فهرست کتاب


قضاوتهای امیرالمومنین علی علیه السلام

آیه الله علامه حاج شیخ محمد تقی تستری

35- علت آن انکار

عکرمه از ابن عباس نقل کرده که می گوید: قسم به خدا زمانی که عمر خلیفه بود روزی من و او به تنهایی با هم قدم می زدیم و عمر با خود حدیث نفس می کرد و با چوبدستی خود پاهایش را نوازش می داد، تا این که به من رو کرده و گفت: ای ابن عباس! می دانی چرا من بعد از رحلت رسول خدا آن سخن را که پیغمبر وفات ننموده است گفتم؟
ابن عباس: نمی دانم، خودت بهتر می دانی.
عمر: بخدا سوگند به خاطر این آیه بود: و کذلک جعلناکم امه وسطا لتکونوا شهداء علی الناس و یکون الرسول علیکم شهیدا (603)
و ما همچنان شما مسلمین را به آیین اسلام هدایت کردیم تا گواه مردم باشید و پیغمبر بر شما گواه باشد.
و چنین اعتقاد داشتم که رسول خدا - صلی الله علیه و آله - زنده خواهد ماند تا بر پایان اعمال امتش گواهی دهد، و جز این علتی نداشته است (604).

مولف: هرگاه عمر با دیدن قرائن و شواهد قطعی بر وفات رسول خدا - صلی الله علیه و آله - مانند مشاهده حالت احتضار آن حضرت و غیر آن به وفات آن بزرگوار یقین ننموده، چگونه با آیه ای که ابوبکر برایش خوانده باور نموده است، با این که آن آیه دلالتی بر وقوع مرگ ندارد. و فقط متضمن تعلیقی است، و

تعلیق هم صحیح است که به امر محالی تعلق می گیرد چه رسد به ممکن غیر موجودی، و ابوبکر نمی دانسته آیه ای را که دلالت تام بر وفات پیغمبر - صلی الله علیه و آله - داشته تلاوت کند انک میت و انهم میتون (605)؛ ای پیغمبر تو می میری و همه می میرند.
و اما عذری که عمر برای آن انکارش اظهار داشته، در حقیقت بهانه ای بیش نیست، و واقع مطلب این بوده که ابوبکر در هنگام رحلت رسول خدا در سنح (محلی نزدیک مدینه) بوده و عمر خواسته با القای آن شبهه در اذهان مردم آنان را در حال شک و تردید و تحیر نگهداشته تا ابوبکر از سفر بازگشته و با مشاوره و کمک یکدیگر اهداف و مقاصد خود را در رابطه با امر خلافت رسول خدا - صلی الله علیه و آله - پیاده کنند. به همین جهت به محض رسیدن ابوبکر هر دو با هم شروع به فعالیت نموده ماجرای سقیفه را به وجود آوردند.

36- کتک زدن به جای تسلیت گفتن

ابن ابی الحدید آورده: عمر شنید در میان خانه ای نوحه سرایی و مرثیه خوانی هست، پس در حالی که تازیانه در دست داشت وارد خانه گردید، دید زنانی به سوک نشسته و در مصیبت فقدان تازه گذشته خود گریه و زاری می کنند، عمر شروع به زدن آنان کرد تا این که به زن نوحه خوان رسید پس چنان با تازیانه بر سر و صورتش نواخت که خمارش (روسری اش) از سرش بیفتاد، آنگاه به غلام خود گفت: بزن این نائحه را که او احترامی ندارد و پس از آن به زنان مصیبت زده گفت: این زن به خاطر مصیبت شما نمی گرید، بلکه می خواهد پولتان را بگیرد، او مرده ها و زنده های شما را آزار می دهد او شما را از صبر و شکیبایی باز می دارد، و خدا به آن دستور داده، او شما را به جزع و بی تابی وا می دارد، و خدا از آن نهی نموده است.