فهرست کتاب


قضاوتهای امیرالمومنین علی علیه السلام

آیه الله علامه حاج شیخ محمد تقی تستری

57- خلیفه ام یا پادشاه؟!

ابن ابی الحدید می نویسد: روزی عمر در حالی که مردم در اطرافش حلقه زده بودند، گفت: به خدا سوگند نمی دانم خلیفه ام یا پادشاه؟! پس اگر پادشاه باشم در خطر بزرگی افتاده ام. یکی از حاضران به وی گفت: همانا که بین خلیفه و پادشاه فرق هست، و کار تو به خواست خداوند نیکوست.
عمر: فرقشان چیست؟
مرد: خلیفه نمی گیرد مگر به حق و صرف نمی کند مگر در حق تو و بحمدالله چنین هستی. و پادشاه مردم را به بیراهه می برد و مال این یکی را می گیرد و به دیگری می دهد. پس عمر ساکت شد و گفت: امیدوارم خلیفه باشم (633).

مولف: گو اینکه همین اظهار تردید و تشکیک عمر در کار خود که نمی دانسته خلیفه است یا پادشاه کافی است در اثبات شق دوم، ولی به خدا سوگند او می دانسته خلیفه نیست و خودش هم به این تصریح نموده و اهل کتاب نیز از پیش از اسلام به او خبر داده بودند.

اما اول: خطیب در تاریخ بغداد از عتبه بن غزوان نقل کرده که می گوید: عمر در زمان خلافتش سخنرانی کرد و گفت: ما هفت نفر بودیم با رسول خدا - صلی الله علیه و آله - که بر اثر خوردن برگ درختان، گوشه لبهایمان زخم شده بود تا این که من مقداری شیر به دست آورده آن را بین خود و سعد تقسیم

کردم، و امروز هر کدام ما فرمانروایی شهر و دیاری هستیم، و هیچ نبوتی نبوده جز این که با گذشت زمان به پادشاهی و سلطنت مبدل شده است.