به سوی حکومت جهانی امام مهدی (علیه السلام)

علی اکبر حصاری‏

ر) سکولاریسم(14)

برآیند کلی تفکرات و جریان های ایدئولوژیک غرب پس از رنسانس، سکولاریسم است. سکولاریسم دنیایی کردن امور اجتماعی و کنار زدن دین از شئون جامعه است. در مبنای نظری این اندیشه، جایگاه دین، در حیطه فردی و شخصی افراد است و هر کس می تواند در زندگی فردی خود، دین دار باشد و آموزه های دینی خود عمل کند، اما اصول و معیارهای دینی نباید در جامعه حاکم باشد، بلکه قراردادهایی که مورد قبول مردم است باید در جامعه حاکم شود. در حقیقت، جامعه مورد نظر سکولاریسم، جامعه مدنیای است که در آن، قراردادها، قوانین و معیارها بر اساس خواست و میل مردم تنظیم و اجرا می شود از آن جایی که مردم نظریات گوناگونی دارند و این نظریات بر اساس شرایت و موقعیت های مختلف، تغییر و تحول می پذیرد، خط سیر کمال و سعادت جامعه را نمی توان پیش بینی کرد، بلکه در واقع، نمی توان سیر تکاملی آن را از مسیر زوال و انحطاط باز شناخت. البته می توان ادعا کرد که جامعه از لحاظ پای بندی به اصول ارزشی، به سمت انحطاط و زوال پیش می رود؛ چرا که سازگاری هزاران علایق و امیال رنگارنگ در جامعه، حاکمیت اصولی را می طلبد که کلی و خنثی باشد. علاوه بر آن، علایق و خواسته های تحول پذیر - که مبتنی بر خواهش های فعلی بشر شکل گرفته است - مصالح دراز مدتی را به دنبال ندارد. پس آتیه پر سعادتی را برای جامعه رقم نخواهد زد.
وجه دیگر این مصیبت بزرگ، آن است که رویگردانی و ستیزه جویی بر ضد ارزش ها، باورها و تعاریف دینی، به مبارزه با اصول اندیشه مسیحیت قرون وسطی(15) محدود نشده، بلکه اصل دین را در بر گرفته است. در حقیقت همه ناکار آمدی ها، ضعف ها و اشتباهات اربابانه کلیسا در قرن وسطی، به حساب دین گذاشته شد. متفکران غربی، به جای کلیسا و کاتولیسم، ماهیت دین را مستلزم تمام آن خطاها معرفی کردند.از این رو، غربی ها بر این باور بودند که عصر زندگی دینی پایان یافته است و در روابط اجتماعی و انسانی، دین جایگاهی ندارد.(16)بر اساس همین باور است که بعد از رنسانس، مکتب های مادی در برابر دین و ارزش های اخلاقی آن به عنوان یک چالش مطرح بوده اند. در این هجوم نا برابر، سایر ادیان و جوامع بشری نیز از بافت های فکری غرب بی نصیب نماندند. به طوری که موضوعنسبیت گرایی، فرد گرایی، اومانیسم و پلورالیسمدر همه جوامع، بحث هایی را به خود اختصاص داده است. در چنین شرایتی است که یافتن حقیقت برای نسل نو خواسته، آن چنان دشوار گردیده که گاه از حوصله آنان خارج است و از این رو است که در سراسر گیتی، اقشار گستردهای از جوانان به جریان های پرخاشگرانه، معترض و عاصی پیوسته اند، در حالی که به آینده خود نیز هیچ گونه رهیافتی نداشته و پیش روی خود را تیره و تار می بینند.
حال در چنین زیر ساخت فکری، آیا می توان از جهانیان یا سردمداران و قدرتمداران جهان خواست که مانع هزاران باند و جریان ضد اخلاقی که فساد و بی بند و باری و تباهی را ترویج می کنند، بشوند؟ آیا می توان از آنان خواست که به چپاول ها، سود جویی ها، و دست درازی در منافع سایر ملت ها خاتمه دهند؟ و... چگونه می توان چنین انتظاری داشت در حالی که بر پایه اندیشه ها و ایدئولوژی های غرب، آن چه که از دید ما ممکن است ضد ارزش باشد، از دید بانیان و طرفداران آن جریان ها، ارزش تلقی می شود و از این رو، نمی توان متعرض آنان شد و چنین است که همجنس گرایی نیز رسمیت یافته و تعریف خانواده در قوانین اساسی تغییر می کند تا مزاحم حقوق همجنس گرایان نشود و صدها مصداق دیگر از این دست که بیان آنها مجالی دیگر می طلبد، و این تصویر هم رنگی است از ظلمی که به انسانیت رفته است. انسان در بازشناسی انسانیتخود در باتلاق اندیشه های معاصر، گرفتار و عاجز مانده است .

نگاه دوم: ستم برانسان ها

در کنار جریان فکری - فرهنگی رنسانس در غرب، جریان دیگری شکل گرفت که حاصل آن، فقر وتهی دستی انسانهای بی شمار در سراسر گیتی است و آن جریان استعمار است. تا پیش از عصر استعمار، تاخت و تازهای فراوانی به سرزمین های مختلف شده است و انسان های بی گناهی کشته شده و حق آنان غصب شده است، اما تمامی آنها مقطعی و محدود بوده و پس از مدتی با مرگ کشور گشایان، آثار ظلم و تعدی آنان نیز به تدریج پاک شده است، اما ظلم و نابرابری از استعمارگری اروپاییان، در ابعاد جهانی، هم چنان باقی است و هر چه زمان گذشته بر عمق آن افزون شده است و امروز به جایی رسیده که حتی خود استعمارگران را به وحشت انداخته است. آمارهای موجود از عمق نا برابری ها، آن چنان دهشتناک است که نمی توان راه حلی را برای کاهش این شکافت تصور کرد.امروز اقلیتی بسیار ناچیز، بیشترین ثروت و قدرت جهان را در اختیار دارند و اکثریت عظیم مردم جهان با کمترین ثروت، با فقر و مرگ دست به گریبانند.
نگاهی به روند شکل گیری استعمار و نتایج حاصل از آن، داوری را بر ما ساده می کند.(17)
شروع دوره استعمارگری را باید کمی بعد از کشف قاره آمریکا تعیین کرد؛ زیرا پس از کشف قاره آمریکا در سال 1492 توسط کریستف کلمب، اروپاییانی که تازه از جنگ های بیهوده صلیبی فارغ شده و به عقب ماندگی های گسترده خود پی برده بودند و در صدد جبران آن بودند، خود را یکباره با خوان نعمت بسیار گسترده ای مواجه دیده و با حرص و ولع بسیار به تصرف آن سرزمین و غارت ثروت ها دست یازیدند.
پیش از همه، اسپانیایی ها در سال 1519 شهر مکزیکو را به تصرف در آوردند و در سال 1530 امپراتوری اینکا را که در محل کنونی پر و مستقر بود، منقرض کردند و از آن زمان سیل طلا و نقره به طرف اسپانیا سرازیر شد. تنها در فاصله سال های 1521 - 1660، اسپانیا 200 تن طلا و 1800 تن نقره از این دو سرزمین غارت کرد. این ثروت باد آورده، تشنگی اروپاییان را نسبت به آن، دو چندان کرد و رقابت بر سر تصاحب هر چه بیشتر ثروت سرزمین های کشف شده آغاز شد. به دنبال اسپانیایی ها پرتغالی ها، انگلیسی ها، هلندی ها و فرانسوی ها راه دریا و زمین را در پیش گرفته و به جست و جوی سرزمین های جدید پرداختند.
نتیجه آن بود که اروپاییانی که در اواخر قرون وسطی، اطلاعی از آسیای فراسوی خاورمیانه نداشت و از آفریقا چیزی نمی دانستند، از وجود قاره آمریکا به کلی بی خبر بودند و تصویرشان از استرالیا به کلی مبهم بود، در این زمان به تمامی آن سرزمین ها دست یافته و با سیطره خود، تمدن های موجود را به سوی انقراض سوق داد و ثروت های آنان را به سوی سرزمین های خود سرازیر کردند.به تعبیر هنری لوکاسدر کتاب تاریخ تمدن، این گونه سفرهای اکتشافی، آغاز جریانی است که می توان نام اروپایی کردن جهان را بر آن نهاد. قاره های شمال و جنوب آمریکا ضمیمه فرهنگ اروپایی شد، آسیا و آفریقا بیش از پیش به توابع اقتصادی اروپا تبدیل شد و قاره استرالیا(اقیانوسیه)، در عمل بخشی از خاک اروپا به شمار می رود .
در فاصله سال 1945(پایان جنگ جهانی دوم) تا حدود 1970 میلادی، اکثر غریب به اتفاق سرزمین های استعمار زده، به استقلال سیاسی دست یافتند، اما استعمار با لباسی نو همچنان به حیات خود ادامه داده و در صدد تامین منافع خود بوده است؛ زیرا نظام کاپیتالیستی - امپریالیستی، روابط دیگری را غیر از سود یک جانبه بر نمی تابد. اشاره از آن روست که بررسی روابط نابرابر بین کشورهای استعمارگر و مستعمره از سال 1519 (آغاز استعمار) تا 1970 میلادی است و تعرف دوم در قالب روابط اقتصادی - تجاری بین جهان ثروتمند و توسعه یافته با کشورهای فقیر و توسعه نیافته (جهان سوم) که در اصطلاح، روابط شمال و جنوب نامیده شده، می باشد.
استعمارگران اروپایی در دوران حاکمیت خود، اهداف متعدی را دنبال می کردند.هدف آرمانی آنها، چنان چه اشاره شد، اروپایی کردن جهان بود؛ یعنی زبان، فرهنگ و آداب و رسوم و عقاید خود را در سراسر جهان بسط داده تا همگان را پیرو فرهنگ خود کنند. ناگفته پیداست که برای تحقق این امر به چه اقداماتی دست زدند. با منع استفاده از زبانهای بومی، آموزش و کاربرد زبان و ادبیات خود را اجباری کرده و نظام تعلیم و تربیت را در اختیار خود گرفتند و به آموزش مبانی اعتقادی خویش مبادرت ورزیدند.تا جایی که اسامی بومی افراد را نیز تغییر می دادند. هیات های به اصطلاح تبشیری مسیحی نیز در سراسر مستعمرات، به دنبال تغییر دین و آیین مردم بودند و ددر این راه موفقیت هایی را نیز به دست آوردند. حاصل آن که با جا به جایی نسل ها، کمتر اثری از فرهنگ و سنت های ملی، در کشورهای استعمار زده به چشم می آید و گویا تمدن وارداتی غرب، سهم بیشتری را در فرهنگ این کشورها داراست.
هدف دیگر اروپاییان، ایجاد وابستگی تکنولوژیکی و اقتصادی در کشورهای استعمار زده بوده است. استعمارگران در دوران سلطه خود، ساختار اقتصادی آن سرزمین ها را بر پایه بهره برداری از ذخایر سود ده پایه گذاری کردند.به این معنا که در هر یک از سرزمین ها تنها روی غنی ترین و سود آورترین منابع آن کشور سرمایه گذاری و برنامه ریزی کردند، آن هم نه در یک چرخه اقتصادی کامل، بلکه فقط برای استخراج و صادرات به کشورهای متبوعشان.به طور مثال، اگر در جایی طلا یا الماس یا نفت و... فراوان بود، اقتصاد آن سرزمین را به طور کامل بر پایه استخراج و صادرات آن قرار داده و به اصطلاح یک اقتصاد تک محصولی به وجود می آورند. به گونه ای که حتی پس از خروج استعمارگران پیش از خروج از استعمرات، مرزهای سیاسی کشورها را به گونه ای طراحی کرده اند که امکان انحصار ذخایر استراتژیک توسط یک دولت ملی مستقل فراهم نباشد؛ زیرا در آن صورت امکان بهره برداری سیاسی از آن منبع برای دولت ملی فراهم شده و این احتمال وجود داشت که از آن برای رسیدن قیمت بالاتر، عرضه آن محصول را دبه بازارهای جهانی قطع کنند؛ اما با از بین رفتن امکان انحصار، همواره منافع مصرف کننده ذخایر، یعنی کشورهای صنعتی و توسعه یافته تامین بوده و این کشورها از تهیه ارزان مواد اولیه و انرژی مورد نیاز خود اطمینان خواهند داشت.
هدف دیگر استعمارگران، دستیابی به ثروت و منابع اولیه بوده است. اروپاییان چه در دوران استعمار و چه پس از آن، همواره از ارائه آمار دقیقی از ثروت های به تاراج برده خود سر باز زده اند؛ اما از نمونه های محدودی که وجود دارد می توان حجم عظیم آن ثروت ها را تخمین زد. از جمله می توان به حجم طلا و نقره ای اشاره کرد که به وسیله اسپانیایی ها از مستعمرات آمریکایی غارت شده است. انگلیسی ها نیز در میان سال های 1757 تا 1815 تنها از بنگال غربی، ثروتی بالغ بر پانصد تا هزار میلیون پند را به کشورشان منتقل کردند. حال اگر مولفه هایی همچون طول دوره استعمار (چهارو نیم قرن)، پهنه جغرافیایی مستعمرات، تعداد کشورهای استعمارگر منتقل شده به دست خواهد آمد؛ زیرا وقتی که گفته می شود اسپانیا در طول 140 سال، دویست تن طلا و 1800 تن نقره به دست آورده است، باید به این نکات توجه داشت که اولا اسپانیا تنها کشور استعمارگر نبود؛ ثانیا مدت استعمار تنها 140 سال نبود ثالثا فقط مکزیک و پرو (مستعمرات اولیه اسپانیا) استعمار زده نبودند و رابعا طلا و نقره تنها مواد ارزشمند غارت شده نبود.
هر چه هست به قول مک کلی انگلیسی (18)ثروت های مستعمرات، مانند موج رودخانه به سوی کشورهای استعمارگر، روان بود. وی که در دوران استعمار هند به وسیله انگلیس، در کلکته تجارت خانه ای داشت، در خاطرات خود، اوضاع هند را پس از شکست نواب بنگال از نیروهای انگلیسی (در سال 1757) در پلاسی که منجر به تسلط کامل انگلیس بر سراسر شبه قاره هند شد، این گونه تشریح می کند:
کالا همچون موج رودخانه به سوی انگلستان روان بود. کارمندان حریص انگلیسی، بدون احساس مسئولیت تا جایی که توان داشتند به غارت پرداختند. هر کارمندی که به هندوستان می آمد یک فکر در سر داشت و آن به دست آوردن ثروت و بازگشتن به انگلستان و تشکیل یک زندگی اشرافی در آن جا بود .
ناگفته روشن است که این وضعیت، نه به انگلیسی ها اختصاص داشته و نه به هندی ها، بلکه در سراسر مستعمرات، همه استعمارگران چنین بودند. دستیابی به نیروی کار ارزان، هدف دیگری بود که استعمار گران، دنبال می کردند. تجارت برده، در دوران استعمار، یکی از پر رونق ترین تجارت های غربیان بود. نیاز فزاینده غرب به نیروی کار و جمعیت کم اروپا و نرخ بسیار پایین رشد، غربی ها را به تجارت برده سوق داد. در طول دوره استعمار، تا پایان مرحله دوم انقلاب صنعتی (اواخر قرن نوزدهم) که صنعت به طور کامل، به بازوی کارگر متکی بود، خرید و فروش برده نیز رونق داشت. هر چه در اوایل قرن نوزدهم.قانون منع خرید و فروش، به وسیله دولت های اروپایی تصویب شده بود؛ اما پس از آغاز مرحله یه سوم انقلاب صنعتی، که صنعت به سمت مکانیزه شدن پیش رفت و بازوی کارگر نقش تعیین کننده نداشت، تجارت برده منسوخ شد در این فاصله، تاریخ آفریقا مملو از جنگ های خونینی است که از سوی تجار برده با قساوت و کشتار وسیع صورت می گرفت.تجار با به بند کشیدن جوانان قابیل و شهرهای مختلف آفریقایی با بدترین شکل ممکن، آنها را سوار بر کشتی کرده و به سواحل اروپا و شمال آمریکا می بردند.غربی ها به صراحت بیان داشته اند که از هر پنج برده ای که در سواحل آفریقا سوار کشتی می کرده اند، تنها یک نفر زنده به سواحل آمریکا می رسیده است.(19)در این مدت، ده ها میلیون برده از مستعمرات، به اروپا و آمریکا برده شد تا با ارزان ترین بها، چرخ صنعت نو پای غرب به چرخش در آید. طبق آمار موجود در فاصله قرن های 16 تا 19، بردگانی که از آفریقا به آمریکا برده شده اند بالغ بر پانزده میلیون نفر بوده اند.(20)این در حالی است که عده بی شماری از مردم استعمار زده برای انجام کارهای طاقت فرسا به سایر مستعمرات برده شده اند و عده دیگری نیز در سرزمین های خود به بیگاری گرفته شده اند.
حاصل کلام آن که غریبان، در طول دوره استعمار، با بهره گیری از نیروهای بومی، مواد اولیه را به ارزان ترین شکل ممکن استخراج کرده، و به وسیله همان نیروها به کشتی ها بارگیری کرده و در سواحل کشورهای خود توسط بردگان، تخلیه می کرده اند و در کارخانه های خود به وسیله همان بردگان به کالاهای مصرفی تبدیل کرده و به سراسر جهان که بازار مصرفش را نیز خود در اختیار داشته اند، روانه ساخته اند و در یک چرخه اقتصادی بسیار نابرابر، به انباشت ثروت مبادرت کردند و سرانجام چنان شد که سرمایه داری خورده پای (بورژوازی) قرن هیجدهم، به سرمایه داری کاپیتالیستی اواخر قرن نوزدهم تبدیل شد که تا امروز نیز همچنان فربه تر می شود. تولد شرکت های عظیم و غول پیکر چند ملیتی با سرمایه های افسانه ای، حاصل این فرآیند است .
از اواخر قرن نوزدهم که انقلاب صنعتی وارد مرحله سوم خود شد و غرب توانست از یک سو، به برکت ثروت های به دست آمده از استعمار مستقیم جهان و نیز بازگشت سود سرمایه گذاری های صنعتی خود در دو مرحله اول و دوم انقلاب صنعتی و از سوی دیگر با تقویت و تعمیق پایه های علمی مراکز دانشگاهی خود با بهره گیری گسترده از منابع علمی جهان، به خصوص جهان اسلام، صنعت را وارد مرحله سوم کند یعنی مرحله ای که صنعت تکیه گاه خود را از بازوی ستبر کارگران به ماشین تغییر داد؛ استیلای غرب آن چنان عمیق و پیچیدگی پیدا کرد که جهان، چاره ای جز پذیرش در برابر خود ندید؛ زیرا همه کشورها به خصوص کشورهایی که پیشتر مستعمره غرب بودند، چاره ای جز صنعتی شدن نداشتند و برای دست یابی به تکنولوژی و دانش فنی، ناگزیر از روی آوردن به غرب به عنوان تنها منبع تامین کننده تکنولوژی بودند و این فرایند، روند سلطه غرب را آسان کرد؛ زیرا غرب از صنعت خود به عنوان سلاح سیاسی بهره گرفت و حتی برای عرضه محصولات صنعتی (چه رسد به دانش فنی) شرطهای سیاسی، اقتصادی و فرهنگی بسیاری پیش روی کشورهای ضعیف برای کاهش فاصله خود با جهان توسعه یافته، چاره ای جز پذیرش نداشته اند. در این دوره، غربی ها حتی برای تامین نیازهای خود یعنی انرژی، مواد اولیه و نیروی انسانی خلاق و متفکر،(21)هزینه ای بسیار ناچیز می پرداخته اند. چنان که پیش از این اشاره شد،اهمیت انرژی و مواد اولیه، کشورهای استعمار زده را در منجلاب اقتصاد تک محصولی فرو برده و مانع شکل گیری انحصارات در مواد اولیه و سوخت شده است. از این رو، مستعمرات مستقل شده، برای اداره زندگی روزمره مردم خود، ناچارند منابع مواد اولیه و انرژی را عرضه کنند، آن هم به بهایی ناچیز؛ زیرا با نبود انحصار، اگر بخواهد از حربه عدم عرضه و تحریم استفاده کنند، فقط خود زیان می بینند؛ چرا که کشورهای دیگر حصار تحریم را خواهند شکست .
درباره نیروی انسانی باید گفت: جهان توسعه یافته برای تامین آن نه تنها متحمل هزینه ای نشده، تولید در آمد نیز می کند. توضیح آن که، هم زمان با مرحله سوم، انقلاب صنعتی، سه رویداد دیگر در غرب رخ داد.اول، منسوخ شدن بازار برده فروشی؛ دوم، موج گسترده بیکاری کارگران کارخانه ها؛ سوم، باب شدن پذیرش دانشجو از سراسر جهان از سوی دانشگاهای غرب.با کمترین دقت روشن است که هر سه رویداد به اقتضای تحولات صنعتی رخ داده است.(22)
پس از آن که صنعت ماشینیزه شد و نیروی بازوی کارگر، نقش تعیین کننده خود را از دست داد، بازار برده فروشی، خود به خود از رونق افتاد. در حالی که قانون ممنوعیت آن شصت سال زودتر یعنی در سال 1818 تصویب شده بود. از سوی دیگر، کارخانه ها برای کم کردن هزینه های تولید به اخراج گسترده کارگران خود، مبادرت کردند که موج گسترده بیکاری در مواردی به شورش های اجتماعی در غرب، منتهی شد؛ اما راه اندازی، کنترل، تعمیر و نگهداری و افزایش کیفی صنعت ماشینی، به جای بازوی قوی کارگر، به مغز خلاق و متفکر نیاز داشته است که این نیاز، از طریق پذیرش دانشجو برای غربی ها، تامین می شود. در این فرایند، غربی ها با آگاهی از نیاز جهان به صنعت و علاقه جوانان کشورهای فقیر برای زندگی و تحصیل در غرب، از آن به عنوان یک برگ برنده استفاده کرده و بهترین، خلاق ترین و تیزهوش ترین جوانان جهان را به عنوان دانشجو جذب کردند، در حالی که هزینه تحصیل و زندگی آنان را خود دانشجویان یا دولت های متبوع آنها باید می پرداختند .این در حالی است که برنامه ریزی آموزشی دانشگاه ها، بر اساس نیازهای روز جهان صنعتی انجام شده است، نه نیاز فعلی دانشجویان جهان سوم.از این رو، روند آموزش ها و تحقیقات علمی که به وسیله دانشجویان و مغزهای متفکر آنان و با هزینه خودشان انجام می شود، نیازهای تحقیقاتی جهان صنعتی را تامین می کند و آن چه نصیب دانشجویان جهان سومی می شود، مدرک تحصیلی پر طمطراقی است که تنها برای کسب اعتبار اجتماعی در میان مردم، کارآیی دارد و نه برای ایجاد حرکت در چرخه صنعت آن کشور. در نتیجه، اکثریت قاطع تحصیل کرده های جهان سومی، یا هرگز به کشور خود باز نگشته اند و یا پس از اقامت کوتاهی در وطن، به محل تحصیل خود برگشته اند و در خدمت صنعت و اقتصاد کشورهای توسعه یافته در آمده اند .
در چنین موازنه ای، غرب ضرورتی بر حفظ روابط استعماری قدیم، نمی دید. و این چنین است که سرزمین های استعمار زده، به تدریج و در ظاهر به استقلال سیاسی دست یافتند و دولت های ملی با کوهی از رویا و امیدواری تاسیس شدند؛ اما واقعیت های زشت روابط جهانی نابرابر، به زودی چهره کریه خود را به آنان نشان داد و این چنین شد که امروز اوج نابرابری را در روابط بین الملل بین دو بخش جهان شاهد هستیم.یک بخش، بخش کوچکی از جهان با جمعیتی بسیار کم اما ثروتمند و توسعه یافته که موسم به شمال است و بخش دیگر، قسمت اعظم جهان با جمعیتی انبوه اما فقیر و عقب نگه داشته شده، موسوم به جنوب.
در این جا نمونه هایی از نابرابری های شمال و جنوب را مطابق آمار مرور می کنیم:
1. فاصله عقب ماندگی: مهم ترین و محوری ترین واقعیتی که بیان کننده عمق و وسعت نابرابری جهانی است، مقوله فاصله عقب ماندگی(23)است.بحث بر سرفاصله عقب ماندگی کشورهای توسعه نیافته (جنوب) از کشورهای توسعه یافته (شمال) دیر زمانی نیست که در سازمان ها و مجامع بین المللی

ودانشگاهی مطرح شده است؛ اما ریشه آن به آغاز عصر استعمار بر می گردد. محققانی که درباره مبحث فاصله عقب ماندگی بررسی و تحقیق می کنند، بر این باورند که در بررسی وضعیت معیشتی جوامع مختلف تا پیش از دوره استعمار، تفاوت فاحشی بین سطح زندگی جوامع - که قابل برآورد و محاسبه

باشد - مشاهده نمی شود.از این رو، فاصله را تا پیش از این دوره، معادل صفر در نظر می گیرد؛ اما با شروع عصر استعمار و انتقال ثروت از مستعمرات به سمت اروپا و شمال آمریکا (ایالات متحده)، شکاف بین دو بخش جهان به تدریج پدیدار شده و به سرعت و با روندی تصاعدی عمیق تر شده است. طبق تحقیقی که در سال 1960 انجام شده است (24)، در آمد سرانه کشورهای اروپایی و ایالات متحد آمریکا در سال 1850، 145 دلار بوده و در بقیه جهان در حدود 80% آن (یعنی در حدود 116 دلار) اما این فاصله تقریبا بیست درصدی در سال 1950، ده برابر بیشتر می شود، یعنی 1110 دلار در کشورهای سرمایه داری پیشرفته و فقط 113 دلار در کشورهای توسعه یابنده.(25)
اما همین فاصله هم فقط سی سال بعد یعنی در سال 1980 (26)به آن چنان شکافی تبدیل شده که پر کردن آن به صرف چند هزار سال زمان نیازمند است.طبق یک بررسی که کنفرانس توسعه و تجارت سازمان ملل (انکتاد) انجام داده است، کشورهای فقیر جهان با این نرخ رشد اقتصادی، دست کم به دو تا چهار هزار سال زمان نیازمندند تا بتوانند فاصله شکاف فعلی خود را با کشورهای پیشرفته پرکنند. جدول زیر نتایج بررسی انکتاد را در این زمینه نشان می دهد:
2. 80% ثروت کل جهان در اختیار 16% جمعیت جهان است در حالی که 84% مردم با 20% از ثروت دنیا زندگی می کنند .
3. حجم معاملات چند شرکت چند ملیتی، بیش از کل تولیدات ناخالص پاره ای از کشورهای عقب نگه داشته شده است؛ به عنوان مثال اکسون و جنرال موتورز از تمام کشورهای عقب نگه داشته شده به استثنای چهار کشور، ثروتمندتر هستند. حجم معاملات شرکت های زیمنس، هو خست، دایملار نبز (آلمان) و نستله (سوئیس) در سال 1957 هر یک به هفت تا هشت میلیارد دلار می رسید. این مبلغ از تولید ناخالص 49 کشور آفریقای سیاه به استثنای نیجریه بیشتر است و این در حالی است که تولید ناخالص سالیانه 109 کشور عقب نگه داشته شده کمتر از ده میلیارد دلار و 58 کشور کمتر از یک میلیارد دلار است.(27)
4. سهم شمال و جنوب در صادرات جهان (28)در سال 1970 - 1987.
در صدد سهم کشورهای توسعه نیافته در صنایع جهان(29)با20% از ثروت دنیا زندگی می کنند.

موارد ذکر شده به همراه صدها مثال دیگر از نابرابری های جهانی در مصرف مواد غذایی، مصرف انرژی، در آمد، مزد، حق رای در مجامع و سازمان های بین المللی (به خصوص سازمان های اقتصادی) نمایانگر عمق فاجعه انسانی است که هر روز به ابعاد آن افزوده می شود. جهان امروز در یک سو هر روز شاهد مرگ میلیون ها انسانی است که از فرط گرسنگی جان می بازند و در سوی دیگر، شاهد جمعیتی اندک است که از فرط پرخوری، توان حرکت ندارند!
با این وضعیت، جهان به کدامین سو پیش می رود؟ آیا جنوبی ها راهی برای رهایی از مرگ تدریجی دارند؟ و آیا شمالی ها برای کاستن عمق دره دهشتناک شمال و جنوب، انعطافی انسانی از خود نشان خواهند داد؟