فهرست کتاب


قضاوتهای امیرالمومنین علی علیه السلام

آیه الله علامه حاج شیخ محمد تقی تستری

مولف: باید توجه داشت که پیدایش حوادث و پدیده ها دارای دو جنبه است؛ یکی تقدیر الهی به معنای علم و آگاهی خداوند به صدور اعمال از عاملین آنها به اراده و اختیار خودشان، و دیگری به کارگیری تدبیرها و نقشه های خود عاملین در مقام انجام دادن آن اعمال، و روشن است که جهت اول علت و عذر

برای دوم نخواهد شد. و اینک به منظور روشن شدن مقصود و این که چه کس و چه چیز سبب وقوع آن وقایع و حوادث در تاریخ اسلام گشته، به چند سند تاریخی اشاره می کنیم:
در کتاب انساب بلاذری آمده: هنگامی که حسین - علیه السلام - به شهادت رسید عبدالله بن عمر به یزید بن معاویه چنین نوشت: اما بعد؛ مصیبت حسین مصیبتی بزرگ و حادثه ای عظیم بود، و هیچ روزی مانند روز حسین نخواهد بود.
یزید در پاسخش نوشت: اما بعد؛ای مرد نادان! بدان که ما وارث نظام و حکومتی هستیم که از حریم آن دفاع نموده با دشمنانش نبرد کرده ایم، اگر در این مبارزه حق با ما بوده پس از حق خود دفاع نموده ایم، و اگر حق با دشمن ما بوده پس پدر تو اول کسی بوده که این گونه رفتار نموده و حق را از صاحبانش گرفته است (648).
و نیز مسعودی در مروج الذهب و دیگر مورخین نقل کرده اند که، معاویه در پاسخ نامه محمد بن ابی بکر چنین نگاشت: اما بعد؛ نامه تو به دستم رسید، در نامه ات از فضائل علی بن ابیطالب و سوابق درخشان او در تاریخ اسلام، و نصرت و مواسات او نسبت به رسول خدا - صلی الله علیه و آله - یاد کرده بودی... ما و پدر تو در زمان حیات رسول خدا - صلی الله علیه و آله - با هم بودیم و لزوم مراعات حق پسر ابیطالب و فضیلت و بزرگی او بر همه ما ثابت و مسلم بود تا این که رسول خدا پس از اتمام دعوت و ابلاغ رسالتش بدرود حیات گفت، پس در آن هنگام پدر تو و فاروق او (عمر) اولین کسانی بودند که حق او (امیرالمومنین) را از او گرفته و در امر خلافت با او به مخالفت برخاسته، در این باره با یکدیگر عهد و پیمان بستند. و سپس او را به بیعت با خود تکلیف نموده ولی او نپذیرفت تا این که او را تحت فشار قرار داده به او قصد سوء نمودند پس بناچار با آنان بیعت کرد، ولی تصمیم گرفتند که او را در کار خود (خلافت) شرکت ندهند، و بر اسرار خود مطلع نسازند تا این که مرگشان فرا رسید حال اگر این قدرتی که ما در دست داریم حق و صواب است پس پدر تو آغازگر آن بوده، و اگر باطل و ناحق است باز هم پدر تو ریشه و اساس آن بوده و ما، همکاران و شرکای او، که از او پیروی نموده ایم. و اگر آن اعمال و رفتار پدر تو نبود ما هرگز با پسر ابوطالب مخالفت نمی کردیم؛ بلکه مطیع و تسلیم او بودیم، ولی ما کارهای پدر تو را دیدیم پس قدم بر جای قدم او نهاده به او اقتدا کردیم، بنابر این، اگر ایراد و انتقادی داری باید بر پدرت وارد سازی، وگرنه درگذر (649).
و همچنین ابن قتیبه در عیون از شعبی نقل کرده که می گوید: خبر حرکت حسین بن علی - علیه السلام - به سوی عراق به عبدالله بن عمر رسید، وی که به هنگام خروج آن حضرت از مدینه غایب بود، پس از طی سه روز راه، خود را به آن بزرگوار رسانیده به امام عرضه داشت: به کجا می روید؟
حسین - علیه السلام - : به جانب عراق. و آنگاه آن حضرت دعوتنامه ها و طومارهایی را که برایش فرستاده بودند به وی نشان داد، عبدالله امام را سوگند داد برگردد، ولی آن حضرت نپذیرفت و چون عبدالله از مراجعت آن حضرت مایوس گردید گفت: حال که چنین است پس من حدیثی برایتان نقل کنم: همانا جبرئیل به نزد رسول خدا - صلی الله علیه و آله - آمد. و آن بزرگوار را بین زندگانی دنیا و آخرت مخیر ساخت، و آن حضرت آخرت را برگزید و شما نیز پاره تن پیامبرید. به خدا سوگند خلافت نه به شما خواهد رسید و نه به کسی از اهل بیت شما، و البته این تقدیر الهی به خیر و صلاحتان خواهد بود. (650)

مولف: اگر کسی بگوید که واقعیت چنان نیست که در آن خبر (خبر ابن ابی الحدید) آمده - از این که خلافت پس از رسول خدا - صلی الله علیه و آله - و دو تن از یارانش به دشمنان محارب آن حضرت منتقل شده است؛ زیرا خلافت بعد از آن دو به عثمان رسیده و عثمان از دشمنان پیغمبر نبوده، و دشمنان

محارب رسول خدا ابوسفیان و معاویه و حکم بن ابی العاص و مروان و گروهی دیگر از بنی امیه بوده اند - پاسخش این است که سلطنت عثمان در حقیقت سلطنت بنی امیه بوده که امیرالمومنین - علیه السلام - در این باره می فرماید: وقام معه بنوابیه یخضمون مال الله خضم الابل نبته الربیع (651).
به همراه او فرزندان پدرش برخاستند و چونان شتر که علفهای بهاری را می خورد، مال خدا را می خوردند.
جوهری در سقیفه آورده: هنگامی که مردم با عثمان بیعت کردند، ابوسفیان گفت: ابتدا این امر ( خلافت) در قبیله تیم بود (ابوبکر)، ولی تیم کی شایستگی اداره چنین مسولیتی را داشت و سپس در طائفه عدی قرار گرفت (عمر) و آنگاه دورتر شد، تا این که سرانجام در جای واقعی خود (بنی امیه) قرار گرفت، هم اکنون شما ای بنی امیه! آن را همانند توپ کودکان به یکدیگر پاس دهید (652).
و نیز آورده: ابوسفیان به عثمان گفت: پدرم فدای تو باد! به مردم انفاق و بخشش کن و مانند ابوحجر (عمر) بخیل مباش، و شما ای بنی امیه! خلافت را همانند توپ کودکان بین خودتان بگردانید که به خدا سوگند نه بهشتی هست و نه دوزخی، اتفاقا زبیر در آنجا حاضر بود و سخنان او را می شنید، از اینرو عثمان به ابوسفیان گفت: آهسته تر بگو!
ابوسفیان گفت: مگر کسی هست؟
زبیر گفت: بله من هستم (653).
و از این خبر بخوبی روشن می شود که ابوسفیان نسبت به عثمان کاملا مطمئن بوده که او از این گفتارش که گفته: خلافت را همچون توپ به همدیگر پاس دهید هیچ گونه ابا و انکاری ندارد، و گمان می کرد که غیر از بنی امیه کسی آنجا نیست - چون نابینا بود - و موقعی که عثمان به او گفت: آهسته تر بگو! فهمید افراد دیگری هم هستند... و عثمان در زمامداریش تمام کارهای حکومت را به مروان واگذار کرده و در واقع مروان حاکم بود و عثمان در صورت ظاهر...
چنانچه در تواریخ آمده: هنگامی که مصریان از عامل عثمان در مصر، یعنی، ابن ابی سرح به نزد عثمان شکایت بردند عثمان ولایت مصر را به محمد بن ابی بکر سپرد، وی به همراه مصریان از مدینه به سوی مصر حرکت کرد تا این که پس از طی سه روز راه، ناگهان غلام سیاهی را دیدند که شتابان از مدینه به جانب مصر در حرکت بود، پس او را تفتیش نموده چیزی با او نیافتند و آنگاه بعضی از وسائل و ادوات او را شکافته به نامه ای برخوردند، ( از عثمان برای ابن ابی سرح) که در آن نوشته شده بود: آن هنگام که محمد بن ابی بکر با همراهانش به نزد تو آمدند همگی آنان را به قتل رسانده نامه ماموریتش را پاره نموده و خودت تا اطلاع ثانوی همچنان بر کارت ثابت باش.
آنان چون نامه را مطالعه کردند دهشتزده به مدینه بازگشته به نزد عثمان رفتند و نامه و غلام و شتر او را نیز به همراه برده به عثمان گفتند: این غلام، غلام تو و این شتر شتر تو، و مهر، مهر تو می باشد! عثمان گفت: درست است ولی من این نامه را ننوشته ام، آنان دریافتند که نویسنده و فرستنده نامه مروان بوده از این رو از عثمان خواستند تا مروان را به آنان تحویل دهد، ولی او نپذیرفت، لاجرم او را محاصره نموده به قتل رساندند (654).

63- محاجه عمر و ابن عباس

ابن ابی الحدید آورده: عبدالله بن عمر می گوید: روزی نزد پدرم بودم، عده دیگری نیز در مجلس او حضور داشتند سخن از شعر به میان آمد، عمر از حاضران پرسید؛ به نظر شما ماهرترین شعرای عرب کیست؟
حاضران هر کدام از شاعری نام بردند، در این اثناء ابن عباس از دور نمایان شد، چون نگاه عمر به او افتاد گفت: مرد خبیر و آگاه آمد، و آنگاه سوال خود را از ابن عباس پرسید، ابن عباس گفت: به اعتقاد من زهیر بن ابی سلمی. عمر گفت: از زیباترین اشعار وی برایم بخوان.
ابن عباس گفت: زهیر قصیده غرایی در مدح طائفه بنوسنان (تیره ای از غطفان) سروده و در آن چنین گفته است:
لو کان یقعد فوق الشمس من کرم - قوم باولهم او آخر هم قعدوا
عمر گفت: بخدا بکشد او را، چقدر زیبا سروده! من این قطعه شعر را جز در مدح بنی هاشم بخاطر قرابتی که با رسول خدا - صلی الله علیه و آله - دارند، شایسته هیچ کس نمی دانم.
ابن عباس گفت: خدا تو را موفق بدارد و همواره موفق هستی. آنگاه عمر به ابن عباس گفت: می دانی چرا مردم از شما روگردان شدند؟
ابن عباس: نه.
عمر: ولی من می دانم.
ابن عباس: به چه علت؟
عمر: زیرا قریش مایل نبود که نبوت و خلافت هر دو در خاندان شما جمع شده در نتیجه بر مردم اجحاف نمایید، پس قریش فردی را برای تصدی خلافت انتخاب نموده و در این گزینش نیز موفق شده به حق رسید.
ابن عباس: از خلیفه می خواهم بر من غضب ننموده آرام به سخنانم گوش دهد.
عمر: هر چه می خواهی بگو!
ابن عباس: اما این که گفتی: قریش خوش نداشت که نبوت و خلافت هر دو در خاندان شما جمع شود. خداوند هم درباره گروهی از مردم فرموده: ذلک بانهم کرهوا ما انزل الله فاحبط اعمالهم (655).
این بدان سبب است که آنها از قرآن که خدا نازل فرمود کراهت داشتند پس خدا اعمالشان را محو و نابود کرد.
و اما این که گفتی: در آن صورت ما به دیگران اجحاف می کردیم چنین نیست؛ زیرا ما قومی هستیم که اخلاق و کردارمان از اخلاق و کردار رسول خدا - صلی الله علیه و آله - نشات گرفته که خدایش درباره او می فرماید: و انک لعلی خلق عظیم؛ (656) حقا که تو بر نیکو خلقی عظیم آراسته ای.
و نیز می فرماید: و اخفض جناحک لمن اتبعک من المومنین؛ (657) پر و بال مرحمت بر تمام پیروان با ایمانت به تواضع بگستران.
و اما اینکه گفتی: قریش خود خلیفه انتخاب کردند، خداوند هم در این باره می فرماید: و ربک یخلق ما یشاء و یختار ما کان لهم الخیره ؛ (658) و خدای تو هر چه بخواهد بیافریند و برگزیند و دیگران را هیچ اختیاری نیست. و توای خلیفه! به خوبی می دانی که خداوند چه کسی را برای این امر (خلافت) برگزیده و اگر قریش نیز از آن دید و نظر که خدا انتخاب نموده انتخاب می کردند، قطعا موفق شده به حق می رسیدند.
عمر: ای پسر عباس! آرام، که دلهای شما بنی هاشم پیوسته به قریش پر از کینه و غش بوده است.
ابن عباس:ای خلیفه به من مهلت ده و این چنین دلهایی بنی هاشم را به داشتن غش و کینه متهم مکن، چرا که قلبهای آنان با قلب رسول خدا - صلی الله علیه و آله - که خدایش آن را از هر کدورت و زشتی پاک و منزه نموده، ارتباط دارد، و اینها خاندانی هستند که خداوند درباره آنان فرموده: انما یرید الله لیذهب عنکم الرجس اهل البیت و یطهرکم تطهیرا ؛ (659).
اما این که گفتی: دلهای بنی هاشم نسبت به قریش کینه دارد. چگونه کینه نورزد کسی که حق خود را در دست دیگران مغصوب و به ناحق ماخوذ می بیند. و آنگاه عمر به ابن عباس گفت: از تو سخنی به من رسیده که دوست ندارم آن را با تو در میان بگذارم و در نتیجه قدر و منزلت تو نزد من زایل گردد.
ابن عباس: چه سخنی؟ آن را به من بگو! اگر حق است، پس موجب برطرف شدن قدر من نزد تو نخواهد شد، وگرنه می کوشم تا خود را از آن پاک کنم.
عمر: شنیده ام می گوئی خلافت از روی ظلم و حسد از ما گرفته شده است.
ابن عباس: اما این که گفتی: حسد پس ما فرزندان آدم همه محسود هستیم؛ زیرا ابلیس بر پدرمان آدم حسد برد و او را از بهشت بیرون کرد. و اما این که گفتی: از روی ظلم خلیفه خود می داند صاحب حق (خلافت) چه کسی می باشد. و آنگاه گفت:ای خلیفه! آیا عرب بر عجم مباهات نمی کند به این که رسول خدا - صلی الله علیه و آله - از عرب است؟ و آیا قریش بر سایر عرب فخر نمی کند که رسول خدا از قریش است؟ بنابراین،
ما بنی هاشم به داشتن این افتخار از دیگران سزاوارتریم.
سخن که به اینجا رسید عمر به ابن عباس گفت: فعلا کافی است برخیز و به خانه ات برو! ابن عباس برخاست و همین که قدری دور شد عمر با صدای بلند به او گفت من همچنان حق و احترام تو را پاس می دارم.
ابن عباس صورت برگردانده و به عمر گفت: من بخاطر قرابتی که با رسول خدا دارم بر گردن تو و تمام مسلمین حق دارم، و هر کس که این حق را ادا کند وظیفه خود را انجام داده و گرنه ناسپاسی کرده است.
عمر به حاضران گفت: درود بر ابن عباس هیچ گاه ندیدم با کسی بحث کند مگر این که بر او غالب آید (660).