فهرست کتاب


قضاوتهای امیرالمومنین علی علیه السلام

آیه الله علامه حاج شیخ محمد تقی تستری

68- اظهارنظر عمر درباره خلافت امیرالمومنین (ع)

و نیز از کتاب تاریخ بغداد مسندا از ابن عباس نقل کرده که می گوید: روزی در ابتدای خلافت عمر بر او وارد شده دیدم صاعی از خرما در میان زنبیلی جلویش قرار داشت، وی مرا به خوردن خرما دعوت نموده، من یک دانه خوردم و بقیه اش را خود او تمام کرد و آنگاه کوزه آب را برداشت و آب آشامید و سپس بر متکایی تکیه زده و پیوسته حمد خدا می کرد. در این حال به من رو کرده و گفت: ای عبدالله! از کجا آمده ای؟
ابن عباس: از مسجد.
عمر: پسر عمویت را در چه حالی ترک کردی؟
ابن عباس می گوید: تصور کردم مقصودش عبدالله بن جعفر است. گفتم: او را ترک کردم در حالی که با همسالان خود مشغول لعب و بازی بود.
عمر: مقصودم عبدالله نیست بلکه بزرگ شما اهل بیت - امیرالمومنین (ع) - می باشد.
ابن عباس: او را ترک کردم در حالی که به آبیاری نخلستان فلانی مشغول بود و پیوسته قرآن می خواند.
عمر: از تو سوالی دارم، بر تو باد قربانی شترانی اگر بخواهی پاسخش را بر من کتمان کنی، آیا او - امیرالمومنین - هنوز دل به خلافت دارد؟
ابن عباس: بله.
عمر: آیا معتقد است که رسول خدا - صلی الله علیه و آله - بر آن تصریح نموده است؟
ابن عباس: آری، و من از پدرم پرسیدم که آیا او در این ادعایش راست می گوید؟ پدرم گفت: بله.
عمر: من هم آن را فی الجمله قبول دارم. و رسول خدا - صلی الله علیه و آله - در این باره مطلبی فرموده ناتمام، که نه حجتی را اثبات و نه عذری را قطع می کند، ولی همواره منتظر فرصتی بود تا بطور صریح و کامل از او نام ببرد، تا این که در بیماری وفاتش خواست از او علی به عنوان جانشین پس از خود، بصراحت اسم ببرد، ولی من نگذاشتم بخاطر شفقت بر اسلام، و ترس از وقوع فتنه؛ زیرا سوگند به خدا، هرگز قریش به خلافت او تن در نمی داد، و اگر او خلیفه می شد عرب از گوشه و کنار با او پیمان شکنی می کرد، پس رسول خدا - صلی الله علیه و آله - فهمید که من مقصود او را دریافته ام، به همین جهت از اظهار آن خودداری نمود، و آنچه که از قلم تقدیر الهی گذشته واقع خواهد شد (697).

مولف: از این گفتار عمر آیا او - امیرالمومنین (ع) - هنوز دل به خلافت دارد؟ بر می آید که آنان به گونه ای با آن حضرت - علیه السلام - در این رابطه برخورد نموده بودند که بطور کلی او را از ادعای حقش منصرف سازند آن گونه که زورمندان با رقبای خود می کنند.

و موید این معنا، مطلبی است که در نامه معاویه به محمد بن ابی بکر آمده: آنگاه آنان او (امیرالمومنین) را به بیعت با خود دعوت نموده ولی آن حضرت نپذیرفت پس او را تحت انواع فشارها قرار داده، و قصد جانش را نمودند... (698).
و نیز موید این معنا جمله ای است که ابن عباس گفته: امیرالمومنین را گذاشتم در حالی که مشغول آبیاری نخلستان فلان بود. که از آن بر می آید که آن حضرت با کناره گیری و تامین مایحتاج زندگی خود از راه کسب و آبیاری نخلستانهای مردم جان خود را از سوءقصد آنان حفظ نموده است. و آنجا که عمر به ابن عباس می گوید: آیا او (امیرالمومنین) اعتقاد دارد که رسول خدا - صلی الله علیه و آله - بر خلافت او تصریح نموده دلالت دارد بر این که امیرالمومنین - علیه السلام - مدعی این مطلب بوده (و به اتفاق تمام امت او معصوم از گناه بوده و پیامبر - صلی الله علیه و آله - درباره اش فرموده: پیوسته حق با علی و علی با حق در گردش است) چه رسد به گواهی عباس و بلکه تمام بنی هاشم و شیعیان آن حضرت - علیه السلام - بر آن، اگر چه در این خبر ابن عباس به علت تقیه و رعایت مدارایی تنها به نقل شهادت پدر خود اکتفا کرده است.
و آنجا که عمر گفته: رسول خدا - صلی الله علیه و آله - در این باره مطلبی فرموده ناتمام مقصودش لوث کردن قضیه غدیرخم است؛ زیرا که نه او و نه افراد دیگرشان از آن پاسخی نداشته، چاره ای جز انکار و مطرح ننمودن آن ندارند، از اینرو می بینی در هیچ کدام از کتابهای صحاح و قاموس و نهایه و مصباح و معجم البلدان گفته اند: خم محلی است بین مکه و مدینه. و در معجم البلدان این جمله را نیز اضافه کرده: که رسول خدا در آنجا خطبه ای خوانده است با این که دأب حموی در معجم البلدان این است که کمترین اثر تاریخی از شعر و نثر و... درباره مواضع و اماکن نقل و ضبط می کند.
حالی که قصائد اشعار چه رسد به احادیث و اخبار درباره غدیرخم بسیار زیاد بوده، بطوری که عامه نیز در این خصوص کتاب تالیف نموده اند (مانند طبری)، چه رسد به خاصه.
سبط بن جوزی اخبار غدیرخم را از مسند احمد بن حنبل، و از فضائل او، و از سنن ترمذی، و تفسیر ثعلبی نقل کرده است. (699)
و ابن اثیر - با این که ناصبی است - در کتاب اسد الغابه در لابلای کتابش در شرح حال جمعی از صحابه رسول خدا - صلی الله علیه و آله - آورده که، آنان حدیث غدیر خم را روایت نموده اند؛ از جمله در شرح حال جندع انصاری (700)، حبه عرنی (701)، حبیب بن بدیل (702)، زید بن شراحیل (703)، عامر بن لیلی بن ضمره (704)، عامر بن لیلی غفاری (705). و نیز در شرح حال امیرالمومنین آورده که عبدالرحمن بن ابی لیلی و براء بن عازب آن را نقل کرده اند و همچنین می نویسد: علی - علیه السلام - در رحبه مردم را سوگند داد که هر کس که بیانات رسول خدا - صلی الله علیه و آله - را در روز غدیر خم شنیده برخیزد و گواهی دهد - فرمود: تنها کسانی برخیزند که بلاواسطه آن را از رسول خدا شنیده اند، پس دهها نفر برخاستند و گفتند: گواهی می دهیم که رسول خدا - صلی الله علیه و آله - فرمود: آگاه باشید! که خداوند ولی من و من ولی مومنینم، هان! هر کس که من مولای اویم علی است مولای او... (706) ولیکن در حقیقت آنان این روش - انکار - را از ابوحنیفه پیروی کرده اند که او به شاگردان خود می گفت: در برابر شیعه به حدیث غدیر خم اقرار نکنید وگرنه بر شما فائق خواهند آمد، پس هیثم بن حبیب به او گفت: چرا به حدیث غدیرخم اعتراف ننمایند آیا روایت آن به تو نرسیده است؟
ابوحنیفه: بله نزد من هست و به آن هم روایت شده ام.
هیثم: پس به چه علت اعتراف نکنند، در حالی که حبیب بن ابوثابت از ابوالطفیل از زید بن ارقم روایت نموده که علی - علیه السلام - در رحبه مردم را سوگند داد که هر کس از رسول خدا - صلی الله علیه و آله - این جمله را شنیده من کنت مولاه فعلی مولاه برخیزد و گواهی دهد، پس عده ای برخاسته و بر آن گواهی دادند.
ابوحنیفه: درست است ولی در همان زمان نیز این مطلب مورد گفتگو بوده و به همین جهت علی - علیه السلام - مردم را سوگند داده تا بر آن ادای شهادت ننمایند.
هیثم: بنابراین، آیا ما علی را تکذیب کنیم و یا گفتارش را رد نماییم؟
ابوحنیفه: هیچ کدام، ولیکن خودت می دانی که گروهی از مردم درباره علی - علیه السلام - غلو ورزیدند.
هیثم: عجبا! آیا در صورتی که پیامبر خدا - صلی الله علیه و آله - به آن تصریح نموده و برای مردم خطبه خوانده ما به خاطر غلو افرادی و حرفهای این و آن بترسیم و حق را کتمان کنیم؟!
و پیش از ابوحنیفه نیز انس بن مالک واقعه غدیر خم را انکار کرده، چنانچه ابن قتیبه در معارف آورده: انس بن مالک به بیماری برص مبتلا بوده و در علت آن گفته اند که علی - علیه السلام - از او، از گفتار رسول خدا: اللهم و ال من والاه وعاد من عاداه پرسش نمود، وی گفت: من پیر شده ام و این را فراموش کرده ام، پس علی - علیه السلام - به او فرمود: اگر دروغ می گویی خدا تو را به پیسی مبتلا کند که هیچ عامه ای آن را نپوشاند (707).
و گروه دیگری نیز آن را انکار نموده و مورد لعن و نفرین آن حضرت قرار گرفته اند، چنانچه در اسد الغابه آمده: علی - علیه السلام - مردم را در رحبه سوگند داد هر کس از رسول خدا شنیده که فرموده: من کنت مولاه فعلی مولاه برخیزد و گواهی دهد، پس جمعی برخاسته و گواهی دادند، و گروهی هم کتمان نمودند، پس آنان که کتمان کرده بودند همه در دنیا به امراض و آفات دردناک مبتلا گردیدند. که از آن جمله است؛ یزید بن ودیعه و عبدالرحمن بن مدلج (708).
و بعضی دیگر نیز که نتوانسته اند حدیث غدیرخم را به علت متواتر بودنش انکار کنند ناچار آن را تاویل و توجیه نموده اند، چنانچه در محاجه مامون با علمای عامه گذشت که اسحاق در پاسخ مامون گفت: که مراد از حدیث من کنت مولاه فعلی مولاه این است که علی دوست زید بن حارثه است، غافل از این که زید بن حارثه در سال حجه الوداع اصلا زنده نبوده است.
و گروهی دیگر نیز بدین گونه آن را انکار کرده اند که گفته اند: علی - علیه السلام - در آن موقع (حجه الوداع) در یمن بوده است. چنانچه حموی در معجم الادباء (709) در شرح حال طبری در شرح مولفات او آورده: یکی کتاب فضائل علی بن ابیطالب است که در اول آن درباره صحت و صدق اخبار غدیرخم به تفصیل سخن گفته - تا این که می گوید - و سبب تالیف این کتاب این بوده که یکی از مشایخ بغداد حدیث غدیرخم را انکار نموده و گفته بود که علی بن ابیطالب در آن هنگام (حجه الوداع) در یمن بوده است. و همین گوینده قصیده ای سروده که در آن به کلیه منازل و بلدان و اماکن اشاره نموده و پیرامون هر کدام شرحی آورده، تا این که به غدیرخم رسیده و واقعه تاریخی آن را تکذیب نموده و چنین گفته:
ثم مررنا بغدیرخم - کم من قائل بزور جم
علی علی والنبی الامی
و آنگاه به غدیرخم گذشتیم چه افراد زیادی که در آن باره به پیامبر و علی افتراء بسته اند.
و طبری این قصیده را شنیده و کتاب نامبرده را در رد او و بیان طرق حدیث غدیر خم نگاشته است. و مردم از کتابش استقبال نموده به استماع آن می پرداختند.

مولف: آیا براستی گوینده آن قصیده در غدیرخم حضور داشته و رسول خدا - صلی الله علیه و آله - را در آنجا تنها دیده و سراغ ملی را از او گرفته و پیغمبر به او فرموده: علی در یمن است؟! و چرا این گوینده که خودش در آن زمان نبوده به تاریخ که بهترین گواه بر حوادث و پدیده های گذشته است مراجعه

نکرده تا بداند که رسول خدا پیش از حرکتش به مکه، علی را به نجران یمن به منظور اخذ صدقاتش فرستاده و بعد علی - علیه السلام - در مکه به آن حضرت ملحق شده است.
و گویا انگیزه واقعی این منکر، این بوده که خواسته به جز انکار غدیرخم سایر فضائلی را که برای علی - علیه السلام - در آن سفر به وقوع پیوسته نیز انکار نماید؛ مانند شرکت دادن رسول خدا، آن حضرت را در قربانی خود و این که حج او مانند حج رسول خدا؛ حج قران بوده و همچنین وصف نمودند رسول خدا - صلی الله علیه و آله - او را به تصلب و قاطعیت در اجرای احکام الهی.
چنانچه طبری در تاریخش آورده: رسول خدا در سال دهم از هجرت علی بن ابیطالب را به منظور اخذ صدقات و جزیه نجران یمن، بدان سامان گسیل داشت، و خود آن وجود مبارک، پنج روز مانده به آخر ماه ذی القعده برای انجام حج از مدینه به طرف مکه حرکت نمود تا این که به سرف رسید - در حالی که قربانی خود را نیز به همراه داشت - پس به آنان که قربانی همراه نداشتند فرمود: تا محل شده حج خود را به عمره مبدل کنند، و آنگاه علی - علیه السلام - در مکه به رسول خدا پیوست و پس از دادن گزارش سفر خود به رسول خدا، آن حضرت به او فرمودند: تو نیز مانند دیگران طواف نموده از احرام بیرون شود! علی - علیه السلام - عرضه داشت که: من در موقع احرام بستن چنین نیت کرده ام: خدایا من احرام می بندم آن گونه که بنده و رسول تو احرام بسته است.
پیامبر - صلی الله علیه و آله - به او فرمود: آیا قربانی به همراه آورده ای؟
امیرالمومنین گفت: نه، پس رسول خدا - صلی الله علیه و آله - او را در قربانی خود شریک نمود و مناسک حج را با همدیگر انجام داده و رسول خدا شتر قربانیش را از طرف خود و امیرالمومنین - علیه السلام - نحر نمود (710).
و نیز آورده: هنگامی که علی - علیه السلام - از یمن به جانب مکه حرکت می کرد به علت تعجیل در پیوستن به رسول خدا در مکه، از همراهان خود جدا شده فردی از اصحاب خود را به جای خود بر لشکر امیر نمود، پس آن شخص از حله هایی که امیرالمومنین از یمن آورده بود بر بعض لشکریان پوشانید، تا این که به نزدیکی مکه رسیدند. علی - علیه السلام - به پیشواز آنان از مکه خارج شد و چون آن گروه را با آن حله ها دید چهره اش متغیر شد و به جانشین خود فرمود: این چیست؟
گفت: هدفی جز تجمل و نمایش در انظار مردم نداشته ام.
امیرالمومنین به او فرمود: وای بر تو! زود باش پیش از آن که به محضر رسول خدا - صلی الله علیه و آله - شرفیاب شوی آنها را بیرون بیاور. او اطاعت نمود. ولیکن همراهانش رنجیده، از علی - علیه السلام - به نزد رسول خدا - صلی الله علیه و آله - شکایت بردند.
ابوسعید خدری می گوید: آنگاه رسول خدا - صلی الله علیه و آله - در میان ما بپاخاست و سخنرانی کرد، از او شنیدم که فرمود: ای مردم! از علی شکایت نکنید که او در ذات خدا - یا راه خدا - متصلب و سرسخت است (711).
و در هر حال حدیث غدیر خم از حیث سند تمام و صحیح بوده هیچ گونه تردیدی در آن نیست؛ زیرا که متواتر است، و حجیت خبر متواتر از بدیهیات؛ و دلالت آن نیز بر امامت امیرالمومنین، و این که آن حضرت همانند رسول خدا - صلی الله علیه و آله - بوده صریح و غیر قابل تشکیک؛ چرا که پیامبر در ابتدای آن به حاضران فرموده: الست اولی بکم من انفسکم؟؛ آیا من نسبت به شما از خودتان اولی نیستم؟. و همگی پاسخ داده اند: بله. و پس از این اقرار به آنان فرموده: من کنت مولاه فعلی مولاه و معنای آن جز این نیست که هر کس که من اولی هستم به او از خودش، پس علی نیز همانند من اولی است به او از خودش، و تشکیک برادران اهل سنت ما در سند و یا دلالت آن نظیر تشکیک سوفیست است در بدیهیات.
وانگهی، چگونه عقل تجویز می کند که پیغمبر امیرالمومنین - علیه السلام - را جانشین خود ننموده باشد، با این که امیرالمومنین از ابتدای رسالت پیغمبر - صلی الله علیه و آله - همراه و همگام با آن حضرت در تمام شوون و سختیها و مشکلات او حضور فعال داشته تا زمانی که دعوت پیامبر - صلی الله علیه و آله - همه جانبه و فراگیر گشته است، و در همان حال دیگران سرگرم زندگانی خوش خویش و راحت و آسوده خاطر، و اگر هم گاهی تحرکی داشته اند سرانجام آن فرار بوده است.
یحیی بن محمد علوی - بنا به نقل ابن ابی الحدید - در این باره گفته: احدی از مردم شک ندارد در این که رسول خدا عاقلی کامل و خردمندی هوشیار بوده، اما اعتقاد مسلمین معلوم، و اما یهود و نصاری و فلاسفه نیز بر این باورند که او حکیمی علیم و فیلسوفی عظیم بوده که آیینی را هدایت و ملتی را رهبری کرده و حکومتی بزرگ را تشکیل داده است، و او خود بخوبی حس انتقامجویی و خوی خونخواهی عرب را می شناخته و می دانسته که اگر فردی از قبیله ای، یک فرد از قبیله دیگر را بکشد، اولیای مقتول تا قاتل را به قصاص نکشند از پای نخواهند نشست. و اگر بر قاتل دست نیابند از فامیل او و اگر از فامیل نیابند حداقل یک یا چند نفر از قبیله او را می کشند، و اسلام هم در آن زمان کوتاه، سرشت دیرینه آنان را دگرگون ننموده و این عادت و خوی آنان را که در اعماق جانشان ریشه داشته بکلی عوض نکرده، بنابراین، چگونه کسی احتمال می دهد که این انسان عاقل کامل که خونهای زیادی از - کفار و مشرکین - عرب بر زمین ریخته، بویژه از قریش، و یگانه یار و یاورش در این خونریزیها و قتل و اسارتها پسر عمش بوده، او را جانشین خود قرار ندهد تا بدین وسیله خون او و فرزندانش را حفظ نماید؟
آیا این انسان خردمند دانا نمی داند که اگر پسر عمش را با بستگانش به صورت افراد عادی بگذارد و بگذرد، آنان را در معرض استیصال و نابودی قرار داده تا لقمه ای برای خورندگان و شکاری برای درندگان باشند، اما اگر برای آنان قدرت و شوکتی قرار دهد و صاحب حکومت و اختیار گرداند در حقیقت خون آنان را حفظ نموده و از نابودی نجاتشان داده است، و این به تجربه ثابت و قطعی است...
آیا احتمال می دهی که این موضوع بسیار مهم از خاطر رسول خدا - صلی الله علیه و آله - رفته باشد و یا این که دوست داشته اهل بیت و ذریه خود را مستاصل گرداند، پس چه شد آن شدت علاقه و محبتی که به جگر گوشه اش فاطمه زهرا - علیهاالسلام - داشته، آیا می گویی که او را مانند یک فرد عادی رها نموده، و علی را نیز به همین وضع که بر بالای سرش هزاران شمشیر به انتقام خون عزیزان کشیده باشد...؟! (712)
باز می گردیم به روایت عنوان بحث، آنجا که عمر گفته: رسول خدا - صلی الله علیه و آله - همواره راجع به تصریح به این موضوع منتظر فرصتی بود تا این که در بیماری وفاتش خواست بصراحت از او علی نام ببرد ولی من نگذاشتم دلالت دارد بر این که رسول خدا - صلی الله علیه و آله - همواره در صدد بیان و تصریح به این مطلب بوده ولی از مخالفت آنان بیم داشته تا این که در مرض وفاتش خواسته از آن پرده بردارد ولی او عمر نگذاشته است.
و همین اقرار و اعتراف عمر بر این موضوع کافی است در اثبات این که رسول خدا - صلی الله علیه و آله - امیرالمومنین - علیه السلام - را جانشین خود قرار داده است، و جلوگیری او برخلاف شرع بوده زیرا خدای تعالی فرموده: و ما ارسلنا من رسول الا لیطاع باذن الله؛ (713)، و ما رسول فرستادیم مگر این که خلق به امر خدا اطاعت او کنند. و نیز فرموده: فلا و ربک لا یومنون حتی یحکموک فیما شجر بینهم ثم لایجدوا فی انفسهم حرجا مما قضیت و یسلموا تسلیما (714).
چنین نیست، قسم به خدای تو که اینان به حقیقت اهل ایمان نمی شوند مگر آن که در خصومت و نزاعشان تنها تو را حاکم کنند و آنگاه هر حکمی کنی هیچ گونه اعتراضی در دل نداشته و کاملاً از دل و جان تسلیم فرمان تو باشند.
و این که عمر گفته: تنها انگیزه من از آن ممانعت، خوف وقوع فتنه بوده ثکلی را به خنده وا می دارد، چرا که رسول خدا - صلی الله علیه و آله - بطور صریح می فرماید: برایم قلم و دوات بیاورید تا برایتان دستور العملی بنویسم که هرگز پس از من گمراه نشوید، و عمر می گوید: من نگذاشتم تا مبادا با نوشتار رسول خدا به اسلام صدمه ای وارد شود و یا فتنه ای پدید آید... ولی قسم به خدا که انگیزه ممانعت آنان به جهت دلسوزی برای اسلام نبوده بلکه بخاطر مسائلی دیگر... چه آن که بیانات و تصریحات رسول خدا - صلی الله علیه و آله - در غدیر خم راجع به این موضوع و همچنین قبل و بعد از آن مطالبی بوده شفاهی و گذرا، و آنان می توانسته اند که آن موارد را انکار و شاهدان عینی را از ادای شهادت ارعاب و جلوگیری نمایند. اما از جایی که نوشتن وصیت امری ثابت و پایدار و سندی قطعی بوده و در آینده مجالی برای انکار و یا تشکیک در آن نمی گذاشته، چاره ای جز این ندیده اند که اساساً از نوشتن آن جلوگیری کنند.
و این که عمر گفته: سوگند به خدا که قریش بر خلافت او امیرالمومنین اتفاق نمی کردند در پاسخش باید گفت که: قریش نسبت به شخص رسول الله نیز مطیع و تسلیم نبوده اند، تا زمانی که آن حضرت مکه را فتح نموده که در آن موقع مجبور به تسلیم شده اند، و آن وقت هم واقعاً اسلام نیاورده، بلکه در ظاهر اظهار و آن کفر درونی خود را آشکار ساختند، و بارها امیرالمومنین - علیه السلام - قریش را مورد لعن و نفرین قرار داده و می فرمود:اجمعوا علی حربی کاجماعهم علی حرب رسول الله؛ قریش بر محاربه با من اتفاق نمودند، آن گونه که بر محاربه با رسول خدا اتفاق نمودند.
و قریش پس از بیعت نمودن مردم با آن حضرت - علیه السلام - (بعد از قتل عثمان) نیز به او نگرویده و از او اطاعت ننموده بلکه به معاویه پیوستند، بطوری که در جنگ صفین سیزده قبیله از قریش با معاویه بود، و تنها پنج نفر از آنان با امیرالمومنین - علیه السلام - بودند که عبارتند از: محمد بن ابی بکر از طائفه تیم قریش بخاطر پاکدامنی و نجابتی که از طرف مادرش اسماء بنت عمیس داشت، و هم این که ربیبه آن حضرت بود، و جعده بن هبیره از قبیله مخزوم قریش به علت این که خواهرزاده آن حضرت علیه السلام بود. (پسر ام هانی خواهر آن حضرت بو)، و محمد بن ابی حذیفه عبشمی و هاشم بن عتبه زهری، و در خبر آمده: و مردی دیگر.
و اگر این گفتار عمر صحیح باشد که اتفاق قریش شرط صحت خلافت است، پس قول خودشان به امامت آن حضرت پس از قتل عثمان و بیعت مردم با او نیز باطل نخواهد بود؛ زیرا بنابر آنچه که نقل شد در آن موقع نیز قریش به آن حضرت ایمان نیاورده بلکه، قبله گاهشان معاویه بود.
و اما این که عمر گفته: اگر او امیرالمومنین خلیفه شود عرب از گوشه و کنار با او پیمان شکنی می کنند، دروغی بیش نیست، بلکه قضیه برعکس بوده و چنانچه آن حضرت - علیه السلام - عهده دار خلافت می شد عرب بطور عموم از او پیروی می کردند؛ زیرا از خاندان پیامبرشان بود. و عرب با ابوبکر پیمان شکنی کرده آن هنگام که دریافتند که خلافت در محل واقعیش قرار نگرفته است. چنانچه اعثم کوفی در تاریخش نقل کرده که پیمان شکنان با ابوبکر به این مطلب تصریح می نمودند، و ابوبکر آنان را مرتد نامیده به قتل و حرق و اسارت محکوم می کرد. قدر مسلم از مرتدین کسانی بودند که دعوی پیامبری نموده بودند، مانند: مسیلمه کذاب و اسود عنسی و طلیحه. و از جمله کسانی که عامل ابوبکر (خالد بن ولید) او را به بهانه ارتداد محکوم به قتل نمود مالک بن نویره بود که قطعا فردی مسلمان بود، و عمر نیز اسلام او را قبول داشت و بدین جهت از ابوبکر خواست تا از قاتل او قصاص بگیرد ولی ابوبکر نپذیرفت، و تنها جرمش بنا به ادعای خالد این بود که در گفتگویش با خالد از ابوبکر به عنوان صاحبک؛ یار تو تعبیر کرده بود.
سبحان الله از این عصبیت، آنان طلحه و زبیر و عایشه را که به جنگ با امیرالمومنین - علیه السلام - که به نص آیات قرآن همچون رسول خدا - صلی الله علیه و آله - بوده و در خبر مستفیض، پیامبر به او فرموده: حربک حربی؛ محاربه با تو محاربه با من است رفته کافر نمی شمرند، بلکه برای آنان درجات و مقامات قائلند، و همچنین نسبت به معاویه با این که رسول خدا در موارد زیادی او را لعن کرده و نیز او به مقاتله با امیرالمومنین برخاسته و سب بر آن حضرت را رواج داده و مرتکب جنایاتی شده که روی تاریخ را سیاه نموده است، ولی مالک بن نویره را به بهانه ای واهی سر می برند و نام او را از لیست صحابه رسول خدا حذف می کنند، چنان که ابوعمر و بن منده، و ابونعیم و قبل از ایشان جد ابوعمرو و مورخینی دیگر پس از آنان هیچ کدام مالک را جزء صحابه رسول خدا صلی الله علیه و آله ذکر نکرده اند تا این که نوبت به ابن اثیر رسیده و او با این که ناصبی است، در کتاب اسد الغابه مالک را در زمره صحابه رسول خدا آورده و از مورخین پیش از خودش که او را در صحابه عنوان نموده اند اظهار تعجب کرده است.
آری، کسانی که با امیرالمومنین - علیه السلام - پس از به خلافت رسیدنش پیمان شکنی کرده اند، افرادی نظیر عایشه دختر ابوبکر و طلحه پسر عموی ابوبکر و زبیر داماد ابوبکر، و عبدالله و عبیدالله دو پسر عمر، و سعد بن ابی وقاص یکی از اعضای شش نفره عمر بوده اند؛ و همچنین معاویه و بنی امیه که عمر خلافت را برای آنان سیاستگزاری نموده بود. با این که نقض عهد قریش با آن حضرت و یا عرب بنا به قول عمر، تنها به سبب پیشی گرفتن او و ابوبکر بوده بر آن بزرگوار، و نیز بخاطر نقشه ای بوده که عمر برای به قدرت رساندن عثمان و بنی امیه طراحی نموده بود.
با اینکه نبوت که منصبی است الهی هیچ گونه ملازمه ای با به وجود آمدن حکومت ظاهری ندارد، چه رسد به وصایت (به این معنی که اگر حکومت ظاهری نبود نبوت هم از بین برود)، سخن ما این است که چرا عمر نگذاشت رسول خدا - صلی الله علیه و آله - این راه حجت بر مردم تمام شود ولو این که تمام عرب و عجم و قریش و غیر قریش هم با او پیمان شکنی کنند، و در نتیجه سرنوشت مسلمانان پس از وفات رسول خدا همانند زمان حیات آن حضرت در مکه باشند، و مانند سرنوشت بسیاری از انبیای الهی و اوصیای آنان که پیوسته مظلوم و مقهور ستمگران و زورگویان زمان خود بوده اند.
و البته آنان تنها حکومت ظاهری را از امیرالمومنین گرفتند، وگرنه منصب وصایت و امامت آن حضرت که منصبی است الهی بر جای خود محفوظ و تا پایان عمر ثابت و برقرار بوده است. گرچه حق این است که همواره می بایست حکومت ظاهری نیز در اختیار انبیای الهی و جانشینان آنان باشد، ولی اگر با قهر آن را گرفتند اصل نبوت که از طرف خداست باطل نشده و همچنان باقی است.
و اما سخنی که عمر با ابوبکر به هنگام بیعت کردن با او گفته: رضیک النبی لدیننا فلا نرضاک لدنیانا؛ (715) پیامبر تو را برای امور دینی ما پسندیده بنابراین چگونه جانشینی رسول خدا - صلی الله علیه و آله - فقط جنبه حکومت ظاهری آن بوده، نه جنبه معنوی و الهی بودن آن و مراد او از جمله رضیک النبی لدیننا قضیه نماز خواندن ابوبکر است در بیماری وفات رسول خدا به جای آن حضرت، و ما قبلاً درباره حقیقت و ماهیت آن بحث کرده ایم، و بر فرض این که صحیح باشد هیچ گونه دلالتی بر نتیجه ای که عمر از آن گرفته ندارد؛ با این که خودشان گفته اند: صلوا خلف کل مومن وفاجر. و در هر حال معلوم می شود که ارزش خلافت و جانشینی رسول خدا نزد عمر از امامت جماعت کمتر بوده، چرا که خلافت را مربوط به دنیای مردم و امامت جماعت را مربوط به دین آنان دانسته است. و هرگاه علمای یهود یا نصارا از آنان مسأله مشکلی می پرسیدند، آنها را به نزد امیرالمومنین - علیه السلام - راهنمایی کرده و اظهار می داشتند که این جانشین پیغمبر ما و مخزن علم و دانش اوست، و ما تنها در حکومت و سلطنت به جای پیامبر نشسته ایم.
چنانچه حموی - با این که ناصبی است - در معجم البلدان در عنوان احقاف از اصبغ بن نباته نقل کرده که می گوید: روزی در زمان خلافت ابوبکر در محضر علی بن ابیطالب نشسته بودیم، در این اثنا مردی قوی هیکل و درشت اندام از اهالی حضرت موت بر ما وارد شد و در کناری نشست و از آنان که آنجا بودند پرسید؛ بزرگ و رئیس شما کیست؟
آنان به علی - علیه السلام - اشاره نموده و گفتند: این پسر عم رسول خدا صلی الله علیه و آله داناترین مردم و... تا این که می گوید علی آئین اسلام را بر او عرضه نموده و به دست آن حضرت مسلمان گردید، و آنگاه او را به نزد ابوبکر بردند...