فهرست کتاب


قضاوتهای امیرالمومنین علی علیه السلام

آیه الله علامه حاج شیخ محمد تقی تستری

15- سه خطای عمر

و نیز ابن ابی الحدید آورده: عمر شبها پاسبانی می کرد، شبی به هنگام گشت، صدای مرد و زنی از خانه ای به گوشش رسید، شکی در دلش افتاد، از دیوار خانه بالا رفت و به درون خانه نگاه کرد، زن و مردی را دید که در کنار هم نشسته و کاسه شرابی در جلو آنهاست. عمر به مرد نهیب زد و گفت: ای دشمن خدا! آیا می پنداری که تو خدا را معصیت می کنی و او بر تو می پوشد؟!
مرد گفت: ای خلیفه! اگر من تنها یک گناه مرتکب شده ام تو مرتکب سه گناه شده ای:
اول این که خداوند می فرماید: ولا تجسسوا؛ (568) تجسس نکنید، و تو تجسس کرده ای
دوم این که می فرماید: واتوا البیوت من ابوابها (569)؛ از درهای خانه ها داخل شوید و تو از دیوار بالا آمده ای.
سوم این که می فرماید: فاذا دخلتم بیوتا فسلموا (570)؛ هر وقت داخل خانه ای شدید به اهل آن خانه سلام کنید و تو سلام نکردی (571)
و در تفسیر ثعلبی آمده: مردی که عمر از دیوار خانه اش بالا رفته ابومحجن ثقفی است که در آن موقع به عمر اعتراض نموده به او گفته: این کار تو نارواست و خداوند تو را از تجسس برحذر داشته است. عمر به همراهان خود گفت: این مرد چه می گوید؟ زید بن ثابت و عبدالله بن ارقم به او گفتند، راست می گوید این عمل شما تجسس است. عمر چون این را شنید از خانه بیرون شد و او را به حال خود واگذاشت (572).
در شرح حال همین ابو محجن آورده اند که او به علت شدت علاقه ای که به نوشیدن شراب داشته سروده:
اذا مامت فادفنی الی جنب کرمه - تروی عظامی بعد موتی عروقها
ولا تدفننی فی الفلاه فاننی - اخاف اذا مامت لا اذوقها (573)

16- عمر و نقض احکام خویش

و نیز نقل کرده: بسیار اتفاق می افتاد که عمر حکمی می کرد و سپس آن را نقض نموده بر خلافش فتوا می داد. (574) و از ابن سیرین نقل شده که می گوید: از ابو عبیده سلمانی مسأله ای درباره میراث جد پرسیدم وی گفت: من در این خصوص یکصد قضیه از عمر به خاطر دارم که همه با هم مغایر (575) است.

17- ماجرای عمر با هرمزان

بلاذری در فتوح البلدان بطور مسند از انس بن مالک نقل کرده که می گوید: در جریان فتح شوشتر هرمزان به اسارت لشکریان اسلام در آمد، و من به دستور ابوموسی اشعری او را به نزد عمر بردم، عمر به هرمزان گفت: سخن بگو!
هرمزان: سخن انسان زنده یا مرده؟
عمر: هر چه می خواهی بگو که در امان هستی.
هرمزان: آنگاه که در بین ما و شما خدایی نبودم ما گروه عجم پیوسته در جنگها بر شما پیروز می شدیم ولی از آن زمان که شما به خدا معتقد شدید و خدا در تمام کارها یار و مدد کارتان گردید، دیگر نتوانستیم بر شما غلبه کنیم و مغلوب و مقهور شما گشتیم.
در این موقع عمر به انس رو کرده و گفت: درباره هرمزان چه می گویی؟
انس با کشتن او مخالفت کرد.
عمر گفت: سبحان الله! آیا قاتل براء بن مالک و مجزاه بن ثور سدوسی را آزاد کنم؟!
انس پاسخ داد: در هر حال تو را راهی به کشتن او نیست. عمر گفت: هرمزان چقدر مال به تو داده تا از او دفاع کنی؟
انس: هیچ ولیکن تو خودت به او امان دادی.
عمر: بر این مطلب گواه می آوری یا تو را کیفر دهم؟ انس می گوید: از نزد عمر بیرون رفته زبیر بن عوام را دیدم که او نیز آنچه را که من از عمر شنیده بودم شنیده و به خاطر داشت، زبیر به همراه من نزد عمر آمده برایم گواهی داد، و هرمزان آزاد گردید، و اسلام آورد و عمر برایش مقرری قرار داد(576).