فهرست کتاب


قضاوتهای امیرالمومنین علی علیه السلام

آیه الله علامه حاج شیخ محمد تقی تستری

9- احکام ناحق شریح

عبدالرحمن بن حجاج می گوید: حکم بن عتیبه و سلمه بن کهیل بر ابی جعفر - علیه السلام - (امام محمد باقر) وارد شده از آن حضرت از حکم شاهد با سوگند پرسش نمودند.
امام - علیه السلام - فرمود: رسول خدا - صلی الله علیه و آله - به وسیله آن حکم نموده و همچنین علی - علیه السلام - نزد شما در کوفه بدان حکم نموده است، - تا اینکه فرمود علی - علیه السلام - در مسجد کوفه نشسته بود ناگهان عبدالله بن قفل تمیمی در حالی که زرهی به همراه داشت بر آن حضرت گذشت. علی - علیه السلام - به عبدالله گفت: این زره طلحه است که در روز بصره (جنگ صفین) از او ربوده شده است.
عبدالله گفت: به نزد شریح قاضی می رویم، رفتند، شریح به قضاوت نشست، امیرالمومنین فرمود: این زره طلحه است که در روز بصره از او ربوده شده است.
شریح: در این باره شاهد بیاور!
علی - علیه السلام - امام حسن را آورده بر آن گواهی داد.
شریح: با گواهی یک نفر حکم نمی کنم مگر این که دیگری با او باشد.
حضرت علی قنبر را آورد و او بر آن گواهی داد.
شریح: قنبر برده است و شهادتش نافذ نیست.
علی - علیه السلام - خشمگین شده به قنبر فرمود: بگیر زره را که این مرد (شریح) سه بار قضاوت به ناحق نمود. در این موقع شریح تکانی خورده و به آن حضرت عرضه داشت: من پس از این، هیچ وقت بین دو نفر قضاوت نخواهم کرد مگر این که علت سه بار قضاوت ناحق مرا به من بگویید. امیرالمومنین به او فرمود: وای بر تو! هنگامی که طرح دعوا کردم گفتی: گواه بیاور با این که رسول خدا - صلی الله علیه و آله - فرموده مال ربوده شده هر جا که یافت شود بدون اقامه گواه گرفته می شود، پس من گفتم: شاید او این حدیث رسول خدا را نشنیده، آنگاه حسن را آوردم و بر آن گواهی داد، پس گفتی: او یک شاهد است و من با شهادت یک شاهد حکم نمی کنم، با این که رسول خدا - صلی الله علیه و آله - با یک شاهد و سوگند، حکم نموده است. سپس قنبر را آوردم و گواهی داد، پس گفتی: او برده است و من با گواهی برده حکم نمی کنم، با این که گواهی برده اگر عادل باشد پذیرفته است. و آنگاه فرمود: وای بر تو! امام مسلمین بر امور بزرگتر مسلمین مامون و مورد اعتماد است (459).
فصل سی و نهم
استناد به کتب آسمانی

1- نوعی مجازات

روزی حضرت امیر - علیه السلام - در مسجد کوفه نشسته بود، در این هنگام چند نفر را که در روز ماه رمضان افطار کرده بودند نزد آن حضرت آوردند.
علی - علیه السلام - از آنان پرسید: آیا شما در روز ماه رمضان غذا خورده اید؟
- بله.
- یهودی هستید؟
- نه.
- نصرانی هستید؟
- نه.
- پس چه دینی دارید که مخالف دین اسلام است؟
- مسلمان هستیم.
- پس مسافرید؟
- نه.
- آیا بیماری دارید که موجب افطار شما شده و ما از آن اطلاعی نداریم زیرا خدای تعالی می فرماید: بل الانسان علی نفسه بصیره.
- هیچ بیماری نداریم.
- امیرالمومنین - علیه السلام - تبسم نمود و به آنان فرمود: به یگانگی خداوند و رسالت محمد - صلی الله علیه و آله - گواهی می دهید؟
- یگانگی خدا را قبول داریم ولی محمد را نمی شناسیم.
- محمد فرستاده خداست.
- ما پیامبری او را قبول نداریم.
- اگر بر پیامبری محمد گواهی ندهید شما را به قتل خواهم رساند.
- هر چه می خواهی بکن.
در این موقع امیرالمومنین - علیه السلام - به مامورین انتظامی دستور داد آنان را به خارج کوفه برده و دو گودال نزدیک هم حفر نموده و با روزنه ای آنها را به هم ارتباط دهند، و آنگاه به آن گروه فرمود: شما را به وسیله دود خواهم کشت.
گفتند: هرچه می خواهی بکن همانا حکم تو تنها در این دنیاست. در این موقع امام - علیه السلام - آنان را به آرامی در میان گودال انداخت و آنگاه دستور داد در گودال دیگر آتش افروختند و پیوسته بر ایشان بانگ می زد چه می گوئید آیا از عقیده خود برگشته اید یا نه؟
می گفتند: هر چه می خواهی انجام بده، تا این که به وسیله دود کشته شدند.
این خبر در گوشه و کنار و در شهرها منتشر گردید و مردم درباره آن سخن ها می گفتند. تا اینکه یک روز که آن حضرت در مسجد تشریف داشت، مردی یهودی از اهل مدینه که یهودیان مدینه به بزرگی و دانایی او و پدرانش معتقد بودند با گروهی از بستگانش وارد کوفه شده و مستقیما به طرف مسجد جامع کوفه رهسپار گردیده در بیرون مسجد بار انداختند، و به آن حضرت - علیه السلام - پیغام دادند که ما قومی از یهود هستیم که از حجاز آمده با شما گفتگویی داریم آیا شما به نزد ما می آیید، یا ما بر شما وارد شویم؟
امیرالمومنین - علیه السلام - خود به طرف آنان از مسجد بیرون رفت و می فرمود: به زودی وارد مسجد خواهند شد (یعنی مسلمان می شوند). پس به ایشان فرمود: مطلب شما چیست؟
بزرگشان گفت: ای پسر ابیطالب! این چه بدعتی است که در دین محمد گذارده ای؟
حضرت فرمود: چه بدعتی؟
یهودی گفت: شنیده ایم گروهی را که به یگانگی خداوند اقرار داشته ولی نبوت محمد را منکر بوده اند با دود کشته ای.
امیرالمومنین به وی فرمود: تو را سوگند می دهم به حق نه آیه ای که در کوه طور بر موسی - علیه السلام - نازل گردیده، و به حق کنائس پنجگانه قدس... آیا می دانی که پس از وفات موسی کسانی را نزد یوشع بن نون آورده که معترف به یگانگی خداوند بودند ولی نبوت موسی را قبول نداشتند یوشع آنان را به همین ترتیب به قتل رساند؟
یهودی گفت: می دانم.
در این هنگام یهودی گفت: گواهی می دهم که تو صاحب سر و رازدان موسی هستی. پس یهودی کاغذی از قبای خود بیرون آورد و به دست آن حضرت داد. علی - علیه السلام - کاغذ را باز نموده و آن را نگاه کرد و سپس گریست.
یهودی گفت: چرا گریه می کنی؟ این کاغذ که به خط سریانی است و تو عرب هستی مگر خط آن را می دانی؟
فرمود: آری ، اسم من در آن نوشته شده.
یهودی گفت: اسمت را به من نشان بده و بگو نام تو به لغت سریانی چیست؟
آن حضرت اسم خود را به او نشان داد و فرمود: نام من به سریانی الیا می باشد.
یهودی گفت: گواهی می دهم که تو پس از پیغمبر - صلی الله علیه و آله - اولی هستی به مردم از جهانهایشان. و همگی آنان با آن حضرت بیعت نموده، وارد مسجد شدند.
علی - علیه السلام - فرمود: سپاس خدای را که هرگز مرا فراموش نکرده، و نام مرا در طومار نیکان، ثبت نموده است.
مولف: از این خبر، دو مطلب استفاده می شود: یکی عدم جواز دخول اهل کتاب در مساجد، و دیگری جواز قتل منکر نبوت پیغمبر - صلی الله علیه و آله - ولو آن که موحد باشد (460).

2- خبر دادن از کتب ادیان دیگر

شیخ مفید (ره) در ارشاد آورده: گروهی از علمای یهود نزد ابوبکر آمده تا این که آورده و آنگاه به محضر امیرالمومنین - علیه السلام - شرفیاب شدند، آن حضرت به آنان فرمود: آیا نه چنین است که در بعضی از کتابهایتان آمده که روزی موسی بن عمران نشسته بود، ناگهان فرشته ای از مشرق به نزد او آمد... تا آخر خبر به تفصیلی که در خبر 12 از فصل 11 گذشت (461).
فصل چهلم
حکم بر خلاف دیگران