فهرست کتاب


تاریخ انبیاء

سید هاشم رسولی محلاتی‏

فرزندان آدم(ع)

چنان که گفته شد، خدای تعالی پس از خلقت آدم، حوّا را نیز آفرید تا ضمن این که آدم را از تنهایی می رهاند، وسیله ای
طبیعی برای ازدیاد نسل او در زمین فراهم سازد. آن دو به فرمان خدای سبحان با هم ازدواج کرده و دارای فرزند شدند. در تواریخ واحادیث، تعداد فرزندانی که آدم از حوّا پیدا کرد مختلف نقل شده است. برخی آن ها را چهل فرزند در پاره ای از روایات صدنفر و برخی بیش از صدها فرزند ذکر کرده اند که از آن جمله در پسران نام های: هابیل، قابیل(43) و شیث (یاهبةاللَّه) و در دختران نام های: عناق، اقلیما، لوزا و... ذکر شده است.(44)
اختلاف دیگری که در این جا به چشم می خورد، درباره کیفیت ازدواج فرزندان آدم و چگونگی ازدیاد نسل او در زمین است.
بیشتر تاریخ نویسان و راویان اهل سنت گفته اند: حوّا در دو نوبت چهار فرزند زایید. نخست قابیل و خواهرش اقلیما و سپس هابیل و خواهرش لوزا به دنیا آمدند - یا بالعکس - و پس از آن که به حد رشد و بلوغ رسیدند، خداوند سبحان امر فرمود (یاخود آدم به این فکر افتاد) که هر یک از دختران را به عقد برادر دیگری درآورد؛ یعنی اقلیما را به عقد هابل درآورد و لوزا را به ازدواج قابیل. به دنبال این مطلب گفته اند: چون دختری که سهم هابیل شده بود زیباتر از همسر قابیل بود، قابیل به این تقسیم و ازدواج راضی نشد و زبان به اعتراض گشود. سرانجام قرار شد هر کدام جداگانه قربانی ای به درگاه خدا ببرند و قربانی هر کدام که قبول شد، آن دختر زیبا سهم او شود.(45)
ولی روایات شیعه عموماًاین مطلب را نادرست خوانده و گفته اند: خداوند برای همسری هابیل حوریه ای فرستاد و برای قابیل همسری از جنیان انتخاب کرد و نسل آدم از ان دو پدید آمد، علاوه بر این در چند حدیث همسر شیث را نیز حوریه ای از حوریه های بهشت ذکر کرده اند.(46) در برخی از روایات نیز آمده که همسر هابیل یا شیث از همان زیادی گل آدم و حوّا خلق شد، و موضوع اختلاف قابیل و هابیل را - که منجر به قتل هابیل گردید- موضوع وصیت و جانشینی آدم دانسته اند که بعداً خواهد آمد.
و اجمال آن چه از ائمه بزرگوارِ ما در این باره رسیده این است که ازدواج برادر و خواهر در همه ادیان حرام بوده و آدم ابوالبشر نیز چنین کاری نکرد و همان خدایی که خود آدم و حوّا را از گِل آفرید، این قدرت را داشت که افراد دیگری را نیز برای همسری پسران آدم خلق کند یا از عالم دیگری بفرستد.
از جمله حدیث های کاملی که در این باره داریم، حدیثی است که عیاشی در تفسیر خود از سلیمان بن خالد روایت کرده که گوید:به امام صادق (ع) عرض کردم: قربانت گردم مردم می گویند که حضرت آدم دختر خود را به پسرش تزویج کرد؟ حضرت صادق(ع) فرمود: مردم چنین می گویند، امّا ای سلیمان! آیا ندانسته ای که پیغمبر فرمود: اگر من می دانستم آدم دختر خود را به پسرش تزویج کرده بود، من هم (دخترم) زینب را به پسرم (قاسم) می دادم و از آیین آدم پیروی می کرد..
سلیمان گوید: گفتم قربانت گردم! مردم می گویند سبب این که قابیل هابیل را کشت، آن بود که به خواهرش رشک برد. امام فرمود:ای سلیمان چگونه این حرف را می زنی. آیا شرم نداری که چنین سخنی را درباره پیغمبر خدا آدم می گویی؟
عرض کردم: پس علت قتل هابیل به دست قابیل چه بود؟ حضرت فرمود:درباره وصیّت بود. آن گاه ادامه داده فرمود:ای سلیمان! خدای تبارک و تعالی به آدم وحی فرمود که وصیّت و اسم اعظم را به هابیل بسپارد با این که قابیل از او بزرگ تر بود. قابیل که از موضوع مطّلع شد، غضبناک گشت و گفت: من سزاوارتر به وصیت بودم و از این رو آدم بر طبق فرمان الهی به آن دو دستور داد تا قربانی کنند، و چون به درگاه خداوند قربانی بردند، قربانی هابیل قبول شد، ولی از قابیل پذیرفته نگشت. همین ماجرا سبب شد که قابیل بر وی رشک برد و او را به قتل برساند.
عرض کردم: قربانت گردم! نسل فرزندان آدم از کجا پیدا شد؟ آیا به جز حوّا زنی و به جز آدم مردی بود؟ حضرت فرمود:ای سلیمان! خدای تبارک و تعالی از حوّا قابیل را به آدم داد و پس از وی هابیل به دنیا آمد. هنگامی که قابیل به حدّ بلوغ و رشد رسید، زنی از جنّیان برای او فرستاد و به حضرت آدم وحی کرد تا او را به ازدواج قابیل در آورد. آدم نیز این کار را کرد و قابیل هم راضی و قانع بود تا این که نوبت ازدواج هابیل شد و خدا برای او حوریه ای فرستاد و به آدم وحی فرمود که او را به ازدواج هابیل در آورد. حضرت آدم این کار را کرد و هنگامی که قابیل برادرش هابیل را کشت، آن حوریه حامله بود و پس از گذشتن دوران حمل، پسری زایید و آدن نامش را هبةاللَّه و به حضرت آدم وحی شد که وصیت و اسم اعظم را به او بسپارد.
حوّا نیز فرزند دیگری زایید و حضرت آدم نامش را شیث گذارد. وقتی او به حدّ رشد و بلوغ رسید، خداوند حوریّه دیگری فرستاد و به آدم وحی کرد او را همسری شیث درآورد. آدم نیز این کار را کرد و شیث درآورد. آدم نیز این کار را کرد و شیث از آن حوریه دختری پیدا کرد و نامش را حورة گذارد. وقتی آن دختر بزرگ شد، او را به ازدواج هبةاللَّه در آورد و نسل آدم از آن دو به وجود آمد. در این وقت هبةاللَّه از دنیا رفت و خداوند به آدم وحی کرد که وصیت و اسم اعظم را به شیث بسپارد و حضرت آدم نیز این کار را کرد.(47)
ولی مطابق روایات دیگری که شاید پس از این ذکر شود، هبةاللَّه لقب شیث یا معنای عربی شیث است، واللَّه اعلم.

سبب قتل هابیل

از حدیث بالا این مطلب هم معلوم شد که مطابق روایات اهل بیت، علّت قتل هابیل همان مسئله جانشینی حضرت آدم بود، زیرا وقتی قابیل دید که حضرت آدم برادرش هابیل را به این مقام برگزیده، به وی حسادت برد تا آن جا که درصدد قتل او برآمد؛ که (طبق نظر اهل سنت) به خاطر همسر هابیل، به وی رشک برد و او را به قتل رسانید.
در حدیثی که مجلسی(ره) در بحار از معاویة بن عمّار از امام صادق (ع) روایت کرده،آن حضرت داستان را این گونه بیان فرمود:خداوند به آدم وحی کرد: اسم اعظم من و میراث نبوت و اسمایی را که به تو تعلیم کرده ام و هر آن چه مردم بدان احتیاج دارند همه را به هابیل بسپار. آدم نیز چنین کرد. و چون قابیل مطلّع شد خشمناک گشته، نزد آدم آمد و گفت: پدر جان مگر من از وی بزرگ تر و بدین منصب شایسته تر نیستم؟ آدم فرمود: ای فرزند! این کار به دست خداست و او هر که را بخواهد به این منصب می رساند و خداوند او را مخصوص این منصب قرار داد اگر چه تو از وی بزرگ تر هستی. اگر می خواهید صدق گفتار مرا بدانید هر کدام یک قربانی به درگاه خداوند ببرید و قربانی هر یک قبول شد، او شایسته تر از آن دیگری است.
نشانه پذیرفته شدن (قبول قربانی) در آن وقت،آن بود که آتشی می آمد و قربانی را می خورد.
قابیل و هابیل- چنان که خداوند در قرآن بیان فرموده- به درگاه خدای قربانی آوردند، به این ترتیب که - برطبق برخی از روایات - چون قابیل دارای زراعت بود، برای قربانی خویش مقداری از گندم های بی ارزش و نامرغوب خود را جدا و به درگاه خداوند برد، ولی هابیل که گوسفنددار بود، یکی از بهترین قوچ ها و گوسفندان چاق و فربه خود را جدا کرد و برای قربانی برد. در این هنگام آتش بیامد و قربانی هابیل را خورد و قربانی قابیل را فرانگرفت.
شیطان نزد قابیل آمد و به وی گفت: این پیش آمد در حال حاضر برای تو اهمیّت ندارد، چون تو و هابیل برادر هستید، امّا بعدها که از شما دو نفر فرزندان و نسلی به وجود آید، فرزندان هابیل به فرزندان تو فخرفروشی کرده و به آن ها خواهند گفت که ما فرزندان کسی هستیم که قربانیش قبول شد، ولی قربانی پدر شما قبول نشد. اگر تو هابیل را بکشی، پدرت ناچار خواهد شد تا منصب او را به تو واگذار کند. بدین ترتیب قابیل را وادار کرد تا برادرش هابیل را به قتل برساند(48).
خدای سبحان در قرآن کریم ماجرا را چنین بیان فرموده است:و خبر دو فرزند آدم را برایشان بخوان، آن دم که قربانی بردند و از یکی از آن دو پذیرفته شد و از دیگری پذیرفته نشد. او (به آن دیگری که قربانیش قبول شده بود) گفت که تو را خواهم کشت! و آن دیگری در جواب گفت: این مربوط به من نبود، بلکه قبولی قربانی به دست خداست و او هم از پرهیزگاران می پذیرد.
و به دنبال آن ادامه داد:اگر تو هم دست به سوی من دراز کنی که مرا به قتل برسانی، من برای کشتن دست به سوی تو دراز نمی کنم که من از پرودگار جهانیان می ترسم.
من می خواهم تا خود دچار گناه نگردم و گناه کشتن من و مخالفت تو هر دو به خودت بازگردد و از دوزخیان گردی و البته کیفر ستم کاران همین است.(49)
قابیل تصمیم بر کشتن برادر گرفت و نیروی عقل و خرد، عواطف برادری، ترس از خدا و رعایت حقوق پدرومادر، هیچ کدام نتوانست جلوی توفان خشمی را که کانونش همان صفت نکوهیده و زشت حسد بود، بگیرد. سرانجام درصدد برآمد تا هرچه زودتر تصمیم خود را عملی سازد. به همین منظور در پی فرصتی می گشت تا این که وقتی هابیل سرگرم کار - یا به گفته طبری - برای چرای گوسفندان خود در کوهی به خواب رفته بود، سنگی را بر سراو کوفت وبدین ترتیب او را کشت.
آری این صفت نفرت انگیز چه جنایت ها که در دنیا نکرده و چه خون های به ناحقی که نریخته و چه خانمان ها را که بر باد نداده است. حسد نه فقط موجب به هم ریختن نظام اجتماع و به خاک و خون کشیدن محسودان می گردد، بلکه خود شخص حسود را نیز دقیقه ای راحت و آسوده نمی گذارد و لذت زندگی را از کام او می برد و پیوسته او را در آتش حسادت می سوزاند و گوشت و استخوانش را آب می کند و اگر او را به حال خود واگذارد هم چنان زبانه می کشد تا بالاخره حسود را وادار کند عملی را در خارج انجام داده و دچار کیفر آن گردد یا در همان آتش خانمان برانداز حسد بسوزد و تاروپودش بر باد رود.
خدای بزرگ به دنبال این موضوع می گوید:
نفس (سرکش) قابیل درباره کشتن برادرش مطیع و رام او گردید و (سرانجام) او را کشت و از زیان کاران گردید(50).
بدین ترتیب قابیل اوّلین خون به ناحق را در روی زمین ریخت و چندان طولی هم نکشید که پشیمان گردید. و با این کار خشمش فرو نشست و انتقام خود را از برادر گرفت، اما نمی دانست چگونه جسد بی جان برادر را بپوشاند و از انظار ناپدید کند. چندی آن را به دوش کشید و به این طرف و آن طرف برد، ولی فکری به خاطرش نرسید وسرانجام خسته و کوفته شد. به تدریج که ندای وجدان او را به جُرم جنایتی که کرده بود، به باد ملامت گرفت و شروع به سرزنش او کرد.
خستگی جسمی از یک طرف و شکنجه های وجدانی - که معمولاً گریبان گیر افراد جنایت کار را می گیرد - از سوی دیگر او را تحت فشار قرار داد و به سختی از کرده خویش پشیمان شد، چنانچه خدای تعای در دنبال این ماجرا فرمود: فاصبح من النّادمین.
اما خدای تعالی به خاطر رعایت احترام آن بدن پاک، و تعلیم نسل آدمیان، کلاغی را معلّمش ساخت، زیرا به گفته بعضی: بر اثر آن سبک سری، قابلیّت وحی و الهام را هم نداشت و به همین دلیل بایست برای دفن جسد برادر از زاغ تعلیم می گرفت. به هرصورت خدای تعالی دو زاغ را فرستاد و آن ها در پیش قابیل به نزاع برخاسته ویکی، دیگری را کشت و سپس با چنگال و پاهای خود گودالی حفر کرد و لاشه آن را در آن گودال انداخته و روی آن خاک ریخت و پنهانش کرد. در این جا بود که قابیل فریاد زد:وای برمن که از این زاغ ناتوان تر هستم!(51) و به دنبال آن کشته برادر را دفن کرد و به سوی پدر بازگشت. حضرت آدم که دید هابیل با وی نیست، پرسید: هابیل چه شد؟ وی در پاسخ پدر گفت: مگر مرا به نگهبانی او گماشته بودی که اکنون سراغش را از من می گیری؟ آدم(ع) روی سابقه عداوتی که قابیل به هابیل داشت، احساس کرد که اتفاقی افتاده و پس از جست و جو واطلاع از قبولی قربانی هابیل، به یقین دانست که قابیل او را کشته است.
طبق برخی از نقل ها، آدم ابوالبشر از قتل هابیل به شدت متأثر شد و چهل شبانه روز در مرگ او گریست تا خداوند براو او وحی کرد من به جای هابیل، پسر دیگری به تو خواهم داد. پس از آن حوّا حامله شد و پسر پاک و زیبایی زایید که نامش راشیثیا هبةاللَّه یعنی بخشش خدا، نامید چون او را بدو بخشیده بود و چنان که برخی گفته اند: شیث لفظی عبری و هبةاللَّه معنای عربی آن است.(52)
شیث بزرگ شد و طبق دستور خداوند، آدم او را وصی خود گردانید واسرار نبوت را به وی سپرده، مختصات انبیا را نزد او گذارد و درباره دفن و کفن خود به او سفارش کرد و گفت: چون من از دنیا رفتم مرا غسل بده و کفن کن و بر من نماز بگذار و بدنم را در تابوتی بنه و تو نیز هنگام مرگ آن چه به تو آموختم و نزدت گذاشتم به بهترینِ فرزندانت بسپار.
عمر حضرت آدم را به اختلاف روایات 930 ،936،1000،1020 و 1040 سال گفته اند.(53) وهنگامی که از دنیا رفت، بدن او را در تابوتی گذارده و در غار کوه ابوقبیس دفن کردند تا وقتی که نوح پس از توفان بیامد و آن تابوت را با خود برداشت و در کشتی نهاده به کوفه برد و در غری (شهر نجف کنونی) به خاک سپرد. چنان که در زیارت نامه امیرمؤمنان(ع) می خوانیم:
السلام علیل و علی ضجیعیک آدم و نوح؛
سلام برتو و برآدم و نوح که در کنار تو خفته و قبرشان در کنار قبر تواست.

مرگ حوّا

گفته اند که پس از وفات آدم، حوّا یک سال بیشتر زنده نبود و پس از پانزده روز بیماری از دنیا رفت و او را در کنار جای گاه آدم به خاک سپردند. ظاهراً آن چه در بین مردم معروف شده که حوّا در جدّه مدفون است و به همین سبب نیز به جدّه موسوم گردیده، بی اساس است، زیرا جدهّ در لغت به معنای کنار دریا و نهر است و نامیدن شهر جدّه به این نام، به همین مناسبت بوده که در کنار دریا قرار دارد؛ نه به دلیل آن که مدفن حوّاست، و شاید این سخن از آن جا پیدا شد که در برخی از روایات - که طبری و دیگران نقل کرده اند - این مطلب آمده که حوّا هنگام هبوط از بهشت، در سرزمین جدّه فرود آمد، چنان که آدم ابوالبشر در سرزمین هند و کوه سراندیب نازل شد، چنان چه پیش از این نیز ذکر شد(54) واللَّه أعلم.