فهرست کتاب


قضاوتهای امیرالمومنین علی علیه السلام

آیه الله علامه حاج شیخ محمد تقی تستری

4- سرزمین کربلا

ابوجحیفه، می گوید: عروه بارقی نزد سعید بن وهب آمد و از او جریانی را که دیده بود سوال نمود و من گفتارشان را می شنیدم، سعید گفت: مخنف بن سلیم مرا به نزد علی - علیه السلام - فرستاد و من در کربلا خدمت آن حضرت رسیدم پس دیدم با دست به زمین کربلا اشاره نموده و می فرماید: اینجاست، اینجاست.
مردی به آن حضرت گفت: یا امیرالمومنین اینجا چه می شود؟
فرمود: اینجا بارهای آل محمد - صلی الله علیه و آله - فرود می آید، پس وای به حال ایشان از شما! و وای به حال شما از ایشان! مردی پرسید مقصودتان چیست یا امیرالمومنین؟!
فرمود: وای به حال ایشان از شما که آنان را می کشید، و وای بر شما از ایشان که خداوند شما را به سبب کشتن آنان به دوزخ می برد (523).

5- پرهیز از فتنه

در کتاب غیبت نعمانی از امام صادق - علیه السلام - نقل کرده که فرمود: امیرالمومنین - علیه السلام - بر منبر کوفه می فرمود: در پیشروی شما فتنه هایی ظلمانی، کور و مبهم خواهد بود که نجات نمی یابد از آن فتنه ها بجز نومه (گمنام) بعضی پرسیدند؛ یا امیرالمومنین! نومه چیست؟
فرمود: کسی که مردم را می شناسد و مردم او را نمی شناسند (524).
فصل پنجاه و سوم
معجزات و کرامات

1- زنی که خواست با پسر خود ازدواج کند

امیرالمومنین - علیه السلام - به وشاء فرمود: به محلتان برو! زن و مردی را بر در مسجد می بینی با هم نزاع می کنند آنان را به نزد من بیاور، وشاء می گوید بر در مسجد رفتم دیدم زن و مردی با هم مخاصمه می کنند، نزدیک رفتم و به آنان گفتم امیرالمومنین شما را می طلبد، پس همگی به نزد آن حضرت رفتیم.
علی - علیه السلام - به جوان فرمود: با این زن چکار داری؟
جوان: یا امیرالمومنین! من این زن را با پرداخت مهریه ای به عقد خود در آوردم و چون خواستم به او نزدیک شوم، خون دید و من در کار خود حیران شدم. امیرالمومنین - علیه السلام - به جوان فرمود: این زن بر تو حرام است و تو هرگز شوهر او نخواهی شد.
مردم از شنیدن این سخن در اضطراب و تعجب شدند.
علی - علیه السلام - به زن فرمود: مرا می شناسی؟
زن: نامتان را شنیده، ولی تاکنون شما را ندیده بودم.
علی - علیه السلام - تو فلان زن دختر فلان و از نوادگان فلان نیستی؟
زن: آری، بخدا سوگند.
حضرت امیر: آیا به فلان مرد، فرزند فلان در پنهانی بطور عقد غیر دائم، ازدواج نکردی و پس از چندی پسر زاییدی و چون از عشیره و بستگانت بیم داشتی طفل را در آغوش کشیده و شبانه از منزل بیرون شدی و در محل خلوتی فرزند را بر زمین گذارده و در برابرش ایستاده و عشق و علاقه ات نسبت به او در هیجان بود،دوباره برگشتی و فرزند را بغل کردی و باز به زمین گذاردی و طفل، گریه می کرد و تو ترس رسوایی داشتی، سگهای ولگرد اطرافت را گرفته و تو با تشویش و ناراحتی می رفتی و بر می گشتی، تا این که سگی بالای سر پسرت آمد و او را گاز گرفت و تو بخاطر شدت علاقه ای که به فرزند داشتی سنگی به طرف سگ انداخته سر فرزندت را شکستی، کودک صیحه زد و تو می ترسیدی صبح شود و رازت فاش گردد، پس برگشتی و اضطراب خاطر و تشویش فراوان داشتی، در این هنگام دست به دعا برداشته و گفتی: بار خدایا! ای نگهدارنده ودیعه ها.
زن گفت: بله، بخدا سوگند همین بود تمام سرگذشت من و من از گفتار شما بسی در شگفتم.
پس امیرالمومنین - علیه السلام - رو به جوان کرد و فرمود: پیشانیت را باز کن، و چون باز کرد آن حضرت جای شکستگی پیشانی جوان را به زن نشان داد و به او فرمود: این جوان پسر توست و خداوند با نشان دادن آن علامت به او نگذاشت به تو نزدیک گردد؛ و همان گونه از خدا خواسته بودی فرزندت را حفظ کند، او را برایت نگهداشت، پس شکر و سپاس خدای را به جای بیاور (525).