فهرست کتاب


قضاوتهای امیرالمومنین علی علیه السلام

آیه الله علامه حاج شیخ محمد تقی تستری

12- تو گمشده ما هستی

دو نفر از دانشمندان یهود که به پیامبر گرامی اسلام صلی الله علیه و آله علاقه زیادی داشته و مکرر به نزد آن حضرت رفته به سخنانش گوش فرا می دادند پس از وفات آن بزرگوار پیوسته از خلیفه و جانشین او پرسش می نمودند و می گفتند: هیچ پیغمبری از دنیا نرفته مگر آن که جانشینی از اهل بیت خودش که با او خویشاوندی نزدیک داشته و دارای مقامی رفیع و منزلتی منیع بوده به جای خود معین کرده تا قوانین و برنامه آئینش را در میان ملت و امتش برپا دارد.
روزی یکی از آن دو به دیگری گفت: آیا تو خلیفه پس از این پیغمبر را می شناسی؟ گفت: نه، ولی نشانه های او را در تورات خوانده ام که شخصی است اصلع و زرد چهره، و نزدیکترین مردم است به رسول خدا صلی الله علیه و آله.
چون وارد مدینه شدند از جانشین پیامبر - صلی الله علیه و آله - سوال نموده آنان را به نزد ابوبکر راهنمایی کردند. آن دو به نزد ابوبکر رفته و با اولین برخورد گفتند: این مرد گمشده ما نیست. آنگاه از او پرسیدند؛ قرابت تو با رسول خدا چیست؟
ابوبکر گفت: من مردی از عشیره او هستم و دخترم عایشه نیز همسر او می باشد.
گفتند: آیا غیر از این قرابتی داری؟
گفت: نه.
گفتند: پس ما را به شخصی برسان که از خودت داناتر باشد، زیرا تو آن نشانه هایی را که ما در تورات برای جانشین این پیغمبر خوانده ایم دارا نیستی.
ابوبکر از شنیدن سخنانشان برآشفته، خواست آنان را بکشد. و سپس ایشان را به نزد عمر هدایت کرد، چون می دانست که اگر آنان نسبت به عمر ابراز مخالفت کنند، عمر تحمل ننموده ایشان را مجازات خواهد کرد. پس به نزد عمر آمده و از او پرسیدند خویشی تو با پیغمبر چیست؟
عمر گفت: من از قبیله او بوده و دخترم حفصه نیز همسر او می باشد.
گفتند: آیا غیر از این هم قرابتی داری؟
گفت: نه.
گفتند: تو گمشده ما نیستی، و آنگاه از او پرسیدند پروردگارت کجاست؟
عمر گفت: در بالای هفت آسمان.
گفتند: پس جای دیگر نیست؟
گفت: نه.
گفتند پس ما را به شخصی دلالت کن که از خودت داناتر باشد. عمر آنان را به نزد حضرت امیر - علیه السلام - هدایت کرد. چون به نزد آن حضرت - علیه السلام - رسیدند با اولین نگاه گفتند این همان کسی است که نشانه هایش را تورات خوانده ایم اوست وصی و خلیفه این پیغمبر اوست پدر حسن و حسین؛ اوست شوهر دختر پیغمبر؛ اوست آن کسی که حق، با او بستگی دارد؛ و آنگاه از آن حضرت - علیه السلام - پرسیدند قرابت تو با پیامبر چیست؟
فرمود: پیامبر برادر من و من وصی اویم، و من اولین کسی هستم که به او ایمان آورده ام. و شوهر دخترش فاطمه هستم.
گفتند: این قرابتی است بزرگ و فاخر، و نشانه ای است که آن را در تورات خوانده ایم. آنگاه از آن حضرت - علیه السلام - پرسیدند پروردگار تو کجاست؟
علی - علیه السلام -: اگر بخواهید شما را خبر دهم از آنچه که در عهد پیغمبر شما موسی واقع شده و مشکل شما را حل می کند، و اگر بخواهید شما را آگاه سازم از آنچه که در زمان پیغمبر ما محمد - صلی الله علیه و آله - روی داده که سوال شما را پاسخ می گوید.
گفتند: ما را خبر ده از آنچه که در زمان پیغمبر ما موسی روی داده است.
علی - علیه السلام - فرمود: چهار فرشته از چهار سوی جهان آمده و به هم رسیدند؛ یکی از خاور و دیگری از باختر سومی از آسمان و چهارمی از زمین، پس فرشته ای که از خاور آمده بود به فرشته باختر گفت: از کجا آمده ای؟ گفت: از نزد پروردگارم، و فرشته ای که از باختر آمده به فرشته خاور گفت: از کجا آمده ای؟ گفت: از نزد پروردگارم و فرشته آسمانی به فرشته زمینی گفت: از کجا آمده ای؟ گفت: از نزد پروردگارم و فرشته زمینی به فرشته آسمانی گفت: از کجا آمده ای؟ گفت: از نزد پروردگارم این بود جریانی که در عهد پیغمبر شما موسی روی داده که پرسش شما را پاسخ می دهد(یعنی خدا همه جاست)
و اما آنچه در زمان پیغمبر ما در این باره آمده آیه شریفه قرآن است:
(( ما یکون من نجوی ثلاثه الا هو رابعهم، ولا خمسه الا هو سادسهم ولا ادنی من ذلک ولا اکثر الا هو معهم(180)
هیچ سه نفری با هم راز مگویی نمی کنند مگر این که خداوند چهارمی ایشان است، و نه پنج نفری مگر آن که خداوند ششمی ایشان است و نه کمتر از سه نفر و نه بیشتر از پنج نفر مگر آنکه خداوند با ایشان است.
پس آن دو یهودی گفتند: یا علی! چه چیز سبب شد که دو همراهت (ابوبکر و عمر) تو را از منصب مخصوصت جلوگیری کنند، سوگند به خدایی که تورات را بر موسی فرستاده تو خلیفه بر حق هستی، و ما صفات و نشانه های تو را در کتابهای خود و در کنیسه ها و معابدمان خوانده ایم، و تو سزاوارتری به این مقام از کسانی که در تصدی آن بر تو تقدم جسته اند.
علی - علیه السلام - فرمود: آنان جلو رفته اند و دیگران را عقب گذارده اند و حسابشان با خداست که در روز رستاخیز آنان را توقیف نموده بازخواست خواهد نمود (181)

13- معنای روح

قیصر نامه ای به عمر نوشت، در نامه اش سوالاتی دینی و علمی وجود داشت عمر پاسخهایش را ندانسته از امیرالمومنین - علیه السلام - کمک خواست، آن حضرت - علیه السلام - به سوالات قیصر پاسخ داده، نامه از طرف عمر برای قیصر فرستاده شد، قیصر پاسخ نامه اش را دریافت نموده از مطالعه آن دریافت که پاسخ دهنده علی - علیه السلام - بوده از این رو نامه ای به این مضمون به آن حضرت - علیه السلام - نوشت: بر پاسخهای تو آگهی یافتم و دانستم که تو از خاندان رسالت هستی و به علم و شجاعت آراسته، اکنون می خواهم معنای روح را که خداوند در قرآن مجید فرموده:و یسئلونک عن الروح قل الروح من امر ربی (182) برایم توضیح دهی.
امیرالمومنین - علیه السلام - در پاسخش نوشت: اما بعد؛ روح نکته ای است لطیف، و نوری است شریف که از آفریده های حیرت آور و اسرارآمیز پروردگارش می باشد، خداوند روح را از گنجینه های ارزشمند خود خارج ساخته و آن را در نهاد انسان قرار داده است، روح وسیله ارتباط توست با خدایت، و سپرده ای است از سوی خداوند در نزد تو، و هرگاه پیمانه ات پر شود روح را از تو باز خواهد ستاند (183)

14- اینجا صندوق علم است

اصبغ بن نباته گوید: هنگامی که امیرالمومنین - علیه السلام - به خلافت رسید و مردم با او بیعت کردند، روزی به قصد رفتن به مسجد از خانه بیرون شد در حالی که لباس پیامبر - صلی الله علیه و آله - را به تن داشته و نعلین آن حضرت را بپا کرده و شمشیرش را حمایل نموده وارد مسجد گردید و به منبر رفت و با هیبت و وقار بر منبر نشست و انگشتان دو دست را میان هم گذاشته پایین شکم خود قرار داده و آنگاه فرمود:
ای مردم! از من بپرسید پیش از آن که مرا نیابید و به سینه مبارک اشاره نمود و فرمود: اینجا صندوق علم است، این جای لعب دهان رسول خداست، از من بپرسید، زیرا که من دارای علم اولین و آخرین هستم.
در این هنگام مردی به نام ذعلب که سخنوری پردل بود برخاست و به مردم رو کرده و گفتن: پسر ابیطالب بر نردبان بلندی بالا رفته، و مقام شامخی به خود بسته است الان او را شرمنده خواهم کرد! پس گفت: یا امیرالمومنین! آیا پروردگارت را دیده ای؟
آن حضرت - علیه السلام - به وی فرمود: وای بر تو ای ذعلب! من هرگز به خدای نادیده ایمان نیاورده و او را پرستش نمی کنم.
ذعلب گفت: پس نشانه هایش را برای ما بگو؟
علی - علیه السلام - : وای بر تو! دیده های ظاهری او را مشاهده ننموده ولیکن دلهای پاک به حقایق و نور ایمان او را دیده است.
وای بر تو ای ذعلب! پروردگار من به دوری و نزدیکی و حرکت و سکون و ایستادن و رفتن وصف نمی شود، در عین لطافت به لطف وصف نمی شود، در عین بزرگی به عظمت وصف نمی شود، جلیل است ولی به غلظت و جلالت وصف نمی شود، بسیار مهربان است ولی به دلسوزی وصف نمی شود، مؤمن است ولی نه به عبادت کردن، مدرک است ولی نه با لمس نمودن، گوینده است ولی نه با بر وجه مباینت و انقطاع، بالای هر چیزی است، پس گرفته نمی شود چیزی بالای اوست، جلو هر چیزی است پس گفته نمی شود چیزی جلوی اوست، در اشیاء داخل است نه مانند داخل بودن چیزی در چیز دیگر، از اشیاء خارج است نه مانند بیرون بودن چیزی از چیز دیگر.
در این موقع ذعلب مدهوش شده بر زمین افتاد و چون به هوش آمد گفت: به خدا سوگند هرگز مثل چنین جوابی نشنیده و نخواهم شنید.
سپس فرمود: از من بپرسید پیش از آن که مرا نیابید. در این وقت اشعث بن قیس بپا خاسته گفت: یا امیرالمومنین! چگونه از مجوس جزیه می گیری با این که نه پیامبری دارند و نه کتاب آسمانی؟
آن حضرت فرمود: مجوس هم پیامبر داشته اند و هم کتاب آسمانی تا زمانی که شبی پادشاه آنان شراب نوشیده و در حال مستی با دختر خود زنا کرد و چون صبح شد و مردم از ماجرای شاه خبردار گردیدند به دور خانه اش گرد آمده و فریاد برآوردند ای پادشاه! تو آئین ما را آلوده و لکه دار نمودی، از خانه خارج شو تا بر تو اقامه حد کنیم.
پادشاه بر در خانه آمده و مردم را طلبید و به آنان گفت: من با شما سخنی دارم، اگر مرا تصدیق کردید پس مرتکب گناهی نشده ام وگرنه هر چه می خواهید درباره ام انجام دهید. مردم از گوشه و کنار بر در کاخش اجتماع کردند، پادشاه از قصر بیرون آمده به مردم گفت: آیا می دانید که خداوند هیچ مخلوقی را از پدرمان آدم و مادرمان حوا گرامی تر نداشته؟
همگی گفتند: درست است.
گفت: آیا نه چنین است که آدم دخترانش را به ازدواج پسرانش درآورده است؟
گفتند: راست می گوئی و دین حق همین است، و از آن زمان نکاح با محارم را حلال شمردند، پس خداوند بر آنان غضب نموده نور علم را از سینه هایشان بزدود، و کتاب آسمانیشان را از میانشان برداشت، و آنها کافرند و اهل دوزخ می باشند، و بدان ای اشعث! که اشخاص منافق حالشان از این گروه بدتر است (184)
اشعث گفت: به خدا سوگند! هرگز مانند چنین جوابی نشنیده و نخواهم شنید (185)