فهرست کتاب


قضاوتهای امیرالمومنین علی علیه السلام

آیه الله علامه حاج شیخ محمد تقی تستری

3- حیله گری با امیرالمومنین!

هنگامی که رسول خدا - صلی الله علیه و آله - از مکه به مدینه هجرت نمود، امیرالمومنین - علیه السلام - را در مکه وکیل و نایب خود گرداند، تا آن حضرت امانتها و سپرده هایی را که مردم نزد پیامبر داشتند به صاحبانشان رد نموده، آنگاه به مدینه رود.
در آن روزهایی که علی - علیه السلام - امانتها را به مردم تحویل می داد، حنظله بن ابی سفیان، عمیر بن وائل ثقفی را تطمیع نمود تا نزد آن حضرت رفته و هشتاد مثقال طلا از او مطالبه کند، و به وی گفت: اگر علی از تو گواه بخواهد ما گروه قریش برای تو شهادت خواهیم داد، و صد مثقال طلا به عنوان پاداش به وی داد که از جمله آنها گردن بندی بود که به تنهایی سیزده مثقال طلا وزن داشت.
عمیر نزد امیرالمومنین - علیه السلام - رفت و از آن حضرت مطالبه سپرده نمود. علی - علیه السلام - هر چند ودایع و امانات را ملاحظه کرد، سپرده ای به نام عمیر ندید و دانست که او دروغ می گوید، پس او را موعظه نمود تا از ادعایش دست بردارد ولی اندرزها سودی نبخشید و عمیر همچنان برگفته خود ثابت بود و می گفت: من بر ادعای خود گواهانی از قریش دارم که آنان برایم گواهی می دهند؛ مانند ابوجهل، عکرمه، عقبه بن ابی معیط، ابوسفیان و حنظله.
امیرالمومنین - علیه السلام - فرمود: این نیرنگی است که به تدبیر کننده اش بر می گردد. و آنگاه دستور داد همه شهود حاضر شده در خانه کعبه بنشینند و به عمیر رو کرده و فرمود: اکنون بگو بدانم امانت را چه وقت تسلیم پیامبر صلی الله علیه و آله نمودی؟
عمیر: نزدیک ظهر بود که سپرده را به او تحویل دادم و او آن را از دستم گرفته به غلام خود داد.
و آنگاه ابوجهل را طلبیده همان سوال را از او پرسید، ولی ابوجهل گفت: مرا حاجتی به پاسخ گفتن نیست، و بدین وسیله خود را رها کرد.
پس از آن ابوسفیان را به نزد خود فراخواند و همان سوالها را از او پرسید ابوسفیان گفت: نزدیک غروب آفتاب بود که عمیر امانتش را تسلیم پیامبر صلی الله علیه و آله نمود و آن حضرت مال از او گرفت و در آستین خود قرار داد.
نوبت به حنظله رسید او گفت: بخاطر دارم که آفتاب در وسط آسمان بود که عمیر ودیعه را به پیامبر داد و آن حضرت امانت را در پیش رو گذاشت تا وقتی که خواست برخیزد، آن را به همراه خود برد.
و سپس عقبه را احضار کرد و کیفیت را از او جویا شد، وی گفت: به هنگام عصر بود که عمیر امانتش را تحویل پیامبر - صلی الله علیه و آله - داد و آن حضرت امانت را فورا به منزل فرستاد و پس از او عکرمه را خواست و چگونگی را از او پرسش نمود، عکرمه گفت: اول روز بود که عمیر امانت را به پیامبر تحویل داده پیامبر آن را تحویل گرفت و فورا به خانه فاطمه فرستاد.
و عمیر آنجا نشسته بود و تمام جریانات و تناقض گوییهای آنان را می شنید. آنگاه امیرالمومنین - علیه السلام - به عمیر رو کرده فرمود: می بینم رنگ صورتت زرد شده و حالت دگرگون گشته است!
عمیر گفت: الان حقیقت حال را به شما خواهم گفت: زیرا شخص حیله گر، رستگار نخواهد شد. به خدا سوگند من هرگز امانتی را نزد محمد نداشته ام و تنها عامل محرک من حنظله و ابوسفیان بوده اند و اینکه دینارهایی که مهر هند، زن ابوسفیان بر آنها نقشین است نزد من موجود می باشند که آنها را به عنوان پاداش به من داده اند. و آنگاه امیرالمومنین - علیه السلام - فرمود: بیاورید شمشیری را که در گوشه خانه پنهان است، شمشیر را آوردند.
علی - علیه السلام - شمشیر را به دست گرفت و به حاضران نشان داد و فرمود: آیا این شمشیر را می شناسید؟ گفتند: آری، این شمشیر حنظله می باشد، از آن میان ابوسفیان گفت: این شمشیر از حنظله سرقت شده است.
امیرالمومنین به وی فرمود: اگر راست می گویی پس غلام تو مهلع؛ سیاه چکار کرد؟
ابوسفیان گفت: او فعلاً برای انجام ماموریتی به طائف رفته است.
آن حضرت فرمود: ای کاش! می آمد و تو یک بار دیگر او را می دیدی و اگر راست می گویی او را احضار کن بیاید.
ابوسفیان خاموش شده سخنی نگفت سپس آن حضرت به ده نفر از غلامان اشراف قریش فرمود تا محل معینی را حفر کنند، چون حفر کردند ناگهان به جسد کشته مهلع برخوردند، آن حضرت فرمود: آن را بیرون بیاورید، جسد را بیرون آورده و به طرف خانه کعبه حمل کردند، مردم از مشاهده پیکر بیجان مهلع در شگفت شده سبب قتلش را از آن حضرت پرسیدند.
امام - علیه السلام - فرمود: ابوسفیان و پسرش این غلام را تطمیع کرده وبه پاداش آزادیش او را وادار نمودند تا مرا به قتل برساند تا این که در راهی برایم کمین کرد و بناگاه به من حمله نمود و من هم مهلتش نداده گردنش را زدم و شمشیرش را گرفتم. و چون مکر و نیرنگ آنان در این دفعه بجایی نرسید خواستند بار دیگر حیله ای به کار برند ولی آن هم نقش بر آب گردید (21)!
فصل چهارم
قضایایی که مدعی را در حدود شرعی از اقرار منع و به انکار ترغیب نموده است!

1- مردی که به زنای خود اقرار کرد!

مردی نزد امیرالمومنین - علیه السلام - آمده گفت: یا امیرالمومنین! زنا کرده ام مرا پاک کن.
امام - علیه السلام - از او روی گردانده و به وی فرمود: بنشین! و آنگاه به حاضران رو کرده و فرمود: آیا نمی تواند کسی از شما که مرتکب گناهی شده، گناهش را پنهان بدارد چنانچه خداوند آن را پنهان داشته است. (کنایه از این که باید پنهان کند و اظهار ننماید. و مقصود اصلی آن حضرت تعریض به اقرار کننده بود تا از اقرار خودداری کند).
بار دیگر مرد برخاسته گفت: یا امیرالمومنین! زنا کرده ام مرا پاک گردان.
آن حضرت - علیه السلام - به وی فرمود: چه چیز سبب شد که چنین اقراری بر خود بکنی؟!
گفت: برای این که پاک شوم.
امام - علیه السلام - به وی فرمود: چه پاکی برتر از توبه؟ و به اصحاب خود رو کرده با آنان به گفتگو مشغول گردید.
مرد بازخاسته گفت: یا امیرالمومنین! زنا کرده ام مرا پاک کن.
آن حضرت - علیه السلام - به وی فرمود: قرآن می خوانی؟
گفت: آری.
فرمود: بخوان! مرد چند آیه از قرآن را صحیح تلاوت کرد. باز امیرالمومنین، از او پرسید؛ آیا مسائل لازم خود را از حقوق خداوند در نماز و زکات می دانی؟
گفت: آری.
آن حضرت - علیه السلام - مسائلی از او پرسید و آن مرد درست پاسخ گفت. باز به او فرمود: آیا بیمار نیستی؟ و درد سر یا گرفتگی سینه ای در خود احساس نمی کنی؟
گفت: نه.
امیرالمومنین - علیه السلام - به او فرمود: وای بر تو! برو تا همان طوری که آشکارا از حالت پرسیده ایم در غیابت نیز از حالت جویا شویم، و اگر بازنگردی تو را احضار نخواهیم کرد، و چون مرد دور شد آن حضرت از وضع جسمی و روانی او از اصحاب خود پرسش نمود، گفتند: کاملاً سالم و حالش طبیعی است.
پس از چندی مرد باز آمده گفت: یا امیرالمومنین! زنا کرده ام مرا پاک گردان.
آن حضرت - علیه السلام - به وی فرمود: اگر باز نمی آمدی تو را طلب نمی کردیم اکنون که دفعه چهارم اقرار توست و حکم خدا بر تو لازم شده، تو را آزاد نخواهیم کرد.
سپس آن حضرت به افرادی که آنجا حضور داشتند فرمود: شما برای اجرای حد کافی هستید و نیازی به اعلام دیگران نیست. شما را به خدا سوگند می دهم بامدادان که می آیید باید به صورتهایتان نقاب بسته باشید به طوری که هیچ کدامتان دیگری را نشناسد و فردا صبح در وقت تاریکی هوا حاضر شوید؛ زیرا ما به صورت کسی که او را سنگسار می کنیم نگاه نمی نماییم.
فردا صبح طبق فرموده آن حضرت به هنگام تاریکی هوا در محل مقرر حاضر شدند. امیرالمومنین - علیه السلام - نیز به آنجا تشریف برد و فرمود: شما را به خدا سوگند می دهم حد نزند کسی از شما که خودش مستحق چنین حدی می باشد؛ زیرا آن کس که خداوند بر او چنین حقی دارد نمی تواند مثل آن حق را از دیگران مطالبه نماید.
در این هنگام عده زیادی از حاضران برگشتند، که راوی می گوید: به خدا قسم تا این ساعت نفهمیدم آنها چه کسانی بودند، سپس آن حضرت چهار سنگ به طرف او انداخت و سایرین نیز به او سنگ زدند (22).

2- زنی که از عذاب آخرت می ترسید

زنی آبستن نزد امیرالمومنین - علیه السلام - آمده گفت: زنا کرده ام مرا پاک کن، خداوند تو را پاک کند؛ زیرا شکنجه و عذاب دنیا از عقوبت آخرت که پایانی ندارد آسان ترست.
علی - علیه السلام - فرمود: تو را از چه پاک کنم؟
گفت: از زنا.
امیرالمومنین - علیه السلام - : آیا شوهر داری؟
زن: آری.
امیرالمومنین - علیه السلام - : آیا موقعی که مرتکب این عمل شدی شوهرت در سفر بود یا در حضر؟
زن: شوهرم در حضر بود.
علی - علیه السلام - فعلا برگرد و پس از آن که فرزندت را زاییدی بیا تا تو را پاک گردانم. و چون زن مقداری از آن حضرت دور شد به طوری که گفتار آن حضرت را نمی شنید فرمود: خدایا! این یک شهادت.
پس از چندی آن زن نزد امیرالمومنین - علیه السلام - آمده و گفت: فرزندم را زاییدم مرا پاک کن.
در این هنگام امام - علیه السلام - که گویی اصلا سابقه او را نداشته فرمود: تو را از چه پاک کنم؟
زن: زنا داده ام مرا پاک کن.
امیرالمومنین - علیه السلام - : آیا در موقع ارتکاب این عمل شوهر داشتی یا نه؟
زن: شوهر داشتم.
- آیا در آن هنگام شوهرت در سفر بود یا در حضر؟
- در حضر بود.
- برو فرزندت را طبق دستور خداوند دو سال تمام شیر بده. زن برگشت و چون مقداری از آن حضرت دور شد به قدری که صدایش را نمی شنید، فرمود: خداوندا! این دو شهادت.
و پس از آن که دو سال سپری شد زن باز آمده و گفت: یا امیرالمومنین: فرزندم را دو سال تمام شیر دادم اکنون مرا پاک کن.
امام - علیه السلام - مانند شخص بی خبری پرسشهای سابق را از او جویا شد. و آنگاه به او فرمود: حالا برو و از فرزندت نگهداری کن تا موقعی که بتواند خودش غذا بخورد و از بامی پرت نشود و در چاهی نیفتد. زن گریان از نزد آن حضرت - علیه السلام - بازگشت، و چون مقداری دور گردید، به اندازه ای که آواز آن حضرت - علیه السلام - را نمی شنید فرمود: خداوندا! این سه شهادت.
عمر و بن حریث مخزومی زن را در بین راه دید و به او گفت: ای بنده خدا! چرا گریه می کنی؟ من تو را دیده ام نزد علی - علیه السلام - می آیی و از او تقاضا می کنی تو را پاک گرداند.
زن گفت: آری، نزد امیرالمومنین - علیه السلام - آمدم و از او خواستم مرا پاک کند و آن حضرت فرمود: برو و فرزندت را نگهداری کن تا موقعی که بتواند بخورد و بیاشامد و... و می ترسم در این مدت بمیرم و مرا پاک نگرداند.
عمرو به او گفت: نزد امیرالمومنین - علیه السلام - برگرد و من از فرزندت کفالت می کنم.
زن نزد آن حضرت برگشت و تعهد عمرو را عرضه داشت امیرالمومنین علیه السلام مانند شخص بی سابقه ای به وی فرمود: چرا عمرو از فرزندت کفالت کند؟
گفت: یا امیرالمومنین! زنا کرده ام مرا پاک گردان.
آن حضرت فرمود: در آن هنگام شوهر داشتی یا نه؟
زن: آری شوهر داشتم.
- آیا در آن وقت شوهرت در وطن بود یا در سفر؟
- در وطن بود.
پس آن حضرت سر به سوی آسمان بلند کرده، به درگاه الهی عرضه داشت:
خداوندا! با چهار دفعه اقرار، حد بر او ثابت گردید و تو به پیامبرت خبر داده ای کسی که حدی از حدودم را تعطیل کند با من دشمنی نموده است، پروردگارا! من هرگز حدودت را تعطیل نمی کنم و در پی دشمنی تو نیستم و احکام تو را ضایع نمی گردانم، بلکه فرمانبردار تو و پیرو سنت پیامبرت می باشم.
در این وقت، عمرو بن حریث نگاهش به صورت آن حضرت افتاد دید رنگ رخسار مبارکش از شدت غضب چنان قرمز شده که گویی انار در صورتش پاشیده شده، پس به آن حضرت عرضه داشت: یا امیرالمومنین! من خیال می کردم از این عمل من خوشحال می شوید ولی حال که می بینیم ناراحتید هرگز فرزندش را بر نمی دارم.
امام (ع) فرمود: آیا پس از آن که آن زن چهار دفعه بر خود اقرار نموده فرزندش را کفالت می کنی؟ و تو کوچک هستی.
پس آن حضرت به منبر رفت و به قنبر فرمود: میان مردم بانگ برآور تا همه برای نماز جماعت حاضر شوند. قنبر دستور را اجرا کرد و مردم به طرف مسجد هجوم آوردند بطوریکه مسجد پر شد.
در این موقع امام - علیه السلام - بپاخاست و ثنای الهی بجای آورد سپس فرمود: ای مردم! پیشوای شما می خواهد برای اقامه حد بر این زن به خارج کوفه رود و شما را به همراه خود ببرد و زمانی که بیرون می آیید باید سنگهای خود را همراه داشته و یکدیگر را نشناسید تا به خانه هایتان برگردید و سپس از منبر فرود آمد و بامدادان خود آن حضرت به اتفاق زن بیرون شدند و مردم نیز در حالی که یکدیگر را نمی شناختند و به صورتهای خود نقاب بسته و سنگ در آستین داشتند از خانه ها بیرون شدند تا اینکه آن حضرت با زن و تمام مردم به پشت شهر کوفه رسیدند. آنگاه به حاضران خطاب کرده و فرمود: ای مردم! خداوند با پیامبر، پیمانی بسته و پیامبر نیز با من همان پیمان را بسته است که هر کس مستحق حدی باشد نباید به دیگری حد زند، اکنون هر کس از شما که مستحق همین حد است حد نزند، پس تمام مردم برگشتند و تنها خود آن حضرت با حسن و حسین علیه السلام زن را سنگسار نمودند (23).