فهرست کتاب


قضاوتهای امیرالمومنین علی علیه السلام

آیه الله علامه حاج شیخ محمد تقی تستری

63- محاجه عمر و ابن عباس

ابن ابی الحدید آورده: عبدالله بن عمر می گوید: روزی نزد پدرم بودم، عده دیگری نیز در مجلس او حضور داشتند سخن از شعر به میان آمد، عمر از حاضران پرسید؛ به نظر شما ماهرترین شعرای عرب کیست؟
حاضران هر کدام از شاعری نام بردند، در این اثناء ابن عباس از دور نمایان شد، چون نگاه عمر به او افتاد گفت: مرد خبیر و آگاه آمد، و آنگاه سوال خود را از ابن عباس پرسید، ابن عباس گفت: به اعتقاد من زهیر بن ابی سلمی. عمر گفت: از زیباترین اشعار وی برایم بخوان.
ابن عباس گفت: زهیر قصیده غرایی در مدح طائفه بنوسنان (تیره ای از غطفان) سروده و در آن چنین گفته است:
لو کان یقعد فوق الشمس من کرم - قوم باولهم او آخر هم قعدوا
عمر گفت: بخدا بکشد او را، چقدر زیبا سروده! من این قطعه شعر را جز در مدح بنی هاشم بخاطر قرابتی که با رسول خدا - صلی الله علیه و آله - دارند، شایسته هیچ کس نمی دانم.
ابن عباس گفت: خدا تو را موفق بدارد و همواره موفق هستی. آنگاه عمر به ابن عباس گفت: می دانی چرا مردم از شما روگردان شدند؟
ابن عباس: نه.
عمر: ولی من می دانم.
ابن عباس: به چه علت؟
عمر: زیرا قریش مایل نبود که نبوت و خلافت هر دو در خاندان شما جمع شده در نتیجه بر مردم اجحاف نمایید، پس قریش فردی را برای تصدی خلافت انتخاب نموده و در این گزینش نیز موفق شده به حق رسید.
ابن عباس: از خلیفه می خواهم بر من غضب ننموده آرام به سخنانم گوش دهد.
عمر: هر چه می خواهی بگو!
ابن عباس: اما این که گفتی: قریش خوش نداشت که نبوت و خلافت هر دو در خاندان شما جمع شود. خداوند هم درباره گروهی از مردم فرموده: ذلک بانهم کرهوا ما انزل الله فاحبط اعمالهم (655).
این بدان سبب است که آنها از قرآن که خدا نازل فرمود کراهت داشتند پس خدا اعمالشان را محو و نابود کرد.
و اما این که گفتی: در آن صورت ما به دیگران اجحاف می کردیم چنین نیست؛ زیرا ما قومی هستیم که اخلاق و کردارمان از اخلاق و کردار رسول خدا - صلی الله علیه و آله - نشات گرفته که خدایش درباره او می فرماید: و انک لعلی خلق عظیم؛ (656) حقا که تو بر نیکو خلقی عظیم آراسته ای.
و نیز می فرماید: و اخفض جناحک لمن اتبعک من المومنین؛ (657) پر و بال مرحمت بر تمام پیروان با ایمانت به تواضع بگستران.
و اما اینکه گفتی: قریش خود خلیفه انتخاب کردند، خداوند هم در این باره می فرماید: و ربک یخلق ما یشاء و یختار ما کان لهم الخیره ؛ (658) و خدای تو هر چه بخواهد بیافریند و برگزیند و دیگران را هیچ اختیاری نیست. و توای خلیفه! به خوبی می دانی که خداوند چه کسی را برای این امر (خلافت) برگزیده و اگر قریش نیز از آن دید و نظر که خدا انتخاب نموده انتخاب می کردند، قطعا موفق شده به حق می رسیدند.
عمر: ای پسر عباس! آرام، که دلهای شما بنی هاشم پیوسته به قریش پر از کینه و غش بوده است.
ابن عباس:ای خلیفه به من مهلت ده و این چنین دلهایی بنی هاشم را به داشتن غش و کینه متهم مکن، چرا که قلبهای آنان با قلب رسول خدا - صلی الله علیه و آله - که خدایش آن را از هر کدورت و زشتی پاک و منزه نموده، ارتباط دارد، و اینها خاندانی هستند که خداوند درباره آنان فرموده: انما یرید الله لیذهب عنکم الرجس اهل البیت و یطهرکم تطهیرا ؛ (659).
اما این که گفتی: دلهای بنی هاشم نسبت به قریش کینه دارد. چگونه کینه نورزد کسی که حق خود را در دست دیگران مغصوب و به ناحق ماخوذ می بیند. و آنگاه عمر به ابن عباس گفت: از تو سخنی به من رسیده که دوست ندارم آن را با تو در میان بگذارم و در نتیجه قدر و منزلت تو نزد من زایل گردد.
ابن عباس: چه سخنی؟ آن را به من بگو! اگر حق است، پس موجب برطرف شدن قدر من نزد تو نخواهد شد، وگرنه می کوشم تا خود را از آن پاک کنم.
عمر: شنیده ام می گوئی خلافت از روی ظلم و حسد از ما گرفته شده است.
ابن عباس: اما این که گفتی: حسد پس ما فرزندان آدم همه محسود هستیم؛ زیرا ابلیس بر پدرمان آدم حسد برد و او را از بهشت بیرون کرد. و اما این که گفتی: از روی ظلم خلیفه خود می داند صاحب حق (خلافت) چه کسی می باشد. و آنگاه گفت:ای خلیفه! آیا عرب بر عجم مباهات نمی کند به این که رسول خدا - صلی الله علیه و آله - از عرب است؟ و آیا قریش بر سایر عرب فخر نمی کند که رسول خدا از قریش است؟ بنابراین،
ما بنی هاشم به داشتن این افتخار از دیگران سزاوارتریم.
سخن که به اینجا رسید عمر به ابن عباس گفت: فعلا کافی است برخیز و به خانه ات برو! ابن عباس برخاست و همین که قدری دور شد عمر با صدای بلند به او گفت من همچنان حق و احترام تو را پاس می دارم.
ابن عباس صورت برگردانده و به عمر گفت: من بخاطر قرابتی که با رسول خدا دارم بر گردن تو و تمام مسلمین حق دارم، و هر کس که این حق را ادا کند وظیفه خود را انجام داده و گرنه ناسپاسی کرده است.
عمر به حاضران گفت: درود بر ابن عباس هیچ گاه ندیدم با کسی بحث کند مگر این که بر او غالب آید (660).

مولف: آفرین بر ابن عباس! که در این محاجه اش با عمر، حق مطلب را ادا نموده و حق بودن امیرالمومنین - علیه السلام - را برای تصدی خلافت از قرآن و سنت و نص صحیح و عقل سلیم، اثبات کرده است.

در این مناظره چند نکته مهم آمده است: یکی تایید و تقریر عمر، این گفتار ابن عباس را که به او گفته: تو ای خلیفه نیک می دانی که خداوند چه کسی را برای این امر (خلافت) برگزیده است؛ (یعنی امیرالمومنین علی - علیه السلام - را).
و دیگری این گفتارش را که به او گفته: چگونه کینه نورزد کسی که حق خود را در دست دیگران می بیند.
و هم این سخن او را و اما اینکه گفتی: به ظلم، همانا خلیفه خود می داند چه کسی صاحب حق (خلافت) است.
و من در میان فرزندان ابن عباس کسی را سراغ ندارم که این چنین در مسأله خلافت و امامت، بحث و تحقیق کرده باشد جز مامون که با فقهای عامه چنان محاجه نموده که توان پاسخگویی و رد او را نداشته، بناچار به حق اعتراف کرده اند. (و البته در بین فرزندان عباس غیر از مامون هم خلفایی متشیع و یا شیعه واقعی وجود داشته است.)

64- محاجه مامون با علماء عامه

چنانچه در عقد الفرید از اسحاق بن ابراهیم نقل کرده که می گوید: یحیی بن اکثم که در آن زمان قاضی القضاه بود به نزد من و جمعی دیگر از فقهاء فرستاد و گفت: خلیفه (مامون) از من خواسته که بامدادان خودم با چهل نفر از کسانی که قدرت فهم و پاسخگویی مسائل را داشته باشند نزد او برویم، اینک شما چنین افرادی را به من معرفی کنید.
اسحاق می گوید: من چند تن را به او معرفی نموده و خودش نیز تعدادی بر آنها افزود تا مجموعا چهل نفر شدند، پس آنا را آماده کرد و صبح روز بعد همگی بر مامون وارد شدیم و پس از گفتگوی کوتاهی مناظره آغاز شد.
اسحاق: من از فرصت استفاده کرده گفتم: من می پرسم.
مامون: بپرس.
اسحاق: به چه دلیل خلیفه ادعا می کند که علی - علیه السلام - پس از رسول خدا - صلی الله علیه و آله - از همه مردم برتر و به تصدی خلافت سزاوارتر بوده است؟
مامون: به من بگو آیا ملاک برتری در بین مردم به چیست، که می گویند فلانی از فلانی افضل است؟
اسحاق: به داشتن اعمال صالح و نیک...
مامون: حال فضائل علی را به طور اجمال به نقل از راویان خودتان بررسی کن و آنها را با فضائل ابوبکر مقایسه نما، اگر برابر بودند بگو ابوبکر افضل است، نه بخدا سوگند، بلکه تمام فضائل ابوبکر و عمر و عثمان را روی هم با فضائل علی بسنج اگر همانند بودند، بگو آنان افضلند، نه، قسم به خدا،
بلکه تمام فضائل ده نفری را که رسول خدا - صلی الله علیه و آله - به بهشت رفتن آنان را گواهی داده یک طرف قرار ده و فضائل علی - علیه السلام - را در طرف دیگر و آنها را با هم مقایسه کن! اگر متعادل بودند بگو آنان افضلند. و آنگاه گفت:ای اسحاق! آیا روزی که خداوند پیامبرش را به رسالت برگزید کدام عمل از همه اعمال برتر بوده است؟
اسحاق: ایمان به خدا و رسول از روی اخلاص.
مامون: آیا افضل اعمال سبقت به اسلام نبوده است؟
اسحاق: بله.
مامون: آیه قرآنش را بخوان: والسابقون السابقون اولئک المقربون (661) که مقصود سبقت گیرندگان به اسلام هستند. اینک کسی را سراغ نداری که پیش از علی - علیه السلام - اسلام آورده باشد؟
اسحاق: درست است که علی پیش از همه اسلام برگزیده ولیکن او در آن موقع کودکی خردسال بوده و شرعا مکلف به تکلیفی نبوده است، ولی ابوبکر موقعی که اسلام آورده بزرگسال و مکلف بوده است.
مامون: فعلا بگو کدامیک پیش از دیگری اسلام آورده و آنگاه درباره کوچکی و بزرگی با تو گفتگو خواهیم کرد.
اسحاق: علی قبل از ابوبکر اسلام آورده اما بدان گونه که گفتم.
مامون: بسیار خوب، حال بگو آیا اسلام علی بخاطر الهامی الهی بوده که مستقیما در قلب او وارد شده یا بخاطر اجابت دعوت رسول خدا - صلی الله علیه و آله - بوده است؟
اسحاق در فکر فرو رفت . مامون: نگویی به الهام الهی بوده وگرنه علی را بر رسول خدا مقدم داشته ای؛ زیرا رسول خدا پیش از آن که جبرئیل بر او نازل شود از آیین اسلام اطلاعی نداشته است.
اسحاق: درست است که اسلام علی بنا به دعوت رسول خدا بوده است .
مامون: آیا این دعوت رسول خدا - صلی الله علیه و آله - به دستور پروردگارش بوده یا از نزد خودش؟
اسحاق می گوید: باز هم در فکر فرو رفتم، پس مامون گفت: رسول خدا را به انجام کاری برخاسته از فکر خودش نسبت ندهی، زیرا خداوند در قرآن مجید از قول رسولش می فرماید: و ما انا من المتکلفین (662).
اسحاق بنا به امر خدا بوده است.
مامون: آیا ممکن است که خداوند رسولش را نسبت به دعوت کودکی که مکلف به تکلیفی نبوده مامور کند؟ اسحاق: پناه می برم به خدا از این گفتار!
مامون: آیا این مطلب را درباره رسول خدا - صلی الله علیه و آله - روا می داری که او به گونه ای تکلف آمیز کودکان را به قوانینی که در توان آنها نبوده دعوت کرده و آنان زمانی بنا به دعوت رسول خدا مکلف شوند و زمانی هم برگشته و تکلیفی بر آنها نباشد، و حکم رسول هم در حقشان غیر نافذ؟
اسحاق: پناه می برم به خدا!
مامون: ولی تو ای اسحاق! در این گفتارت ناآگاهانه به فضیلتی از فضائل علی اشارت نموده ای و آن این که رسول خدا - صلی الله علیه و آله - با این دعوتش حساب علی را از دیگران جدا نموده تا از این راه بزرگی و عظمت او بر همگان روشن و مبرهن باشد. و چنانچه این موضوع به علی اختصاص نداشت، می بایست رسول خدا کودکان دیگر را نیز به اسلام دعوت کند، آیا به تو رسیده که پیغمبر، اطفال دیگری را از خاندان و بستگانش به اسلام دعوت نموده باشد؟
اسحاق: این را نمی دانم.
مامون: پس درباره موضوعی که از آن اطلاعی نداری بحث نکن.
مامون: پس از سبقت به اسلام کدام عمل از تمام اعمال افضل بوده است؟
اسحاق: جهاد در راه خدا.
مامون: درست است، آیا در میان اصحاب رسول خدا - صلی الله علیه و آله - کسی را سراغ داری که جهادش همپایه علی - علیه السلام - باشد؟
اسحاق: در چه وقت؟
مامون: هر وقت که بگویی.
اسحاق: جنگ بدر.
مامون: بسیار خوب، من هم غیر از آن را نخواسته ام، زیرا که نبرد علی در این جنگ از همه بیشتر بوده است.
مامون: شماره کشته های دشمن در بدر چند نفر بوده؟
اسحاق: شصت و اندی.
مامون: از این تعداد چند نفر را علی کشته است؟
اسحاق: نمی دانم.
مامون: بیست و دو یا بیست و سه نفر را علی به تنهایی کشته و بقیه را سایر مسلمانان.
اسحاق: ابوبکر نیز در این جنگ در جایگاه مخصوص پیغمبر در کنار آن حضرت بوده است.
مامون: ابوبکر در آنجا چکار می کرده است؟
اسحاق: به رایزنی و تدبیر امور جنگ مشغول بوده.
مامون: آیا به تنهایی یا با مشارکت رسول خدا و یا به گونه ای که رسول خدا به فکر و تدبیر او نیازمند بوده است؟
اسحاق: پناه می برم به خدا! از هر سه قول.
مامون: بنابر این مجرد حضور در جایگاه پیغمبر - صلی الله علیه و آله - چه فضیلتی را برای او اثبات می کند، و آیا آن کس که در پیشاپیش رسول خدا شمشیر می زده، از کسی که نشسته بوده افضل نیست؟!
اسحاق: تمام لشکریان رسول خدا مجاهد بوده اند.
مامون: قبول دارم ولیکن روشن است کسی که سرگرم کارزار و حرب و قتال بوده از کسی که جنگ نمی کرده افضل است، آیا قرآن نخوانده ای:
لا یستوی القاعدون من المومنین غیر اولی الضرر و المجاهدون فی سبیل الله... (663).
هرگز مومنانی که بی هیچ عذری مانند نابینایی، مرض، فقر و غیره از کار جهاد باز نشینند با آنان که به مال و جان کوشش کنند یکسان نیستند.
اسحاق: ابوبکر و عمر نیز مجاهد بوده اند.
مامون: آیا آنان که در جنگ شرکت نموده اند بر آنان که در خانه هایشان مانده و اصلا در صحنه جنگ حضور نداشته اند برتری ندارند؟
اسحاق: بله.
مامون: پس به همین نسبت کسی که در میدان نبرد فداکاری و جانفشانی کرده از عمر و ابوبکر که تنها حضوری داشته ولی نجنگیده اند افضل می باشد.
اسحاق: صحیح است.
مامون:ای اسحاق! قرآن می خوانی؟
اسحاق: بله.
مامون: بخوان سوره هل اتی... را.
اسحاق می گوید: خواندم تا به این آیه رسیدم: ... و یطعمون الطعام علی حبه مسکینا و یتیما و اسیرا... (664).
مامون: کافی است، این آیات که تلاوت نمودی در شان چه کسی نازل شده؟
اسحاق: در شان علی - علیه السلام.
مامون: آیا می دانی هنگامی که علی به مسکین و یتیم و اسیر و طعام می داد می گفت: انما نطعمکم لوجه الله... آیا شنیده ای که خداوند در قرآن کسی را این گونه بمانند علی وصف نموده باشد؟
اسحاق: خیر.
مامون: راست می گویی؛ زیرا خدای علی، علی را بخوبی می شناخته است.
مامون: آیا گواهی می دهی که عشره مبشره در بهشت هستند؟
اسحاق: بله.
مامون: حال اگر کسی در صحت و سقم این خبر تشکیک کند او را کافر می دانی؟
اسحاق: پناه می برم بخدا!
مامون: اگر کسی درباره سوره هل اتی... تردید کند و بگوید: نمی دانم از قرآن است یا نه، آیا کافر است؟
اسحاق: بله.
مامون: درست است؛ زیرا آن دو با هم تفاوت دارند. (سوره هل اتی قطعی، ولی آن روایت مشکوک است).
مامون: نقل حدیث می کنی؟
بله. مامون: حدیث طیر (665) را روایت می نمایی؟
اسحاق: بله.
مامون: آن را برایم نقل کن.
اسحاق می گوید حدیث را خواندم.
مامون: من تا به حال تصور می کردم که تو در پی حق هستی، ولی الان خلاف آن بر من ثابت گردید؛ زیرا از طرفی می بینم این حدیث را صحیح می دانی و از طرفی علی را از دیگران افضل نمی دانی. و به حکم عقل، کسی که صحت این خبر را باور داشته باشد ولی علی را افضل نداند باید یکی از سه مطلب را قائل شود؛ یا باید بگوید که دعای رسول خدا - صلی الله علیه و آله - به اجابت نرسیده، یا این که خداوند، افضل را نشناخته. و یا این که غیر افضل نزد خدا محبوب تر بوده است، حال کدامیک را می گویی؟
اسحاق می گوید: در فکر فرو رفتم.
مامون: هیچ کدام را نگویی، وگرنه کافر شده تو را به توبه خواهم داد، و اگر غیر از این سه صورت، تاویل دیگری در نظر داری بگو.
اسحاق: چیزی به ذهنم نمی رسد.
اسحاق: ابوبکر هم دارای فضیلت بوده.
مامون: قبول دارم؛ زیرا اگر هیچ گونه فضیلتی نداشت نمی گفتند علی افضل است.. حال بگو مقصودت چه فضیلتی است؟
اسحاق: گفتار خدای تعالی: ثانی اثنین اذ هما فی الغار اد یقول لصاحبه لا تحزن... (666) که خدای تعالی در این آیه از ابوبکر به عنوان صاحب (همراه) رسول خدا - صلی الله علیه و آله - یاد کرده است.
مامون: من در قرآن دیده ام که خداوند شخص کافری را به عنوان صاحب فرد مومنی ذکر کرده است: قال له صاحبه و هو یحاوره اکفرت (667).
اسحاق: صاحب در این آیه کافر بوده حال آن که ابوبکر مومن بوده است.
مامون: قبول دارم لیکن در صورتی که جایز باشد کافری را با عنوان صاحب برای مومنی آورد، جایز خواهد بود که مومن غیر افضلی را نیز به عنوان صاحب برای پیغمبر - صلی الله علیه و آله - ذکر نمود.
اسحاق: ولی این آیه فضیلت بزرگی را برای ابوبکر اثبات می کند.
مامون: گویا اصرار داری که بطور مشروح درباره این آیه با تو گفتگو کنم. حال بگو آیا حزن ابوبکر در میان غار از روی رضا بوده یا غضب؟
اسحاق: بخاطر ترسی بوده که بر جان رسول خدا داشته که مبادا به آن حضرت آسیبی برسد.
مامون: این مطلب که گفتی پاسخ من نبود، پاسخ من این است که مشخص کنی آیا حزن ابوبکر از روی خشنودی بوده یا سخط؟
اسحاق: از روی رضا و خشنودی.
مامون: بنابر این آیا خداوند پیامبری را برگزیده که مردم را از رضای الهی که طاعت پروردگار است باز دارد؟
اسحاق: پناه می برم بخدا!
مامون: ولی این مقتضای سخن خودت می باشد؛ زیرا گفتی: حزن ابوبکر از روی رضا بوده.
اسحاق: درست است.
مامون: از طرفی در قرآن آمده که رسول خدا - صلی الله علیه و آله - به ابوبکر فرمود: لا تحزن؛ محزون مباش. بنابراین پیغمبر ابوبکر را از داشتن حالتی که طاعت پروردگار بوده باز داشته است.
اسحاق: پناه می برم به خدا!
مامون: من می خواهم با تو با مدارا بحث کنم به امید این که خداوند تو را از باطل بازگردانده به راه حق هدایت کند، چرا که می بینم در سخنانت زیاد به خدا پناه می بری. و باز هم در این ارتباط از تو می پرسم آیا مقصود خداوند از آیه شریفه فانزل الله سکینه علیه؛ (668) پس خداوند وقار و آرامش خاطر به او فرستاد کیست؟ آیا رسول خداست یا ابوبکر؟
اسحاق: رسول خدا - صلی الله علیه و آله.
مامون: صحیح است. حال بگو مراد از مومنین در آیه شریفه: و یوم حنین اذ اعجبتکم کثرتکم (669)... ثم انزل الله سکینه علی رسوله و علی المومنین (670).
و در جنگ حنین که فریفته بسیاری لشکر اسلام شدید... آنگاه خدای قادر وقار و سکینه خود را بر رسول خود و بر مومنان نازل فرمود... چه کسانی می باشند؟
اسحاق: نمی دانم.
مامون: در جنگ حنین تمام کسانی که با رسول خدا بودند فرار کردند و جز هفت نفر از بنی هاشم کسی با آن حضرت - صلی الله علیه و آله - باقی نماند، علی بود که در پیش روی رسول خدا شمشیر می زد و عباس که مهار استر رسول خدا را در دست داشت، و پنج نفر دیگر که در اطراف رسول خدا حلقه زده از آن بزرگوار حفاظت و پاسداری می نمودند، تا این که خداوند فتح و پیروزی را نصیب رسولش گرداند. بنابراین، مومنین که در وقت نزول این آیه سرگرم جهاد و کارزار بوده اند عبارت بوده اند از علی و چند تن دیگر از بنی هاشم، اکنون از تو می پرسم کدامیک از دو دسته ای که در جنگ حنین بوده اند افضل هستند، آیا گروهی که در رکاب رسول خدا با دشمنان اسلام نبرد می کرده اند افضلند یا آنان که فرار نموده و در صحنه جنگ حضور نداشته و در نتیجه مشمول آیه انزال سکینه نگشته اند؟
اسحاق: قطعا دسته نخست افضل هستند.
مامون: آیا کسی که با رسول خدا - صلی الله علیه و آله - در میان غار بوده افضل است یا کسی که در شب هجرت آن حضرت از مکه به مدینه در بستر او خوابیده و با ایثار جان خود از او نگهداری نموده تا زمانی که آن بزرگوار هجرتش را به پایان رسانده است. بدین شرح که خدای تعالی رسولش را مامور نمود تا از علی - علیه السلام - بخواهد در بسترش بخوابد و با جان خود از او محافظت نماید. پس رسول خدا موضوع را با علی در میان گذاشته علی گریه کرد، رسول خدا - صلی الله علیه و آله - به او فرمود: سبب گریه ات چیست؟ آیا از مرگ می ترسی؟
علی - علیه السلام -: نه. سوگند بخدایی که شما را به حق به پیامبری برگزیده گریه ام بدین جهت نیست بلکه بخاطر ترس بر جان شماست، آیا شما سالم می مانید؟
رسول خدا - صلی الله علیه و آله -: بله.
علی - علیه السلام -: مشتاقانه پذیرا هستم و به جان و دل خریدار، و آنگاه برخاست و به طرف رختخواب پیامبر رفت و در میان بستر آن حضرت آرمید و پیراهن آن بزرگوار را بر روی خود کشید تا این که کفار قریش حمله نموده و آن حضرت را محاصره کرده شک نداشتند که شخص خوابیده رسول خدا است. و نقشه آنان در این توطئه این بود که از هر طائفه ای از قریش یک تن در این ماجرا شرکت نموده تا بنی هاشم به هنگام خونخواهی از یک قبیله قصاص نگیرند. و علی - علیه السلام - صدای آنان را می شنید و می فهمید که قصد جان او را دارند، ولی هرگز نترسید و هیچ بیتابی ننمود، آن گونه که ابوبکر در غار دچار ترس و اضطراب گردید، و علی - علیه السلام - در آن شرایط سخت استقامت ورزید تا این که خداوند، فرشتگانش را بر او نازل کرد و تا سپیده دم از او محافظت نموده او را از شر مشرکین قریش در امان نگهداشتند، و چون خورشید سر از افق برآورد و هوا روشن گردید، علی - علیه السلام - از میان بستر برخاست و مشرکین او را دیدند، پس از او پرسیدند: محمد کجاست؟
علی - علیه السلام - اطلاعی ندارم، او را که به من نسپرده بودید، خواستید او را بیرون کنید او خود بیرون رفت.
بنابراین، علی - علیه السلام - در هر حال و در تمام عمر، هر روز بیش از پیش بر دیگران برتری داشته است.
مامون:ای اسحاق! آیا حدیث ولایت را روایت می کنی؟
اسحاق: بله.
مامون: آن را روایت کن. اسحاق حدیث را نقل کرد.
مامون: معنای روایت چیست؟ و چه وظیفه و تکلیفی را اثبات می کند؟
اسحاق: مردم می گویند رسول خدا این روایت را بدان جهت بیان فرموده که بین علی و زید بن حارثه اختلافی پیش آمده و زید ولاء و دوستی علی را منکر شده پس حضرتش - صلی الله علیه و آله - فرمود: من کنت مولاه فعلی مولاه....
مامون: رسول خدا در کجا این روایت را بیان فرموده: آیا پس از بازگشت از حجه الوداع نبوده؟
اسحاق: بله.
مامون: در حالی که قتل زید بن حارثه پیش از آن اتفاق افتاده است. وانگهی، چگونه آن معنا را برای روایت می پذیری با این که اگر خودت پسر پانزده ساله ای داشته باشی که به مردم بگوید: دوست من دوست پسرعموی من است، ای مردم این را بدانید، آیا بر او اعتراض نمی کنی که بیان این مطلب چه فایده ای دارد.
اسحاق: البته.
مامون: پس چگونه گفتن مطلبی را که درباره پسرت روا نمی داری آن را به رسول خدا نسبت می دهی؟
مامون: حدیث: انت منی بمنزله هارون من موسی را روایت می کنی؟
اسحاق: بله، آن را از دو دسته از راویان شنیده ام، دسته ای که آن را تصحیح نموده، و دسته ای که آن را انکار کرده اند.
مامون: به کدامیک بیشتر اطمینان داری؟
اسحاق: به کسانی که آن را صحیح می دانند.
مامون: آیا رسول خدا - صلی الله علیه و آله - این حدیث را بطور شوخی و مزاح بیان فرموده است؟
اسحاق: پناه می برم به خدا!
مامون: آیا نمی دانی که هارون برادر پدر و مادری موسی بوده؟
اسحاق: بله می دانم.
مامون: آیا علی هم برادر ابوینی رسول خدا بوده؟
اسحاق: نه.
مامون: آیا چنین نیست که هارون پیغمبر بوده و علی نبوده است؟!
اسحاق: درست است.
مامون: بنابراین اخوت نسبی و نبوت در هارون بوده و در علی نبوده است. حال که چنین است پس معنای سخن رسول خدا - صلی الله علیه و آله - که به علی فرموده: انت منی بمنزله هارون من موسی چیست؟
اسحاق: رسول خدا - صلی الله علیه و آله - خواسته با این سخن دل علی را شاد کند در برابر منافقین که گفته بودند: علت این که رسول خدا علی را با خود به جنگ تبوک نبرده، این است که مصاحبت او را خوش نداشته است.
مامون: آیا پیامبر خدا خواسته با گفتن سخن بی معنایی، دل علی را شاد نماید؟
اسحاق می گوید: در فکر شدم. مامون:ای اسحاق! این حدیث معنایی دارد که آیات قرآن آن را تبیین نموده است.
اسحاق: چه معنایی؟
مامون: همان مطلبی که خداوند از زبان موسی نقل کرده که به برادر خود هارون گفت: اخلفنی فی قومی و اصلح ولا تتبع سبیل المفسدین؛ (671) جانشین من باش و راه اصلاح پیش گیر و پیرو اهل فساد مباش.
اسحاق: موسی در حالی که زنده بود و برای مناجات به کوه می رفت برادرش هارون را به جای خود قرار می داد و رسول خدا نیز موقعی که به بعض غزوات می رفت علی را در مدینه جانشین خود می نمود.
مامون: چنین نیست به من بگو آیا هنگامی که موسی به کوه می رفت کسی از بنی اسرائیل را همراه خود می برد؟
اسحاق: نه.
مامون: پس هارون را در میان قوم خود جانشین خویش قرار می داد.
اسحاق: درست است.
مامون: آیا زمانی که رسول خدا - صلی الله علیه و آله - به غزواتش می رفت کسی جز افراد ناتوان و زنان و کودکان را باقی می گذاشت، بنابراین، معلوم می شود که جهت تشبیه علی به هارون استخلاف پس از مرگ است نه در حال حیات که فرض معقولی ندارد. و تاویل دیگری نیز برای آیه به کمک سایر آیات به نظرم رسیده که موضوع خلافت را بخوبی اثبات می کند، و کسی را مجال خدشه در آن نیست، و آن قول خدای تعالی است از زبان موسی که گفت: واجعل لی وزیرا من اهلی، هارون اخی، اشدد به ازری، و اشرکه فی امری کی نسبحک کثیرا (672)
و از اهل بیت من یکی را وزیر و معاون من فرما، برادرم هارون را، و بدو پشت مرا محکم و استوار ساز و او را در امر رسالت با من شریک ساز تا دائم به ستایش و سپاس تو پردازیم.
یعنی: فانت منی یا علی بمنزله هارون من موسی وزیری من اهلی و اخی شدالله بک ازری و اشرکک فی امری کی نسبح الله کثیرا .
منزلت تو یا علی! نسبت به، منزلت هارون است نسبت به موسی که وزیر من از اهل بیتم، و برادرم می باشی، خداوند به وسیله تو، پشت مرا محکم نموده و تو را در امر رسالت من، شریک ساخته تا خدای را بسیار تسبیح گوییم.
و آیا غیر از این معنی، معنای صحیح دیگری را برای این روایت متصور است؟!
اسحاق می گوید: در این وقت مجلس به طول انجامیده، و آفتاب بالا آمده بود. پس یحیی بن اکثم قاضی، به مامون گفت:ای خلیفه! تو حق را برای کسی که خدا درباره اش اراده خیر داشته به گونه ای غیر قابل انکار روشن و آشکار نمودی. آنگاه مامون به ما رو کرده گفت: اگر چنین نبود که رسول خدا - صلی الله علیه و آله - فرموده: مردم را در گفتارشان تصدیق کنید این اظهارات شما را نمی پذیرفتم و سپس گفت: خدایا! من آنچه که شرط نصیحت بود انجام دادم، بارالها! من آنچه که در این باره وظیفه داشتم اداء نمودم... (673)