فهرست کتاب


فرازهای برجسته از سیره امامان شیعه (ع) جلد دوم

محمد تقی عبدوس و محمد محمدی اشتهاردی

فراز دوم:

امام صادق (ع) ده فرزند (هفت پسر و سه دختر ) داشت، فرزند ارشد او اسماعیل بود، اسماعیل از نظر علم و کمال، در سطح ممتاز و بالا بود، و امام صادق (ع) بسیار به او محبت و احترام می کرد، به طوری که این خصوصیات باعث شد که جمعی از شیعیان گمان کردند که امام بعد از امام صادق (ع)، همان اسماعیل است .
از قضا اسماعیل (ع) در عصر امام صادق (ع) از دنیا رفت، امام صادق (ع) در مرگ او بسیار اندوهگین شد و اظهار پریشانی کرد.
هنگامی که جنازه امام صادق (ع) را برای دفن، حرکت دادند، امام صادق (ع) چند بار در مسیر راه در کنار قبر، کفن از صورت اسماعیل رد کرد، و به حاضران نشان داد و مکرر می فرمود: ببینید این پسرم اسماعیل است که از دنیا رفته است .
این کار امام صادق (ع) برای این بود تا برای آنانی که معتقد به امامت او بعد از پدرش (امام صادق ) هستند، کاملا روشن گردد که او مرده است، و جانشین پدرش نیست . (375)
طبق نقل دیگر، هنگام وفات اسماعیل (ع)، همه شاگردان و محبان امام صادق (ع) حاضر بودند، امام صادق (ع) هنگام غسل جنازه اسماعیل و هنگام کفن، مکرر از حاضران اقرار می گرفت که اسماعیل از دنیا رفته است، حاضران همه یکصدا گواهی می دادند که اسماعیل مرده است . (376)
فلسفه این کارها این بود که امام صادق (ع) می خواست راه فریب را ببندد، و در آینده عده ای با مطرح کردن امامت اسماعیل، اذهان مردم را آلوده نسازند . (377)
این است روش امامان (ع) که تلاش داشتند تا مردم به سوی واقعیتها رو آورند و از موهومات و القائات شبهه سازان در امان بمانند، و افسانه را با حقیقت مخلوط ننمایند .
در عین حال عده ای گمراه، امامت اسماعیل (ع) را پذیرفتند و ادعا کردند که او زنده و غایب است (378) و هم اکنون نسل آنها به عنوان اسماعیلیه در دنیا وجود دارند .

فراز سوم:

روزی ابو حنیفه ( که میانه خوبی با امام صادق (ع) نداشت ) به خانه امام صادق (ع) آمد، امام (ع) بر عصا تکیه داده بود، ابوحنیفه گفت: این عصا چیست، با اینکه سن و سال شما به حدی نرسیده که عصا به دست بگیری .
امام (ع) فرمود: آری نیازی به عصا ندارم، ولی چون این عصا یادگار پیامبر (ص) است، و از آن حضرت باقی مانده، می خواهم به آن تبرک بجویم .
ابوحنیفه عرض کرد: اگر می دانستم که این عصای پیامبر (ص) است بر می خاستم و آن مرد را می بوسیدم .
امام صادق (ع) [ در اینجا دید که او حنیفه به جای اینکه فرزند رسول خدا (ص) را که امام بر مردم است احترام کند، به چوبی که از رسول خدا (ص) باقی مانده است احترام می کند، و بجای واقع نگری و توجه به وظیفه واجب، به بی راهه می رود ] به او رو کرد و از روی تعجب فرمود: سبحان الله!
سپس آستین خود را بالا زد و فرمود:
و الله یا نعمان لقد علمت ان هذا من شعر رسول الله و من بشره فما قبلته
: سوگند به خدا،ای نعمان!تو می دانی که موی دستم موی رسول خدا (ص) است و پوست دستم پوست آن حضرت است، ولی ( از روی عناد) ان را نمی بوسی .
ابوحنیفه در ظاهر برجست تا دست امام صادق (ع) را ببوسد.
ولی امام صادق (ع) آستینش را کشید و به تظاهر او اعتنا نکرد و وارد خانه اش شد . (379)

فراز چهارم:

در عصر امام هادی (ع)، یک نفر از اهالی قزوین به نام فارس بن حاتم ، با دروغ بافی و فتنه انگیزی، مردم را می فریفت و دین آنها را سست می کرد، و می گفت: من دارای آئین حق هستم و از آئین من پیروی کنید .
این خبر به امام هادی (ع) رسید، آن حضرت پس از لعنت کردن او چنین اعلان کرد: خون او هدر است، هر کس او را بکشد من بهشت را برای او ضمانت می کنم .
تا اینکه امام هادی (ع) یکی از دوستانش به نام ابو جنید را دید و به او فرمود: این مبلغ پول را بگیر و با آن اسلحه تهیه کن، و نزد فارس برو و او را بقتل برسان .
ابو جنید دستور امام (ع) را اجرا کرد، و فارس بن حاتم را هنگام بیرون آمدن از مسجد، غافلگیر کرده و کشت، در همان وقت عده ای به ابوجنید مشکوک شدند و او را دستگیر کردند، ولی چون هیچگونه دلیلی بر قاتل بودن او نیافتند، او را آزاد ساختند .
از آن پس، امام حسن عسکری (ع) توسط وکلای خود، مبلغی پول مقرر کرد، تا ماهانه به او بپردازند . (380)