فهرست کتاب


قضاوتهای امیرالمومنین علی علیه السلام

آیه الله علامه حاج شیخ محمد تقی تستری

67- حقش را به او بازگردان

ابن ابی الحدید از موفقیات زبیر بن بکار از عبدالله بن عباس نقل کرده که می گوید: من به همراه عمر در کوچه ای از کوچه های مدینه قدم می زدیم، در این موقع عمر به من رو کرده گفت: ای ابن عباس! می دانم که یار تو - امیرالمومنین - مظلوم واقع شده است. ابن عباس می گوید: با خود گفتم بخدا سوگند نباید بر من پیشی گیرد پس به او گفتم: حال که چنین است حقش را به او بازگردان.
ابن عباس می گوید: در این وقت عمر دستش را از دستم ربود و به تنهایی پیش رفت و سپس ایستاد تا این که من به او ملحق شدم، پس به من گفت:ای ابن عباس! به اعتقاد من تنها علتش این بود که قومش او را کوچک شمرده اند.
ابن عباس می گوید: با خود گفتم این سخنش از اول بدتر بود به او گفتم ولی به خدا سوگند، نه خدا و نه رسولش، او را کوچک نشمرده اند، آن هنگام که او را مامور نمودند تا سوره برائت را از دست یار تو (ابوبکر) بگیرد. در این موقع عمر از من رو برگردانده و با شتاب رفت و من نیز بازگشتم (696).

مولف: ابن ندیم در فهرست از هشام بن حکم نقل کرده که می گوید: در شگفتم از کسانی که آن را که خدا بر خلافتش تصریح نموده عزل کرده اند، و آن را که خدا عزل نموده نصب کرده اند!

68- اظهارنظر عمر درباره خلافت امیرالمومنین (ع)

و نیز از کتاب تاریخ بغداد مسندا از ابن عباس نقل کرده که می گوید: روزی در ابتدای خلافت عمر بر او وارد شده دیدم صاعی از خرما در میان زنبیلی جلویش قرار داشت، وی مرا به خوردن خرما دعوت نموده، من یک دانه خوردم و بقیه اش را خود او تمام کرد و آنگاه کوزه آب را برداشت و آب آشامید و سپس بر متکایی تکیه زده و پیوسته حمد خدا می کرد. در این حال به من رو کرده و گفت: ای عبدالله! از کجا آمده ای؟
ابن عباس: از مسجد.
عمر: پسر عمویت را در چه حالی ترک کردی؟
ابن عباس می گوید: تصور کردم مقصودش عبدالله بن جعفر است. گفتم: او را ترک کردم در حالی که با همسالان خود مشغول لعب و بازی بود.
عمر: مقصودم عبدالله نیست بلکه بزرگ شما اهل بیت - امیرالمومنین (ع) - می باشد.
ابن عباس: او را ترک کردم در حالی که به آبیاری نخلستان فلانی مشغول بود و پیوسته قرآن می خواند.
عمر: از تو سوالی دارم، بر تو باد قربانی شترانی اگر بخواهی پاسخش را بر من کتمان کنی، آیا او - امیرالمومنین - هنوز دل به خلافت دارد؟
ابن عباس: بله.
عمر: آیا معتقد است که رسول خدا - صلی الله علیه و آله - بر آن تصریح نموده است؟
ابن عباس: آری، و من از پدرم پرسیدم که آیا او در این ادعایش راست می گوید؟ پدرم گفت: بله.
عمر: من هم آن را فی الجمله قبول دارم. و رسول خدا - صلی الله علیه و آله - در این باره مطلبی فرموده ناتمام، که نه حجتی را اثبات و نه عذری را قطع می کند، ولی همواره منتظر فرصتی بود تا بطور صریح و کامل از او نام ببرد، تا این که در بیماری وفاتش خواست از او علی به عنوان جانشین پس از خود، بصراحت اسم ببرد، ولی من نگذاشتم بخاطر شفقت بر اسلام، و ترس از وقوع فتنه؛ زیرا سوگند به خدا، هرگز قریش به خلافت او تن در نمی داد، و اگر او خلیفه می شد عرب از گوشه و کنار با او پیمان شکنی می کرد، پس رسول خدا - صلی الله علیه و آله - فهمید که من مقصود او را دریافته ام، به همین جهت از اظهار آن خودداری نمود، و آنچه که از قلم تقدیر الهی گذشته واقع خواهد شد (697).