فهرست کتاب


قضاوتهای امیرالمومنین علی علیه السلام

آیه الله علامه حاج شیخ محمد تقی تستری

1- جلوگیری از دو دفعه قصاص

مردی مرد دیگری را کشت، برادر مقتول قاتل را نزد عمر برد، عمر به وی دستور داد قاتل را بکشد، برادر مقتول قاتل را به قدری زد که یقین کرد او را کشته است.
اولیای قاتل او را برداشته به خانه بردند و چون رمقی در بدن داشت به معالجه اش پرداختند و پس از مدتی حالش خوب شد. برادر مقتول چون قاتل را دید دوباره او را گرفت و گفت: تو قاتل برادر من هستی باید تو را بکشم، مرد فریاد برآورد تو یک بار مرا کشته ای و حقی بر من نداری.
مجددا نزاع را به نزد عمر بردند، عمر دستور داد قاتل را بکشند، ولی نزاع ادامه یافت تا این که به نزد حضرت امیر - علیه السلام - رفته و از او داوری خواستند. علی - علیه السلام - به قاتل فرمود: شتاب مکن، و خود آن حضرت به نزد عمر رفت و به وی فرمود: حکمی که درباره آنان گفته ای صحیح نیست.
عمر گفت: پس حکمشان چیست؟
علی - علیه السلام -: ابتدا قاتل شکنجه هایی را که برادر مقتول بر او وارد ساخته از او قصاص می گیرد و آنگاه برادر مقتول می تواند او را بکشد.
برادر مقتول با خود فکری کرد که در این صورت جانش در معرض خطر است پس از کشتن او صرفنظر کرد (489).
و همین خبر را ابن شهر آشوب در مناقب با اندک اختلافی نقل کرده و در آخر آن می گوید: عمر دست به دعا برداشت و گفت: سپاس خدای را، یا اباالحسن! شما خاندان رحمتید، و آنگاه گفت: اگر علی نبود عمر هلاک می شد.

2- اتهام به قتل

مردی را در خرابه ای دیدند که کاری خون آلود در دست داشت، و در همان نزدیکی نیز کشته ای بود که در خون خود می غلتید، مرد را دستگیر کرده و نزد حضرت امیر - علیه السلام - بردند.
آن حضرت به متهم فرمود: چه می گویی؟
متهم گفت: من آن مرد را کشته ام، علی - علیه السلام - طبق اقرارش دستور داد از او قصاص بگیرند.
ناگهان مردی شتابزده نزد آن حضرت آمده و گفت: من آن شخص را کشته ام.
امیرالمومنین به مرد اول فرمود: چطور شد بر علیه خودت اقرار کردی؟
متهم: زیرا توانایی انکار نداشتم، بدان جهت که افرادی مرا در خرابه ای با کاردی خون آلود بر بالین کشته ای دیده بودند، و بیم آن داشتم که اگر اقرار نکنم مرا بزنند.
حقیقت مطلب این است که من در نزدیکی آن خرابه گوسفندی را ذبح کرده، پس در حالی که کارد خون آلودی در دست داشتم به منظور قضای حاجت داخل در خرابه شدم ناگهان کشته ای را دیدم که در خون خود می غلتید، بالین او رفته حیرت زده به او نگاه می کردم که ناگهان این گروه وارد خرابه شده مرا به آن حال دیده دستگیرم نمودند.
امیرالمومنین - علیه السلام - به حاضران فرمود: اینها را به نزد فرزندم حسن ببرید و از او حکم مسأله را بپرسید. حضرت امام حسن - علیه السلام - در پاسخ آنان فرمود: به امیرالمومنین بگویید اگر این مرد مسلمانی را کشته، ولی جان دیگری را از مرگ نجات داده است، و خداوند می فرماید: و من احیاها فکانما احیا الناس جمیعا ؛ هر کس جانی را احیا کند مثل این است که همه مردم را احیا کرده است.
هر دو آزاد می شوند. و خونبهای مقتول از بیت المال پرداخت می گردد. (490)

3- جبران

گفتار خلافی از بشر بن عطارد به امیرالمومنین - علیه السلام - گزارش شد. امام شخصی را مامور دستگیری او نمود، مامور آن حضرت، بشر را در طایفه بنی اسد یافت، در این موقع نعیم بن دجاجه، بشر را فراری داد، امیرالمومنین - علیه السلام - دستور داد نعیم را دستگیر کرده نزد آن حضرت ببرند، پس هنگامی که نعیم را نزد امام آوردند به آن حضرت چنین گفت: همانا به خدا سوگند که بودن با تو ذلت، و جدایی از تو موجب کفر است!
امام - علیه السلام - چون این را شنید به او فرمود: تو را بخشیدم؛ همانا خدای تعالی می فرماید: ادفع بالتی هی احسن السیئه (491)؛ بدیها را به آنچه که بهتر است دفع کن.
اما این که گفتی بودن با تو ذلت است گناهی است که مرتکب شده ای، و این که گفتی جدایی از تو موجب کفر است حسنه ای است که انجام داده ای و سبب جبران آن گناهت شد، پس او را آزاد نمود (492).
فصل چهل و هشتم
نکته ها