فهرست کتاب


فرازهای برجسته از سیره امامان شیعه (ع) جلد دوم

محمد تقی عبدوس و محمد محمدی اشتهاردی

فراز چهارم:

ابوصباح کنانی (ره)، یکی از فقهاء و شاگردان برجسته امام باقر (ع) بود، روزی به در خانه امام باقر (ع) آمد، در را زد، دخترکی (که از کنیزان امام باقر (ع) بود ) در را باز کرد، ابوصباح (ره ) با دست به سینه او زد و گفت: به آقایت بگو ابوصباح کنانی (ره) است .
در همان لحظه امام از پشت دیوار، فریاد برآورد: ادخل لا ام لک : ای مادر مرده: وارد شو!
ابوصباح (ره) می گوید: وارد خانه شدم و به حضور امام باقر (ع) رسیدم، و عرض کردم: به خدا قسم ( از دست زدن به سینه کنیز ) قصد بدی نداشتم، می خواستم بر ایمانم در مورد شما (که آیا از پشت پرده ها اطلاع دارید یا نه ) بیفزاید .
فرمود: راست می گویی، اگر فکر کنید که این دیوارها جلو دید ما را می گیرد، چنانکه جلو دید شما را می گیرد، پس چه فرقی میان ما و شما است؟
فایاک ان تعاود مثلها: بپرهیز که مبادا این کار تکرار شود . (214)

فراز پنجم:

ابوبصیر (ره) می گوید: در کوفه بودم، به یکی از بانوان درس قرائت قرآن می آموختم، روزی در یک مورد با او شوخی کردم . مدتها گذشت تا در مدینه به حضور امام باقر (ع) رسیدم، آن حضرت مرا مورد سرزنش قرار داد و فرمود: کسی که در جای خلوت گناه کند، خداوند نظر لطفش را از او بر می گرداند، این چه سخنی بود که به آن زن گفتی؟
از شدت شرم، سر در گریبان کرده و توبه نمودم، امام باقر (ع) به من فرمود: مراقب باش که تکرار نکنی ( و با زن نامحرم شوخی ننمائی ) .(215)
دو فراز فوق حاکی است که امامان (ع) با نظارت دقیق خود بر جامعه، نسبت به گناهی که رخ می دهد هر چند از دوستان نزدیک آنها باشد - اشراف داشتند، و با نهی از منکر و سرزنش خود با قاطعیت گناهکار را مورد بازخواست قرار می دادند، و آنها را بر حذر می داشتند.

فراز ششم:

روزی یکی از دوستان و شاگردان امام صادق (ع) که همواره با آن حضرت مأنوس بود، به غلام خود تندی کرد و گفت: ای زنازاده کجا بودی؟
امام وقتی که این هرزه گویی را از او شنید به قدری ناراحت و خشمگین شد که دستش را بلند کرد و محکم بر پیشانی خود زد و سپس به او فرمود: سبحان الله !آیا به مادر غلام خود نسبت ناروا می دهی؟ من تو را پرهیزکار می دانستم ولی اکنون تو را پرهیزکار نمی بینم .
دوست امام (ع) عرض کرد: مادر آن غلام از اهالی سند (از اهالی هند) بت پرست است (بنابراین ناسزا به او بی اشکال است ).
امام (ع) به او فرمود: آیا نمی دانی که بین هر ملتی قانون ازدواج برقرار است؟! از من دور شو!که دیگر تو را نبینم .
از آن هنگام بین امام و او جدایی افتاد، و این جدایی تا آخر عمر ادامه یافت.(216)