فهرست کتاب


قضاوتهای امیرالمومنین علی علیه السلام

آیه الله علامه حاج شیخ محمد تقی تستری

79- موارد مشابه

و البته این گونه مطالب بی اساس که برای آنان جعل کرده اند کم نیستند از جمله ابن ابی الحدید آورده: هنگامی که گروهی از مشرکین در جنگ بدر کشته و جمعی نیز بالغ بر هفتاد نفر به اسارت لشکر اسلام درآمدند، رسول خدا درباره اسرای مشرکین با ابوبکر و عمر مشورت کرد. ابوبکر گفت: اینها همه عموزادگان و فامیل و برادران ما هستند، به نظر من از آنان فدا بگیرید تا بنیه مالی ما در برابر مشرکین قوی گشته، و بسا خداوند در آینده آنان را هدایت نموده برای ما دست و بازویی باشند. آنگاه رسول خدا - صلی الله علیه و آله - به عمر فرمود: نظر تو چیست؟ عمر گفت: اعتقاد من این است که از میان اسرا فلان شخص را یکی از بستگان عمر به من بدهید تا گردنش را بزنم، و نیز عقیل را به علی، و برادر حمزه را به حمزه بدهید تا گردنهایشان را بزنند، تا خداوند بداند که در دلهای ما هیچ گونه میل و علاقه ای نسبت به مشرکین وجود ندارد. و گفت: آنان را بکشید که اینها سران و رهبران مشرکینند. ولی رسول خدا به سخن عمر گوش نکرد و به گفته ابوبکر میل نمود و از آنان فدا گرفته و سپس آزادشان کرد. اما در آینده گرفتار این کار خود گردید.
عمر می گوید: و آنگاه من به نزد رسول خدا آمدم و دیدم که او با ابوبکر نشسته و هر دو می گریند، از آنان سبب پرسیدم، و گفتم: به من هم بگویید اگر گریه ام گرفت بگریم و گرنه تباکی کنم.
پیغمبر - صلی الله علیه و آله - فرمود: گریه من بخاطر فدا گرفتن از اسرای مشرکین است، و عذاب شما از آن درخت اشاره به درختی در آن نزدیکی هم به من نزدیک تر شده است.
پسر عمر نقل می کند که رسول خدا - صلی الله علیه و آله - می فرمود: نزدیک بود در اثر مخالفت با عمر شری دامنگیر ما بشود!

مولف: بنابراین، حق این بود که خداوند عمر را پیغمبر می نمود نه آن حضرت را؛ زیرا این عمر بوده که در رایش صائب بوده نه رسول خدا - صلی الله علیه و آله - !

و از جمله شواهد بر کذب آن خبر این که در آن آمده که: عمر به رسول خدا صلی الله علیه و آله گفت: آنان را بکش که سران و رهبران مشرکینند. پس آیا فامیل عمر که قطعا وجود خارجی نداشته، چرا که نامی از او در تاریخ برده نشده و نه در ضمن اسرای بدر او را شمرده اند از روسای مشرکین بوده و یا عباس و عقیل از سران مشرکین بوده اند که قریش بطور اجبار آنان را به جنگ آورده بودند؟ چنانچه در تاریخ طبری آمده که رسول خدادر روز بدر به یاران خود فرمود: من کسانی از بنی هاشم و غیر آنان را می شناسم که بطور اکراه به جنگ آورده شده اند و خود انگیزه ای در جنگیدن با ما نداشته اند، از این رو هیچ کس از بنی هاشم را نکشید.
و رهبران مشرکین در جنگ بدر ابوجهل و عتبه و شیبه و گروهی دیگر بوده اند که در جنگ کشته شده اند، و حتی ابوسفیان نیز در جنگ بدر از رهبران نبوده و بعد در جنگ احد و احزاب از سران و روسای آنان گشته که در اشعار آنان آمده که اگر در جنگ بدر سران مشرکین کشته نمی شدند ابوسفیان رئیس نمی گردید...
و از جمله آورده اند که: آنگاه که ابوبکر و عمر درباره اسرای بدر با هم اختلاف کردند پیغمبر - صلی الله علیه و آله - فرمود: مثل ابوبکر در میان فرشتگان مانند میکائیل است که پیام آور خشنودی و عفو خداوند است. و در میان انبیای الهی مانند ابراهیم است که گفت: فمن تبعنی فانه منی و من عصانی فانک غفور رحیم (746) و مانند عیسی است که گفت: ان تعدبهم فانهم عبادک و ان تغفرلهم... (747).
و مثل عمر در میان پیامبران مانند نوح است که گفت: ... رب لا تذر علی الارض من الکافرین دیارا (748) و مانند موسی که گفت: ربنا اطمس علی اموالهم... (749)و این خبر از جمله اخباری است که به دستور معاویه در برابر اخباری که در فضائل امیرالمومنین - علیه السلام - آمده جعل شده است، و دلیل بر مجعول بودن آن به جز آنچه که ابن ابی الحدید آورده از این که: گفتار عیسی در سوره مائده است که در آخر عمر رسول خدا نازل شده بنابر این، چگونه پیغمبر آن را در جنگ بدر که در سال دوم از هجرت اتفاق افتاده فرموده است، این که: میکائیل پیام آور رضا و خشنودی خداوند است در یک مورد و جبرئیل آورنده عذاب در موردی دیگر، نه هر دو در یک مورد، بنابر این، تشبیه از اساس غلط بوده و مقام پیغمبر - صلی الله علیه و آله - از بیان آن منزه است.

80- مدارایی عمر با زبیر

ابن ابی الحدید آورده: زید بن اسلم از پدرش نقل کرده که می گوید: روزی عمر برای انجام کار خصوصی، خانه را خلوت نموده به من گفت: بر در خانه بایستم... در این هنگام زبیر از دور نمایان شد و من از او خوشم نیامد، زبیر می خواست داخل خانه شود، پس به او گفتم: عمر مشغول بعضی از کارهای شخصی است و به کسی اجازه ورود و ملاقات نداده است، ولی زبیر بی اعتنایی به من ننموده خواست وارد شود، در این هنگام من دستم را جلو سینه اش قرار دادم، ناگهان زبیر بر بینی ام کوفت بطوری که خون از آن جاری شد. و آنگاه برگشت، من نزد عمر رفتم، عمر چون مرا دید و نگاهش به شکستگی بینی ام افتاد با تعجب پرسید؛ چه کسی بینی تو را شکسته است؟ گفتم: زبیر.
عمر زبیر را نزد خود طلبید، وقتی که زبیر خواست بر عمر وارد شود من هم به همراه او رفتم تا ببینم عمر به او چه می گوید. دیدم عمر به زبیر گفت: چرا چنین کردی آیا بخاطر دیدار با من مردم را خون آلود می کنی؟
زبیر در پاسخ عمر چند بار این گفتار وی را با لحن مسخره آمیزی تکرار نمود - ادای او را در آورد و به عمر اعتراض کرد و گفت: آیا برای ما، دربان می گذاری، به خدا سوگند نه رسول خدا ونه ابوبکر پیش از تو نسبت به من چنین نکرده اند. پس عمر مانند عذرخواهنده به او گفت: من در آن موقع کار خصوصی داشتم. اسلم می گوید: وقتی که دیدم عمر از او عذرخواهی می کند مایوس شدم از این که حقم را از او بگیرد، و زبیر هم از نزد او خارج شد، در این موقع عمر به من رو کرد و به منظور دلداری به من گفت: این شخص زبیر بود و تو سوابق آثار او را می دانی پس من هم گفتم حق من حق شماست، هر چه کنید من قبول دارم (750).