فهرست کتاب


قضاوتهای امیرالمومنین علی علیه السلام

آیه الله علامه حاج شیخ محمد تقی تستری

مولف: آیا براستی گوینده آن قصیده در غدیرخم حضور داشته و رسول خدا - صلی الله علیه و آله - را در آنجا تنها دیده و سراغ ملی را از او گرفته و پیغمبر به او فرموده: علی در یمن است؟! و چرا این گوینده که خودش در آن زمان نبوده به تاریخ که بهترین گواه بر حوادث و پدیده های گذشته است مراجعه

نکرده تا بداند که رسول خدا پیش از حرکتش به مکه، علی را به نجران یمن به منظور اخذ صدقاتش فرستاده و بعد علی - علیه السلام - در مکه به آن حضرت ملحق شده است.
و گویا انگیزه واقعی این منکر، این بوده که خواسته به جز انکار غدیرخم سایر فضائلی را که برای علی - علیه السلام - در آن سفر به وقوع پیوسته نیز انکار نماید؛ مانند شرکت دادن رسول خدا، آن حضرت را در قربانی خود و این که حج او مانند حج رسول خدا؛ حج قران بوده و همچنین وصف نمودند رسول خدا - صلی الله علیه و آله - او را به تصلب و قاطعیت در اجرای احکام الهی.
چنانچه طبری در تاریخش آورده: رسول خدا در سال دهم از هجرت علی بن ابیطالب را به منظور اخذ صدقات و جزیه نجران یمن، بدان سامان گسیل داشت، و خود آن وجود مبارک، پنج روز مانده به آخر ماه ذی القعده برای انجام حج از مدینه به طرف مکه حرکت نمود تا این که به سرف رسید - در حالی که قربانی خود را نیز به همراه داشت - پس به آنان که قربانی همراه نداشتند فرمود: تا محل شده حج خود را به عمره مبدل کنند، و آنگاه علی - علیه السلام - در مکه به رسول خدا پیوست و پس از دادن گزارش سفر خود به رسول خدا، آن حضرت به او فرمودند: تو نیز مانند دیگران طواف نموده از احرام بیرون شود! علی - علیه السلام - عرضه داشت که: من در موقع احرام بستن چنین نیت کرده ام: خدایا من احرام می بندم آن گونه که بنده و رسول تو احرام بسته است.
پیامبر - صلی الله علیه و آله - به او فرمود: آیا قربانی به همراه آورده ای؟
امیرالمومنین گفت: نه، پس رسول خدا - صلی الله علیه و آله - او را در قربانی خود شریک نمود و مناسک حج را با همدیگر انجام داده و رسول خدا شتر قربانیش را از طرف خود و امیرالمومنین - علیه السلام - نحر نمود (710).
و نیز آورده: هنگامی که علی - علیه السلام - از یمن به جانب مکه حرکت می کرد به علت تعجیل در پیوستن به رسول خدا در مکه، از همراهان خود جدا شده فردی از اصحاب خود را به جای خود بر لشکر امیر نمود، پس آن شخص از حله هایی که امیرالمومنین از یمن آورده بود بر بعض لشکریان پوشانید، تا این که به نزدیکی مکه رسیدند. علی - علیه السلام - به پیشواز آنان از مکه خارج شد و چون آن گروه را با آن حله ها دید چهره اش متغیر شد و به جانشین خود فرمود: این چیست؟
گفت: هدفی جز تجمل و نمایش در انظار مردم نداشته ام.
امیرالمومنین به او فرمود: وای بر تو! زود باش پیش از آن که به محضر رسول خدا - صلی الله علیه و آله - شرفیاب شوی آنها را بیرون بیاور. او اطاعت نمود. ولیکن همراهانش رنجیده، از علی - علیه السلام - به نزد رسول خدا - صلی الله علیه و آله - شکایت بردند.
ابوسعید خدری می گوید: آنگاه رسول خدا - صلی الله علیه و آله - در میان ما بپاخاست و سخنرانی کرد، از او شنیدم که فرمود: ای مردم! از علی شکایت نکنید که او در ذات خدا - یا راه خدا - متصلب و سرسخت است (711).
و در هر حال حدیث غدیر خم از حیث سند تمام و صحیح بوده هیچ گونه تردیدی در آن نیست؛ زیرا که متواتر است، و حجیت خبر متواتر از بدیهیات؛ و دلالت آن نیز بر امامت امیرالمومنین، و این که آن حضرت همانند رسول خدا - صلی الله علیه و آله - بوده صریح و غیر قابل تشکیک؛ چرا که پیامبر در ابتدای آن به حاضران فرموده: الست اولی بکم من انفسکم؟؛ آیا من نسبت به شما از خودتان اولی نیستم؟. و همگی پاسخ داده اند: بله. و پس از این اقرار به آنان فرموده: من کنت مولاه فعلی مولاه و معنای آن جز این نیست که هر کس که من اولی هستم به او از خودش، پس علی نیز همانند من اولی است به او از خودش، و تشکیک برادران اهل سنت ما در سند و یا دلالت آن نظیر تشکیک سوفیست است در بدیهیات.
وانگهی، چگونه عقل تجویز می کند که پیغمبر امیرالمومنین - علیه السلام - را جانشین خود ننموده باشد، با این که امیرالمومنین از ابتدای رسالت پیغمبر - صلی الله علیه و آله - همراه و همگام با آن حضرت در تمام شوون و سختیها و مشکلات او حضور فعال داشته تا زمانی که دعوت پیامبر - صلی الله علیه و آله - همه جانبه و فراگیر گشته است، و در همان حال دیگران سرگرم زندگانی خوش خویش و راحت و آسوده خاطر، و اگر هم گاهی تحرکی داشته اند سرانجام آن فرار بوده است.
یحیی بن محمد علوی - بنا به نقل ابن ابی الحدید - در این باره گفته: احدی از مردم شک ندارد در این که رسول خدا عاقلی کامل و خردمندی هوشیار بوده، اما اعتقاد مسلمین معلوم، و اما یهود و نصاری و فلاسفه نیز بر این باورند که او حکیمی علیم و فیلسوفی عظیم بوده که آیینی را هدایت و ملتی را رهبری کرده و حکومتی بزرگ را تشکیل داده است، و او خود بخوبی حس انتقامجویی و خوی خونخواهی عرب را می شناخته و می دانسته که اگر فردی از قبیله ای، یک فرد از قبیله دیگر را بکشد، اولیای مقتول تا قاتل را به قصاص نکشند از پای نخواهند نشست. و اگر بر قاتل دست نیابند از فامیل او و اگر از فامیل نیابند حداقل یک یا چند نفر از قبیله او را می کشند، و اسلام هم در آن زمان کوتاه، سرشت دیرینه آنان را دگرگون ننموده و این عادت و خوی آنان را که در اعماق جانشان ریشه داشته بکلی عوض نکرده، بنابراین، چگونه کسی احتمال می دهد که این انسان عاقل کامل که خونهای زیادی از - کفار و مشرکین - عرب بر زمین ریخته، بویژه از قریش، و یگانه یار و یاورش در این خونریزیها و قتل و اسارتها پسر عمش بوده، او را جانشین خود قرار ندهد تا بدین وسیله خون او و فرزندانش را حفظ نماید؟
آیا این انسان خردمند دانا نمی داند که اگر پسر عمش را با بستگانش به صورت افراد عادی بگذارد و بگذرد، آنان را در معرض استیصال و نابودی قرار داده تا لقمه ای برای خورندگان و شکاری برای درندگان باشند، اما اگر برای آنان قدرت و شوکتی قرار دهد و صاحب حکومت و اختیار گرداند در حقیقت خون آنان را حفظ نموده و از نابودی نجاتشان داده است، و این به تجربه ثابت و قطعی است...
آیا احتمال می دهی که این موضوع بسیار مهم از خاطر رسول خدا - صلی الله علیه و آله - رفته باشد و یا این که دوست داشته اهل بیت و ذریه خود را مستاصل گرداند، پس چه شد آن شدت علاقه و محبتی که به جگر گوشه اش فاطمه زهرا - علیهاالسلام - داشته، آیا می گویی که او را مانند یک فرد عادی رها نموده، و علی را نیز به همین وضع که بر بالای سرش هزاران شمشیر به انتقام خون عزیزان کشیده باشد...؟! (712)
باز می گردیم به روایت عنوان بحث، آنجا که عمر گفته: رسول خدا - صلی الله علیه و آله - همواره راجع به تصریح به این موضوع منتظر فرصتی بود تا این که در بیماری وفاتش خواست بصراحت از او علی نام ببرد ولی من نگذاشتم دلالت دارد بر این که رسول خدا - صلی الله علیه و آله - همواره در صدد بیان و تصریح به این مطلب بوده ولی از مخالفت آنان بیم داشته تا این که در مرض وفاتش خواسته از آن پرده بردارد ولی او عمر نگذاشته است.
و همین اقرار و اعتراف عمر بر این موضوع کافی است در اثبات این که رسول خدا - صلی الله علیه و آله - امیرالمومنین - علیه السلام - را جانشین خود قرار داده است، و جلوگیری او برخلاف شرع بوده زیرا خدای تعالی فرموده: و ما ارسلنا من رسول الا لیطاع باذن الله؛ (713)، و ما رسول فرستادیم مگر این که خلق به امر خدا اطاعت او کنند. و نیز فرموده: فلا و ربک لا یومنون حتی یحکموک فیما شجر بینهم ثم لایجدوا فی انفسهم حرجا مما قضیت و یسلموا تسلیما (714).
چنین نیست، قسم به خدای تو که اینان به حقیقت اهل ایمان نمی شوند مگر آن که در خصومت و نزاعشان تنها تو را حاکم کنند و آنگاه هر حکمی کنی هیچ گونه اعتراضی در دل نداشته و کاملاً از دل و جان تسلیم فرمان تو باشند.
و این که عمر گفته: تنها انگیزه من از آن ممانعت، خوف وقوع فتنه بوده ثکلی را به خنده وا می دارد، چرا که رسول خدا - صلی الله علیه و آله - بطور صریح می فرماید: برایم قلم و دوات بیاورید تا برایتان دستور العملی بنویسم که هرگز پس از من گمراه نشوید، و عمر می گوید: من نگذاشتم تا مبادا با نوشتار رسول خدا به اسلام صدمه ای وارد شود و یا فتنه ای پدید آید... ولی قسم به خدا که انگیزه ممانعت آنان به جهت دلسوزی برای اسلام نبوده بلکه بخاطر مسائلی دیگر... چه آن که بیانات و تصریحات رسول خدا - صلی الله علیه و آله - در غدیر خم راجع به این موضوع و همچنین قبل و بعد از آن مطالبی بوده شفاهی و گذرا، و آنان می توانسته اند که آن موارد را انکار و شاهدان عینی را از ادای شهادت ارعاب و جلوگیری نمایند. اما از جایی که نوشتن وصیت امری ثابت و پایدار و سندی قطعی بوده و در آینده مجالی برای انکار و یا تشکیک در آن نمی گذاشته، چاره ای جز این ندیده اند که اساساً از نوشتن آن جلوگیری کنند.
و این که عمر گفته: سوگند به خدا که قریش بر خلافت او امیرالمومنین اتفاق نمی کردند در پاسخش باید گفت که: قریش نسبت به شخص رسول الله نیز مطیع و تسلیم نبوده اند، تا زمانی که آن حضرت مکه را فتح نموده که در آن موقع مجبور به تسلیم شده اند، و آن وقت هم واقعاً اسلام نیاورده، بلکه در ظاهر اظهار و آن کفر درونی خود را آشکار ساختند، و بارها امیرالمومنین - علیه السلام - قریش را مورد لعن و نفرین قرار داده و می فرمود:اجمعوا علی حربی کاجماعهم علی حرب رسول الله؛ قریش بر محاربه با من اتفاق نمودند، آن گونه که بر محاربه با رسول خدا اتفاق نمودند.
و قریش پس از بیعت نمودن مردم با آن حضرت - علیه السلام - (بعد از قتل عثمان) نیز به او نگرویده و از او اطاعت ننموده بلکه به معاویه پیوستند، بطوری که در جنگ صفین سیزده قبیله از قریش با معاویه بود، و تنها پنج نفر از آنان با امیرالمومنین - علیه السلام - بودند که عبارتند از: محمد بن ابی بکر از طائفه تیم قریش بخاطر پاکدامنی و نجابتی که از طرف مادرش اسماء بنت عمیس داشت، و هم این که ربیبه آن حضرت بود، و جعده بن هبیره از قبیله مخزوم قریش به علت این که خواهرزاده آن حضرت علیه السلام بود. (پسر ام هانی خواهر آن حضرت بو)، و محمد بن ابی حذیفه عبشمی و هاشم بن عتبه زهری، و در خبر آمده: و مردی دیگر.
و اگر این گفتار عمر صحیح باشد که اتفاق قریش شرط صحت خلافت است، پس قول خودشان به امامت آن حضرت پس از قتل عثمان و بیعت مردم با او نیز باطل نخواهد بود؛ زیرا بنابر آنچه که نقل شد در آن موقع نیز قریش به آن حضرت ایمان نیاورده بلکه، قبله گاهشان معاویه بود.
و اما این که عمر گفته: اگر او امیرالمومنین خلیفه شود عرب از گوشه و کنار با او پیمان شکنی می کنند، دروغی بیش نیست، بلکه قضیه برعکس بوده و چنانچه آن حضرت - علیه السلام - عهده دار خلافت می شد عرب بطور عموم از او پیروی می کردند؛ زیرا از خاندان پیامبرشان بود. و عرب با ابوبکر پیمان شکنی کرده آن هنگام که دریافتند که خلافت در محل واقعیش قرار نگرفته است. چنانچه اعثم کوفی در تاریخش نقل کرده که پیمان شکنان با ابوبکر به این مطلب تصریح می نمودند، و ابوبکر آنان را مرتد نامیده به قتل و حرق و اسارت محکوم می کرد. قدر مسلم از مرتدین کسانی بودند که دعوی پیامبری نموده بودند، مانند: مسیلمه کذاب و اسود عنسی و طلیحه. و از جمله کسانی که عامل ابوبکر (خالد بن ولید) او را به بهانه ارتداد محکوم به قتل نمود مالک بن نویره بود که قطعا فردی مسلمان بود، و عمر نیز اسلام او را قبول داشت و بدین جهت از ابوبکر خواست تا از قاتل او قصاص بگیرد ولی ابوبکر نپذیرفت، و تنها جرمش بنا به ادعای خالد این بود که در گفتگویش با خالد از ابوبکر به عنوان صاحبک؛ یار تو تعبیر کرده بود.
سبحان الله از این عصبیت، آنان طلحه و زبیر و عایشه را که به جنگ با امیرالمومنین - علیه السلام - که به نص آیات قرآن همچون رسول خدا - صلی الله علیه و آله - بوده و در خبر مستفیض، پیامبر به او فرموده: حربک حربی؛ محاربه با تو محاربه با من است رفته کافر نمی شمرند، بلکه برای آنان درجات و مقامات قائلند، و همچنین نسبت به معاویه با این که رسول خدا در موارد زیادی او را لعن کرده و نیز او به مقاتله با امیرالمومنین برخاسته و سب بر آن حضرت را رواج داده و مرتکب جنایاتی شده که روی تاریخ را سیاه نموده است، ولی مالک بن نویره را به بهانه ای واهی سر می برند و نام او را از لیست صحابه رسول خدا حذف می کنند، چنان که ابوعمر و بن منده، و ابونعیم و قبل از ایشان جد ابوعمرو و مورخینی دیگر پس از آنان هیچ کدام مالک را جزء صحابه رسول خدا صلی الله علیه و آله ذکر نکرده اند تا این که نوبت به ابن اثیر رسیده و او با این که ناصبی است، در کتاب اسد الغابه مالک را در زمره صحابه رسول خدا آورده و از مورخین پیش از خودش که او را در صحابه عنوان نموده اند اظهار تعجب کرده است.
آری، کسانی که با امیرالمومنین - علیه السلام - پس از به خلافت رسیدنش پیمان شکنی کرده اند، افرادی نظیر عایشه دختر ابوبکر و طلحه پسر عموی ابوبکر و زبیر داماد ابوبکر، و عبدالله و عبیدالله دو پسر عمر، و سعد بن ابی وقاص یکی از اعضای شش نفره عمر بوده اند؛ و همچنین معاویه و بنی امیه که عمر خلافت را برای آنان سیاستگزاری نموده بود. با این که نقض عهد قریش با آن حضرت و یا عرب بنا به قول عمر، تنها به سبب پیشی گرفتن او و ابوبکر بوده بر آن بزرگوار، و نیز بخاطر نقشه ای بوده که عمر برای به قدرت رساندن عثمان و بنی امیه طراحی نموده بود.
با اینکه نبوت که منصبی است الهی هیچ گونه ملازمه ای با به وجود آمدن حکومت ظاهری ندارد، چه رسد به وصایت (به این معنی که اگر حکومت ظاهری نبود نبوت هم از بین برود)، سخن ما این است که چرا عمر نگذاشت رسول خدا - صلی الله علیه و آله - این راه حجت بر مردم تمام شود ولو این که تمام عرب و عجم و قریش و غیر قریش هم با او پیمان شکنی کنند، و در نتیجه سرنوشت مسلمانان پس از وفات رسول خدا همانند زمان حیات آن حضرت در مکه باشند، و مانند سرنوشت بسیاری از انبیای الهی و اوصیای آنان که پیوسته مظلوم و مقهور ستمگران و زورگویان زمان خود بوده اند.
و البته آنان تنها حکومت ظاهری را از امیرالمومنین گرفتند، وگرنه منصب وصایت و امامت آن حضرت که منصبی است الهی بر جای خود محفوظ و تا پایان عمر ثابت و برقرار بوده است. گرچه حق این است که همواره می بایست حکومت ظاهری نیز در اختیار انبیای الهی و جانشینان آنان باشد، ولی اگر با قهر آن را گرفتند اصل نبوت که از طرف خداست باطل نشده و همچنان باقی است.
و اما سخنی که عمر با ابوبکر به هنگام بیعت کردن با او گفته: رضیک النبی لدیننا فلا نرضاک لدنیانا؛ (715) پیامبر تو را برای امور دینی ما پسندیده بنابراین چگونه جانشینی رسول خدا - صلی الله علیه و آله - فقط جنبه حکومت ظاهری آن بوده، نه جنبه معنوی و الهی بودن آن و مراد او از جمله رضیک النبی لدیننا قضیه نماز خواندن ابوبکر است در بیماری وفات رسول خدا به جای آن حضرت، و ما قبلاً درباره حقیقت و ماهیت آن بحث کرده ایم، و بر فرض این که صحیح باشد هیچ گونه دلالتی بر نتیجه ای که عمر از آن گرفته ندارد؛ با این که خودشان گفته اند: صلوا خلف کل مومن وفاجر. و در هر حال معلوم می شود که ارزش خلافت و جانشینی رسول خدا نزد عمر از امامت جماعت کمتر بوده، چرا که خلافت را مربوط به دنیای مردم و امامت جماعت را مربوط به دین آنان دانسته است. و هرگاه علمای یهود یا نصارا از آنان مسأله مشکلی می پرسیدند، آنها را به نزد امیرالمومنین - علیه السلام - راهنمایی کرده و اظهار می داشتند که این جانشین پیغمبر ما و مخزن علم و دانش اوست، و ما تنها در حکومت و سلطنت به جای پیامبر نشسته ایم.
چنانچه حموی - با این که ناصبی است - در معجم البلدان در عنوان احقاف از اصبغ بن نباته نقل کرده که می گوید: روزی در زمان خلافت ابوبکر در محضر علی بن ابیطالب نشسته بودیم، در این اثنا مردی قوی هیکل و درشت اندام از اهالی حضرت موت بر ما وارد شد و در کناری نشست و از آنان که آنجا بودند پرسید؛ بزرگ و رئیس شما کیست؟
آنان به علی - علیه السلام - اشاره نموده و گفتند: این پسر عم رسول خدا صلی الله علیه و آله داناترین مردم و... تا این که می گوید علی آئین اسلام را بر او عرضه نموده و به دست آن حضرت مسلمان گردید، و آنگاه او را به نزد ابوبکر بردند...

69- تهمت و افترا

و نیز ابن ابی الحدید از ابن عباس نقل کرده که می گوید: روزی به نزد عمر رفتم، عمر به من گفت: ای ابن عباس! این مرد چنان در انجام عبادات خود را به رنج و تعب انداخته آن هم به خاطر ریاء که ضعیف و لاغر شده است.
ابن عباس: مقصودت کیست؟
عمر: پسر عمت (علی).
ابن عباس: انگیزه و هدفش از این ریاکاری چیست؟
عمر: جلب توجه مردم نسبت به خود و بدست آوردن خلافت.
ابن عباس: ولی در جایی که رسول خدا - صلی الله علیه و آله - بطور صریح و آشکار او را به عنوان خلیفه پس از خود به مردم معرفی نموده و تو مانع گشته ای، دیگر این کار او که ادعا می کنی چه سودی برایش خواهد داشت؟
عمر: درست است که رسول خدا او را معرفی نموده ولی او در آن موقع جوانی نورس بوده و عرب او را کوچک می شمرده و اما حال به حد کمال رسیده، آیا نمی دانی که خداوند هیچ پیغمبری را به نبوت برنگزیده مگر پس از اتمام چهل سال او.
ابن عباس: ولی همه بزرگان و اهل نظر از همان ابتدای ظهور اسلام او را فردی کامل می دانسته اند ولیکن محروم و محدود.
عمر: البته او علی پس از فراز و نشیبها و وقوع حوادثی سرانجام به خلافت خواهد رسید، ولی گامهایش در آن می لغزد و از اداره آن عاجز می ماند. و تو ای ابن عباس! در آینده شاهد این جریانات خواهی بود و در آن موقع است که عرب نیز به صحت نظریه مهاجرین اولیه که با خلافت او مخالف بودند پی خواهد برد، و ای کاش! من هم در آن هنگام زنده بودم و آن روز شما را می دیدم، حقا که حرص به دنیا حرام، و مثل دنیا همچون سایه توست که هر چه به آن نزدیکتر شوی از تو دورتر می گردد (716).

مولف: سبحان الله! چگونه می شود که عمر کسی را که خداوند بر عصمت و طهارت او گواهی داده و او را نفس پیامبرش دانسته گاهی به عجب و زمانی به ریا متهم می سازد، با این که خداوند به جز بر عصمت او بطور عموم، بر اخلاص او خصوصا، و همچنین تواضع او گواهی داده که می فرماید:

و یطمعون الطعام علی حبه مسکینا و یتیما و اسیرا انما نطعمکم لوجه الله لا نرید منکم جزاءا ولا شکورا (717)
... و بر دوستی خدا به فقیر و اسیر و یتیم طعام می دهند و گویند: ما فقط برای رضای خدا به شما طعام می دهیم و از شما هیچ پاداش و سپاسی نمی خواهیم....
و پیش از این گذشت احتجاج مامون به این آیه شریفه بر اثبات افضلیت آن حضرت علیه السلام. و چه زیبا ابن عباس از این سخن عمر پاسخ گفته که: او امیر المومنین چه هدفی از این کارش می توانسته داشته باشد در حالی که رسول خدا او را برای خلافت به مردم معرفی نموده ولی تو مانع گشته ای.
اما چه سود که اهل دنیا همواره روگردان از حقیقتند، همچنان که ابن عباس از گفتار دیگر وی که گفته: عرب او علی را خردسال می شمردند نیز به خوبی پاسخ داده که اهل عقل و درایت همواره از ابتدای ظهور اسلام او امیرالمومنین را مردی کامل و بزرگ می دانسته اند، و مفهوم این سخن این است که تو از جمله آنان نیستی. کما این که مفهوم پاسخ اولش این است که تو پیش بینی ها و تمهیدات رسول خدا را به منظور استخلاف او تغییر داده و ویران نموده ای.
و آنجا که عمر به ابن عباس می گوید: آیا نمی دانی که خداوند هیچ پیغمبری را به نبوت برنگزیده مگر پس از رسیدن به چهل سال به او باید گفت: آیا گفتار خدا را درباره یحیی - علیه السلام - نشنیده ای که می فرماید: و آتیناه الحکم صبیا؛ (718) و او را در کودکی مقام نبوت بخشیدیم.
و منشا تشکیک عامه در این مطلب که امیرالمومنین نخستین کسی بوده که به رسول خدا - صلی الله علیه و آله - ایمان آورده با این که آن از مسلمات تاریخ است به بهانه این که اسلام آوردن او در حال کودکی بوده، همین تشکیک عمر است.
و این که عمر به ابن عباس گفته: او علی سرانجام پس از وقوع وقایع و حوادثی به خلافت خواهد رسید اما گامهایش در آن می لغزد و...در پاسخ او باید گفت: که علت آن همه نابسامانیهاو کشمکشها، تو و یارت ابوبکر شده اید، و اگر خلافت را از همان ابتدا برای اهلش می گذاشتید هیچ شمشیری در اسلام کشیده نمی شد و نه خونی ریخته می شد، به شهادت عقل و وجدان و تصریح خود امیرالمومنین بر آن و بلکه معاویه، در ضمن نامه اش به محمد بن ابوبکر.
و کار دیگری که عمر به منظور متزلزل نمودن خلافت امیرالمومنین - علیه السلام - برای همیشه انجام داد غیر از تصدی ناحق خودش و ابوبکر این که طلحه و زبیر را نیز برای تصدی خلافت صالح دانسته آنان را جزو افراد شورای شش نفره خود قرار داد، با این که خود او در زمان حیاتش آن دو را در مدینه نگه داشته و ممنوع الخروج نموده بود حتی برای جهادی که بر همه مسلمین واجب است، به آنان می گفت: یکفیکما جهاد کما ایام النبی؛ برای شما کافی است جهادی که در زمان رسول خدا انجام داده ایدو علتش این بود که آنان در امر خلافت و سلطنت او کارشکنی و اخلالگری نکنند. و دیگر این که عبدالرحمن بن عوف داماد عثمان را در شورا حکم قرار داد و از این راه زمینه را برای بخلافت رسیدن عثمان و بنی امیه آماده کرد، و به همین جهت طلحه و زبیر اولین کسانی بودند که بیعت با آن حضرت - علیه السلام - را شکستند، و در نتیجه برای بنی امیه به سرکردگی و زعامت معاویه یگانه منافق و مزور تاریخ که تاکنون دومی برایش نیافته ایم، از آن زمان پایگاهی نیرومند و حکومتی استوار در شام فراهم گردید، و پس از آن بهانه قتل عثمان پسر عموی آنان نیز بر آن اضافه گردید.
و این که عمر گفته: تا این عرب به صحت رای مهاجرین اولیه که او امیر المومنین را از خلافت بازداشته اند پی ببرد جا داشت که عمر این جمله را نیز اضافه می کرد: و تا این که عرب به اشتباه رسول خدا نیز پی ببرد، چرا که رسول خدا - صلی الله علیه و آله - از آغاز بعثت در یوم الانذار تا به هنگام وفاتش همواره امیرالمومنین را به عنوان وصی و جانشین خود به مردم معرفی می نمود.
و نیز باید به او گفت: تمام مردم از عرب و عجم، آنان که مکابر و کودن نیستند، می دانند که تنها منافقین بودند که بوسیله تو و ابوبکر امیرالمومنین را از تصدی خلافت بازداشتند، و اما مسلمانان واقعی و مهاجرین اولیه که عبارت بوده اند از: سلمان، ابوذر، مقداد، عمار، حذیفه، و نظائر آنان، آنها تصمیم گرفتند که بیعت با ابوبکر را نقض کرده ولی نتوانستند.
چنانچه ابن ابی الحدید از براء بن عازب نقل کرده که می گوید: من همواره دوستدار و علاقه مند به بنی هاشم بودم تا این که رسول خدا - صلی الله علیه و آله - از دنیا رحلت نمود و من در آن حال می ترسیدم که قریش با اجتماع و تبانی خلافت را از بنی هاشم بگیرند، پس در اثر شدت اندوهی که بخاطر وفات رسول خدا داشتم، حیرت زده گاهی به نزد بنی هاشم می رفتم در حالی که آنان در میان حجره رسول خدا در کنار جسد پاک آن حضرت مجتمع بوده و زمانی هم به نزد قریش رفته مراقب اعمال و حرکات سران آنان بودم پس در این اثناء عمر و ابوبکر را ندیدم، کسی گفت: آنان در سقیفه بنی ساعده اجتماع کرده اند. ناگهان دیگری خبر آورد که با ابوبکر بیعت کردند، و پس از اندک زمانی ابوبکر را دیدم می آید در حالی که عمر و ابوعبیده و گروهی دیگر از اهل سقیفه همراه او بودند و همگی آنان ازار صنعایی به کمر بسته به هر کس که می رسیدند به زور یا رضا، از او برای ابوبکر بیعت می گرفتند. من از مشاهده این حالت بسیار اندوهگین شده شتابان خود را به بنی هاشم رساندم در حالی که در بسته بود. محکم در را زدم و گفتم: مردم با ابوبکر بیعت کردند، پس ابن عباس بر آنان نفرین کرد و گفت: تا ابد خیر نبینید من به شما دستوری دادم ولی اعتناء نکردید. پس با شدت ناراحتی و حزنی که داشتم درنگ کردم، و در همان شب مقداد، سلمان، ابوذر، عباده بن صامت، ابوالهیثم بن تیهان، حذیفه و عمار را دیدم که تصمیم گرفته بودند خلافت را در میان شورایی از مهاجرین برگردانند، این خبر به ابوبکر و عمر رسید پس به نزد ابوعبیده و مغیره بن شعبه رفته از آنان کمک فکری و چاره اندیشی خواستند. مغیره به آنان گفت: صلاح در این است که عباس را ببینید و برای او و فرزندانش بهره و نصیبی در خلافت قرار دهید تا از ناحیه علی بن ابیطالب آسوده خاطر باشید... (719)
نظامکه از مشایخ معتزله و استاد جاحظ است آورده که: رسول خدا - صلی الله علیه و آله - در موارد متعددی بر خلافت علی کرم الله و جهه تصریح نموده به گونه ای که برای کسی نقطه ابهامی باقی نمانده ولی عمر آن را کتمان نموده و هم او بوده که در سقیفه از حاضران برای ابوبکر بیعت گرفته است.
وانگهی، چگونه عمر می گوید: تا این که عرب به صحت رای مهاجرین اولیه پی ببرد که با خلافت او امیرالمومنین مخالف بودند با این که طلحه و زبیر که به اعتقاد آنان از معروفترین و با سابقه ترین آنان بوده اند، در ابتدا با خلافت امیرالمومنین - علیه السلام - مخالفتی نداشته اند؛ زیرا خلافی نیست در این که زبیر با امیرالمومنین و در زمره بنی هاشم بوده تا زمانی که پسر او از اسماء دختر ابوبکر بزرگ شده است، و هنگامی که خواستند به زور از او برای ابوبکر بیعت بگیرند شمشیر کشید، پس عمر شمشیر را از دستش گرفت و آن را به دیوار زد و گفت: بگیرید این کلب را.
و اما طلحه، با این که پسر عموی ابوبکر بوده ولی در جریان خلافت او نقشی نداشته است، چنانچه در عقد الفریدآمده: وقتی که عثمان خواست وصیت نامه ابوبکر را بخواند طلحه به او گفت: بخوان آن را ولو آن که اسم عمر در آن باشد، پس عمر به طلحه گفت: این را از کجا دانستی؟ گفت: از این که تو دیروز او را به خلافت رساندی و او امروز تو را؟
و در شرح ابن ابی الحدید آمده: عمر تنها کسی بوده که بیعت با ابوبکر را محکم و مخالفین را سرکوب نموده است. و در این رابطه شمشیر زبیر را شکسته، و بر سینه مقداد کوفته، و در سقیفه سعد بن عباده را زیر لگد گرفته و گفته بکشید سعد را، خدا او را بکشد، و بینی حباب بن منذر را مجروح نموده به علت این که در سقیفه گفته بود: انا جذیلها المحکک، و عذیقها المرجب؛ منم محل اعتماد در این قضیه خلافت.
و نیز گروهی از بنی هاشم را که به خانه فاطمه علیهماالسلام پناه برده بودند تهدید نموده آنان را از خانه خارج ساخت، و بالاخره اگر کوششهای او برای ابوبکر نبود هیچ کاری برای او از پیش نمی رفت (720) و اما این که عمر گفته: حرص به دنیا حرام است، این گفتار وی شگفت انگیز است؛ آیا او حریص بر ریاست است که جنازه پیامبرش را بدون تجهیز روی زمین گذاشته و بخاطر کسب سلطنت، بدون داشتن استحقاق آن با مردم به منازعه برخاسته و... یا آن کس که با داشتن اهلیت و استحقاق آن به جهت نص رسول خدا - صلی الله علیه و آله - بر آن، و همچنین قرابت او با رسول الله، و دارا بودند تمام صفات کمالیه انسانی از علم و غیره و با این همه از آن دست کشیده و به دنبال تجهیز و کفن و دفن پیکر مطهر رسول خدا رفته، و پس از آن نیز به جمع آوری قرآن همت گمارده و اصلا در سقیفه حاضر نشده و قطعا اگر حاضر می شد هرگز کار به نفع دیگران پایان نمی پذیرفت.
چنانچه انصار به حضرت فاطمه - علیهاالسلام - گفتند: اگر پسر عمت پیش از ابوبکر به ما پیشنهاد بیعت را نموده بود به دیگری عدول نمی کردیم، و همچنین موقعی که امیرالمومنین - علیه السلام - با آنان محاجه نمود به آن حضرت گفتند: اگر ما سخنان شما را پیش از آن که با ابوبکر بیعت کنیم شنیده بودیم هرگز با دیگری بیعت نمی کردیم!.
و اما این که عمر گفته: همانا دنیای تو به منزله سایه توست...تعجب آور است؛ زیرا اگر طبق اظهارات او دنیا بسان سایه ای است پس چرا خودش بخاطر آن به رسول خدا نسبت هجر داد و از وصیت کردند آن حضرت جلوگیری کرد؟ و چرا خواست کسی را بکشد که به منزله نفس رسول الله بود در صورتی که با او بیعت ننماید و نیز حکم قتل او را صادر نمود در صورتی که از دستور شوراء اطاعت نکند.