فهرست کتاب


قضاوتهای امیرالمومنین علی علیه السلام

آیه الله علامه حاج شیخ محمد تقی تستری

47- من نبودم، دوستم بود

دمیری در حیوه الحیوان از قبیصه بن جابر نقل کرده که می گوید: در حال احرام آهویی صید کردم، پس در حکم آن شک نمودم از این رو نزد عمر رفته تا حکم مسأله را از او جویا شوم، دیدم مردی سفید چهره و لاغر اندام در کنار او نشسته است، او عبدالرحمن بن عوف بود. مساله ام را از عمر پرسیدم، عمر به عبدالرحمن رو کرده و به او گفت: به نظر تو قربانی گوسفندی برای او کافی است؟
عبدالرحمن گفت: آری.
پس عمر به من گفت: تا گوسفندی ذبح کنم. و چون از نزد او برخاستم مردی که همراهم بود به من گفت: مثل این که امیرالمومنین عمر حکم مسأله را بلد نبود و از دیگری پرسید. عمر بعضی از سخنان او را شنید، پس با تازیانه ضربه ای به او زد و آنگاه هم متوجه من شد تا مرا نیز بزند ولی من گفتم من که چیزی نگفتم، رفیقم بود، پس از من صرفنظر کرد (623).

48- برداشت عمر

ابن ابی الحدید آورده: مردم پس از وفات رسول خدا صلی الله علیه و آله در کنار درختی که آن حضرت در زیر آن با مسلمانان بیعت (بیعه الرضوان) نموده بود می رفتند و نزد آن نماز می خواندند. عمر به مردم گفت: می بینم شما را که به پرستش عزی بازگشته اید، از این پس کسی را نزد من نیاورند که چنین عملی انجام داده باشد وگرنه او را می کشم آن گونه که مرتد کشته می شود. و آنگاه دستور داد درخت را بریدند (624).

49- عمر و قیافه شناس

ابن قتیبه در عیون آورده: دو نفر بر سر یک کودک با هم نزاع می نمودند. هر کدام از آنان کودک را از خود می خواند، خصومت به نزد عمر بردند، عمر از مادر کودک سوال نمود، او گفت: هر دوی آنها با فاصله یک حیض با من مباشرت نموده اند، عمر دو نفر قیافه شناس را طلبید، یکی از آن دو گفت: آشکار بگویم یا پنهان؟ کودک از هر دوی آنهاست. عمر چنان او را زد که نقش بر زمین گردید، و سپس از دیگری پرسش کرد، دومی هم مانند اول اظهار نظر نمود. عمر گفت: من نمی دانستم چنین چیزی امکان پذیر است، ولی می دانستم که چند سگ نر با یک ماده سگ جمع شده، هر توله ای از او به یک نر مربوط می شود (625).