فهرست کتاب


قضاوتهای امیرالمومنین علی علیه السلام

آیه الله علامه حاج شیخ محمد تقی تستری

64- محاجه مامون با علماء عامه

چنانچه در عقد الفرید از اسحاق بن ابراهیم نقل کرده که می گوید: یحیی بن اکثم که در آن زمان قاضی القضاه بود به نزد من و جمعی دیگر از فقهاء فرستاد و گفت: خلیفه (مامون) از من خواسته که بامدادان خودم با چهل نفر از کسانی که قدرت فهم و پاسخگویی مسائل را داشته باشند نزد او برویم، اینک شما چنین افرادی را به من معرفی کنید.
اسحاق می گوید: من چند تن را به او معرفی نموده و خودش نیز تعدادی بر آنها افزود تا مجموعا چهل نفر شدند، پس آنا را آماده کرد و صبح روز بعد همگی بر مامون وارد شدیم و پس از گفتگوی کوتاهی مناظره آغاز شد.
اسحاق: من از فرصت استفاده کرده گفتم: من می پرسم.
مامون: بپرس.
اسحاق: به چه دلیل خلیفه ادعا می کند که علی - علیه السلام - پس از رسول خدا - صلی الله علیه و آله - از همه مردم برتر و به تصدی خلافت سزاوارتر بوده است؟
مامون: به من بگو آیا ملاک برتری در بین مردم به چیست، که می گویند فلانی از فلانی افضل است؟
اسحاق: به داشتن اعمال صالح و نیک...
مامون: حال فضائل علی را به طور اجمال به نقل از راویان خودتان بررسی کن و آنها را با فضائل ابوبکر مقایسه نما، اگر برابر بودند بگو ابوبکر افضل است، نه بخدا سوگند، بلکه تمام فضائل ابوبکر و عمر و عثمان را روی هم با فضائل علی بسنج اگر همانند بودند، بگو آنان افضلند، نه، قسم به خدا،
بلکه تمام فضائل ده نفری را که رسول خدا - صلی الله علیه و آله - به بهشت رفتن آنان را گواهی داده یک طرف قرار ده و فضائل علی - علیه السلام - را در طرف دیگر و آنها را با هم مقایسه کن! اگر متعادل بودند بگو آنان افضلند. و آنگاه گفت:ای اسحاق! آیا روزی که خداوند پیامبرش را به رسالت برگزید کدام عمل از همه اعمال برتر بوده است؟
اسحاق: ایمان به خدا و رسول از روی اخلاص.
مامون: آیا افضل اعمال سبقت به اسلام نبوده است؟
اسحاق: بله.
مامون: آیه قرآنش را بخوان: والسابقون السابقون اولئک المقربون (661) که مقصود سبقت گیرندگان به اسلام هستند. اینک کسی را سراغ نداری که پیش از علی - علیه السلام - اسلام آورده باشد؟
اسحاق: درست است که علی پیش از همه اسلام برگزیده ولیکن او در آن موقع کودکی خردسال بوده و شرعا مکلف به تکلیفی نبوده است، ولی ابوبکر موقعی که اسلام آورده بزرگسال و مکلف بوده است.
مامون: فعلا بگو کدامیک پیش از دیگری اسلام آورده و آنگاه درباره کوچکی و بزرگی با تو گفتگو خواهیم کرد.
اسحاق: علی قبل از ابوبکر اسلام آورده اما بدان گونه که گفتم.
مامون: بسیار خوب، حال بگو آیا اسلام علی بخاطر الهامی الهی بوده که مستقیما در قلب او وارد شده یا بخاطر اجابت دعوت رسول خدا - صلی الله علیه و آله - بوده است؟
اسحاق در فکر فرو رفت . مامون: نگویی به الهام الهی بوده وگرنه علی را بر رسول خدا مقدم داشته ای؛ زیرا رسول خدا پیش از آن که جبرئیل بر او نازل شود از آیین اسلام اطلاعی نداشته است.
اسحاق: درست است که اسلام علی بنا به دعوت رسول خدا بوده است .
مامون: آیا این دعوت رسول خدا - صلی الله علیه و آله - به دستور پروردگارش بوده یا از نزد خودش؟
اسحاق می گوید: باز هم در فکر فرو رفتم، پس مامون گفت: رسول خدا را به انجام کاری برخاسته از فکر خودش نسبت ندهی، زیرا خداوند در قرآن مجید از قول رسولش می فرماید: و ما انا من المتکلفین (662).
اسحاق بنا به امر خدا بوده است.
مامون: آیا ممکن است که خداوند رسولش را نسبت به دعوت کودکی که مکلف به تکلیفی نبوده مامور کند؟ اسحاق: پناه می برم به خدا از این گفتار!
مامون: آیا این مطلب را درباره رسول خدا - صلی الله علیه و آله - روا می داری که او به گونه ای تکلف آمیز کودکان را به قوانینی که در توان آنها نبوده دعوت کرده و آنان زمانی بنا به دعوت رسول خدا مکلف شوند و زمانی هم برگشته و تکلیفی بر آنها نباشد، و حکم رسول هم در حقشان غیر نافذ؟
اسحاق: پناه می برم به خدا!
مامون: ولی تو ای اسحاق! در این گفتارت ناآگاهانه به فضیلتی از فضائل علی اشارت نموده ای و آن این که رسول خدا - صلی الله علیه و آله - با این دعوتش حساب علی را از دیگران جدا نموده تا از این راه بزرگی و عظمت او بر همگان روشن و مبرهن باشد. و چنانچه این موضوع به علی اختصاص نداشت، می بایست رسول خدا کودکان دیگر را نیز به اسلام دعوت کند، آیا به تو رسیده که پیغمبر، اطفال دیگری را از خاندان و بستگانش به اسلام دعوت نموده باشد؟
اسحاق: این را نمی دانم.
مامون: پس درباره موضوعی که از آن اطلاعی نداری بحث نکن.
مامون: پس از سبقت به اسلام کدام عمل از تمام اعمال افضل بوده است؟
اسحاق: جهاد در راه خدا.
مامون: درست است، آیا در میان اصحاب رسول خدا - صلی الله علیه و آله - کسی را سراغ داری که جهادش همپایه علی - علیه السلام - باشد؟
اسحاق: در چه وقت؟
مامون: هر وقت که بگویی.
اسحاق: جنگ بدر.
مامون: بسیار خوب، من هم غیر از آن را نخواسته ام، زیرا که نبرد علی در این جنگ از همه بیشتر بوده است.
مامون: شماره کشته های دشمن در بدر چند نفر بوده؟
اسحاق: شصت و اندی.
مامون: از این تعداد چند نفر را علی کشته است؟
اسحاق: نمی دانم.
مامون: بیست و دو یا بیست و سه نفر را علی به تنهایی کشته و بقیه را سایر مسلمانان.
اسحاق: ابوبکر نیز در این جنگ در جایگاه مخصوص پیغمبر در کنار آن حضرت بوده است.
مامون: ابوبکر در آنجا چکار می کرده است؟
اسحاق: به رایزنی و تدبیر امور جنگ مشغول بوده.
مامون: آیا به تنهایی یا با مشارکت رسول خدا و یا به گونه ای که رسول خدا به فکر و تدبیر او نیازمند بوده است؟
اسحاق: پناه می برم به خدا! از هر سه قول.
مامون: بنابر این مجرد حضور در جایگاه پیغمبر - صلی الله علیه و آله - چه فضیلتی را برای او اثبات می کند، و آیا آن کس که در پیشاپیش رسول خدا شمشیر می زده، از کسی که نشسته بوده افضل نیست؟!
اسحاق: تمام لشکریان رسول خدا مجاهد بوده اند.
مامون: قبول دارم ولیکن روشن است کسی که سرگرم کارزار و حرب و قتال بوده از کسی که جنگ نمی کرده افضل است، آیا قرآن نخوانده ای:
لا یستوی القاعدون من المومنین غیر اولی الضرر و المجاهدون فی سبیل الله... (663).
هرگز مومنانی که بی هیچ عذری مانند نابینایی، مرض، فقر و غیره از کار جهاد باز نشینند با آنان که به مال و جان کوشش کنند یکسان نیستند.
اسحاق: ابوبکر و عمر نیز مجاهد بوده اند.
مامون: آیا آنان که در جنگ شرکت نموده اند بر آنان که در خانه هایشان مانده و اصلا در صحنه جنگ حضور نداشته اند برتری ندارند؟
اسحاق: بله.
مامون: پس به همین نسبت کسی که در میدان نبرد فداکاری و جانفشانی کرده از عمر و ابوبکر که تنها حضوری داشته ولی نجنگیده اند افضل می باشد.
اسحاق: صحیح است.
مامون:ای اسحاق! قرآن می خوانی؟
اسحاق: بله.
مامون: بخوان سوره هل اتی... را.
اسحاق می گوید: خواندم تا به این آیه رسیدم: ... و یطعمون الطعام علی حبه مسکینا و یتیما و اسیرا... (664).
مامون: کافی است، این آیات که تلاوت نمودی در شان چه کسی نازل شده؟
اسحاق: در شان علی - علیه السلام.
مامون: آیا می دانی هنگامی که علی به مسکین و یتیم و اسیر و طعام می داد می گفت: انما نطعمکم لوجه الله... آیا شنیده ای که خداوند در قرآن کسی را این گونه بمانند علی وصف نموده باشد؟
اسحاق: خیر.
مامون: راست می گویی؛ زیرا خدای علی، علی را بخوبی می شناخته است.
مامون: آیا گواهی می دهی که عشره مبشره در بهشت هستند؟
اسحاق: بله.
مامون: حال اگر کسی در صحت و سقم این خبر تشکیک کند او را کافر می دانی؟
اسحاق: پناه می برم بخدا!
مامون: اگر کسی درباره سوره هل اتی... تردید کند و بگوید: نمی دانم از قرآن است یا نه، آیا کافر است؟
اسحاق: بله.
مامون: درست است؛ زیرا آن دو با هم تفاوت دارند. (سوره هل اتی قطعی، ولی آن روایت مشکوک است).
مامون: نقل حدیث می کنی؟
بله. مامون: حدیث طیر (665) را روایت می نمایی؟
اسحاق: بله.
مامون: آن را برایم نقل کن.
اسحاق می گوید حدیث را خواندم.
مامون: من تا به حال تصور می کردم که تو در پی حق هستی، ولی الان خلاف آن بر من ثابت گردید؛ زیرا از طرفی می بینم این حدیث را صحیح می دانی و از طرفی علی را از دیگران افضل نمی دانی. و به حکم عقل، کسی که صحت این خبر را باور داشته باشد ولی علی را افضل نداند باید یکی از سه مطلب را قائل شود؛ یا باید بگوید که دعای رسول خدا - صلی الله علیه و آله - به اجابت نرسیده، یا این که خداوند، افضل را نشناخته. و یا این که غیر افضل نزد خدا محبوب تر بوده است، حال کدامیک را می گویی؟
اسحاق می گوید: در فکر فرو رفتم.
مامون: هیچ کدام را نگویی، وگرنه کافر شده تو را به توبه خواهم داد، و اگر غیر از این سه صورت، تاویل دیگری در نظر داری بگو.
اسحاق: چیزی به ذهنم نمی رسد.
اسحاق: ابوبکر هم دارای فضیلت بوده.
مامون: قبول دارم؛ زیرا اگر هیچ گونه فضیلتی نداشت نمی گفتند علی افضل است.. حال بگو مقصودت چه فضیلتی است؟
اسحاق: گفتار خدای تعالی: ثانی اثنین اذ هما فی الغار اد یقول لصاحبه لا تحزن... (666) که خدای تعالی در این آیه از ابوبکر به عنوان صاحب (همراه) رسول خدا - صلی الله علیه و آله - یاد کرده است.
مامون: من در قرآن دیده ام که خداوند شخص کافری را به عنوان صاحب فرد مومنی ذکر کرده است: قال له صاحبه و هو یحاوره اکفرت (667).
اسحاق: صاحب در این آیه کافر بوده حال آن که ابوبکر مومن بوده است.
مامون: قبول دارم لیکن در صورتی که جایز باشد کافری را با عنوان صاحب برای مومنی آورد، جایز خواهد بود که مومن غیر افضلی را نیز به عنوان صاحب برای پیغمبر - صلی الله علیه و آله - ذکر نمود.
اسحاق: ولی این آیه فضیلت بزرگی را برای ابوبکر اثبات می کند.
مامون: گویا اصرار داری که بطور مشروح درباره این آیه با تو گفتگو کنم. حال بگو آیا حزن ابوبکر در میان غار از روی رضا بوده یا غضب؟
اسحاق: بخاطر ترسی بوده که بر جان رسول خدا داشته که مبادا به آن حضرت آسیبی برسد.
مامون: این مطلب که گفتی پاسخ من نبود، پاسخ من این است که مشخص کنی آیا حزن ابوبکر از روی خشنودی بوده یا سخط؟
اسحاق: از روی رضا و خشنودی.
مامون: بنابر این آیا خداوند پیامبری را برگزیده که مردم را از رضای الهی که طاعت پروردگار است باز دارد؟
اسحاق: پناه می برم بخدا!
مامون: ولی این مقتضای سخن خودت می باشد؛ زیرا گفتی: حزن ابوبکر از روی رضا بوده.
اسحاق: درست است.
مامون: از طرفی در قرآن آمده که رسول خدا - صلی الله علیه و آله - به ابوبکر فرمود: لا تحزن؛ محزون مباش. بنابراین پیغمبر ابوبکر را از داشتن حالتی که طاعت پروردگار بوده باز داشته است.
اسحاق: پناه می برم به خدا!
مامون: من می خواهم با تو با مدارا بحث کنم به امید این که خداوند تو را از باطل بازگردانده به راه حق هدایت کند، چرا که می بینم در سخنانت زیاد به خدا پناه می بری. و باز هم در این ارتباط از تو می پرسم آیا مقصود خداوند از آیه شریفه فانزل الله سکینه علیه؛ (668) پس خداوند وقار و آرامش خاطر به او فرستاد کیست؟ آیا رسول خداست یا ابوبکر؟
اسحاق: رسول خدا - صلی الله علیه و آله.
مامون: صحیح است. حال بگو مراد از مومنین در آیه شریفه: و یوم حنین اذ اعجبتکم کثرتکم (669)... ثم انزل الله سکینه علی رسوله و علی المومنین (670).
و در جنگ حنین که فریفته بسیاری لشکر اسلام شدید... آنگاه خدای قادر وقار و سکینه خود را بر رسول خود و بر مومنان نازل فرمود... چه کسانی می باشند؟
اسحاق: نمی دانم.
مامون: در جنگ حنین تمام کسانی که با رسول خدا بودند فرار کردند و جز هفت نفر از بنی هاشم کسی با آن حضرت - صلی الله علیه و آله - باقی نماند، علی بود که در پیش روی رسول خدا شمشیر می زد و عباس که مهار استر رسول خدا را در دست داشت، و پنج نفر دیگر که در اطراف رسول خدا حلقه زده از آن بزرگوار حفاظت و پاسداری می نمودند، تا این که خداوند فتح و پیروزی را نصیب رسولش گرداند. بنابراین، مومنین که در وقت نزول این آیه سرگرم جهاد و کارزار بوده اند عبارت بوده اند از علی و چند تن دیگر از بنی هاشم، اکنون از تو می پرسم کدامیک از دو دسته ای که در جنگ حنین بوده اند افضل هستند، آیا گروهی که در رکاب رسول خدا با دشمنان اسلام نبرد می کرده اند افضلند یا آنان که فرار نموده و در صحنه جنگ حضور نداشته و در نتیجه مشمول آیه انزال سکینه نگشته اند؟
اسحاق: قطعا دسته نخست افضل هستند.
مامون: آیا کسی که با رسول خدا - صلی الله علیه و آله - در میان غار بوده افضل است یا کسی که در شب هجرت آن حضرت از مکه به مدینه در بستر او خوابیده و با ایثار جان خود از او نگهداری نموده تا زمانی که آن بزرگوار هجرتش را به پایان رسانده است. بدین شرح که خدای تعالی رسولش را مامور نمود تا از علی - علیه السلام - بخواهد در بسترش بخوابد و با جان خود از او محافظت نماید. پس رسول خدا موضوع را با علی در میان گذاشته علی گریه کرد، رسول خدا - صلی الله علیه و آله - به او فرمود: سبب گریه ات چیست؟ آیا از مرگ می ترسی؟
علی - علیه السلام -: نه. سوگند بخدایی که شما را به حق به پیامبری برگزیده گریه ام بدین جهت نیست بلکه بخاطر ترس بر جان شماست، آیا شما سالم می مانید؟
رسول خدا - صلی الله علیه و آله -: بله.
علی - علیه السلام -: مشتاقانه پذیرا هستم و به جان و دل خریدار، و آنگاه برخاست و به طرف رختخواب پیامبر رفت و در میان بستر آن حضرت آرمید و پیراهن آن بزرگوار را بر روی خود کشید تا این که کفار قریش حمله نموده و آن حضرت را محاصره کرده شک نداشتند که شخص خوابیده رسول خدا است. و نقشه آنان در این توطئه این بود که از هر طائفه ای از قریش یک تن در این ماجرا شرکت نموده تا بنی هاشم به هنگام خونخواهی از یک قبیله قصاص نگیرند. و علی - علیه السلام - صدای آنان را می شنید و می فهمید که قصد جان او را دارند، ولی هرگز نترسید و هیچ بیتابی ننمود، آن گونه که ابوبکر در غار دچار ترس و اضطراب گردید، و علی - علیه السلام - در آن شرایط سخت استقامت ورزید تا این که خداوند، فرشتگانش را بر او نازل کرد و تا سپیده دم از او محافظت نموده او را از شر مشرکین قریش در امان نگهداشتند، و چون خورشید سر از افق برآورد و هوا روشن گردید، علی - علیه السلام - از میان بستر برخاست و مشرکین او را دیدند، پس از او پرسیدند: محمد کجاست؟
علی - علیه السلام - اطلاعی ندارم، او را که به من نسپرده بودید، خواستید او را بیرون کنید او خود بیرون رفت.
بنابراین، علی - علیه السلام - در هر حال و در تمام عمر، هر روز بیش از پیش بر دیگران برتری داشته است.
مامون:ای اسحاق! آیا حدیث ولایت را روایت می کنی؟
اسحاق: بله.
مامون: آن را روایت کن. اسحاق حدیث را نقل کرد.
مامون: معنای روایت چیست؟ و چه وظیفه و تکلیفی را اثبات می کند؟
اسحاق: مردم می گویند رسول خدا این روایت را بدان جهت بیان فرموده که بین علی و زید بن حارثه اختلافی پیش آمده و زید ولاء و دوستی علی را منکر شده پس حضرتش - صلی الله علیه و آله - فرمود: من کنت مولاه فعلی مولاه....
مامون: رسول خدا در کجا این روایت را بیان فرموده: آیا پس از بازگشت از حجه الوداع نبوده؟
اسحاق: بله.
مامون: در حالی که قتل زید بن حارثه پیش از آن اتفاق افتاده است. وانگهی، چگونه آن معنا را برای روایت می پذیری با این که اگر خودت پسر پانزده ساله ای داشته باشی که به مردم بگوید: دوست من دوست پسرعموی من است، ای مردم این را بدانید، آیا بر او اعتراض نمی کنی که بیان این مطلب چه فایده ای دارد.
اسحاق: البته.
مامون: پس چگونه گفتن مطلبی را که درباره پسرت روا نمی داری آن را به رسول خدا نسبت می دهی؟
مامون: حدیث: انت منی بمنزله هارون من موسی را روایت می کنی؟
اسحاق: بله، آن را از دو دسته از راویان شنیده ام، دسته ای که آن را تصحیح نموده، و دسته ای که آن را انکار کرده اند.
مامون: به کدامیک بیشتر اطمینان داری؟
اسحاق: به کسانی که آن را صحیح می دانند.
مامون: آیا رسول خدا - صلی الله علیه و آله - این حدیث را بطور شوخی و مزاح بیان فرموده است؟
اسحاق: پناه می برم به خدا!
مامون: آیا نمی دانی که هارون برادر پدر و مادری موسی بوده؟
اسحاق: بله می دانم.
مامون: آیا علی هم برادر ابوینی رسول خدا بوده؟
اسحاق: نه.
مامون: آیا چنین نیست که هارون پیغمبر بوده و علی نبوده است؟!
اسحاق: درست است.
مامون: بنابراین اخوت نسبی و نبوت در هارون بوده و در علی نبوده است. حال که چنین است پس معنای سخن رسول خدا - صلی الله علیه و آله - که به علی فرموده: انت منی بمنزله هارون من موسی چیست؟
اسحاق: رسول خدا - صلی الله علیه و آله - خواسته با این سخن دل علی را شاد کند در برابر منافقین که گفته بودند: علت این که رسول خدا علی را با خود به جنگ تبوک نبرده، این است که مصاحبت او را خوش نداشته است.
مامون: آیا پیامبر خدا خواسته با گفتن سخن بی معنایی، دل علی را شاد نماید؟
اسحاق می گوید: در فکر شدم. مامون:ای اسحاق! این حدیث معنایی دارد که آیات قرآن آن را تبیین نموده است.
اسحاق: چه معنایی؟
مامون: همان مطلبی که خداوند از زبان موسی نقل کرده که به برادر خود هارون گفت: اخلفنی فی قومی و اصلح ولا تتبع سبیل المفسدین؛ (671) جانشین من باش و راه اصلاح پیش گیر و پیرو اهل فساد مباش.
اسحاق: موسی در حالی که زنده بود و برای مناجات به کوه می رفت برادرش هارون را به جای خود قرار می داد و رسول خدا نیز موقعی که به بعض غزوات می رفت علی را در مدینه جانشین خود می نمود.
مامون: چنین نیست به من بگو آیا هنگامی که موسی به کوه می رفت کسی از بنی اسرائیل را همراه خود می برد؟
اسحاق: نه.
مامون: پس هارون را در میان قوم خود جانشین خویش قرار می داد.
اسحاق: درست است.
مامون: آیا زمانی که رسول خدا - صلی الله علیه و آله - به غزواتش می رفت کسی جز افراد ناتوان و زنان و کودکان را باقی می گذاشت، بنابراین، معلوم می شود که جهت تشبیه علی به هارون استخلاف پس از مرگ است نه در حال حیات که فرض معقولی ندارد. و تاویل دیگری نیز برای آیه به کمک سایر آیات به نظرم رسیده که موضوع خلافت را بخوبی اثبات می کند، و کسی را مجال خدشه در آن نیست، و آن قول خدای تعالی است از زبان موسی که گفت: واجعل لی وزیرا من اهلی، هارون اخی، اشدد به ازری، و اشرکه فی امری کی نسبحک کثیرا (672)
و از اهل بیت من یکی را وزیر و معاون من فرما، برادرم هارون را، و بدو پشت مرا محکم و استوار ساز و او را در امر رسالت با من شریک ساز تا دائم به ستایش و سپاس تو پردازیم.
یعنی: فانت منی یا علی بمنزله هارون من موسی وزیری من اهلی و اخی شدالله بک ازری و اشرکک فی امری کی نسبح الله کثیرا .
منزلت تو یا علی! نسبت به، منزلت هارون است نسبت به موسی که وزیر من از اهل بیتم، و برادرم می باشی، خداوند به وسیله تو، پشت مرا محکم نموده و تو را در امر رسالت من، شریک ساخته تا خدای را بسیار تسبیح گوییم.
و آیا غیر از این معنی، معنای صحیح دیگری را برای این روایت متصور است؟!
اسحاق می گوید: در این وقت مجلس به طول انجامیده، و آفتاب بالا آمده بود. پس یحیی بن اکثم قاضی، به مامون گفت:ای خلیفه! تو حق را برای کسی که خدا درباره اش اراده خیر داشته به گونه ای غیر قابل انکار روشن و آشکار نمودی. آنگاه مامون به ما رو کرده گفت: اگر چنین نبود که رسول خدا - صلی الله علیه و آله - فرموده: مردم را در گفتارشان تصدیق کنید این اظهارات شما را نمی پذیرفتم و سپس گفت: خدایا! من آنچه که شرط نصیحت بود انجام دادم، بارالها! من آنچه که در این باره وظیفه داشتم اداء نمودم... (673)

مولف: بعلاوه، بر آنچه که در مناظره مامون آمده، از این که لفظ صاحب گویای فضیلتی نیست می گوییم همان گونه که لفظ صاحب گاهی به معنای دوست و موافق می آید گاهی هم بر عکس، چنانچه رسول خدا - صلی الله علیه و آله - به عایشه و حفصه فرمودند: انکن لصاحبات یوسف؛ شما یاران

یوسفید. و نیز در قرآن کریم از قول یوسف آمده که به دو یار کافر زندانیش گفت: یا صاحبی السجن...؛ (674)ای دو یار زندانی من.
و از جمله قرائنی که دلالت دارد بر این که مصاحبت ابوبکر با رسول خدا - صلی الله علیه و آله - از نوع دوم بوده، اینکه آن حضرت از او نپذیرفته که بر مرکبش سوار شود، و همچنین به عنوان بخشش نیز آن را قبول نکرده بلکه آن را خریده است (675).
و عجیب تر این که آنان پس از نقل این خبر، روایتی از رسول خدا - صلی الله علیه و آله - نقل کرده اند که فرموده: منت دارترین مردم بر من در مصاحبتش و مالش، ابوبکر است و من اگر بخواهم برای خودم خلیلی برگزینم ابوبکر را بر می گزینم، هیچ دری در مسجد گشوده نشود جز آن دری که متعلق به ابوبکر است (676). زیرا در جایی که رسول خدا نپذیرفته که تنها برای پیمودن چند فرسخ از مرکب سواری او استفاده نماید، چگونه می فرماید: منت دارترین مردم بر من...؟!
گذشته از این که این تعبیر با آیه قرآن قل لا تمنوا علی اسلامکم بل الله یمن علیکم؛ (677) بگو شما به اسلام خود بر من منت منهید، بلکه خدا بر شما منت دارد...، سازگار نیست.
و چگونه ممکن است که رسول خدا چنین مطلبی را فرموده باشد با این که آن حضرت اولی است به مردم از خودشان که در روز غدیر به مردم فرمود: الست اولی بکم من انفسکم؛ آیا من نسبت به شما از خودتان اولی نیستم؟. و همه یکصدا گفتند: بله.
و چگونه مکن است که پیغمبر فرموده باشد: اگر بخواهی خلیلی دوستی برای خودم برگزینم... با بیان لو امتناعیه و به صورت تعلیق، مگر مقام پیغمبر از خدا بالاترست، چرا که خدای تعالی ابراهیم - علیه السلام - را خلیل خود قرار داده: و اتخذ الله ابراهیم خلیلا (678).
ولی در حقیقت خواسته اند با جعل این خبر فضیلتی از فضائل امیرالمومنین - علیه السلام - را بپوشانند، و آن موضوع عقد اخوت بستن رسول خدا است با آن حضرت؛ زیرا پیغمبر - صلی الله علیه و آله - بین هر دو نفر از اصحاب خود که با هم تناسب روحی و اخلاقی داشته اند عقد اخوت بسته است؛ از جمله بین ابوبکر و عمر، طلحه و زبیر، سلمان و ابوذر، و خود آن بزرگوار نیز با امیرالمومنین، همچنان که موضوع بستن درهایی که در داخل مسجد باز می شده به جز دری که متعلق به امیرالمومنین - علیه السلام - بوده بنا به دستور رسول خدا، در این خبر کلمه امیرالمومنین - علیه السلام - به ابوبکر مبدل شده است. و ابن ابی الحدید به مجعول بودن این مطلب تصریح نموده و گفته که بکریه این خبر را در مقابل خبری که در باره امیرالمومنین - علیه السلام - وارد شده جعل کرده اند (679).
و شاهد بر مجعول بودن آن این که جریان سد ابواب در سالهای نخستین هجرت انجام گرفته، در حالی که طبری این خبر را در موقع وفات رسول خدا به حضرتش - صلی الله علیه و آله - نسبت داده است.
بعلاوه، در صورتی که ابوبکر جانشین رسول خدا - صلی الله علیه و آله - و سلطان مسلمین باشد - بنابر اعتقاد آنان - پس رسول خدا به چه کسی وصیت نموده که خوخه (در) ابوبکر باقی بماند.
و نیز تائید می کند گفتار مامون را مبنی بر این که نسبت علی - علیه السلام - با رسول خدا همچون هارون بوده نسبت به موسی در جهات عدیده ای به جز اخوت نسبی و نبوت ظاهری، روایتی که قطان از عامه نقل کرده که جبرئیل به هنگام ولادت هر کدام - از امام حسن و امام حسین (ع) - بر رسول خدا نازل شده و به آن حضرت عرضه داشت: همانا که منزلت علی نسبت به تو منزلت هارون است نسبت به موسی، پس این دو مولود را به نامهای پسران هارون، شبر و شبیر، نامگذاری کن، و نیز در این جهت که مردم پس از رسول خدا دچار فتنه و فریب شدند همانند بنی اسرائیل پس از غیبت موسی - علیه السلام - و این که مردم امیرالمومنین را تنها گذاشتند همان گونه که بنی اسرائیل هارون را.
و همچنین امیرالمومنین - علیه السلام - به نزد رسول خدا - صلی الله علیه و آله - شکایت برد بدانسان که هارون به نزد موسی و در این جهت که به او سوءقصد نمودند همچنان که بنی اسرائیل درباره هارون.
چنانچه ابن قتیبه در خلفا (680) می نویسد: ... و آنگاه عمر برخاست و با گروهی به طرف خانه فاطمه روانه گردید تا این که به خانه رسیده در را کوبیدند، و چون فاطمه - علیهاالسلام - از داخل خانه صدای آنان را شنید و دانست به چه منظور بر در خانه اجتماع نموده اند با صدای بلند فریاد برآورد: یا ابه ماذا لقینا من ابن الخطاب و ابن ابی قحافه؛ ای پدر! چه ظلم و آزارها که از پسر خطاب و پسر ابن قحافه دیده ایم.
و چون جمعیت حاضر بر در خانه، صدای آن مظلومه را شنیدند همگی با چشم گریان برگشته نزدیک بود از شدت ناراحتی و اندوه قلبهایشان آب، و جگرهایشان پاره شود، به جز عمر و چند نفر دیگر که ماندند تا این که علی - علیه السلام - را از خانه بیرون آورده او را برای بیعت گرفتن به نزد ابوبکر بردند و به آن حضرت گفتند: با ابوبکر بیعت کن!
امیرالمومنین فرمود: اگر بیعت نکنم چه خواهد شد؟
گفتند: سوگند به خدای یگانه تو را می کشیم.
امیرالمومنین - علیه السلام -: آیا بنده خدا و برادر رسولش را می کشید؟!... او آنگاه علی - علیه السلام - خود را به قبر پیامبر رساند و با ناله و فریاد می گفت: یابن ام ان القوم استضعفونی و کادوا یقتلوننی؛ (681) (ای جان برادر)ای فرزند مادرم! قوم، مرا خوار و زبون داشتند تا آنجا که نزدیک بود مرا به قتل رسانند.
و اما راجع به این گفتار مامون که به اسحاق گفته: ولکن مقایسه کن فضائل علی را با فضائل ابوبکر و عمر و عثمان از عارفی درباره فضائل امیرالمومنین - علیه السلام - پرسیدند؛ گفت: چه گویم درباره کسی که دشمنانش از روی کینه و حسادت، و دوستانش بخاطر ترس بر جان خود،
فضائل و مناقبش را پوشیده نگه داشتند و از این میان فضائلش شرق و غرب عالم را فرا گرفت: یریدون لیطفوا نور الله بافواههم و الله متم نوره ولو کره الکافرون
کافران می خواهند تا نور خدا را به گفتار باطل و طعن و مسخره خاموش کنند و البته خدا نور خود را هر چند کافران خوش ندارند تمام خواهد داشت. آری ماه باید بدرخشد، و مشک بوی افشانی کند.
و اما این که مامون گفته: مقایسه کن فضائل علی را با فضائل ثلثه و بقیه عشره مبشره تعبیر نادرستی است؛ زیرا با مجعول بودن روایاتی که در فضائل آنان آمده - چنانچه از خبر بعد معلوم خواهد شد - دیگر صحیح نیست گفته شود فضائلهم؛ فضائل آنان به صورت اضافه، بلکه می بایست به مجرد نسبتی اکتفا نمود و گفت: فضائل لهم؛ فضائلی منسوب به آنان. و درباره چگونگی پیدایش روایات در فضائل آنان.
ابوالحسن مدائنی در کتاب احداث و ابن عرفه که به نفطویه معروف است در تاریخش - که بنا به گفته ابن ابی الحدید آن دو از مورخین بزرگ عامه هستند - نقل کرده اند که: معاویه به تمام عمال و فرمانداران خود نامه نوشت که کلیه شیعیان و هواداران عثمان را و کسانی را که درباره فضائل او جعل حدیث و تبلیغ می کنند شناسایی نموده آنان را گرامی و مقرب داشته لیست کاملی از راویان حدیث و اسامی پدران و بستگانشان و نیز متن روایاتی را که نقل نموده اند تهیه کرده برایم بفرستید. دستورالعمل اجرا شد، و معاویه برای تمام آن راویان انواع صله ها و بخششها و قطایع منظور می داشت تا این که این سبب شد که تمام شهرها و نواحی پر از ذکر فضائل عثمان گردید، و پس از مدتی باز معاویه به عمالش نوشت که روایات در فضائل صحابه و خلفای اول و دوم دعوت و تشویق نمایید و هیچ روایتی در فضائل ابوتراب نباشد مگر این که نظیر آن را برای صحابه جعل کنند، و اگر این کار بخوبی انجام پذیرد دل مرا شاد و دیدگانم را روشن و حجت ابوتراب و تمام نقاط منتشر گردید تا جائی که آن روایات بر بالای منابر و در مدارس کودکان و نوجوانان و در منازل مورد تعلیم و تعلم و نقل و گفتگو قرار گرفت (682).
و با توجه به این حقیقت تاریخی دیگر چه ارزش و قیمتی برای آن گونه روایات خواهد بود و اگر به دیده انصاف بنگرند تنها از فضائل ابوبکر - که افضل و اسبق آنان به اسلام بوده - آن مقدار واقعیت دارد که عمر در روز سقیفه در مقام تعریف و تمجید از او بیان نموده و روشن است که او در مقام استقصاء و بیان تمام فضائل او بوده چه آن که در صدد جانشین نمودن او از برای رسول خدا - صلی الله علیه و آله - بوده است. و آنها منحصر در دو منقبت است؛ یکی نماز خواندن اوست به جای رسول خدا، و به دستور آن حضرت - صلی الله علیه و آله - و دیگری مصاحبت او با رسول خدا در میان غار. اما اول، به وسیله دخترش عایشه انجام گرفته که به دروغ از قول رسول خدا به وی گفته بود به مسجد رفته، و به جای آن حضرت - صلی الله علیه و آله - نماز بخواند. و شاهد بر مدعی این که هنگامی که رسول خدا از این موضوع باخبر شد با این که به شدت بیمار و ناتوان بود برخاست و با تکیه نمودن بر دو نفر خود را به مسجد رسانیده وی را به عقب کشانید و خود با حالت نشسته برای مردم نماز خواند.
و اما مصاحبتش در غار هم به پیشنهاد و یا دعوت پیغمبر نبوده - بنابر آنچه که احمد بن حنبل نقل کرده - (683) بلکه به اراده و تصمیم خود او بوده بدین ترتیب که رسول خدا به تنهایی از خانه خارج شده و هنگامی که ابوبکر این را شنیده به دنبال آن حضرت به راه افتاده، بدون آن که وجود مبارک را مطلع سازد و همین هم سبب شده که پای مبارک رسول خدا مجروح گردد؛ زیرا موقعی که پیغمبر - صلی الله علیه و آله - متوجه شده کسی به دنبال او می آید به تصور این که دشمن است و دارد او را تعقیب می کند، تعجیل نموده پای مبارکش زخم برداشته بود. و در میان غار هم پیوسته فزع و بیتابی نموده تا جایی که رسول خدا او را نهی نموده و با این همه آرام نگرفته بود.
و شیخ صدوق (ره) نیز در کتاب عیون (684) خبر محاجه مامون را با علمای عامه - با تفاوتهایی - نقل کرده، و آورده که آن چهل نفر که به منظور بحث و مناظره نزد مامون رفته بودند بعضی از آنان محدث و بعضی دیگر متکلم بوده اند و مامون با هر دو دسته گفتگو نموده و آنان را محکوم ساخته است.
و قبلا یادآور شدم که در بین نوادگان عباس گروهی متشیع و گروهی هم شیعه واقعی وجود داشته است؛ از آن جمله معتضد فرزند موفق بن متوکل. سیوطی در تاریخ خلفا آورده: در سال دویست و هشتاد و چهار هجری معتضد تصمیم گرفت معاویه را بر منابر نفرین کند، وزیر او عبیدالله وی را از شورش عامه برحذر داشت معتضد اعتنایی به او نکرد، و مجموعه ای مشتمل بر فضائل علی - علیه السلام - و مطاعن معاویه گردآوری نمود. قاضی یوسف نیز به معتضد هشدار داد ولی به او هم توجهی ننمود و در پاسخ وی گفت: اگر کسی به مخالفت برخیزد او را سرکوب خواهم نمود. قاضی یوسف به او گفت: پس با علویین چه می کنی که اینک از اطراف بر علیه تو شوریده اند و آنگاه که مردم چیزی از فضائل اهل بیت بشنوند به آنان روی آورده حکومت تو متزلزل خواهد شد؟ پس این نکته در نظر معتضد هم آمده به همین جهت از آن کار صرفنظر نمود (685).

مولف: چگونه می شود که عامه و پیروان سنت شیخین در گذشته در طول هشتاد سال سب امیرالمومنین - علیه السلام - را - که از حیث علم و عمل همچون رسول خدا - صلی الله علیه و آله - بوده و پیغمبر به او فرموده: حربک حربی و سبک سبی - بر روی منابر می شنیده و هیچ گونه عکس العملی از

خود نشان نمی داده اند، اما اگر بشنوند که معاویه که از ابوجهل هم بدتر بوده سب می شود شورش به پا می کند؟! با این که معتضد و پیش از او مامون - معتضد تنها مجموعه ای را که مامون گردآوری کرده بود از خزانه خارج ساخت - تنها کاری که انجام داده بودند این که، روایاتی را که مشتمل بر لعن رسول خدا - صلی الله علیه و آله - بر معاویه بود به نقل از طریق عامه، جمع آوری نموده بودند.
مسعودی در مروج الذهب در شرح حال معتضد آورده: هنگامی که معتضد در زندان پدرش بود خواب دید پیرمردی در کنار دجله نشسته دستش را به جانب دجله دراز نموده آب دجله در دستش قرار می گرفت، بطوری که دجله خشک می شد و سپس آن را رها نموده دجله به حال اول بر می گشت. معتضد می گوید از نام او پرسیدم، گفتند: این علی بن ابیطالب - علیه السلام - است، پس من برخاسته به نزد او رفته بر او سلام کردم، در این موقع به من فرمود: ای احمد! خلافت به تو خواهد رسید زنهار معترض فرزندانم نشوی و آنان را آزار ندهی. گفتم: سمعاو طاعه یا امیرالمومنین!.
مسعودی آورده: به همین سبب معتضد - پس از به خلافت رسیدنش - در حق آل ابیطالب نیکی نموده آنان را مقرب خود گرداند، و هنگامی که محمد بن زید از طبرستان مالی به بغداد فرستاد تا بطور پنهانی بر آل ابیطالب پخش شود، معتضد فرستاده را طلبید و به او گفت: چرا پنهانی؟ آن را آشکار کن (686).