فهرست کتاب


قضاوتهای امیرالمومنین علی علیه السلام

آیه الله علامه حاج شیخ محمد تقی تستری

مولف: در اینجا باید گفت: اگر خشونت ذاتی می تواند عذر باشد پس ابوجهل هم در آن همه اهانتهایش نسبت به رسول خدا - صلی الله علیه و آله - معذور بوده، ملامتی بر او نیست، و همچنین کفار که درباره آن حضرت گفتند: انه لمجنون.

و نیز شهرستانی آورده: دومین خلافی که در بیماری وفات رسول خدا به وقوع پیوست این بود که آن حضرت به مردم فرمود: تا با لشکر اسامه خارج شوند و متخلفین از آن را لعن و نفرین نمود، پس بعضی گفتند: بر ما واجب است اطاعت و امتثال فرمان رسول خدا، و گروهی هم گفتند حال پیغمبر وخیم است و ما را طاقت دوری از آن بزرگوار نیست، درنگ می کنیم تا ببینیم حال پیغمبر چگونه خواهد شد (694).

مولف: در اینجا با این که اکثر بزرگان عامه اعتراف نموده اند که جلوگیری عمر از وصیت رسول خدا - صلی الله علیه و آله - و نیز تخلف آنان از جیش اسامه از مصائب جبران ناپذیر اسلام بوده، ولی بعضی از آنان هم در مقام اعتذار برآمده که گفته اند: غرض آنان از عدم خروج با لشکر اسامه اقامه مراسم دینی و

تقویت اسلام بوده است. با این که معنا و مفهوم این سخن این است که آنان نسبت به اقامه مراسم دینی از رسول خدا آگاه تر بوده اند! و خداوند در انتخاب رسولش به اصابت نرسیده است. و اتفاقا از این موضوع نیز پرده برداشته و در روایتی از پیغمبر - صلی الله علیه و آله - نقل کرده اند که آن حضرت دیر می آمد می ترسید بر عمر نازل شده باشد، و این که فرشته بر زبان عمر سخن می گفته است! (695). و با این ترتیب پس اعتراض کسانی که در مورد نسبت پریشان گویی او به رسول خدا، بر او انتقاد نموده اند وارد نخواهد بود؛ زیرا این عمر نبوده که آن حرفها را زده بلکه گوینده حقیقی فرشته بوده است.

67- حقش را به او بازگردان

ابن ابی الحدید از موفقیات زبیر بن بکار از عبدالله بن عباس نقل کرده که می گوید: من به همراه عمر در کوچه ای از کوچه های مدینه قدم می زدیم، در این موقع عمر به من رو کرده گفت: ای ابن عباس! می دانم که یار تو - امیرالمومنین - مظلوم واقع شده است. ابن عباس می گوید: با خود گفتم بخدا سوگند نباید بر من پیشی گیرد پس به او گفتم: حال که چنین است حقش را به او بازگردان.
ابن عباس می گوید: در این وقت عمر دستش را از دستم ربود و به تنهایی پیش رفت و سپس ایستاد تا این که من به او ملحق شدم، پس به من گفت:ای ابن عباس! به اعتقاد من تنها علتش این بود که قومش او را کوچک شمرده اند.
ابن عباس می گوید: با خود گفتم این سخنش از اول بدتر بود به او گفتم ولی به خدا سوگند، نه خدا و نه رسولش، او را کوچک نشمرده اند، آن هنگام که او را مامور نمودند تا سوره برائت را از دست یار تو (ابوبکر) بگیرد. در این موقع عمر از من رو برگردانده و با شتاب رفت و من نیز بازگشتم (696).