فهرست کتاب


فرازهای برجسته از سیره امامان شیعه (ع) جلد دوم

محمد تقی عبدوس و محمد محمدی اشتهاردی

فراز دوم:

یکی از خویشان امام سجاد(ع) نزد آن حضرت آمد و سخنان تند و ناسزا به آن بزرگوار گفت، امام سجاد (ع) در برابر او سکوت کرد، تا او رفت، در این هنگام امام سجاد(ع) به حاضران فرمود : شما شنیدید که این مرد چگونه با من برخورد کرد، اکنون دوست دارم همراه من بیائید تا نزد او برویم و پاسخ مرا به او بشنوید .
حاضران عرض کردند: ما آماده ایم با تو بیائیم تا پاسخ تو را به او بشنویم و ما نیز آنچه بتوانیم او را سرزنش کنیم.
امام سجاد (ع) حرکت کرد و در مسیر راه این آیه را می خواند:
و الکاظمین الغیظ و العافین عن الناس و الله یحب المحسنین
: پرهیزکاران، خشم خود را فرو برند، و نسبت به مردم عفو و گذشت دارند، خداوند نیکوکاران را دوست دارد (آل عمران - 134 )
همراهان که نخست گمان دیگری داشتند، از خواندن این آیه، فهمیدند که امام سجاد (ع) برای انتقام نمی رود، امام سجاد(ع) به در خانه آن مرد ناسزاگو رسید و صدا زد و به حاضران فرمود: به او بگوئید علی بن حسین (ع) است .
او به گمان آنکه امام سجاد(ع) برای تلافی آمده، خود را آماده ستیز ساخت و بیرون آمد، امام سجاد (ع) به او فرمود:
برادرم!تو ساعتی قبل نزد من آمدی و آنچه خواستی به من گفتی، پس اگر آنچه گفتی در من هست، از درگاه خدا در مورد آنها طلب آمرزش می کنم، و اگر در من نیست، خدا تو را بیامرزد .
روایت کننده گوید: آن مرد گستاخ آنچنان در برابر سخنان مهرانگیز امام، تحت تأثیر قرار گرفت که بین چشمان آن حضرت را بوسید و گفت: آری آنچه گفتم در شما نبوود و اعتراف می کنم که خودم به آنچه گفتم سزاوارترم. (231)

فراز سوم:

روزی امام سجاد (ع) دوبار غلام خود را صدا زد، ولی غلام عمدا پاسخ او را نداد، آن حضرت برای بار سوم، او را صدا زد، او پاسخ داد، امام به او فرمود: پسرم!آیا صدای مرا نشنیدی؟
غلام گفت: چرا شنیدم .
امام سجاد (ع) فرمود: پس چرا پاسخ مرا ندادی؟
غلام گفت: خود را از گزند تو ایمن دانستم .
امام سجاد (ع) گفت: حمد و سپاس خداوندی را که غلام مرا از من ایمن نمود . (232)
امام سجاد(ع) اگر از دو خصلت ارزشمند رفق و مدارا بهره نمی گرفت، ناگزیر به غلام خود تندی می کرد، و او را رنجیده خاطر و عقده ای می نمود، اما نرمش عظیم و تحمل قهرمانانه امام سجاد(ع) وجداو بیدار غلام را بیدارتر کرد، و قطعا اثر بسزائی در ذهن غلام، برای بهره مندی از اخلاق عالی انسانی، به جای گذاشت .

فراز چهارم:

امام صادق (ع) در یکی از سفرها از شهر حیره به سوی شهر سالحین که در چهار فرسخی غربی بغداد قرار داشت، رهسپار شد، دو نفر از اصحابش به نامهای مرازم و مصادف، همراهش بودند، در آغاز شب به کنار دروازه شهر سالحین رسیدند، دروازه بان شهر مانع ورود آنها به شهر شد، امام صادق (ع) خیلی اصرار کرد که اجازه ورود بدهد، ولی او اجازه نداد .
در این هنگام مصادف عصبانی شد و به امام عرض کرد: این شخص اشاره به نگهبان سگی است که ترا رنجانید و ترس آن است که تو را از اینجا رد کند و مانع ورود شود، اکنون ما همراه تو و با تو هستیم و از ناحیه منصور دوانیقی نیز خاطری آسوده داریم ( که به ما آزار نرساند) آیا به ما اجازه می دهی گردن این نگهبان را بزنیم و سپس جنازه اش را در میان رود بیندازیم؟!
امام صادق (ع) به مصادف فرمود: خویشتن داری کن و چنین برخورد نکن .
ولی مصادف همچنان در تقاضای خود اصرار می کرد و مرازم نیز با او همراهی می نمود، تا بخش عظیمی از شب گذشت، آنگاه نگهبان اجازه داد و آنها وارد شهر شدند، در این هنگام امام صادق (ع) به مرازم و مصادف رو کرد و فرمود:
هذا خیر ام الذی قلتماه؟ : این روش (رفق و مدارا ) بهتر است، یا آنکه شما گفتید؟ (که او را بکشیم ) .
مرازم گفت: این روش بهتر است ، امام صادق فرمود:
ان الرجل یخرج من الذل الصغیر، فیدخله ذلک فی الذل الکبیر : همانا انسان (گاهی ) از ذلت کوچک (مدارا کردن ) خارج می گردد، ولی همین کار او را در ذلت بزرگ وارد می سازد (233) یعنی هر چند گاهی رفق و مدارا، موجب یک نوع ذلت ظاهری است، ولی آن را باید پذیرفت چرا که ترک آن موجب ذلت بزرگتر خواهد شد.