فهرست کتاب


قضاوتهای امیرالمومنین علی علیه السلام

آیه الله علامه حاج شیخ محمد تقی تستری

مولف: وارد شدن در خانه دیگران بدون اجازه بر خلاف حکم قرآن و همچنین ضرب و شتم انسانهایی بی گناه، و نظر کردن به زنانی نامحرم، و ستم نمودن بر بانوانی داغدیده همه نزد خدا گناهانی بزرگ و نزد مردم، اعمالی بس زشتند، و کسب زن نوحه گر در صورتی که به باطل نوحه نکند حلال و مباح

می باشد.
و این که عمر گفته: زن نائحه، مردگان شما را آزار می دهد، افترایی است بر خدا؛ زیرا خداوند می فرماید: ولا تزر وازره وزر اخری، بلکه آن احترامی است برای بازماندگان، و تجلیلی است از مردگان. و چگونه گریه کردن بر اموات مذموم باشد حال آن که رسول خدا بنابر آنچه که در روایات آمده آن هنگام که صدای گریه ای از خانه عمویش حمزه که در جنگ احد به شهادت رسیده بود نشنید، فرمود: لکن حمزه لابوا کی له؛ اما حمزه گریه کننده ندارد. و به همین جهت زنان انصار نخست بر حضرت حمزه سوگواری و مرثیه خوانی می کردند و سپس بر شهیدان خود، و این سنتی شد در مدینه.
و نیز رسول خدا - صلی الله علیه و آله - در مصیبت وفات فرزندش ابراهیم گریه کرد و فرمود: تدمع العین و لا نقول ما یسخط الرب؛ دیدگان اشک می ریزند ولی سخنی که خشم خدا را موجب گردد نمی گوییم.
و رسول خدا - صلی الله علیه و آله - پیش از آن نیز یک بار وی را از این کار بازداشته بود ولی او اعتنایی نکرده و باز هم مرتکب شده بود. چنانچه در عقد الفرید آمده: رسول خدا - صلی الله علیه و آله - بر گروهی از زنان که در مصیبت فقدان عزیزشان گریه می کردند می گذشت، در این موقع زنان را از این عمل منع نمود، رسول خدا به عمر فرمود: آنان را به حال خود بگذار، چرا که مصیبت دیده اند، اشکشان جاری و داغشان تازه است (606).
شیخ کلینی (ره) در کافی از امام صادق - علیه السلام - نقل کرده که فرمود: مردی نزد پیامبر خدا - صلی الله علیه و آله - آمده عرضه داشت: من تاکنون هیچگاه کودکی را به نوازش نبوسیده ام. و چون پشت کرد، رسول خدا فرمود: به اعتقاد من این مرد اهل آتش است. (607)

37- رفتار عمر با جارود عبدی

جارود عبدی بر عمر وارد گردید در حالی که عمر در میان جمعی نشسته و تازیانه ای در دست داشت، یکی از حاضران به جارود اشاره نموده گفت: این مرد، بزرگ و رئیس قبیله ربیعه است، عمر و حاضران و خود جارود این ستایش را شنیدند، پس هنگامی که جارود نزدیک عمر آمد، عمر چند تازیانه به او زد، جارود شگفت زده به عمر گفت: مرا با تو چکار؟!
عمر: وای بر تو! شنیدی آن مرد چه گفت؟!
جارود: آری، ولی چه ارتباطی با این موضوع دارد؟
عمر: از این می ترسیدم که مردم تو را بشناسند و بگویند این امیر است، پس دوست داشتم قدری تو را تحقیر نموده از مقامت بکاهم (608).

مولف: برای مثل چنین اعمالی بوده که می گفتند: تازیانه عمر از شمشیر حجاج ترسناکترست (609)