فهرست کتاب


پای درس پروردگار (جلد دوازدهم)

استاد جلال الدین فارسی

78. ادراک زمان، و بی زمانی

درک ما از زمان در بدو امر همان استمرار زندگی درونی ماست. زمان درونی ما به سیر تدریجی بافتها و مایعات بدن بستگی دارد. این استمرار چیست؟ استمرار ریزش یا استمرار عبور و حرکت است که ضرورتی ندارد ریزش چیزی باشد یا حالات عبور و حرکتی. چیز یا حالت را ما از تقطیع خیالی و تصنعی جریان انتقال مستمر انتزاع می کنیم. همین قطعه قطعه سازی که آن را تجربه می کنیم عبارت است از دوام و استمرار. این کار حافظه است اما حافظه ای غیر شخصی و نه خارج از محفوظاتمان و نه متمایز از گذشته ای که باید حفظش کنیم. در واقع حافظه ای است که در درون تحول وجود دارد و می تواند گذشته را به آینده متصل بدارد و از گسستن آنها مانع گردد.
این آن دوام و معیتی است که ادراک حسی مستقیم آن را داریم و بدون آن امکان ندارد اندیشه و تصوری از زمان داشته باشیم.
از این زمان درونی چگونه به زمان اشیاء می رسیم؟ ما با حواسمان جهان مادی را ادراک می کنیم و این ادراک به درستی یا به اشتباه برای ما این طور جلوه می کند که در آن واحد هم در ماست و هم خارج از ما. از یک سو حالت وجدانی و آگاهی است و از سوی دیگر لایه نازکی از ماده که حس و محسوس در آن تلاقی کرده اند. بدینسان هر جزئی از زندگی درونی ما هماهنگ می شود با جزئی از بدنمان و آنچه در محیط بیرونی بدنمان را در بر گرفته است، یعنی در معیت آنها سیر می نماید. در این حال این ماده چنان می نماید که در دوام آگاهی و وجدانمان مشارکت دارد. رفته رفته این دوام و استمرار و معیت را به کل جهان طبیعی تعمیم می دهیم، چون دلیلی نداریم که آن را به محیط مجاورمان محدود سازیم و به این دلیل که به نظر می آید جهان طبیعی، عالمی یکپارچه است.
به این ترتیب، اندیشه دوام و معیت جهان متولد می گردد.
این زمان فیزیکی با زمان درونی ما مرتبط است. از سوی دیگر ارزش زمان فیزیکی برای ما با طبیعت زمان درونی ما رابطه دارد. زمان ما جریانی از تغییرات باز نگشتنی بافتها و اندامهای ماست و می توان آن را تقریبا با واحدهای زمان فیزیولوژیک - که هر واحد مرادف با نوعی تغییر عملی سرم خون باشد - سنجید. خصایص زمان درونی از ساختمان بدن و اعمال حیاتی آن ناشی می شود و در هر جنس و هر فرد و حتی در مراحل مختلف عمر یک فرد نیز فرق می کند. چون جزئی از جهان طبیعی هستیم عمرمان را با زمان ساعتهایمان می سنجیم و تقسیمات طبیعی آن را با روز و سال حساب می کنیم. به این ترتیب کودکی و دوره بلوغ 18 سال، و دوره کمال و پیری 50 یا 60 سال طول می کشد و آدمی از یک دوره کوتاه رشد و یک دوران طولانی رکود و فرسودگی تدریجی اعضا می گذرد. ولی اگر برعکس، زمان طبیعی یا فیزیکی را با زمان فیزیولوژیک مقایسه کنیم کیفیت عجیبی حاصل می شود. زمان فیزیکی قطعیت ارزش خود را از دست می دهد و دقایق و ساعات و سالها برای هر فرد و در مراحل مختلف عمرش نیز متفاوت می گردد. یکسال فیزیولوژیک در کودکی خیلی طولانی و در پیری خیلی کوتاه به نظر می رسد و ارزش آن برای کودک و پدر و مادرش یکسان نیست. برای اولی گرانبهاتر است زیرا واحدهای بیشتری از زمان درونی را در بر دارد.
ما تغییرات ارزش زمان فیزیکی را در طول عمر خود کم و بیش به وضوح ادراک می کنیم. روزهای کودکی در نظرمان به کندی می گذرد ولی هنگام پیری سرعت بهت آوری پیدا می کند. شاید علت این خطای در ادراک آن باشد که ندانسته ارزش زمان فیزیکی را در برابر عمر گذشته مان می سنجیم و در نتیجه، هر چه گذشته ما طولانی تر باشد روزهایمان در قیاس با آن کوتاه تر جلوه می نماید. گذشت زمان فیزیکی یکنواخت و ثابت است در صورتی که سرعت زمان درونی ما رفته رفته کم می شود. اولی را می توان به رودخانه بزرگی تشبیه کرد که در دشت پهناوری جاری است. در سپیده دم، ما در کنار رودخانه و در جهت حرکت آب با سرعت زیاد راه می رویم و جریان آب به نظرمان کند می آید. تدریجا خسته می شویم و گامهایمان کندتر می شود و وقتی به آب نظر می افکنیم می پنداریم جریان آن تندتر شده است. سرانجام از حرکت باز می مانیم ولی آب جریان یکنواختش را ادامه می دهد و ما می پنداریم جریانش تندتر شده است حال آن که سرعت ما کم شده است.
ممکن است حقیقت این باشد که ما سیر زمان درونی خود را که تدریجاً آهسته تر می شود بطور مبهمی حس می کنیم. هر یک از ما در کنار نهر زمان فیزیکی در حال راه رفتنیم و از افزایش تدریجی سرعت آب تعجب می کنیم.
در لحظه مردن و انتقال به زندگی برزخی چون بدن را وانهاده و هستی غیرزمانی و غیر مکانی یافته ایم احساس بی زمانی داریم. زمان برای ما متوقف شده است. پروردگار متعال برای تفهیم این حقیقت در چهار آیه مبارکه از رخداد توقف زمان برای مردگان سخن می گوید: و در رخدادی که زمان(68) باز ایستد در آن رخداد باطلگویان زیان برند.(69) و یوم تقوم الساعه یبلس المجرمون.(70) و در رخدادی که زمان باز ایستد تبهکاران نومید شوند. و یوم تقوم الساعه یومئذ یتفرقون.(71) و در رخدادی که زمان باز ایستد در آن رخداد (مردگان) از هم جدا گردند. کسانی که ایمان آوردند و کارهای شایسته کردند آنان در گلزاری شادان می خرامند. و کسانی را که کافر شدند و درسهای ما را و دیدار زندگی بازپسین را گفتند دروغ است در عذاب حاضر آورند.
احساس بی زمانی مردگان را در آیات دیگری بیان می فرماید از جمله: کأنهم یوم یرون ما یوعدون لم یلبثوا الا ساعه من نهار...(72)

79. درس خداشناسی از سه طریق: الف. هستی شناسی ب. جهان - انسان شناسی ج. زندگی شناسی

در درس سوم دانستیم که موضوع درس پروردگار متعال زندگی و انواع پست و عالی آن است، زندگیهایی که آدمیان با اختیار آگاهانه و ارادی هر یک از آنها هستی پست یا عالی ویژه ای پیدا می کنند. و با این دانسته وارد بحث هستی شناسی شدیم. هستی های پست و عالی یی که انسان پیدا می کند از موضوعات انسان شناسی است. از طرف دیگر انسان در جهان بسر می برد و با جهانهای برین و پست از جمله جهان طبیعی ارتباط وثیق دارد. هستی خودش سه مرتبه یا مرحله پیاپی دارد: هستی ویژه زندگی دنیا، هستی زندگی برزخی، و هستی ویژه قیامت که بر خلاف هستی زندگی برزخی و مانند زندگی دنیا مشتمل بر هستی طبیعی و جسمانی هم هست.
در درسهای بیست و هفتم، بیست و هشتم، و بیست و نهم، انسان شناسی وحیانی را آموختیم و با ساختار آدمی و ساختار تعالی شناختیش آشنا شدیم و دانستیم که آفریده شدن انسان تدریجی بوده دورانهایی داشته است و ساختارش لایه به لایه است و از دوازده گونه هستی یا لایه ترکیب می شود که لایه طبیعی یا بدنش یکی از آنهاست. در رأس این هستی ها، لایه خودمختاری یا اراده قرار دارد که خود اصلی باشد و پروردگار در ده آیه شریفه از آن با ذات الصدور یاد می فرماید.
در درس بیست و هشتم یادآور شدیم که ساختار آدمی چیزی در بدنش یا لایه طبیعی او نیست و نه مستقل از جهان بلکه منظومه ای است واقع در نظام هستی، پیدایش و زندگی، و تابع آن. در اینجا و در این نقطه باز وارد جهان شناسی می شویم. بدینسان به معرفتی دست می یابیم که در آن واحد انسان - جهان - هستی - زندگی - خداشناسی است.
موضوع درس پروردگار گرچه زندگی شناسی است از آنجا که زندگی انسان جزء بسیار ناچیزی از نظام هستی، پیدایش، و زندگی را که مشتمل بر بی نهایت رخداد است تشکیل می دهد جز با تعلیم و شناساندن آن نظام پهناور و لا یتناهی نمی توان به آموزش آن پرداخت. از طرف دیگر لازمه ارتقای انسان از زندگی انسانی به حیات طیبه یا اسلام و ارتقای انسان از زندگیهای پست به زندگی انسانی مستلزم معرفت به این نظام و معرفت به تنوع هستیهاست. چنانکه مستلزم آموزش راههای این تعالی و ارتقاست. در این ارتقا، آدمی هستیهای پست را فرو می نهد تا هستیهای برین را جایگزین و از آن خود گرداند. این رفتار با آگاهی از این هستیها و آگاهی از چگونگی تحول خویش صورت می گیرد. طی این تجربه، آدمی با همه وجودش و نه تنها با عقلش ادراک می کند که درس پروردگار درسی درباره یک واقعیت تجربی عظیم و همگانی و جهانی است. به صدق آن گزاره ها با همه وجودش و به گونه معرفت شهودی می رسد و باور می بندد.
پیوستگی معرفت به انواع زندگی و به حیات طیبه یا اسلام، با معرفت به نظام هستی، پیدایش، تحولات، و زندگی که امری است تکوینی و در همین نظامی که آفریدگار متعال برقرار ساخته و بر آن قیومیت می فرماید و مالکیت، وحی و ترتیب تدریس پروردگار متعال را به این صورت فعلیت بخشیده است که در همان هفته های ابتدای بعثت و تدریس، سخن از الدین به میان آورده بفرماید: ...أرأیت الذی یکذب بالدین. فذلک الذی یدع الیتیم و لا یحض علی طعام المسکین... یاد فرماید به معنی رخدادهای نامتناهی منظم هستی، پیدایش، آفرینش، و زندگی.
برای مثال تدریس و آموزش دادن چگونگی سه زندگی پیاپی هر فرد بشر جز در سیاق تدریس هستی شناسی، و جهان - انسان شناسی امکان ندارد. باز در همین سیاق و روال است که پروردگار متعال خود را در محدوده ادراک بشر و ظرفیتش می شناساند. چه، معرفت ما به او در مرزهای وجودی ما صورت می پذیرد و ظرفیتی که به ما داده شده است.
یگانه راه ممکن برای شناختن خدا تفکری از راه هستی، جهان، جهان طبیعی، رخدادهایش، جهان انسانی و تنوع زندگی و مردمان در آن، هستی های پست و برین، و هستی متعال است. شیوه تدریس و تعلیم پروردگار متعال به این تفکر می انجامد، و خود مکرر از بشر می خواهد که در تنهایی و دو نفره، یا پای درس پروردگار به همین تفکر بپردازد و سپس تعقل نماید و سرانجام به تفقه در دین یا زندگی شناسی همت گمارد.
پس از نشستن پای درس پروردگار و یادگیری آن هر گاه در گفته های مدعیان خداشناسی، زندگی شناسی، هستی شناسی، و تعالی شناسی یا اخلاق و نظائرش بیندیشیم و تتبع کنیم در می یابیم که نه این شیوه تدریس را برگزیده اند و نه به جایی رسیده اند که مفید به حال بشر و مایه هدایت و تعالی و پیروزیش باشد. نه انسان شناسی آنان معرفت قابل ملاحظه و کارسازی به ما می دهد و نه آنچه درباره آفریدگار، هستی برین، تعالی و فضیلت یافته یا گفته اند. حتی تجارب انسانهای متعالی و کمال یافته و با فضیلت را به درستی و امانت و دقت گردآوری نکرده اند و داوری در نتیجه گیری متقنی از آنها نداشته اند.
تنها در درس زندگی شناسی پروردگار است که هم هستی برین را می شناسیم و هم یگانه راه یا صراط مستقیم قرب خدا را که طی آن از سطح عادی و عامی فرا می رویم و به چندین آزادی - عزت نائل آمده منزلت والایی در نظام هستی، پیدایش و زندگی می یابیم. در عین حال خدا را هم می شناسیم. یقین می کنیم که این معرفت اختصاص به آفریدگاری که پروردگار موجودات و آدمیان است دارد، پروردگاری که علیم و خبیر و حکیم و حی و قیوم است.
هنگامی که این معرفت وحیانی را در یک مطالعه تطبیقی و مقایسه ای با آنچه ناموران عرصه اخلاق و روانشناسی کمال و غیر آن گفته یا نوشته اند مورد ارزیابی قرار دهیم یا به محک آزمایش بزنیم در می یابیم که فرق میان آن دو فرق میان حق و باطل است و فرق میان آفریدگار انسان و جهان با فرد بشر.
این مطالعه تطبیقی و مقایسه ای بزودی طی چندین درس - یا فصل - از نظرتان خواهد گذشت.
انسان شناسی های رقیب انسان شناسی وحیانی در درسهای خاص دیگری به نظرتان خواهد رسید تا ثابت شود انسان شناسی اخیر درس آفریدگار علیم و حکیم است و بشر بدون وحی شدن آن و تدریسش در جهلی عمیق نسبت به خودش می ماند و موفق به حفظ خود در زندگی انسانی نمی شود تا چه رسد به این که برترین حیات ممکن تعالی یابد.
در غیاب درس پروردگار، بشر حتی از شناخت پروردگاری که آفریدگار و معلم است محروم می ماند. این حقیقت زمانی برای ما آشکار می گردد که مروری داشته باشیم بر بهترین اندیشه های فلسفی درباره آفریدگار.
آفریدگاری که به پندار ارسطو در آمده است تنها به خودش می اندیشد و هرگز به بشر نمی پردازد. درسی هم برای بشر ندارد. معلم نیست. هیچ درسی درباره سازماندهی اجتماعی و اداره بشر ارائه نمی نماید. او حتی آفریدگار بشر نیست و فقط خودش را آفریده است و چیزی یا کسی غیر از خودش را نمی شناسد آفریدگار در عرش خویش است و تدبیر جهان و جامعه های بشری را به عهده انسان گذاشته است.
رنه دکارت (1596 - 1650) از نظام هستی، پیدایش و زندگی فقط دو جهان طبیعی و انسانی را واقعی پنداشت. در نتیجه، نظام هستی در نظرش جهان های برین را نداشت و جهانی مکانیکی بود که در آن هر چیزی را می توان از طریق خواص و صفات هندسی مکان و قوانین فیزیکی حرکت، تبیین کرد. چون به آفریدگار به عنوان تنها تبیین ممکن برای وجود چنین جهانی نگاه کرد صفت اصلی آفریدگارش ضرورتاً علت خود بودن، قدرت مطلق و منشأ علیت خلاقه خود بودن شد نه چنانکه ارسطو می گفت اندیشیدن به وجود نامتناهی خویش. یک قوه وجودی که خود علت خویش است و صانع جهان طبیعی و جهان بشری و دیگر هیچ. هنر دیگر این آفریدگار آن است که انسان را طوری آفریده که عقلی دارد. مصون از خطا در درک امور و در استدلال و نتیجه گیری و داوری. البته بشرطی که این فعالیتهای عقلی بنحو صحیح رهبری شود. در این صورت است که معرفتی به ما می دهد که معرفت حقیقی ساختار واقعی جهان طبیعی و بشری بوده حکایت از جهان است آنطور که خدا آفریده است.
مالبرانش، لایپ نیتز، و اسپینوزا این آفریدگار را نمی پسندند. اما وصفی بهتر از آن هم برایش نمی یابند و هر چه به جای آن می نهند رنگی از آن دارد. در سده نوزدهم و نیمه اول سده بیستم با تنزل تفکر فلسفی به سطح معرفت علمی، آنچه درباره آفریدگار گفته می شود تحت تصرف نظریات کانت و اگوست کنت است. معرفت علمی هم در این دوره به نوعی فعلپذیری که فیزیک نیوتن تمهیدش کرده است تنزل می یابد. دانستن عبارت می شود از شرح نسبتهای محسوس میان حقایق مفروض بر حسب نسبتهای ریاضی. بر اثر آن، هیچ واقعیت مفروضی ما بازای تصور ما از خدا نیست. چون آفریدگار متعلق معرفت تجربی نیست تصوری از او نداریم. در نتیجه، آفریدگار موضوع معرفت نیست و امر موسوم به الهیات عقلی صرفا بیهوده گویی و مهمل است.
آفریدگار با آمدن کانت دیگر صانع طبیعت و ساعت ساز نیست و تنها تصور محضی است که معرفت ما را نسبت به جهان نظم و وحدت می بخشد و برای توجیه اخلاق و رفتارهای پسندیده به کار می آید.

80. هستی غیب

ما با زندگی جانوریمان یکسره با اشیاء، امور و رویدادهای طبیعی سر و کار داریم و بتدریج این توهم در ما پیدا می شود که هستی جز جهان طبیعی و زندگی جانوری نیست. لکن رخدادهای مهم تر و بزرگتری هست که ما را از این غفلت بدر آورده متوجه هستی های برتری می سازد که آن را داریم و در دیگران هم مشاهده یا ادراکش می کنیم. هستی هایی که مادی و محسوس و مشهود نیستند اما بر اشیاء و رویدادهای طبیعت و محیطش اثر تعیین کننده دارند. فعالیتهای مهمی که در ذهن ما انجام می گیرد از یادگیری، نگهداری، یاد آوری، تخیل، حافظه، فکر، استدلال، داوری تا تعقل و تفقه در دین - یا زندگی شناسی - سرنوشت ما و جهان طبیعی را رقم می زند. آگاهی ما بر اشیاء و امور، و خود آگاهی ما، و اراده ما رخدادها و توانایی هایی است برتر از تمامی هستی های طبیعی و زمین و آسمان و کهکشانهایش.
هستی جهان طبیعی جز لایه ای پست از هستی نیست. این لایه است که مشهود و ملموس و محسوس است. لایه های جهان برین، مشهود و محسوس نبوده، غیب و پنهان از حواس ماست.
جهان برین که غیب هستی باشد منشأ و سرچشمه جهان طبیعی و جهان انسانی است. این را در درس بیست و دوم تحت عنوان جهان - انسان شناسی، توحیدی، مبدأ هستی از نظر می گذرانیم. جهان یا جهانهای برین که بخش عمده غیب هستی را تشکیل می دهد بدون این که آفریدگار متعال از آن به ما خبر می دهد نمی تواند مورد آگاهی و اطلاع ما واقع شود. لکن معرفت به وجودش برای اعتلای ما ضرورت دارد. چنانکه علم ما به وجود نوعی از زندگی که زندگی بازپسین باشد و برای ما غیبی نسبی - و نه مطلق است برای تعالی یافتن ما ضروری است. باید بدانیم بدن یکی از دوازده لایه هستی ماست و با از کار افتادن، پوسیدن و خاک شدنش ما از میان نرفته نیست نمی شویم. کسی دچار پندار نیست شدن آدمی پس از اختلال کامل بدنش می شود که از ساختار دوازده لایه ای وجودش بکلی غفلت کرده باشد. خداوند متعال برای تفهیم این معنا می فرماید عوامل مخل زیستن و مفسد رشد معنوی از مرئی و نامرئی، آدمی را عبارت از یک بدن و ساخته شده از خاک تلقی می نمایند و به این که منشأ خودشان آتش است تفاخر می نمایند.
بدن ما بخش مشهود و محسوس وجود ماست و سایر لایه هایش غیبی هستی ماست، البته غیب نسبی و نه مطلق. غیب مطلق آن است که علم به آن و ادراک آن ممکن نباشد. غیب نسبی غیر مشهود و محسوسی است که امکان علم به آن است اما نه از طریق حواس و رؤیت با چشم. غیب نسبی دیگری وجود دارد که زمانی و برای نسلی مشهود است و برای دیگران غیب. حوادث تاریخی تنها برای معاصرانش محسوس و مشهود است. آنچه در اقلیمی یافت می شود تنها برای ساکنان و حاضرانش مشهود است. دیگران با اعتماد به اقوال آنان مشهودش می شمارند. از همه آنچه در تاریخ بشر بوده و خواهد بود تنها آنچه در عصر ما واقع می شود برای ما مشهود و مابقی غیب نسبی است.