فهرست کتاب


شرح و تفسیر دعای مکارم الاخلاق جلد سوم

محمد تقی فلسفی‏

تجارت نجات بخش

ای کسانی که ایمان آورده اید! آیا شما را دلالت نمایم به تجارتی که از عذاب دردناک نجاتتان می بخشد؟ آن تجارت این است که ایمان می آورید به خدا و رسولش و با مال و جانتان در راه او جهاد می نمایید و اگر بدانید انجام این وظایف برای شما از هر تجارتی سودبخش تر است.
علی (ع)، جانشین بر حق رسول اکرم (ص)، نیز در مقام راهنمایی مردم به تجارت نافع، فرموده است:
لاتجارة کالعمل الصالح و لا ربح کالثواب . (55)
نه هیچ تجارتی مثل عمل صالح است و نه هیچ سودی همانند اجر الهی است.
خلاصه اگر کسی بتواند سرمایه گرانبهای عمر را در بازار دنیا صرف معاملات سودبخش، یعنی اعمال صالحه، نماید و بدین وسیله خویشتن را در صف عباد صالح قرار دهد، به مقام شامخ انسانیت نایل گردیده و روز جزا از اجر نامحدود حضرت باری تعالی برخوردار می گردد. قدر و منزلت عباد صالح نزد خداوند آنقدر بلند پایه و رفیع است که امام معصوم، حضرت زین العابدین (ع)، در جمله دوم دعای خود، از پیشگاه او در خواست می نماید:
و من صالحی العباد.
بارالها! مرا از عباد صالح قرار ده.

پیوستن به صالحین

بموقع است در پایان بحث تذکر داده شود که خویشتن را عبد صالح خواستن و به گروه عباد صالح پیوستن، از نظر علمی و عمل کاری است بس مشکل و دشوار؛ مثلاً امر به معروف و نهی از منکر یکی از فرایض مهم اسلامی و از جمله اعمال صالحه است. مشکل اول این دستور دینی، وقوف علمی به ابعاد مختلف عمل و شناخت معروف و منکر است، و مشکل دوم، عوارض ناشی از امر و نهی و تشخیص موارد روا از ناروا است. گاهی این فرد مسلمان عملی را منکر تصور می کند و می خواهد عاملش را نهی نماید، با اینکه آن عمل گناه نیست و نهی از آن اگر موجب شرمندگی و ایذاء عامل عمل شود، نهی کننده نه تنها عمل صالحی انجام نداده، بلکه با ایذاء یک مسلمان مرتکب گناه شده است. در جایی که عمل، منکر واقعی است و نهی از آن لازم باشد، نهی کننده باید تکالیف دینی خود را بداند و به گونه ای عمل کند که از مرز شرع مقدس تجاوز ننماید.
چه بسا افرادی در گذشته و حال کارهایی را انجام داده و می دهند به تصور عمل صالح، در حالی که عملشان غیر صالح و نشی از جهل و بی اطلاعی از مقررات اسلام است.

نا آگاهی یک مسلمان

امام صادق (ع) در روایت مفصلی که اختلاف درجات مردم را در شناختهای معنوی بیان نموده، قضیه ای را شرح داده که خلاصه اش این است: مرد مسلمانی همسایه ای داشت نصرانی، با او از اسلام سخن گفت و مزایای این دین مقدس را برای او بیان نمود.
مرد نصرانی دعوت او را اجابت کرد و اسلام را پذیرفت. نیمه شب فرا رسید. مرد مسلمان در خانه تازه مسلمان را کوبید. صاحب خانه گفت: کیستی؟ گفت: من فلانی هستم. پرسید: کاری داری؟ پاسخ داد: برخیز، وضو بگیر، لباس در بر کن، و با هم برای نماز برویم. مرد تازه مسلمان وضو گرفت، لباس پوشید، با او به مسجد رفت. دو نفری نماز خواندند تا سپیده صبح دمید. آنگاه نماز صبح خواندند، آنقدر ماندند تا هوا کاملاً روشن شد. تازه مسلمان به پا خاست که به منزل برود. مرد مسلمان گفت: کجا می روی؟ روز کوتاه است و فاصله تا ظهر کم است. او را نشاند تا نماز ظهر را خواند، باز گفت: فاصله تا نماز عصر کم است. او را نگاه داشت تا نماز عصر را هم در وقت فضیلت خواند. تازه مسلمان به پا خاست که به منزل برود. به او گفت: الآن اواخر روز است. او را نگاه داشت تا نماز مغرب را خواند. باز تازه مسلمان برخاست به منزل برود، به وی گفت: فقط یک نماز باقی مانده و آن نماز عشاء است، او را نگاه داشت تا وقت فضیلت عشاء رسید، نماز عشاء را هم خواند و سپس از هم جدا شدند. نیمه شب فرا رسید، مجدداً مسلمان در خانه تازه مسلمان را کوبید. صاحبخانه گفت: کیست؟ جواب داد: فلانی هستم. پرسید: چه کار داری؟ گفت: برخیز وضو بگیر، لباس بپوش، با من بیا برای نماز. تازه مسلمان گفت: برو برای این دین کسی را پیدا کن که از من فارغ البال تر باشد، من کم بضاعتم و عائله دار. امام (ع) فرمود: ادخله فی شی ء اخرجه منه. (56)