنیم. هستی هایی که مادی و محسوس و مشهود نیستند اما بر اشیاء و رویدادهای طبیعت و محیطش اثر تعیین کننده دارند. فعالیتهای مهمی که در ذهن ما انجام می گیرد از یادگیری، نگهداری، یاد آوری، تخیل، حافظه، فکر، استدلال، داوری تا تعقل و تفقه در دین - یا زندگی شناسی - سرنوشت ما و جهان طبیعی را رقم می زند. آگاهی ما بر اشیاء و امور، و خود آگاهی ما، و اراده ما رخدادها و توانایی هایی است برتر از تمامی هستی های طبیعی و زمین و آسمان و کهکشانهایش.
هستی جهان طبیعی جز لایه ای پست از هستی نیست. این لایه است که مشهود و ملموس و محسوس است. لایه های جهان برین، مشهود و محسوس نبوده، غیب و پنهان از حواس ماست.
جهان برین که غیب هستی باشد منشأ و سرچشمه جهان طبیعی و جهان انسانی است. این را در درس بیست و دوم تحت عنوان جهان - انسان شناسی، توحیدی، مبدأ هستی از نظر می گذرانیم. جهان یا جهانهای برین که بخش عمده غیب هستی را تشکیل می دهد بدون این که آفریدگار متعال از آن به ما خبر می دهد نمی تواند مورد آگاهی و اطلاع ما واقع شود. لکن معرفت به وجودش برای اعتلای ما ضرورت دارد. چنانکه علم ما به وجود نوعی از زندگی که زندگی بازپسین باشد و برای ما غیبی نسبی - و نه مطلق است برای تعالی یافتن ما ضروری است. باید بدانیم بدن یکی از دوازده لایه هستی ماست و با از کار افتادن، پوسیدن و خاک شدنش ما از میان نرفته نیست نمی شویم. کسی دچار پندار نیست شدن آدمی پس از اختلال کامل بدنش می شود که از ساختار دوازده لایه ای وجودش بکلی غفلت کرده باشد. خداوند متعال برای تفهیم این معنا می فرماید عوامل مخل زیستن و مفسد رشد معنوی از مرئی و نامرئی، آدمی را عبارت از یک بدن و ساخته شده از خاک تلقی می نمایند و به این که منشأ خودشان آتش است تفاخر می نمایند.
بدن ما بخش مشهود و محسوس وجود ماست و سایر لایه هایش غیبی هستی ماست، البته غیب نسبی و نه مطلق. غیب مطلق آن است که علم به آن و ادراک آن ممکن نباشد. غیب نسبی غیر مشهود و محسوسی است که امکان علم به آن است اما نه از طریق حواس و رؤیت با چشم. غیب نسبی دیگری وجود دارد که زمانی و برای نسلی مشهود است و برای دیگران غیب. حوادث تاریخی تنها برای معاصرانش محسوس و مشهود است. آنچه در اقلیمی یافت می شود تنها برای ساکنان و حاضرانش مشهود است. دیگران با اعتماد به اقوال آنان مشهودش می شمارند. از همه آنچه در تاریخ بشر بوده و خواهد بود تنها آنچه در عصر ما واقع می شود برای ما مشهود و مابقی غیب نسبی است.

هستی غیب مطلق

الف. سرچشمه های اشیاء، و موجودات طبیعی
فلاسفه عهد باستان سرچشمه اشیاء و موجودات را چهار عنصر آب، خاک، باد، و آتش می پنداشتند و یکی از اینها را سرچشمه سر دیگر. بعضی چیز دیگری را منشأ اشیاء می انگاشتند.
آفریدگار متعال برای هر چیزی که در جهان طبیعی و جهان انسانی هست چندین سرچشمه غیر مادی، غیر طبیعی و نامحسوس و نامشهود یا غیب - پنهان از حواس و علم بشر - قائل است. اینها لایه های هستی برین اند و غیر قابل ادراک برای ما. برای تفهیم این معنا، قطره های باران را مثال می زند که از ابر بر زمین فرود می آیند تا آب آشامیدنی ما باشند، و می افزاید همانطور که قطره باران از ابر صادر و نازل می شود آب، خواه قطره باران و خواه ابر و دریا و جویبار، همه یک چیز مادی و طبیعی است که خزائنی - منابع و سرچشمه هایی - دارد از غیر اشیائی که شما می شناسید و احساس و ادراکش می کنید. ما که پروردگار و آفریدگاریم وجود آب را به گونه ای از هستی برین تعبیه کرده ایم و با تغییر هستی آن به هستی طبیعی و جسمانی آب در جهان طبیعی و انسانی ظهور یافته و برای شما محسوس و مشهود گشته است. این نمونه ای است از هر چیز و هر موجود مشابه آن در جهان شما. فانزلنا من السماء ماء فأسقیناکموه و ما أنتم له بخازنین.(73) از آسمان آبی فرو فرستادیم تا آن را به شما نوشاندیم حال آن که شما آن را در منابعش ننهاده اید. در درسی دیگر همه چیز را مشابه آب دارای منابع یا خزائنی در لایه های جهان برین می داند که با تحول هر لایه به لایه پایین تر سرانجام تقدیر گشته و سپس به صورت یک شی ء یا یک موجود یا یک رویداد ظاهر و محسوس و مشهود می گردد. و ان من شی ء الا عندنا خزائنه و ما ننزله الا بقدر معلوم.(74) هر چیزی که هست منابعش در حضرت ماست و آن را فرو نمی فرستیم (به جهان طبیعی و جهان انسانی در نمی آوریم) مگر با تقدیر معینی.
و لله خزائن السموات و الارض و لکن المنافقین لا یفقهون.(75) منابع آسمانها و زمین به خدا تعلق دارد ولی منافقان فهم زندگی شناسی ندارند. قل: لا اقول لکم عندی خزائن الله و لا اعلم الغیب و لا اقول لکم انی ملک.(76) بگو: من به شما نمی گویم که مالک منابع متعلق به خدا هستم و نه می گویم که غیب را می دانم و نه به شما می گویم که من فرشته ام.
در تکذیب ادعاهای واهی کفار و اشاره به آنان به پیامبرش می فرماید: مگر اینها مالک منابع پروردگارت هستند یا مگر اینها بر جهان هستی سیطره دارند؟!(77)
مالکیت خدا بر خزائن یا منابع و سرچشمه های اشیاء، موجودات و رویدادهای جهان طبیعی و جهان انسانی که هستی غیب نسبت ما باشد با علم خدا بر آن ملازمه دارد. ما نسبت به هستی غیب نه مالکیت و توانایی تصرف یا سیطره داریم و نه علم به آن داریم و نه قادریم از آنچه پیش خواهد آمد خبر دهیم. به همین دلیل، پروردگار متعال در برخی درسهایش از مالکیتش بر خزائن غیب با عبارت علم به آن یاد می فرماید: و آنچه را در خشکی و دریاست می داند و هر برگی از درخت را که بیفتد می داند و دانه ای در تاریکیهای زمین و تر و خشکی نیت که آن را نداند همه اینها در کتابی روشنگر هست(78) کتاب روشنگر، هستی منعکس کننده اشیاء و موجودات و حرکات و حالات آنهاست و شبیه حافظه ای که ما داریم. ما اصاب من مصیبه فی الارض و لا فی انفسکم الا فی کتاب من قبل أن نبرأها.(79) هر پیشامدی که در جهان طبیعی اتفاق افتد و یا در وجودتان پیش از آن که آن را پیش آوریم و محقق سازیم در کتابی تکوینی هست یا هستی دارد. در آیه 61 یونس می فرماید ذره ای که در زمین باشد در آسمان و کوچکتر از ذره و بزرگتر از آن معلوم پروردگار تو است و در کتابی روشنگر هستی دارد.
نه تنها هستی های طبیعی و انسانی پیش از آن که این نوع از وجود را پیدا کنند هستی خاص غیب بلکه هستی های متدرج و لایه به لایه خزائن غیب را دارند و با حفظ آن موجودیتها وجود طبیعی یا جسمانی را هم پیدا کنند و مثلا هر یک از ما از جنین بوجود می آید و سپس متولد می شود. موجودیت ویژه ما در زندگی برزخی نیز در خزائن غیب یا منابع آن زندگی یافت می شود و در زمان معین و به گونه مقدر وجود برزخی ما را پدید می آورد. تحول از یک وجود به وجود دیگر است بدون آن که وجود اول معلوم گردد. دقیق بگوییم بی آن که سلسله متدرج وجودهای اولیه هر یک از ما که در منابع غیب است هستی خود را وابهلند. هیچ گونه واهلیدن در این رخدادهای بی نهایت روی نمی دهد و هیچ معدوم شدنی اتفاق نمی افتد. هستی های متوالی است از لا و ابدا. هستی دنیایی ماست که فنا می پذیرد نه آن که هستی های متدرج وجودمان که خزائن غیب الهی باشد نابود گردد و ما به گونه هستی زندگی برزخی در می آییم و در رخداد برپایی قیامت به گونه هستی ویژه آن.
ب. سرچشمه رخدادهای پس از مردن
اساسا دوزخ برزخی که از بدو تاریخ بشر بوجود آمده است و بهشت آن نیز مولود مردنهای یکایک گذشتگان ماست. و در هر یک از مردنها وجود اصلی فردی که مرده است متحول به هستی دوزخی یا هستی بهشتی او می گردد. دقیق تر بگویم بر حجم درجه ای از درجات بهشت می افزاید یا بر عمق درکی از درکات جحیم. این حقیقت را پروردگار متعال در مکالمه ای میان دوزخیان برزخ با خزائن غیب ریخته است: و قال الذین فی النار لخزنه جهنم ادعوا ربکم یخفف عنا.(80) کسانی که در آتش اند به خزائن دوزخ گفتند: از پروردگارتان بخواهید عذاب ما را سبک تر گرداند. منابع دوزخی (برزخی) به دوزخیان گفتند: مگر پیامبرانی از خود شما به سراغتان نیامدند؟(81) هر بار که فوجی به آن در افتادند منابع دوزخ برزخی از آنان پرسیدند مگر هشدار دهنده ای به سراغتان نیامد؟!(82) و در مکالمه ای میان منابع بهشت برزخی با هر گروهی از انسانها که به بهشت در می آیند: و منابع بهشت به آنان گفتند: سلام بر شما (یا شما در امنیت و سلامت هستید.(83)
همانسان که ابر متحول به قطره باران شده از بالا به پایین آمده می ریزد تا در زندگی گیاهی و جانوری و بشری مشارکت نماید هستی های تقدیر شده برین بتدریج ولی پیوسته و بیشمار - در حد بی نهایت - در جهان طبیعی و جهان بشری وجود ویژه خود را پیدا می کنند. هستی های مقدر بنوبه خود ریزش هستی های برتر از خود هستند بر سطح یا لایه وجودی خاصشان، و آنها نیز از ریزش لایه هستی برتر از خود ظهور پیدا می کنند تا برسد به عرش پروردگار. ما نیز بر حسب آن هستی که با اعمال و تصمیم گیری ها و گزینش زندگی برای خود ساخته ایم به وجود برزخی خویش متحول می شویم که یا پست است و یا عالی و برین. چیزی یا فردی و کسی نابود نمی شود بلکه تغییر هستی می دهد بی آن که هستی های پیشین او نیست شوند یا منابع یعنی خزائن غیب تهی گردد. تهی شدن به کمیت وابسته است و کیفیت از تهی شدن ایمن و مصون است. اگر اندکی پیش برای بهشت لفظ حجم و برای دوزخ برزخی واژه عمق بکار بردم استعاره ای را بکار گرفتم.

ذهن، و هستی های لایه به لایه

فراگردی شبیه آن در ذهن یکایک آدمیان پیوسته در حال روی دادن است. مثلا یادآوری یا حافظه موجودیتی است که از تحول چندین هستی به یکدیگر و تاثیرشان بر هم پدید می آید.
هر کسی می داند که یادآوری عبارت است از تصور کردن اشیاء، مکانها، اشخاص و رویدادهایی که پیشتر مشاهده کرده ایم. در هر لحظه رویدادهای و اشیائی را به خاطر می آوریم. این به خاطر آوردن، محصول چندین هستی و تحول آنها به یکدیگر و سرانجام به یادآوری است. یادآوری عبارت است از آفرینش دوباره گذشته طی چندین حرکت یا فعالیت آفریننده. نخستین حرکت آفریننده عبارت است از تشکیل صورتهای ذهنی اشیاء، اشخاص، اماکن، و رویدادها. این حرکت همان است که تخیل می نامند. صورتهای ذهنی عبارتند از بازگشت یک احساس یا ادراک در حالی که چیزی که سبب ایجادش شده حاضر نیست و غایب است. از بوستانی که در آن گردش می کنم دور می شوم نغمه بلبلانی را که می شنیدم دیگر به گوشم نمی رسد و عطر دل انگیز گلها را که استشمام می کردم با من فاصله پیدا کرده است اما باز هم در درونم صورت بوستان و گلزارش، و آوای بلبلان و عطر گلها را تصور و ادراک می نمایم. چون صورتهای ذهنی نمایشگر آنها را دارم. گونه های مختلف صورتهای ذهنی را حواس بینایی، شنوایی، بویایی، ذائقه عرضه می دارند. چنین می نماید که همه موضوعهای احساسی ممکن است به شکل صورتهایی در وجدان نمایان شوند. گرچه افراد از نظر ظرفیت تخیل یکسان نیستند اما صورتهای بینشی مهمترین و فراوان ترین صورتهای ذهنی بشمار می آیند.
با وجود این یاد آوری و حافظه چیزی خیلی بیش از تخیل و صورتهای ذهنی است. به این معنی که تخیل را بکار می گیرد و هدایت کرده در جهت مقصود از آن استفاده می برد بطوری که صورت ذهنی فقط عنصری از یادآوری است. یادآوری شامل توجه - یا تمرکز ذهن - و درک یا به اصطلاح متجددها بازشناسی است. تخیل فقط پایه فعالیتی را تشکیل می دهد که بدون آن تذکار گذشته امکان پذیر نیست یا نمی تواند به شکل اولیه اش پدید آید. نقش تخیل منحصر به کمک برای تذکار نیست و می تواند به خدمت عامل اختراعی در آمده دیگر تخیل تجدید کننده نباشد و تبدیل به تخیل خلاق گردد. تخیل خلاق تخیلی است که توسط اندیشه ای نیرومند و اراده ای که به اعاده خاطرات و بازسازی گذشته تعلق گرفته باشد هدایت نمی شود. حال آن که یادآوری در صورتی کامل و حقیقی خواهد بود که تمام فکر به سوی آن متوجه باشد. عمل حافظه تنها عمل صورتهای ذهنی نیست بلکه عملی است که بر روی صورتهای ذهنی کار می کند. این کار با نیروی تفکر صورت می پذیرد و آگاهیهای معقول و معرفت را ببار می آورد.
حافظه که عادت، تخیل، و فکر مجرد را به کار می اندازد نه عادت است و نه تخیل و نه قوه تفکر. تذکار عادتی فقط به عامل حافظه اجازه می دهد که به کمک عادت، خاطرات لفظی را کسب کند. حافظه صورتهای ذهنی بواسطه تعقلی که هنگام خطور این صورتها به ذهن همراه آنهاست یعنی شناسایی، جای دادن، و سازمان دادن، راهش را از تخیل جدا می کند. حافظه، ترکیب ویژه ای از چند هستی است.
تفکر در فعالیت یاد آوری، نقش عمده ای دارد، همین طور آگاهی ادراکی. منظور از آگاهیهای مربوط به ادراک، نوعی ادراک فکری است. مثلا پس از دیدن شکل دایره ای که روی تخته سیاه ترسیم شده است و بدون این که آن را بطور حسی درک نماییم می توانیم تصوری از آن داشته باشیم، چنان که دایره را در ذهنمان درک کنیم.
مفهومها آن علائم مجرد و عمومی است که از مجموع چند تجربه حسی که معنای فکری آنها هستند تشکیل شده و به اصطلاح جانشین آنها هستند. ما بوسیله این مفهومها می اندیشیم و عمل کلمات عبارت است از حمل و نقل این مفهومها. قضاوت و استدلال عبارت است از سازمان دادن این مفهومها بین خودشان.
ما با آنچه از تجربه های گذشته در ذهن خود داریم می اندیشیم و با اندیشیدن به حقایقی پی می بریم که پیش از آن نمی دانستیم. به همین سبب روانشناسان تفکر را یادگیری در مرتبه ای عالیتر شمرده اند. تفکر ما به وسیله رمزها یا علامات صورت می گیرد و علامات نماینده تجربه های گذشته ما هستند. این علامات ممکن است کلمات باشند یا حروف یا صورتهای ذهنی. وقتی درباره چیزی، کسی، یا رخدادی می اندیشیم ممکن است به وسیله کمالات یا صورتهای ذهنی یا جانشین دیگری مانند تنش عضلانی که نماینده آن است بیندیشیم. تعقل فعالیتی برتر از تفکر است. تعقل زنجیر بهم پیوسته ای از فعالیتهای رمزی ذهن است و تفکری که در جهت معینی سیر می کند و در ضبط نیروهای ذهن است.
هر گاه تفکر متوجه زندگی انسان و انواع پست و عالی آن شده باشد سپس بر روی بهترین زندگی و هستی برین و پروردگار متعال تمرکز یابد که در این حالت اراده اعتلا و ارتقا از سطح عادی و عامی را در بنیادش دارد عالی ترین تحول در ماهیتش رخ داده به تفقه در دین یا زندگی شناسی بدل می گردد.
در این نقطه از فعالیت ذهنی، به هستی برین نائل می گردیم.
حال اگر یکایک آنچه را که در فراگرد یادآوری، تفکر، تعقل، زندگی شناسی مشارکت داشته اند از رخدادها و هستی ها احصا نماییم به این حقیقت می رسیم که این فرا گرد متعارف و شناخته شده لایه های متوالی هستی های گوناگون است.
وانگهی در شرحی که از هستی های ترکیب کننده این فراگرد دادم رخداد فراموشی را یاد نکردم. باید دانست گرچه یاد آوری همان حفظ و نگهداری صورتهای ذهنی و سایر مکتسبات است این کار جز با رها کردن پاره ای از مکتسبات امکان پذیر نیست. رها کردن و محو پاره ای از مکتسبات همان فراموشی است. فراموشی همان حفظ نکردن و از دست دادن اطلاعاتی است که یاد گرفته ایم. فراموشی مانند یادآوری جزء لازم یادگیری است. زیرا باید بتوانیم ضمن نگهداری پاسخهای درست از نگهداری پاسخهای نادرست خودداری کنیم تا یادگیری صورت پذیرد. یادگیری و بیادسپاری و فراموشی با هم ارتباط تنگاتنگ دارند.