فهرست کتاب


فرازهای برجسته از سیره امامان شیعه (ع) جلد دوم

محمد تقی عبدوس و محمد محمدی اشتهاردی

فراز سوم:

روزی ابو حنیفه ( که میانه خوبی با امام صادق (ع) نداشت ) به خانه امام صادق (ع) آمد، امام (ع) بر عصا تکیه داده بود، ابوحنیفه گفت: این عصا چیست، با اینکه سن و سال شما به حدی نرسیده که عصا به دست بگیری .
امام (ع) فرمود: آری نیازی به عصا ندارم، ولی چون این عصا یادگار پیامبر (ص) است، و از آن حضرت باقی مانده، می خواهم به آن تبرک بجویم .
ابوحنیفه عرض کرد: اگر می دانستم که این عصای پیامبر (ص) است بر می خاستم و آن مرد را می بوسیدم .
امام صادق (ع) [ در اینجا دید که او حنیفه به جای اینکه فرزند رسول خدا (ص) را که امام بر مردم است احترام کند، به چوبی که از رسول خدا (ص) باقی مانده است احترام می کند، و بجای واقع نگری و توجه به وظیفه واجب، به بی راهه می رود ] به او رو کرد و از روی تعجب فرمود: سبحان الله!
سپس آستین خود را بالا زد و فرمود:
و الله یا نعمان لقد علمت ان هذا من شعر رسول الله و من بشره فما قبلته
: سوگند به خدا،ای نعمان!تو می دانی که موی دستم موی رسول خدا (ص) است و پوست دستم پوست آن حضرت است، ولی ( از روی عناد) ان را نمی بوسی .
ابوحنیفه در ظاهر برجست تا دست امام صادق (ع) را ببوسد.
ولی امام صادق (ع) آستینش را کشید و به تظاهر او اعتنا نکرد و وارد خانه اش شد . (379)

فراز چهارم:

در عصر امام هادی (ع)، یک نفر از اهالی قزوین به نام فارس بن حاتم ، با دروغ بافی و فتنه انگیزی، مردم را می فریفت و دین آنها را سست می کرد، و می گفت: من دارای آئین حق هستم و از آئین من پیروی کنید .
این خبر به امام هادی (ع) رسید، آن حضرت پس از لعنت کردن او چنین اعلان کرد: خون او هدر است، هر کس او را بکشد من بهشت را برای او ضمانت می کنم .
تا اینکه امام هادی (ع) یکی از دوستانش به نام ابو جنید را دید و به او فرمود: این مبلغ پول را بگیر و با آن اسلحه تهیه کن، و نزد فارس برو و او را بقتل برسان .
ابو جنید دستور امام (ع) را اجرا کرد، و فارس بن حاتم را هنگام بیرون آمدن از مسجد، غافلگیر کرده و کشت، در همان وقت عده ای به ابوجنید مشکوک شدند و او را دستگیر کردند، ولی چون هیچگونه دلیلی بر قاتل بودن او نیافتند، او را آزاد ساختند .
از آن پس، امام حسن عسکری (ع) توسط وکلای خود، مبلغی پول مقرر کرد، تا ماهانه به او بپردازند . (380)

فراز پنجم:

عصر حضرت رضا (ع) بود، در خراسان زنی که زینب نام داشت به دروغ ادعا کرد که من زینب از فرزندان حضرت فاطمه زهرا (س) هستم و اخاذی می کرد، مردم خراسان در مورد او مشکوک شدند، خبر این واقعه به حضرت رضا (ع) رسید، به دستور آن حضرت، آن زن را احضار کردند، امام رضا (ع) ادعای او را تکذیب کرد و فرمود: این زن دروغگو است
آن زن با کمال گستاخی و سفاهت، به امام رضا (ع) گفت: همان گونه که تو در نسب من ایراد گرفتی من نیز در نسب تو ایراد می گیرم، تو نیز فرزند رسول خدا (ص) نیستی .
این سخن جسورانه غیرت علوی امام رضا (ع) را به جوش آورد، در آن وقت، امیر خراسان مکان وسیعی به نام برکة السباع (باغ وحش ) داشت که یاغیان را دستگیر کرده و در آنجا جلو درندگان می افکندند تا مجازات شوند، امام رضا(ع) شخصا دست آن زن دروغگو را گرفت و او را نزد همان امیر آورد، و فرمود: این زن دروغگو است و از نسل علی (ع) و فاطمه (س) نیست، کسی که حقیقتا پاره تن آنها است، گوشت بدن او بر درندگان حرام است، او را به باغ وحش جلو درندگان بیندازید، اگر او در ادعای خود راستگو باشد، درندگان به او نزدیک نمی شوند و گرنه او را متلاشی خواهند کرد .
هنگامی که آن زن، این سخن را شنید، به امام رضا (ع) گفت: اگر تو راست می گویی، کنار آن درندگان برو، که آنها نزدیک تو نیایند و تو را نمی درند .
امام رضا (ع) دیگر با او سخن نگفت و هماندم برخاست و به سوی باغ وحش حرکت کرد، امیر عرض کرد: کجا می روی؟
فرمود: به برکة السباع (باغ وحش)می روم، سوگند به خدا کنار درندگان می روم .
امیر و مأموران و غلامان همه اجتماع کردند و در باغ وحش را گشودند، امام رضا (ع) به باغ وحش که در زمین گودی قرار داشت، فرود آمدند، حاضران از بالا، صحنه را نگاه می کردند، وقتی که امام (ع) وارد باغ وحش شد، درندگان از روی تواضع و احترام بر روی دم خود نشستند، آن حضرت کنار یکی یکی از آنها می رفت و بر پشت و سر آنها دست مرحمت می کشید، و آن درندگان همچنان در برابر امام (ع) اظهار تواضع فروتنی می کردند تا امام کنار همه آنها رفت و دست بر پشت آنها کشید، سپس بیرون آمد و در میان جمعیت ناظران، قرار گرفت، آنگاه امام رضا(ع) به امیر فرمود: اکنون به این زن دروغگو بگو وارد باغ وحش شود، تا روشن گردد که ادعای او راست است یا دروغ؟ .
در این هنگام آن زن با داد و فریاد، از رفتن به باغ وحش امتناع ورزید، امیر و اعوان او، آن زن را به زور به باغ وحش افکندند، درندگان به سوی او جهیدند و او را دریدند . (381)
نظیر این واقعه با اندکی تفاوت، در مورد امام هادی (ع) در عصر متوکل رخ داده است . (382)
این وقایع بیانگر شدت برخورد امامان (ع) با دغلبازان، و فریب کاران است که بر اساس دروغ و انحراف، در جامعه به فریب مردم می پرداختند، و به جای حقیقت، ره افسانه را می پیمودند .