فهرست کتاب


قضاوتهای امیرالمومنین علی علیه السلام

آیه الله علامه حاج شیخ محمد تقی تستری

6- قبر هود و یهودا

در صفین نصر آمده: اصبغ بن نباته می گوید در نخیله قبر بزرگی بود که یهودیان، مردگان خود را در اطراف آن به خاک می سپردند، علی علیه السلام پرسید؛ مردم درباره این قبر چه می گویند؟
امام حسن گفت: می گویند قبر هود پیامبر است، آنگاه که قومش از اطاعت او سربرتافتند بدین سرزمین آمده و در اینجا وفات نموده است.
امیرالمومنین - علیه السلام - فرمود: دروغ می گویند، حقا که من نسبت به این قبر از آنان آگاهترم، این قبر یهودا پسر بزرگ یعقوب است، آنگاه فرمود: آیا در این نواحی شخص مطلعی پیدا می شود؟ گفتند: بله.
پیرمرد کهنسالی را به نزد آن حضرت آوردند. امام به او فرمودند: منزل تو کجاست؟
گفت: در ساحل دریا.
فرمود: فاصله اش با کوه سرخ چقدر است؟
گفت: به آن نزدیک است.
فرمود: قوم تو درباره آن چه می گویند؟
گفت: می گویند قبر ساحری است.
فرمود: خلاف می گویند، آن قبر هود است و این قبر یهودا. آنگاه فرمود: در روز قیامت هفتاد هزار نفر از پشت شهر کوفه با چهره هایی تابان همچون مهر و ماه محشور شده بدون حساب داخل در بهشت می شوند (467).
مولف: در اینجا مناسب است داستان دلالت آن بزرگوار را از قبر دانیال پیغمبر و دو دختر تبع که برای عمر و ابوبکر بیان فرموده نقل کنیم (اگر چه از موضوع این فصل خارجند).
در تاریخ اعثم کوفی (468) آمده: هنگامی که ابوموسی اشعری شهر شوش را فتح نمود در آنجا اتاقی قفل شده دید، دستور داد قفل را شکستند، پس در میان اتاق سنگ بزرگی به شکل قبری دید که در میان آن جسدی که باطلا کفن شده بود مشاهده نمود، ابوموسی از بلندی قد آن جسد در شگفت شده از اهل آنجا از هویت آن پرسش نمود؛ گفتند: او مرد درستکاری بوده که در عراق می زیسته و عراقیها به وسیله او از خدا طلب باران می نموده اند، از قضا در سالی ما دچار خشکی و بی بارانی شدیدی شده او را از عراقیها درخواست نمودیم تا نزد ما بیاید و برای ما طلب باران کند. ولی آنان از فرستادن وی امتناع ورزیدند از ترس این که مبادا او را بازنگردانیم و لذا ما پنجاه نفر به عنوان گروگان نزد آنان فرستادیم تا او را بفرستند پس او را فرستادند و برای ما طلب باران نمود و خداوند به وسیله دعای او برای ما گشایش نمود، و ما از پنجاه نفر خود صرفنظر کرده او را در همین جا نگهداشتیم تا این که نزد ما وفات نمود. ابوموسی جریان را به عمر نوشت، عمر چگونگی و صحت و سقم این داستان را از صحابه پرسش نمود، هیچ کس در این رابطه اطلاعی نداشت بجز امیرالمومنین - علیه السلام - که فرمود: این دانیال است که از پیامبران الهی بوده و در زمان پادشاهی بخت النصر و شاهانی دیگر می زیسته، و شرح زندگانی او را تا زمان مرگش بیان داشت. و به عمر فرمود: به ابوموسی بنویس جسد را بیرون آورده و در جایی به دور از دسترس اهل شوش دفن نماید. عمر جریان را به ابوموسی نوشت ابوموسی دستور داد رودخانه را (که از کنار شهر می گذشت) خشک نموده و قبری در وسط آن حفر و دانیال را در آن دفن کنند و آنگاه آن را با سنگهای بزرگ، مستحکم نموده آب را بر روی آن جاری ساخت. و در مناقب از ابوبصیر از امام صادق - علیه السلام - نقل کرده که فرمود: در زمان خلافت ابوبکر قومی می خواستند مسجدی در ساحل عدن بنا کنند، و آنگاه که از ساختمان مسجد فارغ می شدند بنا فرو ریخت، آنان به نزد ابوبکر آمده قصه خود را بیان داشته و از او چاره جویی نمودند. ابوبکر برای مردم خطبه خواند و آنان را سوگند داد که اگر کسی در این باره مطلبی می داند بگوید. امیرالمومنین - علیه السلام - به آنان فرمود: در قسمت راست و چپ آن موضع از سمت قبله زمین را حفر نموده به دو قبر می رسید که بر روی آنها نوشته است: من رضوی هستم و خواهرم حبی که به خدای عزیز جبار شرک نورزیده ایم. و بدن آنان برهنه است، پس آنان را غسل داده کفن نموده بر آنان نماز گزارده به خاکشان بسپارید و سپس مسجدتان را بنا کنید که بر جا خواهد ماند. پس طبق فرموده آن حضرت - علیه السلام - عمل کرده آن را صادق یافتند.

7- حکم طلاقهای سابق

عمر درباره زنی که شوهرش یک بار یا دو بار او را طلاق داده و آنگاه مرد دیگری با وی ازدواج نموده و او را طلاق داده و یا مرده، و پس از انقضای عده اش شوهر اول او را به عقد در آورده، تعداد طلاقهای سابقش را به حساب می آورد (یعنی اگر مثلا در سابق یک بار او را طلاق داده بود، حال می توانست فقط دو بار او را طلاق دهد نه بیشتر و...).
امیرالمومنین - علیه السلام - می فرمود: سبحان الله! آیا ازدواج با شوهر دیگر (یعنی محلل) سه دفعه طلاق (شوهر سابق) را از بین می برد ولی یک دفعه را از بین نمی برد؟! (469)
فصل چهل و یکم
مدعی بین دو محذور
زنی نزد حضرت امیر - علیه السلام - آمده گفت: شوهرم با کنیز زنا می کند.
علی - علیه السلام - به وی فرمود: اگر راست می گویی شوهرت را سنگسار می کنیم، و اگر دروغ می گویی تو را تازیانه می زنیم؛ زیرا به شوهرت تهمت زده ای.
زن گفت: مرا به نزد اهلم بازگردانید که درونم از غیظ و غیرت؛ چون آتش می جوشد (470).
فصل چهل و دوم
اقرار

1- اقرار ضمنی

مردی غلام خود را نزد حضرت امیر - علیه السلام - برد و گفت: این غلام من بدون اجازه ام ازدواج کرده است.
حضرت به او فرمود: آنان را از هم جدا کن.
مولا به غلام رو کرده و گفت: ای دشمن خدا زنت را طلاق بده!
امیرالمومنین - علیه السلام - فرمود: تو چه گفتی؟
مولا: گفتم زنت را طلاق بده.
علی - علیه السلام - به غلام رو کرده و به او فرمود: تو الان اختیار داری، می خواهی زنت را طلاق ده و می خواهی او را بگذار.
مولا گفت: یا امیرالمومنین ! چگونه حقی را که متعلق به من بود به دیگری واگذار نمودی؟
فرمود: درست است ولی آن به اقتضای اقرار خودت بود؛ زیرا وقتی که به غلام گفتی زنت را طلاق بده به ازدواج او اقرار کرده ای (471).