به سوی حکومت جهانی امام مهدی (علیه السلام)

علی اکبر حصاری‏

نگاه اول: ستم بر انسانیت

چونان که پیش از این بیان شد، ستمی که در آخر الزمان بر انسانیت می رود، گم کردن حقیقت است .نه از آن رو که حقیقی موجود نیست. یا آن که را، عقیده و مذهب حقی وجود ندارد، بلکه از آن جهت، حق گم می شود که مرام حقیقت در لابه لای انبوه عقیده ها، مکتب ها و مذهب های رنگارنگ چنان پنهان می شود که انسان نو خاسته، به زحمت بسیار خواهد توانست آن را بازشناسی کند. البته برای توده های مردم امکان شناخت حقیقت تقریبا از بین می رود.
برای ریشه یابی این فاجعه، باید به بازخوانی تاریخ رنسانس پرداخت .چرا که حد فاصله مطلق انگاری و نسبی انگاری حقیقت، عصر رنسانس است
تا پیش از واقعه رنسانس و در عصر حاکمیت کلیسا، اصول تعریف شده ای برای همه شئون زندگی انسان وجود داشت(1)و این اصول تعریف شده، مرز بین حق و باطل تلقی می شد. اخلاق، خانواده،شرافت، روایت انسانی و... مفاهیم تعریف شده ای بود و مرز بین عفاف و بی بند و باری، راستی و کژی، شرافت و بی حیثیتی، انصاف و نادرستی و... بر همگان روشن بود؛ اما به دنبال وقوع نهضت رنسانس - که حرکتی اعتراضی و پر خاشگرانه بر ضد عملکرد کلیساییان بود - همه مرز بندی های اعتقادی و اخلاقی فرو ریخت و جریان های فکری - ایدئولوژیک غیر مذهبی یا ضد مذهبی یکی پس از دیگری بر ضد اندیشه مسیحیت، شکل گرفت و باورهای کلیسایی را مورد هجوم قرار داد .
عملکرد غلط، رفتار نادرست و ضعف فلسفی کلیسا در وسطی، سبب اعتراض ها و نارضایتی های گسترده ای در جهان غرب شد که به نهضت رنسانس منتهی گردید از آن پس، غرب، زندگی غیر مذهبی (لاییسم )را آغاز کرد. مکتب های خود ساخته غربی، جایگزین باورها و اندیشه های دینی گردید و برای هر یک از مفاهیم ارزشی، ده ها و صدها تعریف ارائه شد که شاید بتوان تعداد این تعریف ها را به شمار انسانها، تخمین زد .و چنین شد که تکثرگرایی (پلورالیسم) به وجود آمد .
بایسته است چند مکتب مهم ایدولوژیک این دوره را مرور کنیم تا زوایای گفتار بالا آشکارتر شود:

الف)اومانیسم(انسانگرایی )(2)

اولین و موثرترین اندیشه ای که در برابر اندیشه دینی مسیحیت شکل گرفت، اومانیسمبود. اومانیسم، به معنای انسان گرایی، انسان مداری و اصالت دادن به انسان و خواسته های اوست. مسیحیت کاتولیسم در قرون وسطی، به ترویج رهبانیت و پرهیز از لذت های مادی و دنیوی پرداخت و راه سعادت بشر را تنها در گرو ایمان به خدا و کسب ارزش های معنوی معرفی کردن و تا آن جا پیش رفت که روی آوردن خادمان کلیسا را به لذت های مادی حتی در نوع مشروع و طبیعی آن، به کلی حرام و ممنوع کرد. اندیشه اومانیسم، با این پرسش ریشه گرفت که آیا انسان باید به خواهش های خویش پاسخ گوید و یا او امر الهی را تمکین کند؟
گذشت زمان و طولانی شدن دورانی که مردم بر اساس آموزه های کلیسا، ارزش های مادی را به چشم حقارت زشتی می نگریستند، سبب شد که پاسخ این سوال، به نفع خواهش های انسانی رقم بخورد. در حقیقت، اومانیست ها چنین بیان داشتند که در زندگی انسان، خواهش های او اصل است؛ زیرا خواهش های انسانی، نیازهای امروزین او هستند ولی دستورها و او امر دینی برای تامین آخرت اوست که دست یافتن به آن معلوم نمی باشد. به عبارت دیگر، بر اساس این دیدگاه نباید انسان از خواسته های امروز خود برای وعده های آخرتی دست بشوید .
اولین کسی که بذر تفکر اومانیسم را کاشت، فرانچسکو پتراک است .پتراک در دوران جوانی به تحصیل رشته حقوقروی آورد؛ اما از آن منصرف شد و برای دستیابی به موقعیت و شرایتی برای مطالعه و تحقیق، به کلیسا روی آورد و به طور رسمی وارد جرگه کشیشان شد. وی از ذوق و قریحه شاعری نیز برخوردار بود. به مانند هر کشیش دیگری در ابتدای ورود به این جرگه، خود را وقف کلیسا کرد و تعهد سپرد که تا پایان عمر، به امور دنیوی روی نیاورد، همسر اختیار نکند و به کسب و کار نپردازد؛ اما پترارک با گذشت ایام و با توجه به روحیه عاطفی شدیدی که داشت، به ازدواج و بهره مندی از روابط عاطفی تمایل پیدا کرد؛ ولی هر گاه که به ازدواج و تشکیل خانواده می اندیشید ، ناگهان به یاد تعهدی می افتاد که به کلیسا سپرده بود و دچار تضادی درونی می شد.بعدها این سوال برای او مطرح شد که آیا انسان باید زندگی اش را بر مبنای اصول ابدی بگذارد یا این که به تامین نیازهای فعلی این جهانی بپردازد؟
پترارک، در جدال درونی بر سر پاسخ به این سوال، عاقبت از نظر فکری به بخش دوم آن روی آورد و معتقد شد که اصل در زندگی انسان تامین خواهش های این جهانی نه ارزش های معنوی آن جهانی .این تفکر، در نقطه مقابل دیدگاه اخلاق گرایان مسیهی قرار داشت که معتقد بودند انسان باید ارزش های جاودانی را را محترم شمرده و از تعلقات زندگی مادی، به نفع آن ارزش ها دست بشوید.
اگر چه پترارک در دیدگاه نظری، به چنین عقیده ای رسید و آن را در ضمن اشعار خود مطرح می ساخت، ولی از نظر عملی تا پایان عمر از تعهدی که به کلیسا داشت، عدول نکرد. هر چند روزنه ای را گشود که پس از او به مسیری هموار بدل گشت. از جمله کسانی که به شدت تحت تاثیر اندیشه های پترارک قرار گرفت، جیووانی بوکاجیواست. وی اندیشه های پترارک را جوهره تفکر خود قرار داد و به شیوه انتقادی، استهزاآمیز و تند با ارزش های اخلاقی کلیسا به ستیز بر خاست. رهبانیت و صومعه نشینی و مقدسات مذهبی و اخلاقی کلیسا را در قالب داستان ها و آرمان های خود مورد تحقیر و هتک حرمت قرار داد و همگان را به سهل گیری در آداب دینی دعوت کرد.
به فاصله پنجاه سال بعد از پترارک، فرد دیگری قدم به این میدان گذاشت که اندیشه های او را در عرصه عمل نیز جلوه گر ساخت. وی لاورنیتیوس والانام داشت .او نیز یک کشیش بود و در ابتدای پیوستن به جرگه کلیسا، تعهد اخلاقی سپرده بود؛ اما پس از تحول فکری، نه فقط از جرگه کشیشیان خارج شد، بلکه از مسیحیت نیز دست کشید و بی پروا، به انتقاد از راهبان و کشیشیان و نحوه زندگی و عقاید آنها پرداخت. دین و کلیسا را به باد استهزا گرفت و حتی پا را فراتر نهاده و خواهان آزادی مطلق در ازای خواسته های غریزی شد.وی قراردادهای اخلاقی را بی اعتبار می دانست و حتی معتقد به لغو پیمان زناشویی و تشکیل خانواده بود .
به این ترتیب یک جریان فکری جدید، رو در رو با اندیشه های کلیسایی شکل گرفت. از آن پس در جهان غرب مسیری گشوده شد که از طریق آن، هر گونه خواهش نفسانی انسان، مشروع و محترم شمرده شده و در چهار چوب نظام حقوق بشر غربی به رسمیت شناخته می شود. زمینه ای را که اورانیسم به وجود آورد در حقیقت ستیزه جویی با خدا و همه اررزش های الهی و دینی است؛ زیرا از نظر دین، تعیین اصول ارزشی در صلاحیت انسان نیست، بلکه خداوند آن را تعیین کرده و از طریق پیامبر ابلاغ می کند و انسان تنها با تحصیل آن اصول می تواند به سعادت برسد. ددر حالی که اومانیسم، محور تعیین اصول ارزشی را انسان معرفی می کند و اجازه می دهد که انسان به آن چه که ارزش می پندارد، روی آورد و در صدد تحصیل آن باشد. چنین شد که خدا محوریقرون وسطی جای خود را به خود محوریمدرن داد. بر پایه همین اصل، ده ها جریان فکری، اخلاقی، سیاسی و فرهنگ به وجود آمد. جریان هایی فینیسم، همجنس گرایی، طبیعت گرایی، برهنه گرایی و... بر این مبنا شکل گرفته و در نظام حقوقی غرب، به رسمیت شناخته شده اند .

ب )ماکیاولیسم(3)

دومین تفکری که بر ضد اندیشه کلیسا شکل گرفت، یک تفکر سیاسی است که ارزش های اخلاقی مسیحیت را نشانه رفته است. این تفکر، متعلق به نیکو لو ماکیاولیفیلسوف سیاسی و سیاستمدار اواخر قرون وسطی و اوایل دوره رنسانس است .
ماکیاولی که از او به عنوان یک میهن پرست متعصب یاد می شود، علت ضعف و فرو پاشی امپراتوری بزرگ روم را حاکمیت اصول اخلاقی کلیسا می دانست .وی معتقد بود اصرار و پا فشاری کلیسا بر اصول اخلاقی ثابت و الزام حاکمان سیاسی به رعایت آن، موجب تضعیف حاکمیت شد، زیرا دعوت به فروتنی، محبت، ایثار و... و پرهیز از تزویر، دروغ، حیله و امثال آن، دست حاکمان را را در مقابله با مخالفان و دشمنان می بندد و قدرت مانور سیاسی را از آنها می گیرد .
از نظر ماکیاولی برای یک حکمران، تنها چیزی که باید اصل باشد، چگونگی به دست آوردن قدرت، تقویت و تثبیت آن و توسعه قلمرو و حوزه نفوذ است و اگر از ماکیاولی سوال شود که از چه راه و با چه وسیله می گوید: از هر راه ممکن و با هر وسیله. وی در کتابی که به عنوان ( the prince) نگاشته، (با عنوان شهریار به فارسی ترجمه شده است) می نویسد:
شهریار، نبایستی پای بند ملاحظات اخلاقی باشد، چرا که هدف، وسیله را توجیه می کند .هر کس که به کار بستن مکر و حیله را را بهتر بداند، موفق تر است .او باید برای رسیدن به مقصودش به هر کار پلیدی دست بزند اما تا آن جا که توان دارد باید طوری رفتار کند که دادگر و بخشیده جلوه نماید .
ماکیاولی تنها به اندکی از ارزش های اخلاقی معتقد بود.به عقیده او شهریار، تنها با مهارت و نیرنگ و مدیریت دقیق می تواند موقعیت خود را حفظ کند. از نظر او عمل سیاسی را باید بر اساس مصلحت و اقتضای حکومت تعیین کرد نه بر اساس ملاحظات و اصول اخلاقی ای که اربابان کلیسا بدان معتقد بودند.
ماکیاولی بر اساس این اندیشه، ابتدا به جدایی حوزه دین و اخلاق از سیاست نظر داد؛ اما بعد معتقد شد که دین و اخلاق نیز در حوزه سیاست قرار می گیرند. به عبارت بهتر، دین و اخلاق را هم به عنوان ابزاری در تامین اهداف سیاسی معرفی کرد؛ چرا که طبق نظر او، وقتی استفاده از هر وسیله ای برای رسیدن به اهداف سیاسی جایز است، اصول اخلاقی و وجهه دینی نیز می توانند وسیله های خوبی برای رسیدن به اهداف سیاسی باشند. وی می گوید:
شهریار همان گونه که معمار کشور و دولت است، معمار اخلاق و مذهب و اقتصاد و همه چیز است.اگر بخواهد بماند و موفق باشد، نباید از بدی کردن بهراسد و مبادا از شرارت پرهیز کند؛ زیرا بدون انجام شرارت و بدی، حفظ دولت محال است .بعضی تقواها، موجب خرابی و بر باد رفتن حکومت و بعضی شرارت ها، باعث بقا و سلامتی آن است. تنها دولت متکی به زور، موفق است و بس .هیچ ترازو و مقیاسی برای قضاوت در مورد عمل کردن حکمران در دست نیست جز موفقیت سیاسی و ازدیاد قدرت .
بنابراین از نظر ماکیاولی، دین و اخلاق در صورتی ارزشمند هستند که به عنوان ابزاری در جهت موفقیت سیاسی کاربرد داشته باشند و این ارزش، تنها یک ویژگی ابزاری است که در مواقعی نیز ممکن است بی ارزش و ناکار آمد باشد .
به این ترتیب، دیدگاه ماکیاولی - که از آن به مکتب اصالت قدرتتعبیر می شود - رو در روی اندیشه سیاسی قرون وسطی - که در آن سیاست و حکومت به عنوان وسیله ای برای تامین و تحقق ارزش های اخلاقی و دینی قلمداد شده و در صورت تعارض، اهداف سیاسی باید قربانی می شد - قرار گرفت .
ماکیاولیسم، قوی ترین مکتب سیاسی است که بعد از رنسانس شکل گرفته و به عنوان اساسی ترین پایه و اندیشه در حکومت های غربی قرار گرفت. بازیگران سیاسی غرب در عصر جدید، حکومت های غیر مذهبی متعدد و به اصطلاح لائیک تاسیس کردند، اما هر گاه که مقاصد سیاسی آنها، اقتضا کرده است از دین و اخلاق نیز در راه دستیابی به اهداف خود بهره گرفته اند و هر جا که گرایش به دین و اخلاق، مانع و مزاحم آنها بوده است، بر غیر مذهبی بودن حکومت تاکید کرده اند .