فهرست کتاب


قضاوتهای امیرالمومنین علی علیه السلام

آیه الله علامه حاج شیخ محمد تقی تستری

76- عمر و صلح حدیبیه

ابن ابی الحدید آورده: هنگامی که رسول خدا - صلی الله علیه و آله - قرار داد صلح حدیبیه را با سهیل بن عمرو (از طرف قریش) نوشت، که از جمله مواد آن یکی این بود که اگر کسی از مسلمانان به نزد قریش رود او را بپذیرند و به مسلمانان باز نگردانند، ولی اگر کسی از قریش به نزد پیغمبر - صلی الله علیه و آله - برود هر چند مسلمان باشد او را به قریش برگردانند، عمر خشمگین شد و به ابوبکر گفت: این چه ننگ است ای ابوبکر! آیا مسلمانان به مشرکین بازگردانده شوند؟!
و آنگاه به نزد رسول خدا رفت و در مقابل آن حضرت نشست و گفت: آیا شما به حق فرستاده خدا نیستید؟
پیامبر - صلی الله علیه و آله - بله.
عمر: آیا ما در حقیقت مسلمان نیستیم؟
پیامبر: بله.
عمر: آیا آنان کافر نیستند؟
پیامبر: بله.
عمر: بنابراین چرا در آیینمان این گونه تن به خواری دهیم.
رسول خدا - صلی الله علیه و آله -: من فرستاده خدا هستم و آنچه که خدا به من دستور دهد انجام می دهم، و قطعا مرا ضایع نخواهد نمود.
عمر غضبناک از نزد رسول خدا برخاست و گفت: اگر یارانی برای خود بیابم هرگز به چنین ذلتی تن در نخواهم داد. و سپس به نزد ابوبکر رفت و گفت: مگر پیغمبر به ما وعده نداده بود که به زودی داخل مکه خواهد شد، پس چطور شده وعده او؟
ابوبکر: آیا رسول خدا به تو گفته همین امسال وارد مکه خواهد شد؟
عمر: نه.
ابوبکر: پس در آینده نزدیکی داخل خواهیم شد.
عمر: پس این صلحنامه ای که نوشته شده چیست و چگونه ما به این خواری گردن نهیم؟
ابوبکر: دست از یاری رسول خدا - صلی الله علیه و آله - برندار. به خدا سوگند او فرستاده خداست، و خدایش او را درمانده نخواهد گذاشت، از اینرو در روز فتح مکه هنگامی که پیامبر خدا کلیدهای خانه کعبه را در دست گرفت: فرمود: عمر را نزد من بخوانید!
عمر آمد، پس رسول خدا - صلی الله علیه و آله - به او فرمود: این همان چیزی است که به شما وعده داده بودم (731).
شهرستانی در ملل و نحل از نظام نقل کرده که می گوید: عمر در روز حدیبیه تردید نمود، و این شک در دین خداست و ناخشنودی نسبت به آنچه که رسول خدا - صلی الله علیه و آله - قضاوت و حکم نموده است (732).
و هنگامی که ابوعمرو شطوی معتزلی خواست شیخ مفید (ره) را از راه وقوع اجماع، بر اسلام آن دو محکوم گرداند و مفید این استدلالش را رد نمود، آنگاه مفید به وی گفت: من مقصود تو را دریافتم و مجال اثبات آن را به تو ندادم، حال تو را در محذوری قرار خواهم داد که تو می خواستی مرا در آن وارد سازی. آیا قبول داری که تمام امت اتفاق دارند بر این که هر کس که در دین خدا و نبوت رسول خدا - صلی الله علیه و آله - تردید کند به کفر خود اعتراف نموده است؟
ابوعمرو: بله.
مفید: و خلافی نیست در این که عمر گفته هیچگاه از روزی که مسلمان شدم در دین خدا شک نکردم جز روزی که رسول خدا - صلی الله علیه و آله - با اهل مکه مصالحه نمود که به نزد آن حضرت رفته و گفتم: آیا تو فرستاده خدا نیستی؟
فرمود: بله.
گفتم: آیا ما مومن نیستیم؟
فرمود: بله.
گفتم: پس چرا این چنین تن به ذلت داده ای؟
رسول خدا: این ذلت نیست و خیر تو در آن است، و سپس به او گفتم: آیا به ما وعده نداده بودی که داخل مکه می شویم؟
فرمود: بله.
گفتم: پس چرا وارد نمی شویم؟
فرمود: آیا به تو وعده داده بودم که همین امسال داخل می شوی؟
عمر: نه. رسول خدا - صلی الله علیه و آله - فرمود: پس به خواست خداوند به زودی داخل مکه خواهیم شد.
شیخ مفید (ره) گفت: بنابر این او در دین خدا و نبوت رسولش تردید نموده است. و آنگاه موارد دیگری از شکوک او را با ذکر دلیل برای او شرح داد و سپس نتیجه مطلوب را گرفت: پس از آن گفت: بعض از نواصب ادعا کرده اند که عمر پس از این اظهار تردیدش ایمان آورده و شک او مبدل به یقین گشته است ولیکن گفته: آنها ادعایی است بدون دلیل، ولاجرم در برابر آن اجماع فاقد ارزش.
شیخ مفید می گوید: ابوعمرو پاسخی نداشت جز این که گفت: من باور ندارم این که کسی تاکنون ادعای چنین اجماعی نموده باشد.
مفید: ولی اکنون این مطلب بر تو ثابت گردید، چنانچه پاسخی از آن داری بگو! ولیکن او هیچ گونه جوابی نداشت.

77- عمر و شورا

و نیز ابن ابی الحدید آورده: آنگاه که عمر بر اثر ضربات ابولولو مجروح گردید و به مرگ خود یقین کرد، درباره جانشین پس از خود به مشورت پرداخت... و آنگاه گفت: رسول خدا - صلی الله علیه و آله - از دنیا وفات نمود در حالی که از این شش نفر از قریش راضی و خشنود بود؛ علی، عثمان، طلحه، زبیر، سعد، عبدالرحمن بن عوف، و من تصمیم گرفته ام خلافت را در میان آنان به شورا بگذارم تا یک نفر را از بین خودشان برای تصدی خلافت انتخاب نمایند... و سپس گفت: این شش نفر را نزد من بخوانید!
آنان را خواندند. پس عمر وارد شده در حالی که او در بستر مرگ آفرین لحظات زندگی خود را می گذرانید. عمر به آنان نگاهی افکنده به ایشان گفت: آیا همگی شما چشم طمع به خلافت ندارید؟
آنها از این گفتار وی ناراحت شده سکوت اختیار کردند... و پس از آن به آنها گفت: آیا من همگی شما را از وضع اخلاق و روحیاتتان آگاه نسازم؟
گفتند: بگو! که اگر بگوئیم نه، اعتنا نخواهی کرد. پس به زبیر رو کرده و گفت: اما تو ای زبیر! مردی زیرک، بد خلق، و بخیل هستی، در حال خشنودی، مومن، و در موقع غضب، کافر، یک روز انسان و روز دیگر شیطانی، اگر خلافت را به تو واگذار کنم مسلمانان در بطحا برای یک صاع جو سر و مغز یکدیگر را خرد می کنند، و اگر تو خلیفه مسلمین باشی آن روز که خوی شیطانی بر تو غالب آید چه کسی پیشوای این مردم خواهد بود؟! و تا چنین خصلتهایی در تو هست خداوند سرنوشت این امت را به دست تو نخواهد سپرد.
و آنگاه به طلحه رو کرد و در حالی که هنوز از روز وفات ابوبکر کینه او را در دل داشت، بدان جهت که طلحه به ابوبکر گفته بود: تو زنده ای و عمر این گونه با ما مخالفت می کند، چه رسد به روزی که تو نباشی و او زمامدار امور مسلمین شده باشد و به او گفت: آیا درباره تو هم بگویم و یا سکوت کنم؟ طلحه گفت: بگو که سخن خیر نمی گویی.
عمر: من تو را از روز جنگ احد می شناسم که بر اثر مختصر جراحتی که به انگشت تو رسیده بود آن همه بیتابی نمودی. و نیز رسول خدا از دنیا رحلت نمود در حالی که نسبت به تو خشمگین بود به خاطر سخنی که در موقع نزول آیه حجاب گفته بودی.
جاحظ گفته: سخن طلحه در موقع نزول آیه حجاب این بود که در حضور افرادی که بعد گفتار او را به پیغمبر رساندند گفته بود: حجاب امروز همسران رسول خدا چه سودی برای او خواهد داشت آنگاه که از دنیا برود و ما با همسرانش ازدواج نماییم؟!
جاحظ پس از نقل خبر اضافه کرده: اگر در اینجا کسی به عمر بگوید: تو خودت الحال گفتی رسول خدا از دنیا وفات نمود در حالی که از این شش نفر راضی بود، و اینک به طلحه می گویی رسول خدا وفات کرد در حالی که نسبت به تو غضبناک بود به خاطر آن گفتارت در موقع نزول آیه حجاب پاسخی از این تناقض گوئیش نخواهد داشت. ولیکن کیست که بتواند در برابر عمر کمتر از این سخن را بگوید، چه رسد به این اعتراض! (733).

مولف: با توجه به این تناقضی که در گفتار عمر وجود دارد ناچار می بایست یکی از آن دو خلاف واقع باشد، و از جایی که معمولا سخن دروغ به فراموشی سپرده می شود ناگزیر کلام اول او که گفته: پیغمبر از این شش نفر راضی بوده دروغ بوده و عمر آن را فراموش کرده است، و اگر گفتار نخستین وی راست

بود سخن دوم را که ضد آن است نمی گفت.
بنابراین، گفتار اولش افترایی بوده که به پای پیغمبر صلی الله علیه و آله بسته است آن هم به منظور زمینه سازی برای تضعیف خلافت امیرالمومنین علیه السلام و تقویت خلافت عثمان.
و اما سخن عمر به طلحه: من از روز جنگ احد تو را می شناسم... داستانش این بوده چنانچه بلاذری در انسابش (734) آورده که در جنگ احد مالک بن زهیر جشمی تیری به جانب رسول خدا صلی الله علیه و آله افکند پس طلحه دست خود را در برابر آن سپر نمود، و تیر به انگشت کوچک او اصابت کرد و آن را فلج نمود. و او در موقع اصابت تیر گفت: حس، پس رسول خدا فرمود: اگر او به جای این کلمه بسم الله گفته بود داخل بهشت می شد.
و اما راجع به این مطلب که در خبر آمده: عمر از روز وفات ابوبکر نسبت به طلحه خشمگین بود. طبری در تاریخش (735) از اسماء بنت عمیس نقل کرده که می گوید: طلحه بر ابوبکر وارد شد به او گفت: عمر را به عنوان جانشین پس از خود معرفی نموده ای حال آن که اکنون که با او هستی می بینی چگونه با مردم بدرفتاری می کند، چه رسد به آن موقع که تو نباشی و او خلیفه مسلمین شده باشد، و خدا از سرنوشت این ملت از تو سوال خواهد نمود.
و اما راجع به سخن طلحه درباره همسران رسول خدا صلی الله علیه و آله که عمر به آن اشاره کرده، هنگامی که ابوسلمه و خنیس بن حذافه از دنیا رفتند و رسول خدا - صلی الله علیه و آله - با همسرانشان ام سلمه و حفصه ازدواج نمود، طلحه و عثمان گفتند: آیا محمد پس از مرگ ما با همسرانمان ازدواج کند ولی ما نتوانیم... به خدا سوگند آنگاه که او از دنیا رود بر زنان او قرعه خواهیم زد، و طلحه نظرش به عایشه بود و عثمان به ام سلمه. پس آیه شریفه نازل شد.
و ما کان لکم ان توذوا رسول الله ولا ان تنکحوا ازواجه من بعده ابدا ان ذلکم کان عندالله عظیما (736).
و نباید هرگز رسول خدا را در حیات بیازارید و نه پس از وفات هیچ گاه زنانش را به نکاح خود درآورید که این کار نزد خدا گناهی بسیار بزرگ است.
و نیز این آیه: ان تبدوا شیئا او تخفوه فان الله کان بکل شی ء علیما(737)؛ هر چیزی را اگر آشکار یا پنهان کنید خداوند بر آن و بر همه امور جهان کاملا آگاه است.
و همچنین این آیه: ان الذین یوذون الله و رسوله لعنهم الله فی الدنیا والاخره واعد لهم عذابا مهینا (738).
آنان که خدا و رسول را به عصیان آزار و اذیت می کنند خدا آنها را در دنیا و آخرت لعنت کرده، بر آنان عذابی خوار کننده مهیا ساخته است.
ولی عمر این مطلب را درباره عثمان نگفت؛ زیرا که به او علاقه مند بود، چون عثمان بر عکس طلحه با خلافت او موافق بود و زمانی که ابوبکر درباره جانشین نمودن عمر پس از خود با عثمان مشورت کرد عثمان از عمر تعریف و تمجید بسیار نمود، و نیز موقعی که ابوبکر خواست عهدنامه (مربوط به تعیین جانشین پس از خود را) بنویسد و در آن حال بیهوش گردید، عثمان از پیش خودش آن را به نام عمر ثبت کرد. چنانچه طبری در تاریخش (739) آورده: ابوبکر به عثمان گفت: نظرت درباره عمر چیست؟
عثمان گفت: خدایا تو می دانی آنچه که من درباره عمر می دانم این است که نهان او از آشکارش بهتر، و در میان ما هیچکس به خوبی او نیست!.
و نیز آورده (740): ابوبکر در بیماری وفات خود عثمان را طلبید و به او گفت: بنویس: این عهدی است که ابوبکر بن ابوقحانه برای مسلمین می نویسد: اما بعد و در این موقع بیهوش گردید، پس عثمان به انشای خود چنین ادامه داد اما بعد: همانا من عمر بن الخطاب را به عنوان جانشین پس از خودم برای شما تعیین نمودم.... و سپس ابوبکر به هوش آمد و به عثمان گفت: نوشته ات را برایم بخوان، عثمان نوشتارش را برای او قرائت کرد، پس ابوبکر تکبیر گفت و بر آن صحه گذاشت، و به او گفت: گمانم می ترسیدی که من در حال بیهوشی بمیرم و در بین مردم اختلاف پدید آمد؟!
عثمان: آری، و همینها سبب گردید که عمر نیز به عنوان تشکر و قدردانی از او، خلافت پس از خودش را برای وی تدبیر کند.
گذشته از اینها، در صورتی که طلحه متکبر و مغضوب رسول خدابوده، و زبیر نیز بخیل و کافر الغضب و شیطان صفت که عمر در اول خبر گفته و سعد بن ابی وقاص نیز صاحب تیر و کمان و احشام، وعبدالرحمن بن عوف ضعیف و نالایق علاوه بر این که او و سعد از قبیله زهره بوده، و زهره کجا و زمامداری کجا؟! و عثمان را نیز قریش به خلافت رسانده ولی او بنی امیه و بنی ابی معیط را بر گردن مردم سوار نموده و بیت المال را به آنان اختصاص داده تا جایی که گروهی از عرب بر او شوریده و او را در بسترش خواهند کشت. چنانچه این مطالب را عمر در آخر آن خبر گفته پس چگونه عمر خلافت را در میان این گروه شورا قرار داده با این که خودش به عدم صلاحیت آنان برای خلافت اعتراف نموده است، بویژه عثمان، با این که عمر خلافت را به وسیله تشکیل آن شورا، تنها برای عثمان تدبیر کرده بود و می دانست که سرانجام نقشه او پیاده شده و عثمان به خلافت خواهد رسید.
چنانچه در ادامه همین خبر آمده: عمر به عثمان گفت: گویا می بینم قریش خلافت را همچون قلاده ای در گردنت درآورده به علت علاقه ای که به تو دارد و تو بنی امیه و بنی ابی معیط را بر گردن مردم سوار خواهی نمود... به خدا سوگند این پیش بینی که درباره تو گفتم واقع خواهی شد، و آن موقع است که مردم به انتقام تو را خواهند کشت. و سپس موهای پیشانی عثمان را به دست گرفت و به او گفت: آنگاه که این حوادث اتفاق افتاد این گفتار مرا بیادآور؛ زیرا اینها که به تو گفتم بطور حتم واقع خواهد شد.