فهرست کتاب


قضاوتهای امیرالمومنین علی علیه السلام

آیه الله علامه حاج شیخ محمد تقی تستری

اما اول: خطیب در تاریخ بغداد از عتبه بن غزوان نقل کرده که می گوید: عمر در زمان خلافتش سخنرانی کرد و گفت: ما هفت نفر بودیم با رسول خدا - صلی الله علیه و آله - که بر اثر خوردن برگ درختان، گوشه لبهایمان زخم شده بود تا این که من مقداری شیر به دست آورده آن را بین خود و سعد تقسیم

کردم، و امروز هر کدام ما فرمانروایی شهر و دیاری هستیم، و هیچ نبوتی نبوده جز این که با گذشت زمان به پادشاهی و سلطنت مبدل شده است.

و اما دوم: ابواحمد عسکری نقل کرده که: عمر با ولید بن مغیره به منظور تجارت برای ولید به شام می رفتند و در آن موقع عمر هیجده ساله بود، و کارش برای ولید، شتر چرانی و حمل بارها و نگهداری کالاهای او بود، و چون به بلقا رسیدند، یکی از علمای روم با آنان برخورد نموده، عالم پیوسته به عمر

نگاه می کرد، نگاههایی طولانی، و آنگاه به عمر گفت: گمانم نام تو عامر یا عمران یا مانند اینها باشد، عمر پاسخ داد: اسم من عمر است.
عالم گفت: رانهایت را برهنه کن، و چون برهنه کرد بر یکی از آنها خال سیاهی به قدر کف دستی بود، عالم از عمر خواست سرش را برهنه کند، پس اصلع بود، عالم از او خواست بر دستش تکیه کند، و او چپ دست بود سپس عالم به او گفت: تو پادشاه عرب خواهی شد.
عمر خنده ای مسخره آمیز بر لبان گرفت.
عالم گفت: می خندی؟ به حق مریم بتول تو پادشاه عرب و فارس و روم خواهی شد، عمر با بی اعتنایی عالم را ترک گفت و به کار خود مشغول گردید، و بعداً که شرح این قصه را نقل می کرد می گفت که: آن عالم رومی در آن سفر، پیوسته مرا همراهی می نمود تا زمانی که ولید کالاهای خود را فروخت و... (634).
آری، تنها کسی که متصف به صفات خلفای بر حق الهی بوده (آنان که نمی گیرند مگر به حق و صرف نمی کنند مگر در حق) امیرالمومنین علی علیه السلام است. چنانچه دوست و دشمن و خود عمر درباره او به این مطلب اقرار نموده اند. چنانچه عمر در شوراء گفت: علی کسی است که اگر شمشیر بر گردنش باشد او را از انجام حق باز نمی دارد. و ابن ملجم قاتل آن حضرت نیز درباره او گفته که: او همواره پایبند به حق و آمر به معروف و عدل بود، و ما تنها حکمیت او را منکریم. و هرگز آن حضرت اهل سیاست به معنای خدعه و نیرنگ نبود، و به همین جهت هم از حق خود صرفنظر کرد آنگاه که عبدالرحمن بن عوف به آن حضرت گفت: در صورتی با شما بیعت می کنم. و همچنین حاضر شد خلافتش متزلزل باشد پس از به خلافت رسیدنش ولی راضی نشد که معاویه راحتی برای یک ساعت هم بر سر کارش نگهدارد. (هنگامی که مغیره بن شعبه به عنوان خیرخواهی به آن حضرت گفت: صلاح کار شما در این است که معاویه را بر سر کارش باقی بگذارید) (635).

58- مقاسمه عمر با عمال خود

بلاذری در فتوح البلدان آورده: ابوالمختار یزید بن قیس، گزارشاتی از عمال عمر در اهواز و دیگر مناطق، در ضمن قصیده ای برای عمر فرستاد و خواستار رسیدگی به اموال و داراییهای آنان گردید، که از جمله اشعارش این است:
فارسل الی الحجاج فاعرف حسابه - وارسل الی جزء وارسل الی بشر
تا این که می گوید:
فقاسمهم - اهلی فداوک - انهم - - سیرضون ان قاسمتهم منک بالشطر
آورده: پس عمر با تمام آنان بالمناصفه مقاسمه نمود. و از جمله کسانی که عمر نیز با او مقاسمه کرد ابوبکره بود. وی به عمر گفت: من که عامل تو در جایی نبوده ام؟
عمر گفت: برادرت ماموریت المال واخذ مالیاتهای ابله بود و به تو مال می داده، با آنها تجارت می کرده ای، و ده هزار از او بگرفت و بعضی گفته اند: بخشی از اموالش را گرفت.
بلاذری افراد مذکور در شعر ابوالمختار را به تفصیل با ذکر نام و نشان و خصوصیات و محل ماموریتشان شرح داده است (636).
و در تاریخ یعقوبی آمده: معاویه نسبت به تمام عاملان خود، آنگاه که از دنیا می رفتند، خود را مانند یک تن از وارثان آنان در مالشان شریک می دانست، و هنگامی که به او اعتراض کردند گفت: هذه سنه سنها عمر بن الخطاب؛ این سنت و روشی است که عمر بن الخطاب آن را رواج داده است. (637)
و در کتاب سلیم بن قیس آمده: اگر عاملان عمر خائن بوده اند و اموالشان در دستشان نامشروع، پس برای عمر جایز نبوده که چیزی از آنها را برایشان باقی بگذارد، بلکه واجب بوده همه را بگیرد؛ زیرا اموال تمام مسلمین بوده اند، بنابر این مقاسمه چرا؟ و اگر درستکار و امین بوده اند جایز نبوده از آنان چیزی بگیرد چه کم و چه زیاد. و عجیب تر، باز گرداندن آنهاست بر سر کارها و ماموریتشان؛ زیرا اگر خیانتکار بوده اند جایز نبوده آنان را به کار بگمارد، و اگر درستکار بوده اند، جایز نبوده از اموالشان چیزی تصرف کند (638).