فهرست کتاب


قضاوتهای امیرالمومنین علی علیه السلام

آیه الله علامه حاج شیخ محمد تقی تستری

مولف: این گفتار عمثان مغالطه است؛ زیرا بخل ورزیدن و نبخشیدن به نزدیکان از اموالی که خدا به انسان عطا نموده، هیچ گونه قربتی نداشته بلکه موجب بعد از پروردگار خواهد بود؛ زیرا خدای تعالی فرموده: وآتی المال علی حبه ذوی القربی والیتامی والمساکین ؛ (779) و دارایی خود را در راه

دوستی به خدا به خویشاوندان و یتیمان و فقیران صرف کند.
همچنین بخشیدن به آنان از مال دیگران و حقوق مسلمانان نیز به نتیجه ای جز دوری از پروردگار نخواهد داشت، آن گونه که عثمان عمل می کرد.
چنانچه ابن قتیبه در معارف آورده: عثمان عموی خود، حکم بن عاص را که رسول خدا - صلی الله علیه و آله - او را از مدینه تبعید نموده و ابوبکر و عمر هم او را پناه نداده بودند، پناه داده و صد هزار درهم از بیت المال نیز به او بخشید. و رسول خدا مهزور (محل بازار مدینه) را به مسلمانان بخشید و عثمان آن را به پسر عموی خود حارث بن حکم هبه کرد. و فدک را - که رسول خدا - صلی الله علیه و آله - آن را به دخترش فاطمه زهرا - سلام الله علیها - بخشیده بود - به پسر عمویش مروان هدیه نمود. و افریقیه را فتح کرده، خمس آن را گرفته یکجا به مروان تقدیم داشت (780).

90- آینده نگری عمر

ابن ابی الحدید در شرح نهج البلاغه آورده: هنگامی که عمر مجروح گردید گفت: ای یاران محمد! یکدیگر را نصیحت و راهنمایی کنید؛ زیرا اگر چنین نکنید عمرو بن عاص و عثمان بر شما غلبه خواهند کرد.
آنگاه ابن ابی الحدید گفته: محمد بن نعمان معروف به مفید یکی از علمای امامیه در بعضی از کتابهای خود آورده: مقصود عمر از این جمله تحریک و تطمیع عمرو بن عاص و معاویه بوده در به دست آوردن خلافت؛ زیرا معاویه کارگزار و امیر او بر شام بوده و عمرو بن عاص بر مصر، و می ترسیده عثمان از اداره خلافت باز مانده و خلافت به علی برسد. از اینرو این سخن را گفته تا در مصر و شام به گوش آنان رسیده پایه های حکومت و سلطنت خود را بر آن دو اقلیم مستحکم گردانند، تا اگر علی خلیفه شود نفوذ و تسلطی بر آن دو مملکت نیابد.
سپس ابن ابی الحدید گفته: ولی به عقیده من این استنباط نشات گرفته از کینه و عداوت است، چرا که عمر پرهیزکارتر از آن است که چنین فکر و خیالی در دلش خطور کند، ولیکن از جایی که او مرد با فراستی بوده و در حدسهایش صائب، از اینرو بسیاری از امور آینده را پیشگویی کرده است. چنانچه ابن عباس در باره او گفته: به خدا سوگند که اوس بن حجر در این شعرش غیر او را قصد نکرده است:
الا لمعی الذی یظن بک الظن - کان قد رای وقد سمعا
مرد تیزهوشی که هرگاه گمانی درباره تو برد، گویی آن را در تو دیده و یا شنیده است (781).

مولف: ما منکر فراست عمر نیستیم، عمرو بن عاص و معاویه هم با فراست بوده اند. و از جمله زیرکیهای عمرو بن عاص یکی در جنگ صفین بوده، آن هنگام که معاویه احساس کرد که امیرالمومنین در آستانه پیروزی، و لشکر او در حال اضمحلال است، دست به دامان عمرو گردید، عمرو به او گفت: من از آغاز،

چنین روزی را برای تو پیش بینی می کرده علاج کار را نیز برای تو تدبیر نموده ام، تنها راه چاره این است که قرآنها را بالا بریم، و قائل به تحکیم قرآن شویم!.
همچنان که برای معاویه آخر کارش را مانند اولش تدبیر نموده به او گفت: تنها راه نگهداری و حفظ شامیان در تحت نفوذ و سیطره تو، به این است که نظر شیخ عرب شام، شراحیل را با خود مساعد گردانی، بدین وسیله که در ذهن او القا کنی که علی عثمان را کشته است و برای تامین این مقصود باید در اولین ملاقات با او، جمعی از معتمدین خود را وادار کنی که نزد او بر آن موضوع گواهی دهند، و روحیه او طوری است که اگر مطلبی را باور کرد هیچ چیز آن را از ذهن او بیرون نمی کند، معاویه همین کار را کرد، پس در همان مجلس شراحیل برخاست و به معاویه گفت: بر من ثابت شده که علی عثمان را کشته است، حال اگر به خونخواهی او برنخیزی تو را از شام بیرون می کنم، پس معاویه صحت رای و درستی تدبیر عمرو را دریافته به شراحیل گفت: سمعا و طاعه من مطیع و گوش به فرمان تو هستم (782).
و زیرکی معاویه نیز به گونه ای بوده که مردم می پنداشتند که او از امیرالمومنین - علیه السلام - زیرک تر است، تا اینکه خود آن حضرت فرمود: والله ما معاویه بادهی و منی ولکنه یغدر و یفجر؛ به خدا سوگند معاویه از من زرنگتر نیست ولیکن او خدعه و نیرنگ می کند و دروغ می گوید.
و نیز عمر درباه او به یاران خود گفت: شما از تیزهوشی کسری و قیصر تعریف می کنید، حال آن که نزد شماست جوان قریش، معاویه!.
و از جمله زیرکیهای معاویه یکی این بوده که آن هنگام که عمرو بن عاص دین خود را به معاویه فروخت و به او قول داد که وی را در برابر امیرالمومنین مساعدت دهد - چنانچه گذشت که جنگ صفین را از اول تا به آخرش برای او تدبیر و طراحی نمود - و در عوض با معاویه شرط کرد که آنگاه که به مقصودش برسد فرمانروایی مصر را به او بدهد و معاویه هم قبول کرده و به شرط خود وفا نمود.
عمرو بن عاص تصمیم گرفت که با هیاتی از ماموران عالیرتبه خود از معاویه دیدن کند، و معاویه حدس زد که عمرو به همراهانش خواهد گفت: که من در مصر مستقل بوده، از اینرو به هنگام ورود بر معاویه او را به عنوان امیرالمومنین خطاب نکنید، و به همین جهت معاویه به تمام نگهبانان و دربانان قصر خود دستور داد که هنگام ورود آنان جلو تمام درها با آنان به شدت و خشونت برخورد کنند، آنها هم چنین کردند موقعی که آنان بر معاویه وارد شدند از شدت ترس و وحشتی که از معاویه در دلشان افتاده بود، بدون اختیار به او گفتند: السلام علیک یا رسول الله!. پس وقتی که خارج شدند عمرو به آنان عتاب نمود که من به شما گفتم به او یا امیرالمومنین نگویید، شما یا رسول الله گفتید!
و اگر آنان دارای فراست نبودند، قدرت انجام آن اعمال و رفتار را نداشتند، و آنچه که آن عالم امامی، شیخ مفید، از گفتار عمر استنباط نموده لازمه آن فراست است.
و پاسخ ابن ابی الحدید به مفید نظیر پاسخی است که شیخ بهایی از زبان بعض شیعه نقل کرده که گفته: او بر بعض عامه اشکال کرده که شما در کتب صحاح خودتان در فلان صفحه آورده اید: غضب فاطمه غضب خدا و رسول اوست، و در فلان صفحه نیز نقل کرده اید که: ابوبکر و عمر فاطمه را خشمگین نمودند، و فاطمه از دنیا رحلت نمود در حالی که از آنان غضبناک بود و نتیجه این دو روایت این است که آنان خدا و رسولش را به غضب آورده و مستحق عذاب شده اند پس آن مرد پاسخ داد: تا کتاب را ببینم، و پس از چندی گفت: من کتاب را دیدم، ولی تو شماره صفحات کتاب را صحیح نگفته بودی!.
و در خصوص همین مسأله نیز ابن ابی الحدید پاسخی گفته که دست کمی از پاسخ آن مرد ندارد. او گفته: صحیح نزد من این است که گفته شود: فاطمه - سلام الله علیها - از دنیا وفات نمود در حالی که از ابوبکر و عمر دلگیر و ناراحت بود، و وصیت کرد که بر او نماز نخوانند. ولی اصحاب ما بر این عقیده اند که این از جمله خطاهای بخشوده شده آنهاست. و البته بهتر این بود که آنان اکرام و احترام او را نگه می داشتند، اما از وقوع فتنه و تفرقه ترس داشته اند و آنچه که به نظرشان اصلح آمده انجام داده اند، چرا که آنان دین و ایمانشان قوی و محکم بوده است (783)؛ زیرا که قیاس شکل اولی بدیهی الانتاج و غیر قابل تشکیک است مگر برای سوفیستها که در ضروریات نزد تردید می کنند.
و این نص کلام ابن قتیبه است که در کتاب خلفاء آورده: عمر به ابوبکر گفت: بیا با هم به نزد فاطمه - علیهاالسلام - رویم؛ زیرا که ما او را ناراحت کرده ایم پس با هم به نزد فاطمه - علیهاالسلام - رفته و اجازه حضور طلبیدند، ولی آن حضرت به آنان اجازه نداد، پس به نزد علی - علیه السلام - رفته او را شفیع قرار دادند حضرت آنان را به نزد فاطمه برد، و چون در مجلس آن مخدره نشستند، فاطمه - علیهاالسلام - روی خود را از آنان برگردانده به جانب دیوار نمود، پس به آن حضرت سلام کرده، آن مخدره پاسخشان را نداد - تا این که آورده - آنگاه فاطمه - سلام الله علیها - به آنان فرمود: اگر حدیثی از رسول خدا - صلی الله علیه و آله - برایتان نقل کنم که خودتان هم آن را می دانید به آن اقرار می کنید؟ گفتند: آری.
پس فرمود: شما را به خدا سوگند می دهم آیا نشنیدید که رسول خدا می فرمود: خشنودی فاطمه خشنودی من و غضب فاطمه غضب من است؟ گفتند: بله.
سپس فرمود: من خدا و فرشتگان او را شاهد می گیرم که شما مرا خشمگین نموده، خشنودم نساختید، و آنگاه که رسول خدا را ملاقات کنم شکایت شما را به او خواهم کرد... و پس از آن به ابوبکر فرمود: به خدا سوگند من در هر نمازم بر تو نفرین می کنم (784).
و اما آن قداستی که ابن ابی الحدید برای عمر ادعا کرده، تنها تاریخ درباره آن قضاوت می کند. اینک به این فراز از تاریخ توجه کنید:
یحیی حمانی از... از ابوصادق نقل کرده که می گوید: هنگامی که عمر خلافت را در میان شورای شش نفره قرار داد به آنان گفت: اگر دو نفر با یک نفر بیعت کرد و دو نفر دیگر با یکی دیگر، با آن سه نفری باشید که عبدالرحمن بن عوف در میان آنهاست، و سه نفر دیگر را بکشید.
علی - علیه السلام - از خانه بیرون آمد در حالی که بر دست عبدالله بن عباس تکیه زده، پس به او فرمود: ای ابن عباس! همانا که قوم، پس از رسول خدا - صلی الله علیه و آله - با شما دشمنی کردند آن گونه که با رسول خدا در زمان حیاتش، آری، به خدا سوگند هیچ چیز شمشیر، آنان را به حق بر نمی گرداند. ابن عباس پرسید، مگر چطور؟
امیرالمومنین - علیه السلام - به وی فرمود: آیا شنیدی گفتار عمر را که گفت: اگر دو نفر با یکی و دو نفر دیگر با یکی دیگر بیعت کردند، با آن سه نفری باشید که عبدالرحمن در میان آنهاست و سه نفر دیگر را بکشید.
ابن عباس: آری.
امیر المومنین: آیا می دانی که عبدالرحمن پسر عموی سعد و نیز عثمان داماد عبدالرحمن است؟
ابن عباس: بله.
امیرالمومنین: پس با این ترتیب عمر می دانست که این سه نفر؛ سعد، عبدالرحمن، عثمان با هم اتفاق نظر دارند و با هر کدامشان بیعت شد دو نفر دیگر نیز با او خواهند بود، بنابراین، عمر دستور قتل مخالفین آنها را داده، و با کشتن من اهمیتی به کشته شدن طلحه و زبیر نمی دهد، آنچه برای او مهم است کشتن من است.
و از جمله فراستهای عمر این بود که ترکیب شورایش را طوری قرار داد که بجز این که عثمان را بر امیرالمومنین مقدم داشت، خلافت آن حضرت را پس از عثمان نیز متزلزل نمود؛ زیرا او بخوبی می دانست که مردم عثمان را بخاطر کردارش می کشند و طبیعتا با امیرالمومنین - علیه السلام - بیعت می کنند، و از طرفی هم می دانست که طلحه و زبیر کاملا با هم توافق نظر دارند، پس آنان را نیز مانند آن حضرت در میان شورا قرار داد تا در برابر آن حضرت قیام کنند؛ چنان که این کار را هم انجام دادند و جنگ جمل را به وجود آوردند. و نیز می دانست که معاویه آن اعجوبه مکر و تزویر با تسلطی که بر شام دارد، و مدتی طولانی - از زمان خلافت عمر تا زمان قتل عثمان - اهل آن سامان را به دلخواه خود تربیت نموده می تواند در مقابل امیرالمومنین - علیه السلام - به بهانه خونخواهی پسر عمش عثمان قیام کند و عمرو بن عاص نیز یار و همراه او، و چنین هم شد، و جنگ صفین پدید آمد.
و همان گونه که عمر فردی مانند معاویه را که دشمنی او را نسبت به پیامبر - صلی الله علیه و آله - و اهل بیتش می شناخت فرمانروای اقلیمی چون شام نمود به منظور تضعیف امیرالمومنین تا اگر خلافت به آن حضرت برسد نفوذی در آن منطقه نداشته باشد. همچنین هیچ پست و مقامی به احدی از بنی هاشم هم نمی داد، تا سبب تقویت آن حضرت نگردد. چنانچه مسعودی در مروج الذهب از ابن عباس نقل کرده که می گوید: عمر به نزد من فرستاد و گفت: عامل شهر حمص از دنیا رفته، و او مردی درستکار و خیر بوده، و اهل خیر هم اندک، و من امید دارم که تو از جمله آنان باشی، ولی درباره تو چیزی در دلم هست - و آن را از تو ندیده ام - که مرا رنج می دهد، حال بگو نظرت درباره عمل (عامل شدن) چیست؟
ابن عباس: قبول نمی کنم مگر این که آنچه که در دلت هست آن را به من بگویی.
عمر: می خواهی چه کنی؟
ابن عباس: می خواهم آن را بدانم تا اگر واقعا در من عیبی هست که موجب نگرانی تو شده خودم نیز از آن نگران باشم، و اگر بری هستم بر تو معلوم شود و رفع نگرانیت گردد، و در این صورت عمل تو را در آنجا (حمص) می پذیرم، زیرا کمتر اتفاق افتاده که من چیزی را ببینم و یا احتمال آن را بدهم، مگر این که آن را مورد بررسی قرار می دهم. عمر گفت: ای ابن عباس! از این می ترسم که تو عامل من باشی و در آن حال مرگ من فرا رسیده بگویی بیا به سوی ما نه دیگران (خلافت را برای خود بخواهید) - تا این که آورده: - عمر به او گفت: بالاخره نظرت چیست؟
ابن عباس: نظرم منفی است.
عمر: چرا؟
ابن عباس: زیرا اگر قبول کنم با آن گمانی که تو درباره من داری همواره خاشاکی خواهم بود در چشم تو.
عمر: پس مرا در این باره راهنمایی کن .
ابن عباس: به عقیده من کسی را انتخاب کن که از هر جهت مورد اطمینان و اعتماد تو باشد (785).