فهرست کتاب


شرح و تفسیر دعای مکارم الاخلاق جلد سوم

محمد تقی فلسفی‏

وزیر مغرور

عبداللَّه هبیری از افاضل دبیران و وجوه کتاب بود. در عهد مروانیان کارهای مهمی به عهده داشت. در دولت عباسیان مدّتی بیکار مانده و در مضیقه مالی قرار گرفته بود. برای حلّ مشکل خود ناچار هر روز بر اسب لاغری که داشت سوار می شد و در خانه وزیر مقتدر مأمون به نام احمد ابوخالد می رفت. او مردی تند و زود رنج بود. هر روز که هبیری به او سلام می کرد، ناراحت و رنجیده خاطر می شد و دیدارش برای وزیر، گران بود. روزی وزیر بر اثر پیشامدی آزردگی خاصّی داشت. اول صبح که از منزل خارج شد، هبیری نزدیک آمد و به وزیر سلام نمود. آن روز از دیدن وی سخت رنجید. یکی تز دبیران جوان خود را طلب نمود، به او گفت: برو هبیری را ملاقات کن و بگو مرد پیر و محنت زده ای هستی، هر روز به دیدار من می آیی و مرا می رنجانی. من به تو شغلی نخواهم داد و کاری از تو نمی آید. برو در گوشه ای به عبادت مشغول باش. اگر به امید کاری نزد من می آیی، از من قطع امید کن که به تو کاری نخواهم داد. دبیر جوان می گوید: پیام وزیر تند بود و من شرم داشتم از اینکه آن سخنان را به هبیری بگویم. لذا سه هزار درهم از خود تهیه نمودم، به دست غلامی دادم، و او را با خود به منزل هبیری بردم. چون مرا دید، احترام کرد. به هبیری گفتم: آقای وزیر سلام رسانده و پیام داده برای من سنگین است که پیرمرد محترمی هر روز در منزل من بیاید. فعلاً شغلی مهیّا نیست. مبلغی را برای شما فرستاده، خرج کنید، شاید کاری بعداً تهیه شود. چهره هبیری گرفت. چون غلام پول را نزدش آورد، از من پرسید: چقدر است؟ گفتم: سه هزار درهم. سخت ناراحت شد. گفت: برادر، من نه گدا هستم و نه از او صدقه می خواهم. جوان دبیر می گوید: از سخن هبیری ناراحت شدم. گفتم: این پول از من است، وزیر برای شما پولی نفرستاده. من شرم داشتم پیام تند وزیر را آنطور که گفته است به شما بگویم. هبیری گفت: ما علی الرسول الا البلاغ: پیام آور وظیفه ای جز ابلاغ پیام ندارد، هر چه وزیر گفته تمام و کمال بگو و یک حرف آن را باز مگیر. تمام پیام وزیر را شرح دادم.

سخنان مرد متکی به خداوند

هبیری پس از استماع سخنان وزیر گفت: اینک سخنان مرا بشنو و تمام و کمال با وزیر بگو، بگو آفریدگار هیچ کس را بی وسیله رزق ندهد، این عالم جهان اسباب و علل است و اینک کلید رزق عدّه ای را خداوند در کف تو نهاده و ذات تو در قبضه قدرت اوست، و من برای دست یافتن به رزق خداوند، دری را جز در منزل تو نمی شناسم، اگر رزقی مقدر فرموده، به وسیله تو به من می رسد، و اگر مقدّر نفرموده، از تو رنجشی ندارم، چون کلید رزق من در دست توست، بخواهی یا نخواهی هر روز در خانه ات خواهم آمد و از تو دست نمی کشم. جوان منشی می گوید: من از قوّت یقین او به شگفت آمدم. فردا صبح که به خانه وزیر رفتم، دیدم هبیری آمده و ایستاده است. وزیر که از منزل خارج شد، چشمش به هبیری افتاد، سخت ناراحت گردید. به من گفت: مگر پیام مرا ندادی؟ گفتم داده ام و او جوابی داده که وقتی به درگاه خلافت رسیدیم، شرح می دهم. پس از رسیدن به دربار، جواب را به وزیر گفتم. بشدّت خشمگین شد و از غضب نمی دانست چه کند.

حل مشکل با خواست خدا

در این بین، وزیر احضار گردید و او به حضور مأمون رفت. ابتدا امور کشور را که باید شرح دهد به عرض رساند. وزیر در آن روز می خواست عبداللَّه زبیری را به سمت استاندار مصر معرفی کند. شروع به صحبت کرد و گفت: اوضاع مصر قدری مختل گردیده، مرد لایقی لازم است به آنجا برود. خلیفه گفت: به نظرت چه کسی برای این کار شایسته است؟ خواست بگوید: عبداللَّه زبیری، گفت: عبداللَّه هبیری. خلیفه پرسید: او زنده است و حالش چطور است؟ وزیر گفت: اشتباه کردم، مقصودم عبداللَّه زبیری بود، نه عبداللَّه هبیری. خلیفه گفت: برای عبداللَّه زبیری فکری خواهیم کرد، از هبیری بگو. زمانی که من خردسال بودم، گاه نزد من می آمد. او فردی است حقشناس و خدمت نگاهدار. وزیر گفت: او لایق این شغل نیست. خلیفه گفت: او مردی است بزرگ و در کارهای خطیر ورزیده.
وزیر گفت: او از دشمن بچگان آل عباس است. خلیفه گفت که آل مروان درباره پدران او لطف کردند و آنان تلافی نمودند، ما نیز به او خدمت می کنیم تا اخلاص او در دولت ما ظاهر شود. وزیر گفت: او مدتی است بیکار است و نمی تواند مصر را اداره کند. گفت: او حمایت خود او را تقویت می کنیم و پیشرفتش می دهیم. سپس به وزیر گفت: به جان و سر من بگو چرا با او اینقدر مخالفت می نمایی؟ وزیر پیغام خود و جواب هبیری را به عرض خلیفه رساند. مأمون گفت: چه خوب گفته و مطلب همان است که او گفته، ما ولایت مصر را به او دادیم و سیصد هزار درهم از خزانه به وی انعام نمودیم تا مقدّمات سفر خود را فراهم آورد. به جان و سر من قسم، فرمان ولایت مصر و انعام ما را کسی جز خودت به وی نرساند. وزیر اطاعت کرد، به منزل هبیری رفت، از وی بسیار عذر خواست و جریان امر را گفت.(307) عبداللَّه هبیری برای وزیر نیرومند عباسی قدرت مستقلّی قائل نبود و مخالفت او را با احاله شغلی مهم نمی شمرد، تمام توجه هبیری به ذات اقدس الهی معطوف بود و در عالم وسایل و اسباب، وزیر را مجرای روزی رساندن خداوند به بعضی از افراد می دانست و در پیامی که به وزیر داده بود، صریحاً گفته بود: ذات تو در قبضه قدرت الهی است. عبداللَّه هبیری یک موحّد واقعی و یک مسلمان حقیقی بود، او حریم مقدّس باری تعالی را محترم می شمرد، ادای وظیفه عبودیّت می نمود، برای خداوند ضدّی قرار نداده و بر اثر این خلوص واقعی و ایمان محکم، خداوند در سخت ترین شرایط، دعایش را به بهترین وجه مستجاب نمود.