فهرست کتاب


قضاوتهای امیرالمومنین علی علیه السلام

آیه الله علامه حاج شیخ محمد تقی تستری

61- گفتگوی معاویه با ابن حصین

در عقد الفرید آمده: زیاد بن ابیه ابن حصین را به منظور ابلاغ پیامی به نزد معاویه فرستاد، ابن حصین مدتی نزد معاویه اقامت گزید. در آن ایام روزی معاویه وی را به نزد خود فراخوانده و در تنهایی به او گفت: شنیده ام که تو مردی خردمند و زیرک هستی، می خواهم از تو مطلبی بپرسم ببینم نظرت در آن باره چیست؟
ابن حصین: بپرس.
معاویه: به نظر تو علت این همه اختلافات و پراکندگی مسلمین چیست؟
ابن حصین: قتل عثمان.
معاویه: درست نگفتی.
ابن حصین: جنگ جمل.
معاویه: خیر.
ابن حصین: جنگ علی با تو.
معاویه: نه.
ابن حصین: مطلب دیگری به خاطرم نمی رسد.
معاویه: خودم به تو بگویم، تنها سبب تفرق و پراکندگی مسلمین شورای شش نفره عمر شد، زیرا ابوبکر عمر را بالخصوص به عنوان خلیفه بعد از خود معرفی نمود و هیچ مشکلی پیش نیامد، ولی عمر خلافت را در میان شورا گذاشت، و اعضای شورا هر کدام خود و قوم و قبیله اش خلافت را برای خود آرزو داشته، در انتظارش بودند و همین سبب شد که بین آنان رقابت و کشمکش پدید آید، و اگر عمر نیز همانند ابوبکر فرد خاصی را برای خلافت تعیین و نصب می نمود هرگز آن همه تفرقه و تشتت پیش نمی آمد(644)

مولف: جا دارد به معاویه گفته شود آیا تو هم این را می گویی؟ با این که این شورای عمر بود که شما بنی امیه را به قدرت رساند زیرا برای عمر امکان نداشت که یار شما (عثمان) را بالخصوص و با تصریح بنام، به عنوان خلیفه مسلمین تعیین و به مردم معرفی کند؛ زیرا عثمان سابقه خوبی نداشت. جز این که رسول

خدا - صلی الله علیه و آله - را چند مورد از کشتن بستگان مشترک خود - که در ظاهر اظهار اسلام نموده ولی از بدترین دشمنان اسلام بودند - باز دارد.
از جمله در مدینه برای پسر عمویش معاویه بن مغیره که پس از جنگ احد در مدینه به منظور جاسوسی مانده بود و رسول خدا - صلی الله علیه و آله - خونش را مباح کرده ولی عثمان او را در منزل خود پناه داده بود، تا این که این خبر به سمع مبارک رسول خدا - صلی الله علیه و آله - رسید، آن حضرت دستور جلب وی را صادر کرد، پس هنگامی که او را می بردند عثمان نیز به همراه وی نزد رسول خدا رفت، و آن حضرت را مجبور به عفو او نمود.
و همچنین پس از فتح مکه برای عبدالله بن ابی سرح برادر رضاعی خود نزد رسول خدا - صلی الله علیه و آله - شفاعت کرد با این که آن حضرت دستور قتل او را داده بود ولو آن که در زیر پرده های خانه کعبه دیده شود. و چگونه عمر می توانست با وجود امیرالمومنین - علیه السلام - همان کسی که پس از رسول خدا اسلام مجسم و ریشه و اساس و شاخ و برگ آن بود، عثمان را با آن سوابقش به عنوان خلیفه مسلمین معرفی کند. و ما در اینجا تنها به نقل گوشه ای از تاریخ که بیانگر نمونه ای از عملکرد امیرالمومنین و نیز عثمان می باشد بسنده می کنیم:
اما درباره عثمان؛ طبری در تاریخش آورده: مردم در روز جنگ احد از اطراف رسول خدا - صلی الله علیه و آله - پا به فرار گذاشته تا مقدار زیادی از میدان نبرد دور شدند، و عثمان بن عفان نیز به همراه دو نفر از انصار گریخته تا به جعلب کوهی در نزدیک اعوص رسیدند، و زمانی در آنجا ایستاده و سپس به نزد پیغمبر - صلی الله علیه و آله - باز گشتند (645).
و اما امیرالمومنین؛ آنگاه که در جنگ احد علمداران سپاه دشمن را به خاک و خون کشید ناگهان رسول خدا گروهی از مشرکین قریش را در رزمگاه مسلمین مشاهده نموده به علی - علیه السلام - فرمان حمله داد، حضرت به آنان هجوم برده آنها را متفرق ساخت و عمرو بن عبدالله جمحی را نیز به هلاکت رساند.
دگر بار پیامبر خدا - صلی الله علیه و آله - متوجه گروه دیگری از مشرکین قریش شده، از علی - علیه السلام - خواست تا آنان را متفرق سازد، امام برق آسا به آنان حمله نموده شیرازه آنها را از هم پاشید و شیبه بن مالک را نیز به قتل رساند. در این موقع جبرئیل گفت: یا رسول الله! حقا که این مواسات است. پس رسول خدا فرمود: انه منی و انا منه؛ علی از من است و من از علی. و آنگاه جبرئیل گفت: و من از هر دوی شما. پس صدایی شنیده شد که می گفت: لا سیف الا ذوالفقار، و لا فتی الا علی (646).
و اما علت اظهار مخالفت معاویه با شورای عمر این بوده که، معاویه تصمیم داشته برای پسرش یزید از مردم بیعت بگیرد و سعد ابن ابی وقاص که یکی از اعضای شورای عمر بوده، در آن موقع زنده بوده و با وجود او معاویه جرات اظهار چنین مطلبی را نداشته و به همین جهت سمی فرستاده او را به قتل رسانیده است. و نیز به همین علت امام حسن مجتبی - علیه السلام - را مسموم نموده؛ زیرا امام حسن در ضمن صلحنامه اش با او شرط کرده بود که پس از خودش خلافت را به اهلش بسپارد.

62- نظرخواهی عمر از کعب الاحبار

ابن ابی الحدید آورده: عمر در اواخر عمرش نسبت به اداره امور خلافت در خود احساس ناتوانی و ضعف می کرد، و به همین جهت پیوسته از خدا می خواست که هر چه زودتر مرگش را برساند، در آن موقع روزی به کعب الاحبار گفت: حدس می زنم مرگم نزدیک شده از این رو دوست دارم برای خود جانشینی معین کنم، نظر تو درباره علی چیست؟ و در این باره در کتابهای آسمانیتان چه خوانده ای؛ زیرا شما معتقدید که تمام حوادث و رویدادهای این پدیده بزرگ تاریخ (نبوت و خلافت دین اسلام) در کتابهایتان مذکور است.
کعب پاسخ داد: اما نظر شخصی خودم این است که آن صلاح نیست؛ زیرا علی مردی است انعطاف ناپذیر که در امر دینش هیچ گونه گذشت و اغماضی نداشته و لغزش و خطایی را تحمل ننموده به رای و اجتهاد شخصی خود عمل نمی کند، و اینها همه دور از سیاست مملکت و زمامداری است.
و اما آنچه که در این باره در کتابهایمان آمده: این است که نه او و نه فرزندانش متصدی این امر - خلافت - نخواهند شد و اگر بشوند هرج و مرج شدید به وجود خواهد آمد.
عمر: چرا؟
کعب: زیرا او خونها ریخته است و بدین جهت خداوند او را از ملک و سلطنت محروم نموده است. چنانچه داود پیغمبر هنگامی که خواست دیوارهای بیت المقدس را بالا ببرد، خداوند به او وحی نمود، تو این کار را نکن، آن را به سلیمان بسپار؛ زیرا تو خونها بر زمین ریخته ای.
عمر: مگر خونهایی که علی ریخته به حق نبوده؟
کعب: بله، داوود هم به حق خون ریخته بود.
عمر: بنابراین خلافت به چه کسی خواهد رسید؟
کعب: آنچه که در کتابهایمان یافته ام این است که خلافت پس از صاحب شریعت و دو تن از اصحاب او به دشمنان محارب او منتقل خواهد شد.
در این موقع عمر چند بار استرجاع گفت و به ابن عباس که در آنجا حضور داشت رو کرده و گفت: شنیدی سخنان کعب را، به خدا سوگند خود من هم نظیر این مطالب را از رسول خدا - صلی الله علیه و آله - شنیده ام؛ از آن حضرت شنیدم که می فرمود: بزودی بنی امیه بر منبر من بالا خواهند رفت (647).